عاشورا در چه فصلی از سال رخ داده است؟


محرم

یکی از مسائل بحث برانگیر و مورد تحقیق بسیاری از افراد (خصوصا مسلمانان)، مسئله انطباق تاریخ‎های قمری و شمسی بر یکدیگر است. زیرا تاریخچه وقایع تاریخی اسلام بر مبنای تقویم قمری بیان شده و در بعضی موارد برای ما شاید مهم است که بدانیم هر یک از این تاریخ‎ها بر چه تاریخ شمسی منطبق است؟ مثلا واقعه عاشورا در کدام فصل سال و به عبارت دقیق‎تر در کدام تاریخ شمسی روی داده است؟ بررسی این مسئله چند راه حل دارد که عبارتند از: روش بررسی تاریخی و روایتی، روش محاسبات تقریبی، روش محاسبات دقیق نجومی و ... .

با توجه به این که در گذشته محاسبات مربوط به تقویم، خیلی دقیق نبوده است و روش‎های محاسباتی و مشاهداتی برای تعیین روز اول و آخر ماه‎های قمری با روش‎های کنونی تفاوت داشته است، روش‎های محاسبات دقیق نجومی منجر به جواب‎هایی می‎شوند که از نظر انطباق بر تقویم‎های فعلی دقیق و بدون خطا می‎باشند. اما از نظر بررسی تاریخی و روایتی ممکن است اختلاف داشته باشد. این اختلاف یکی از لحاظ سندیت تاریخی و روایتی است و دیگری اختلاف روش‎های تعیین تقویم در گذشته و حال است. لذا هر گونه اختلاف بین محاسبات دقیق بر اساس روش‎های فعلی و بررسی‎های تاریخی و روایتی امری طبیعی است اما این اختلاف حدی دارد. از نظر بررسی‎های نجومی و اختلافات تقویم، حداکثر اختلاف نمی‎تواند از روز در نتایج محاسبات بیشتر باشد (3 روز برای اصلاح تقویم گریگوری در زمان صدر اسلام و 2 روز برای اصلاح تقویم قمری ناشی از هلال‎های بحرانی که بعدا توضیح داده خواهند شد).

از طرفی تقویم هجری قمری بر مبنای رؤیت هلال پایه گذاری شده است. در نتیجه مشکلات زیادی برای محاسبه دقیق تبدیل قمری به شمسی وجود دارد. زیرا پریود و دوره زمانی دقیقی برای هلال‎های ماه نو وجود ندارد. از طرفی در گذشته رؤیت هلال با چشم مسلح امکان‎پذیر نبوده است و با پیشرفت علم آن را مبنای تعیین اول ماه قرار داده‎اند که خود اختلاف گذشته و حال را می‎رساند. در این مقاله ابتدا با انواع تقویم میلادی آشنا می‎شویم و سپس تقویم هجری قمری و در ادامه روش محاسبات تقریبی و روش محاسبات دقیق نجومی و نتایج حاصله از تبدیل قمری به شمسی بیان می‎شوند. در آخر بررسی مسائل تاریخی و روایتی از این موضوع نیز آمده است.

2- بررسی تقویم‎های میلادی روزشماری و تقویم و نگهداری آن یکی از مسائل حساس برای بیان وقایع تاریخی بر حسب پارامتر زمان می‎باشد. یک تقویم دقیق باید بر اساس دوره تناوب حرکت زمین به دور خورشید صورت بگیرد تا گذشت زمان بر اساس یکی از وقایع طبیعی یعنی فصول بدون تغییر ثابت بماند. یعنی شروع فصل بهار همیشه شروع سال باشد. شروع فصل بهار با یک پدیده نجومی روبروست. یعنی زمین به نقطه‎ای از مسیر خود می‎رسد که در آن نقطه طول شب و طول روز در تمام نفاط کره زمین با هم برابر و برابر با 12 ساعت است. که به آن، نقطه اعتدال بهاری (یا وِرنال Vernal) می‎گوییم.

پریود زمانی سال اعتدالی را 2422/365 روز خورشیدی تعیین کرده‎اند که محاسبات تقویم شمسی بر این اساس می‎باشد(كه دقیق‎ترین تقویم موجود می‎باشد). اما در تقویم میلادی، در گذشته‎های دور از مقدار دقیق این پریود آگاهی وجود نداشت و باعث می‎شد اثرات نادیده گرفتن اعشار آن به عقب افتادگی بهار و یا جلو افتادگی آن منجر شود. یعنی در تقویم میلادی باید اول فروردین همواره 21 مارس اتفاق بیافتد. لذا انواع تقویم میلادی به وجود آمده است که اکنون یکی از تقویم‎های دقیق میلادی را در به دست آورده‎اند.

الف) تقویم اولیه: مصری‎های قدیم سال را 365 روز در نظر می‎گرفتند. در نتیجه هر 4 سال اول بهار (اول فروردین) یک روز زودتر از طبیعت، در تقویم اعلام می‎شد. یعنی بعد از 4 سال 22 مارس و بعد از 8 سال 23 مارس، اول بهار اعلام می‎شده است.

محرم

ب) تقویم ژولین: 45 سال قبل از میلاد در زمان ژول سزار، برای رفع مشکل فوق قیصر روم به یکی از منجمین اسکندریه (سوسیژن) پیشنهاد کرد سال را 25/365 روز در نظر بگیرند. در نتیجه در هر چهار سال، سه سال 365 روز و یک سال 366 روز (سال کبیسه) در نظر گرفته می‎شد که اعمال یک روز سال کبیسه به ماه فوریه صورت گرفته و این نوع تقویم به تقویم ژولین معروف شده است. این تغییر هم خیلی دقیق نبود. زیرا سال به اندازه 0078/0 روز از سال واقعی بزرگ‎تر بود. در نتیجه هر 128 سال، اول بهار (اول فروردین) یک روز دیرتر از طبیعت، در تقویم اعلام می‎شد. یعنی بعد از 128 سال 20 مارس و بعد از 256 سال 19 مارس اول بهار اعلام می‎شده است.

ج) تقویم گریگوری: در سال 1582 میلادی، اول فروردین برابر با 11 مارس قرار گرفت. در نتیجه برای رفع این مشکل اسقف اعظم گریگور (پاپ) سیزدهم، ده روز را از تقویم حذف کرد و قرار شد در هر 400 سال 97 سال کبیسه 366 روز و بقیه را سال معمولی در نظر بگیرند. یعنی طول سال را 2425/365 روز در نظر گرفت. این تغییر هم خیلی دقیق نبود. زیرا به اندازه 0003/0 روز از سال واقعی بزرگتر بود. در نتیجه هر 3330 سال، اول بهار (اول فروردین) یک روز دیرتر از طبیعت، در تقویم اعلام می‎شود. یعنی در سال 4900میلادی 20 مارس اول بهار خواهد بود. لذا از بعد از سال 1582 میلادی به بعد، برای تبدیل تاریخ‎های میلادی و شمسی به یکدیگر اختلافی پیش نمی‎آید. اما قبل از این تاریخ باید تصحیح زیر را حساب نمود و به تاریخ شمسی اضافه نمود(علامت کروشه برای محاسبه جزء صحیح می‎باشد):

برای مثال این مقدار تصحیح در 11 مارس سال 1582 برابر با 10 روز خواهد بود. می‎دانیم که در حال حاضر، 11 مارس برابر با 20 اسفند است. از آنجایی که این تاریخ میلادی قبل از 21 مارس 1582 می‎باشد پس باید تصحیح را اعمال نمود. یعنی عدد 10 را با 20 اسفند جمع می‎کنیم و 1 فروردین به دست می‎آید. این مقدار تصحیح برای سال 680 میلادی (سال شهادت امام حسین علیه السلام) برابر با 3 روز به دست می‎آید:

3- تقویم هجری قمری همانطور که گفته شد تقویم هجری قمری بر مبنای رؤیت هلال پایه گذاری شده است. در نتیجه مشکلات زیادی برای محاسبه دقیق تقویم قمری وجود دارد. زیرا پریود دقیقی برای هلال‎های ماه نو وجود ندارد. به طور متوسط هر ماه قمری 29 روز و 12 ساعت و 44 دقیقه و 5/2 ثانیه طول می‎کشد (مقادیر واقعی می‎تواند کمتر یا بیشتر از این مقدار باشد که بستگی به مدار ماه و تأثیرات جاذبی و گرانشی زمین، خورشید و دیگر سیارات بر کره ماه دارد). در نتیجه با ضرب كردن این عدد در 12 ماه، یک سال قمری به طور متوسط 354 روز و 8 ساعت و 48 دقیقه و 30 ثانیه به دست می‎آید (مقادیر واقعی سال قمری نیز می‎تواند کمتر یا بیشتر از این مقدار باشد).

یعنی سال قمری به طور متوسط به اندازه 10 روز و 21 ساعت و 16 ثانیه از سال شمسی کوتاه‎تر است. مسلمین در زمان خلافت عمر مبدأ تاریخ قمری را روز اول محرم سالی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به مدینه هجرت نمودند، قرار دادند. در تقویم قمری سال قمری را 354 روز در نظر گرفته و تقریبا هر سه سال آن را 355 روز در نظر می‎گیرند که اعمال آن معمولاً در ماه ذیحجه و یا ماه‎های بحرانی صورت می‎گیرد. بدین ترتیب محاسبات نجومی نشان می‎دهد که در سال‎های 2 ، 5 ، 7 ، 10 ، 13 ، 15 ، 21 ، 24 ، 29 قمری و ... ، سال‎های کبیسه قمری 355 روزه اعمال شده است.

4- محاسبات تقریبی تبدیل قمری به شمسی در سال 1381، اول فروردین برابر با 6 محرم 1423 بوده است. و اختلاف سال شمسی و قمری برابر با 42 سال می‎باشد. که در مواردی برای تبدیل سال شمسی به سال قمری و بالعکس می‎توان نوشت:

محرم

و یعنی به طور تقریبی هر 33 سال شمسی برابر با 34 سال قمری است. به عبارت دیگر هر 33 سال شمسی، محرم در فروردین ماه خواهد بود و شروع سال قمری و شمسی با هم خواهند بود. اکنون می‎توان سال شمسی را بر33 تقسیم کرده و سپس با سال شمسی جمع کنیم تا سال قمری به دست آید. و یا سال قمری را بر 34 تقسیم کرده و از سال قمری کم کنیم تا سال شمسی به دست آید. برای مثال سال 61 قمری برابر با سال 59 شمسی به دست می‎آید.

برای تبدیل روز و ماه قمری به شمسی و بالعکس می‎توان به طور تقریبی تعداد روزهای گذشته شده از یک تاریخ قمری را تا تاریخ فعلی محاسبه نمود و با سال شمسی همان تاریخ مقایسه کرده و سپس به صورت رجوعی، میزان عقب افتادگی را محاسبه کرد. برای مثال در سال 1384، سه شنبه 11 بهمن برابر با اول محرم 1427 می‎باشد. به طور تقریبی اول محرم سال 61 قمری برابر با چه تاریخ شمسی است؟

تعداد سال گذشته قمری برابر با سال می‎باشد. در نتیجه تعداد روز را محاسبه می‎کنیم:

یعنی 484065 روز بین دو تاریخ فاصله است(از اول محرم 61 تا اول محرم 1427). اکنون این عدد را بر سال شمسی تقسیم می‎کنیم:

و یا 1325 سال و 119 روز با تاریخ فعلی اختلاف دارد. پس 59=1325-1384 و باید 119 روز قبل از 11 بهمن را به دست آورد. 11 روز بهمن+ 30 روز دی + 30 روز آذر + 30 روز آبان + 18 روز مهر برابر با 119 روز می‎شود پس 12 اُم مهرماه برابر 1 محرم سال 61 محاسبه می‎شود. اکنون برای محاسبه روز هفته می‎توان تعداد روزها را بر هفت تقسیم نمود و اعشار آن را در عدد هفت ضرب کرده و جواب را از شماره روز هفته در تاریخ معلوم کم می‎کنیم. در مثال فوق خواهیم داشت: چون در تاریخ معلوم، 11 بهمن برابر با سه شنبه است، پس یك روز از آن کم می‎کنیم تا روز 12 مهر سال 59 به دست آید. یعنی روز 12 مهر سال 59، دوشنبه بوده است.

5- روش محاسبات دقیق نجومی برای تبدیل تاریخ قمری به تاریخ شمسی

در این روش با توجه به محاسبات معمول مدار ماه و در نظر گرفتن کلیه اثرات ممکن روی مدار ماه از جمله تأثیرات جاذبی و گرانشی سیارات و خورشید و زمین و اثرات حرکات پرسیشن و نوتیشن محور دورانی زمین، به طور دقیق می‎توان زمان عبور ماه را از صفحه شامل زمین و خورشید محاسبه نمود. که به این زمان، زمان مقارنه ماه و خورشید می‎گویند. روز اول ماه را می‎توان با در نظر گرفتن شرایط بحرانی هلال حداكثر تا دو روز بعد از این تاریخ در نظر گرفت (بر اساس بررسی مقدار پارامترهای رؤیت پذیری رؤیت هلال در زمان غروب خورشید یك محل).

مقارنه ماه محرم سال 61 در تاریخ 28 سپتامبر سال 680 میلادی، ساعت 17 و 7 دقیقه بر حسب زمان محلی عربستان (مکه و مدینه) محاسبه می‎شود. با توجه به بحرانی بودن این هلال در عربستان، بر اساس اكثر معیارهای فعلی رؤیت هلال، احتمال رؤیت (با چشم غیر مسلح) در 29 سپتامبر در عربستان وجود داشته اما در عراق (كربلا) رؤیت هلال منتفی بوده است و رؤیت به 30 ام سپتامبر موکول می‎شود. در نتیجه اول اکتبر سال 680 میلادی برابر با اول محرم سال 61 هجری قمری در عراق است. اما برای تبدیل به تاریخ هجری شمسی، در حال حاضر اول اکتبر برابر با 9 مهر ماه است. قبلا بیان کردیم به لحاظ تصحیح گریگوری در تقویم میلادی در سال‎های قبل از 1582 میلادی، باید در سال 680 میلادی 3 روز آن را تصحیح کنیم. در نتیجه اول اکتبر 680 برابر با 12 مهرماه است نه 9 مهر ماه.

محرم

از طرفی روز ژولین، تعداد روزهای گذشته از مبدا تاریخ ژولین را نشان می‎دهد و از تقویم‎های دقیق محسوب می‎شود. اگر روز ژولین اول محرم 61 و روز ژولین اول محرم 1427 را پس از محاسبه از هم کم کنیم، تعداد روزهای گذشته شده بین این دو تاریخ به دست می‎آید:

اکنون برای محاسبه روز هفته می‎توان تعداد روزها را بر هفت تقسیم نمود. اعشار آن را در هفت ضرب کرده و جواب را از شماره روز هفته در تاریخ معلوم کم می‎کنیم. در مثال فوق خواهیم داشت: چون در تاریخ معلوم 11 بهمن برابر با سه شنبه است، پس یك روز از سه شنبه کم می‎کنیم تا روز هفته 12 مهر سال 59، دوشنبه به دست آید. به همین ترتیب، محاسبات مشابه انجام شده است که نتایج و خلاصه محاسبات را در جدول شماره یک، جدول شماره 2 و جدول شماره 3 می‎بینید.

جدول شماره 1: مبدأ تاریخ هجری قمری، هجرت پیامبر اکرم به مدینه و اول محرم سال 61 مطابقت با تقویم هجری شمسی زمان مقارنه ماه با خورشید روز اول ماه قمری تاریخ شمسی روز هفته

تاریخ میلادی زمان روز ژولین تاریخ میلادی 1 اول محرم سال اول قمری 14/7/622 9 و 31 دقیقه 7/1948439 16/7/622 28 تیر سال 1 دوشنبه 2 اول ربیع الاول سال اول 11/9/622 4 و 25 دقیقه 7/1948498 13/9/622 25 شهریور 1 دوشنبه 3 اول محرم سال 61 قمری 28/9/680 17 و 7 دقیقه 7/1969701 1/10/680 12 مهر 59 دوشنبه

جدول شماره 2: مطابقت وقایع تاریخی قمری اسلام قبل از واقعه عاشورا با تقویم شمسی

واقعه تاریخی تاریخ قمری روز ژولین تاریخ میلادی روز هفته تاریخ شمسی شماره ماه ازدواج امام علی و حضرت فاطمه 1 ذیحجه سال 2 7/1949118 25/5/624 جمعه 7 خرداد سال 3 16061-

ولادت امام حسن(ع) 15 رمضان سال 3 7/1949397 28/2/625 پنجشنبه 12 اسفند 3 16052-

ولادت امام حسین(ع) سوم شعبان سال 4 7/1949711 8/1/626 چهارشنبه 21 دی 4 16041-

ولادت حضرت زینب(س) 5 جمادی الاول 5 7/1949978 2/10/626 پنجشنبه 13 مهر 5 16032-

واقعة غدیرخم 18 ذیحجه سال 10 7/1951970 16/3/632 دوشنبه 28 اسفند 10 15965-

رحلت پیامبر (ص) 28 صفر سال 11 7/1952040 25/5/632 دوشنبه 7 خرداد 11 15963-

شهادت حضرت فاطمه (س) 13 جمادی الاول 11 7/1952113 6/8/632 پنجشنبه 18 مرداد 11 15960-

شهادت حضرت فاطمه (س) 3 جمادی الثانی 11 7/1952130 25/8/632 یکشنبه 6 شهریور 11 15959-

ولادت حضرت ابوالفضل 4 شعبان سال 26 7/1957508 15/5/647 سه شنبه 28 اردیبهشت26 15777-

ولادت حضرت علی اکبر 11 شعبان سال 33 7/1959996 7/3/654 جمعه 19 اسفند 32 15693-

ولادت امام سجاد (ع) 5 شعبان سال 38 7/1961761 5/1/659 شنبه 18 دی 37 15633-

شهادت حضرت علی(ع) 21 رمضان سال 40 7/1962516 29/1/661 جمعه 12 بهمن 39 15608-

شهادت امام حسن (ع) 28 صفر سال 50 7/1965859 26/3/670 سه شنبه 9 فروردین 49 15495-

ولادت امام باقر (ع) 1 رجب سال 57 7/1968460 9/5/677 شنبه 22 اردیبهشت56 15406-

همچنین محاسبات دقیق نجومی دیگر انجام شده است که پدیده‎های نجومی برای محرم سال 61 و در مکانی با مختصات شهر کربلا در زیر بدست آمده است:

- در اول محرم سال 61 فاصله زمین تا خورشید، دقیقا برابر با یک واحد نجومی بوده است (626/149 میلیون کیلومتر) و فاصله کره ماه تا زمین در اوج خود یعنی 406000 کیلومتری قرار داشته است.

- ساعت 15 و 15 دقیقه بعد از ظهر روز تاسوعا (نهم محرم سال 61)، ماه از آزیموت 112 درجه در کربلا با فاز 77 درصد روشنایی طلوع می‎کند(یعنی از حدود موقعیت اردوگاه عمر بن سعد و حوالی شط فرات نسبت به ناظری در خیمه‎گاه امام حسین (ع) ماه طلوع می‎کند). و 55 دقیقه بامداد عاشورا با فاز 81 درصد روشنایی، غروب می‎کند و آسمان کربلا کاملا تیره و تار می‎گردد.

- طلوع سیاره زهره در روز عاشورا (10 محرم سال61) 3 ساعت قبل از طلوع خورشید و دو ساعت بعد از غروب ماه در ساعت 3 بامداد اتفاق افتاده است.

- خورشید ساعت 6 و 7 دقیقه صبح عاشورا از آزیموت 99 درجه (حدود شرق) در کربلا طلوع می‎کند. و در ساعت 17 و 30 دقیقه غروب آن در آزیموت 5/260 درجه (در پشت خیمه‎گاه سوخته امام حسین علیه السلام) اتفاق می‎افتد.

- ماه در ساعت 12 ظهر روز اول محرم سال 61 وارد صورت فلکی عقرب می‎شود. و ساعت 18 روز سوم محرم با ورود ماه به صورت فلکی قوس، از صورت فلکی عقرب خارج می‎شود. ماه از روز 6 تا 8 محرم در صورت فلکی جدی قرار دارد و سپس تا روز 12 اُم محرم در صورت فلکی دلو قرار گرفته است.

محرم

- پدیده نجومی بسیار مهمی که اتفاق می‎افتد در روز 6 محرم می‎باشد. در ساعت حدود 18 ماه از فاصله کمتر از 1 درجه جنوب سیارات نپتون و مشتری (که کنار یکدیگر قرار دارند) عبور می‎کند.

- در ابتدای رمضان سال 60 قمری خورشید می‎گیرد و در نیمه رمضان نیز ماه به طور کامل خسوف می‎کند.

- در ابتدای ربیع الاول سال 61 قمری خورشید می گیرد و در نیمة ربیع الاول نیز ماه بطور کامل خسوف

می‎کند.

- بر اساس این محاسبات، امام حسین در روز چهار شنبه به دنیا آمده‎اند و در روز چهار شنبه به شهادت رسیده‎اند.

جدول شماره 3 : مطابقت تاریخ قمری واقایع عاشورا با تقویم شمسی واقعه تاریخی تاریخ قمری روز ژولین میلادی روز تاریخ شمسی شماره ماه مرگ معاویه 15 رجب 60 7/1969538 21/4/680 شنبه 4 اردیبهشت 59 15370

- حرکت امام حسین به مکه 28 رجب 60 7/1969551 4/5/680 جمعه 17 اردیبهشت59 15370

- ورود امام حسین به مکه 3 شعبان 60 7/1969555 8/5/680 سه شنبه 21 اردیبهشت59 15369

- اعزام مسلم بن عقیل به کوفه 15 رمضان 60 7/1969596 18/6/680 دوشنبه 31 خرداد 59 15368

- ورود مسلم بن عقیل به کوفه 5 شوال 60 7/1969616 8/7/680 یکشنبه 20 تیر 59 15367

- حرکت امام حسین به کوفه 8 ذیحجه 60 7/1969678 8/9/680 شنبه 20 شهریور59 15365

- شهادت مسلم بن عقیل 9 ذیحجه 60 7/1969679 9/9/680 یکشنبه 21 شهریور 59 15365

- به دار زدن میثم تمار در کوفه 22 ذیحجه 60 7/1969692 22/9/680 شنبه 3 مهر 59 15365

- شروع سال 61 قمری اول محرم سال 61 7/1969701 1/10/680 دوشنبه 12 مهر 59 15364

- ورود امام حسین به کربلا 2 محرم61 7/1969702 2/10/680 سه شنبه 13 مهر 59

- ورود سپاه اِبن سعد به کربلا 3 محرم 61 7/1969703 3/10/680 چهارشنبه 14 مهر 59

- روز تاسوعا 9 محرم 61 7/1969709 9/10/680 سه شنبه 20 مهر 59 

- عاشورا (شهادت امام حسین) 10 محرم 61 7/1969710 10/10/680 چهارشنبه 21 مهر 59 

- ورود کاروان اسیران به کوفه 12 محرم 61 7/1969712 12/10/680 جمعه 23 مهر 59

- حرکت کاروان اسیران به شام 19 محرم61 7/1969719 19/10/680 جمعه 30 مهر 59 

- ورود کاروان اسیران به شام 1 صفر سال 61 7/1969730 30/10/680 سه شنبه 11 آبان 59 15363

- اربعین و روز ورود جابر به کربلا 20 صفر سال 61 7/1969749 18/11/680 یکشنبه 30 آبان 59 

- وفات حضرت زینب در شام 15 رجب 62 7/1970247 31/3/682 دوشنبه 14 فروردین61 15346

- قیام مختار ثقفی 14 ربیع الاخر 66 7/1971574 17/11/685 جمعه 29 آبان 64 15301

6- روش بررسی تاریخی و روایتی با استفاده از نقل و قول‎ها و روایت‎ها و همچنین نتایج محاسبات دیگران نیز می‎توان به نتایج نسبی دست پیدا کرد. با توضیحی که در مقدمه آمده است، نتایج این روش بر تاریخ‎های محاسباتی منطبق نیستند و اختلاف دارند که امری است طبیعی. ما بعضی از این نکات را با ذکر منبع در زیر آورده‎ایم:

1- در کتاب ستارگان و کیهان نوردی (انتشارات دانشگاه تهران 1352) صفحه 158، اول محرم سالِ اول هجری قمری برابر با 18 ژوئن سال 622 میلادی بیان شده است که حدود یک ماه عقب‎تر از محاسبات ما در این مقاله است (البته محاسباتی نشان می‎دهد که این تاریخ چندان صحیح نمی‎باشد). بر طبق این تاریخ اول محرم سال 61 برابر با اول سپتامبر 680 خواهد بود و عاشورا در روز دوشنبه 22 شهریور سال 59 شمسی محاسبه می‎شود.

2- در کتاب مشهد الحسین (چاپ شده در حلب سوریه) به نقل از دکتر آستانه اصل، عاشورا مصادف با 26 سپتامبر 681 برابر با 7 مهر ماه سال 60 شمسی در روز پنج شنبه یا جمعه اتفاق افتاده است. که محاسبات نشان می‎دهد این تاریخ بر 10 محرم سال 62 هجری منطبق‎تر است (البته برابر با روز شنبه 9 مهر 60 نه جمعه 7 مهرماه!) یعنی یک سال جلوتر از زمان واقعی در نظر گرفته شده است!

3- در کنکره بررسی عبرت‎های عاشورا، مصادیق و ویژگی‎های خواص و عوام (دانشگاه تبریز 20 مهرماه 1377)، از سوی سرهنگ فرهنگی بیان شد که عاشورای سال 61 هجری قمری برابر با 22 مهرماه سال 59 هجری شمسی بوده است.

4- در کتاب حماسه حسینی (جلد اول صفحه 185) آمده است: عاشورای آن وقت ظاهرا اواخر خرداد بوده است. که با دلایل علمی این مقاله، این تاریخ رد می‎شود.

5- در کتاب لهوف علی قتلی الطفوف (صفحه 81) آمده است: حسین در روز سه شنبه سوم ذیحجه و به قولی روز چهارشنبه هشتم ذیحجه سال 60 هجری از مکه خارج شد. اگر ذیحجه 30 روزی باشد در نتیجه عاشورا پنجشنبه و یا دوشنبه خواهد بود (وگرنه اگر ذیحجه 29 روزه باشد، عاشورا چهارشنبه و یا یکشنبه است).

6- در کتاب لهوف علی قتلی الطفوف (صفحه 85) امام حسین (ع) در روایتی به جنییان می‎گویند: شما در روز شنبه که عاشوراست نزد من بیائید.

7- در کتاب نفس المهموم (اثر شیخ عباس قمی) ترجمه علامه شعرانی (در پاورقی با توضیح مترجم) به نقل از حجت الاسلام سلطان زاده، عاشورا را اواسط مردادماه بیان کرده است.

8- در کتاب منتهی الآمال (اثر شیخ عباس قمی) صفحه 155، روز تاسوعا برابر با پنجشنبه 9 اُم محرم آمده است.

9- در کتاب منتهی الامال (اثر شیخ عباس قمی) صفحه 147، ورود امام حسین به مکه برابر با پنجشنبه 3 اُم شعبان سال شصت هجری قمری آمده است.در نتیجه عاشورا برابر با روز جمعه (و یا پنجشنبه در صورت 29 روزه بودن رمضان یا شوال سال 60) خواهد بود.

10- از نظر روز هفته بررسی‎های فوق نشان می‎دهند که تمام اخبار تاریخی نسبت به محاسبات نجومی سه روز جلوتر از محاسبات می‎باشند. که این احتمال می‎رود تصحیح گریکوری در روز هفته نیز تأثیر دارد.

7- نتیجه‎گیری روش‎های مختلف به كار رفته در این مقاله نشان می‎دهد كه محرم سال 61 هجری قمری در تاریخ اول اكتبر سال 680 میلادی شروع می‎شود. و با دلایل كافی، انطباق این تاریخ با 12 مهر سال 59 هجری شمسی مطابقت دارد. لذا عاشورا و تاسوعا برابر با 20 و 21 مهرماه خواهد بود. با مطالب بیان شده در قسمت مقدمه، این نتیجه نمی‎تواند اختلاف بیش از 5 روز را داشته باشد. در نتیجه با یك برآورد خوب می‎توان دریافت كه عاشورا و تاسوعا در ابتدای فصل پائیز و در مهرماه اتفاق افتاده است.

 

منابع و مأخذ:

- فرمول‎های ستاره‎شناسی برای محاسبه‎ها: ترجمه محمود لایقی فیروزآبادی، انتشارات آستان

رضوی 1368 .

- تقویم قدس: انتشارات بنیاد پژوهش‎های اسلامی آستان قدس رضوی .

- ماهنامه نجوم شماره‎های 84 تا 90 انتشارات شرکت زروان .

- لهوف علی قتلی الطفوف ترجمه دکتر عقیقی بخشایشی انتشارات دفتر نشر نوید اسلام قم 1381. - مشهد الحسین: دکتر آستانه اصل انتشارات حلب سوریه 2002 .

- حماسه حسینی (جلد اول): شهید مرتضی مطهری انتشارات صدرا 1381 .

- ستارگان و کیهان نوردی انتشارات دانشگاه تهران 1352.

- معانی الاخبار شیخ صدوق: ترجمه عبدالعلی محمدی شاهرودی انتشارات دارالکتب اسلامیه 1377.

- نرم افزارهای نجومی Hp3planet ، HnSky و MoonCalculator6 و ...

- لوح‎های فشرده منتهی‎الامال، حلیة المتقین و مفاتیح الجنان از بخش رایانه‎ای فرهنگستان قرآن کری

پرسش ؟


 وقايعي كه بعد از واقعه عاشورا براي اسرا از كربلا تا مدينه اتفاق افتاد همراه با ذكر تاريخ توضيح فرمائيد؟

 

 

پاسخ :

 يكي از بزرگترين فجايع بشري در 10 محرم سال 61 هـ ق در سرزمين كربلا توسط امويان به وقوع پيوست هنوز نيم قرني از رحلت پيامبر اسلام سپري نشده بود كه فرزند دختر آن بزرگوار را امت خودش به دستور كسي كه جانشين ظاهري آن حضرت بود به شهادت رساندند و فجايع عظيم ديگري از جمله بريدن سر كشته‌ها و غارت اموال و به اسارت گرفتن اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ مبادرت ورزيدند.

وقايعي كه بعد از شهادت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ از كربلا تا مدينه براي اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ اتفاق افتاد خيلي بيشتر از آنست كه بتوان آنها را در پاسخ يك سؤال و بطور مختصر بيان نمود. همچنين بيشتر وقايع را ثبت نكرده‌اند و يا اگر ثبت شده به تاريخ دقيق آن اشاره نشده و به طور مطلق به محل وقوع آن اشاره رفته. حال در پاسخ اين پرسشگر عزيز بطور خلاصه و فهرست‌وار به وقايع مهم كه بعد از شهادت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ كه گويا منظور سؤال‌كننده كه گفته بعد از واقعه عاشورا، همان شهادت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ باشد. اشاره مي‌شود.

سال 61 هـ ق عصر روز دهم محرم لشكر يزيد بعد از اينكه امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خيمه‌ها و آزار و اذيت خاندان نبوت زدند، آن نامردمان به سوي خيمه‌هاي حرم امام حسين ـ عليه‌السلام ـ روي آوردند و اثاث و البسه و شتران را به يغما بردند و گاه بانويي از آن اهل‌بيت پاك با آن بي‌شرمان بر سر جامه‌اي در كشمكش بود و عاقبت آن لئيمان جامه را از او مي‌ربودند.[1]

دختران رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و حريم او از خيمه‌ها بيرون آمده و مي‌گريستند و در فراق حاميان و عزيزان خود شيون و زاري مي‌نمودند.

بعد از اين اهل‌بيت را با سر و پاي برهنه و لباس به يغما رفته به اسيري گرفتند و آن بزرگواران به سپاه دشمن مي‌گفتند كه ما را بر كشته حسين ـ عليه‌السلام ـ بگذرانيد. چون اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ نگاهشان به كشته‌ها افتاد فرياد كشيدند و بر صورت خود زدند.[2] بعد از اين قضايا عمر سعد ملعون در ميان يارانش جار كشيد: چه كسي است كه اسب بر پشت و سينة حسين ـ عليه‌السلام ـ بتازد! ده كس داوطلب شدند و تن حسين ـ عليه‌السلام ـ را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.[3]

و همان عصر عاشورا بود كه عمر سعد سر مبارك امام حسين را با خولي بن يزيد اصبحي و حميد بن مسلم ازدي نزد عبيداله بن زياد به كوفه فرستاد و سرهاي ياران و خاندان او را جمع كرده و هفتاد دو سر بود و به همراهي شمر بن ذي‌الجوشن و قيس بن اشعث به كوفه فرستاد.[4] سپس كشته‌هاي خودشان را پيدا كرده دفن نمودند ولي جنازه بي سر و زير پاي اسبان لگدكوب شده امام حسين ـ عليه‌السلام ـ و يارانش تا روز دوازدهم محرم عريان در بيابان كربلا بود تا اينكه توسط قبيله بني‌اسد و به راهنمائي امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ دفن شدند.[5]

شب يازدهم محرم را گويا اسراي اهل‌بيت در يك خيمه نيم‌سوخته سپري نمودند در اين رابطه در مقاتل چيزي از احوال اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ نقل نشده ولي مي‌توان تصور كرد كه چه شب سختي را بعد از يك روز پر سوز و از دست دادن عزيزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خيمه‌ها و اهانت‌ها و... داشته‌اند.

عمر سعد ملعون در روز 11 محرم دستور كوچ از كربلا به سوي كوفه را مي‌دهد و زنان و حرم امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را بر شتران بي‌جهاز سوار كرده و اين ودايع نبوت را چون اسيران كفّار در سخت‌ترين مصائب و هُموم كوچ مي‌دهند.[6] در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قيس بن قرّه گويد: هرگز فراموش نمي‌كنم لحظه‌اي را كه زينب دختر فاطمه ـ سلام‌الله عليها ـ را بر كشته بر خاك افتاده برادرش حسين عبور دادند كه از سوز دل مي‌ناليد... و امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ مي فرمايد: ... من به شهدا نگريستم كه روي خاك افتاده و كسي آنها را دفن نكرده، سينه‌ام تنگ شد و به اندازه‌اي بر من سخت گذشت كه نزديك بود جانم بر آيد و عمه‌ام زينب وقتي از حالم با خبر شد مرا دلداري داد كه بي‌تابي نكنم.[7] (گويا اسراي كربلا را دوبار به قتلگاه مي‌آورند، يك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خيام و به درخواست خود اسرا و يك بار هم در روز يازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و اين كار عمر سعد شايد به خاطر اين بود كه مي‌خواست اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ با ديدن جنازه‌هاي عريان و زير آفتاب مانده شكنجه روحي به اسرا داده باشد.)

بعد از اينكه روز يازدهم محرم اسرا را از كربلا حركت دادند به سوي كوفه به خاطر نزديكي اين دو به هم روز 12 محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گويا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌هاي كوفه و بيرون شهر سپري كرده باشند در اثر تبليغات عبيدالله بن زياد عليه امام حسين ـ عليه‌السلام ـ و خارجي معرفي كردن آن حضرت مردم كوفه از اين پيروزي خوشحال مي‌شوند و جهت ديدن اسرا به كوچه‌ها و محله‌ها روانه مي‌شوند و با ديدن اسرا شادي مي‌كنند.

ولي با خطابه‌هايي كه امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ و خانم زينب ـ سلام‌الله عليها ـ و سايرين از اسرا ايراد مي‌كند و خودشان را به كوفيان و مردم مي‌شناسانند و به حق بودن قيام امام حسين ـ عليه‌السلام ـ اذعان مي‌كنند شادي كوفيان را به عزا تبديل مي‌كنند. در طول مدتي كه در كوفه و در ميان مردم به عنوان اسير جنگي حركت مي‌كردند سرها بالاي نيزه بود و اسرا در كجاوه‌هاي جا داده شده بودند و آنان كه خيال مي‌كردند اسرا از خارجيان هستند و بر خليفه يزيد عاصي شده‌اند، جسارت و اهانت مي‌كردند، عده‌اي هم از نسب اسرا سؤال مي‌كردند با اين وضع وارد دارالاماره مي‌شوند و در مجلس عبيدالله بن زياد كه حاكم كوفه و باعث اصلي شهادت امام حسين، اين ملعون جلوي چشم اسرا و مردم با چوب‌دستي به سر مبارك مي‌زد و خود را پيروز ميدان قلمداد مي‌كرد و كشته شدن امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را خواست خدا قلمداد مي‌‌نمود.[8] ولي با جواب‌هاي كه از جانب خانم زينب و امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ مي‌شنيد بيشتر رسوا مي‌شد.

در خبرها آمده كه ابن زياد بعد از آنكه يك روز (يا چند روز بنا به روايتي) سرها را در كوچه‌ها و محله‌هاي كوفه گردانيد، آنها را به شام نزد يزيد بن معاويه فرستاد[9] و بعد از آن اسرا را به سرپرستي مخضّر بن تعلبه عائذي و شمر بن ذي‌الجوشن به شام روانه كرد. دستور داد كه امام سجاد را با غل جامعه دست‌ها را بر گردن بستند و سوار بر شتر بي‌جهاز به سوي شام حركت دادند. مدتي كه اسرا از كوفه و شام در حركت بودند را منابع ذكر نكردند چه وقايعي اتفاق افتاده و تنها به برخي بي‌ادبي‌هاي حاملين سرهاي مبارك از قبيل شراب اشاره دارند و در طول مسير از شهرهاي مختلف گذر مي‌كردند.

نقل شده كه اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ را سه روز پشت دروازه‌هاي دمشق نگه داشتند تا شهر را آذين‌بندي كنند و آماده براي جشن و شادي نمايند. در بيشتر منابع نقل شده كه روز اول صفر سر امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را همراه كاروان اسرا وارد دشمق كردند.[10] واقعه دلخراشي كه براي اسرا اتفاق افتاد اين بود كه علي‌رغم خواست آن بزرگواران مبني بر ورود به شهر از جاي خلوت و بطور جداگانه از سرهاي مبارك ولي شهر ملعون دستور داد سرها جلوي كاروان اسرا و از دروازه ساعات كه جمعيت انبوهي تجمع كرده بودند وارد كنند، و مردم غافل شام كه از حقيقت ماجرا بي‌خبر بودند با مشاهده كاروان شادي و هلهله مي‌كردند و بر سرها اهانت مي‌نمودند. سفر شام براي اهل‌بيت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ بسيار تلخ و مصيبت‌هاي دوران اسارت در اين ديار، برايشان از سخت‌ترين مصيبت‌ها بوده است. وقتي از امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ پرسيدند در سفر كربلا، سخت‌ترين مصيبت‌هاي شما كجا بود، سه بار فرمودند: «الشام، الشام، الشام».[11] در شام نيز اسراي آل محمّد ـ صلي الله عليه و آله ـ را در حالي كه به ريسمان بسته شده بودند، به مجلس يزيد وارد كردند، وقتي بدان حال در پيش روي يزيد ايستادند، سر امام را در برابر يزيد مي‌گذارند و اين صحنه از سوزناك‌ترين صحنه‌هايي است كه براي امام سجاد و خانم زينب اتفاق مي‌افتد. چرا كه يزيد ملعون بر سر امام توهين كرده و شماتت مي‌كند و با قرائت اشعاري خود را پيروز ميدان مي‌داند و به مردم اجازه حضور مي‌دهد و در آن مجلس به لب‌هاي مقدس امام جلوي چشم اسرا خيزران مي‌زند.[12] گويا در اين مجلس است كه يك مرد شامي به خود اجازه مي‌دهد و اين جسارت بزرگ را مي‌كند. دختر امام حسين به نام فاطمه را از يزيد به كنيزي مي‌خواهد و با پاسخ تند دختر امام و خانم زينب روبرو مي‌شود و بعد از گفتگوئي ميان حضرت زينب و يزيد خانم زينب خطبه‌اي در مجلس يزيد ايراد مي‌كنند و شجاعانه به اعمال پليد يزيد اشاره مي‌كند و يزيد را در مجلس خود رسوا و خار مي‌كند.

اسرا در مدتي كه در شام بودند بنابر روايتي در يك خرابه صورت زنداني نگهداري مي‌شدند[13] و در اين مدت يزيد ملعون چندين مرتبه خواست كه امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ را شهيد كند كه خانم زينب مانع مي‌شدند.

در مقاتل آمده كه يزيد خطيبي خواست كه در اجتماع مردم صحبت كند و از يزيد و معاويه ستاش كند و به امام علي و فرزندان آن حضرت جسارت كند و در رابطه با پيروزي ظاهري يزيد به اصطلاح سخنراني كند و خطيب ايراد سخن كرد و اوامر يزيد را اجرا نمود و به ذم امام حسين ـ عليه‌السلام ـ پرداخت در اين حين امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ فرمود: اي يزيد! به من اجازه بده بالاي اين چوب‌ها روم (منظور ميزي بود كه خطيب شامي روي آن صحبت مي‌كرد) تا چند كلمه‌اي صحبت كنم كه موجب خشنودي خداوند و اجر و ثواب حضار باشد. يزيد نپذيرفت. ولي مردم اصرار كردند تا امام به منبر رفت امام خطبه‌اي خواند بعد از حمد و ثناي خدا خود را معرفي كردند، كه اصل و نسبشان كيست به ماجراي كربلا و اسيري خود اشاره فرمودند. در مجلس غوغائي بر پا شد و همه عليه يزيد همهمه مي‌كردند يزيد از مؤذن خواست كه اذان بگويد. ولي امام از اين اذان هم عليه يزيد استفاده كرده و يزيد را رسوا نمود.[14]

از جمله وقايعي كه براي اسراي اهل‌بيت در شام اتفاق افتاد بنا به گفته برخي منابع وفات دختر سه ساله امام حسين ـ عليه‌السلام ـ است . از كامل بهائي نقل شده اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ شهادت پدران را از كودكان خردسال پنهان مي‌داشتند. و به آنها مي‌گفتند كه پدر شما سفر كرده، تا اينكه شبي دختري از امام حسين ـ عليه‌السلام ـ به نام رقيه از خواب بلند مي‌شود و بهانه بابا را مي‌گيرد و ضجه و ناله مي‌كند و همه اهل خرابه با اين كودك همنوا مي‌شوند تا اينكه سر امام را در طشتي مي‌آورند خانم رقيه سر را به بالين گرفته و با آن سر درد دل مي‌كند. پدر بعد از تو محنت‌ها كشيدم بيابان‌ها و صحراها دويدم.

بعد از مدتي ديدند كه سر به يك طرف افتاد و كودك هم طرف ديگر او را حركت دادند. ديدند كه جان به جان آفرين تسليم كرده[15] بعد از اينكه مردم شام بوسيله خطابه‌هاي حضرت زينب و امام سجاد ـ عليهما‌السلام ـ شناخت كامل از اسراي اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ يافتند يزيد تحت فشار افكار عمومي و جهت جلوگيري از رسوائي بيشتر سه پيشنهاد از امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ را خواست اينكه سر امام حسين را پس دهد، چيزهائي كه غارت شده برگردانند، اسرا را در صورت كشتن امام سجاد با يك فرد امين به مدينه روانه كند ولي يزيد سر امام را پس نداد و از كشتن امام منصرف شد و پيراهن كهنه امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را با مقداري پول پس داد.[16] و اجازه داد كه اسراي اهل‌بيت در شام براي شهداي كربلا عزاداري كنند. بعد از اينكه مدتي اسرا در شام مقيم بودند يزيد از قتنه مردم بيمناك شده و از نعمان بن بشير، كه قبلاً امير كوفه بود، خواست فردي پارسا و امين همراه اسرا آنها را بنا به خواست خودشان روانه مدينه نمايد. راوي مي‌گويد: هنگامي كه اهل و عيال امام حسين ـ عليه‌السلام ـ از شام برگشتند و به عراق رسيدند از راهنماي كاروان خواستند كه آنها را از راه كربلا عبور دهد و ايشان قبر امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را زيارت كنند و چند روزي بعد از رسيدن به كربلا مشغول عزاداري و سوگواري براي امام و شهداي كربلا بودند.[17] گويا خروج اسرا از شام به طرف مدينه در بيستم صفر 61 بوده يعني مدت 20 روز از ورود به شام تا خروج از آن طول كشيده، بعد از زيارت قبور شهداي كربلا راهي مدينه شدند و بالاخره زينبي كه با برادران و اقوام خويش از مدينه خارج شده بود بدون برادر و خويشان و با رنج سفر و داغ شهداء و مصيبت‌هايي كه در طول اين مدت ديده بود وارد مدينه شد.

بايد در پايان نيز خاطر نشان شد كه در اين مختصر نمي‌شد همه وقايع اتفاق افتاده از كربلا تا شام و مدينه را توضيح داد و همچنين در اكثر منابع تاريخي به تاريخ دقيق خيلي از وقايع اشاره نشده بود و لذا به اين خاطر از پرسشگر از اينكه نتوانستيم تاريخ دقيق را يافته و ذكر كنيم عذرخواهي مي‌كنيم.

براي مطالعه بيشتر مي‌توان به منابع زير مراجعه كرد:

1. كتاب الارشاد از شيخ مفيد(ص).

2. حياة الامام الحسين بن علي(ع) باقر شريف قرشي.

3. ريا حسين الشريعة، ذبيح‌الله محلاتي.

4. زندگاني ابا عبدالله الحسين، عمادزاده.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . ابي مخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه و متن كامل وقعة الطف، سيدعلي محمد موسوي جزايري، انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول 1380.

[2] . سيد بن طاووس، اللهوف علي قتلي الطُّفوف، تحقيق و تقديم شيخ فارس تبريزيان، چاپ: اسوه نوبت دوم، 1357، ص180.

[3] . شيخ عباس، قمي، ترجمه نفس المهوم (در كربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمكران، چاپ پنجم، ـ صلي الله عليه و آله ـ 485، اولين مقتل سالار شهيدان، پيشين، ص349.

[4] . شيخ عباس، پيشين، همان، ص486، و شيخ عباس پيشين، همان، ص 351.

[5] . شيخ عباس، پيشين، همان، ص492، اولين مقتل، پيشين، ص353.

[6] . شيخ عباس قمي، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر كسره‌اي، انتشارات جمكران، چاپ پنجم، ص 490، ابي محنف، اولين مقتل سالار شهيدان، پيشين، ص 351.

[7] . شيخ عباس، پيشين، ص 492 و حسين نفس مطمئنه، محمدعلي عالمي، انتشارات هاد، چاپ اول، 1372، ص 306.

[8] . ابن مخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه وقعة الطف، سيد علي محمد موسوي جزايري، انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول، ص 361، و ترجمه نفس‌المهموم، پيشين، ص 519.

[9] . محمدعلي عالمي، حسين نفس مطمئنه، انتشارات هاد، چاپ اول، ص 329، خرداد 1372.

[10] . جواد محدثي، فرهنگ عاشورا، نشر معروف، ص 240، اسفند 1374.

[11] . ابو مخنف، مقتل‌الحسين، ترجمه سيدعلي محمد موسوي جزايري، انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول، 1380، ص 385.

[12] . ابومخنف، پيشين، ص 387.

[13] . شيخ عباس قمي، نفس‌المهوم، ترجمه آيت‌الله شيخ محمد باقر كسره‌اي، ص 568، انتشارات صاحب‌الزمان جمكران، چاپ پنجم، 1374، ص 568.

[14] . ابومخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه سيدعلي محمد موسوي جزايري. انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول 1380، ص 405.

[15] . محمدعلي، عالمي، حسين نفس مطمئنه، انتشارات هادي، چاپ اول، 1372، ص 350.

[16] . ابومخنف، پيشين، ص 408.

[17] . ابومخنف، پيشين، ص 411.

12 محرم سال 61 قمري، ورود كاروان اسيران كربلا به كوفه


حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين(ع) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على ‏بن ‏الحسين(ع) و عمه بزرگوارشان، حضرت زينب كبري (س) آغاز شد.

مورخان اسلامى نوشته‏ اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. على ‏بن ‏الحسين ، زينب (س) دخت گرامي علي (ع) و ديگر اهل بيت پيامبر اكرم (ص) را.

اهـل بـيـت رسـول خـدا(ص ) را هـمـانـنـد اسـيـران وارد كوفه كردند امام سجاد(ص ) از شدت بيمارى رنجور شده بود، ولى با اين حال او را در غل و زنجير كرده بودند.
مـردم كـوفـه با ديدن كاروان اسيران شيون و زارى سر دادند. زينب كبرى (س) دختر اميرالمؤمنين به مـردم اشـاره كـرد كـه خاموش باشيد! يكباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زينب (س) زبان به سخن گشود:
سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاكش باد. اى اهـل كـوفـه! اى مـردم مكار حيله باز! آيا گريه مى كنيد؟
اشكتان خشك مباد، ناله هايتان آرام نـگـيرد. شما در مثل مانند زنى هستيد كه رشته خود را محكم تافته، سپس تارتار از هم مى گسلد. سـوگـندهايتان رادست آويز فساد كرده ايد، آيا جز لاف و تكبر و فساد و چاپلوسى كنيزان و سخن چينى دشمنانه چيزى ديگرى در شما هست؟
شما به سبزه خاكروبه و نقره بر قبر اندوده مى مانيد، براى خود توشه اى پيش فرستاديد كه خشم خدا را برانگيخت و در عذاب، جاودانه شديد. آيا گريه و زارى مى كنيد؟
آرى! بـه خدا شايسته گريه ايد، بسيار بگرييد و كم بخنديد كه نصيبتان ننگ و عار شد، ننگى كه تا ابـد پـاك نشود چگونه مى توانيد اين ننگ را از دامن خود بشوييد كه فرزند خاتم انبيا، سيد جوانان بـهـشتى را كشته ايد، آنكه در سرگردانى ها مرجع و در سختى ها پناه شما بود، آنكه دليل روشن و زبـان گـويـاى شـمـا بـود چه بار گناهى را بر دوش گرفتيد، دور باشيد از رحمت خدا و نابودى نـصـيـبـتـان بـاد، سـعـيتان به نوميدى انجاميد، دست ها بريده شد، سوداى پر زيانى كرديد، خشم پروردگار را براى خود خريديد و خوارى ذلت بر شما حتمى شد.
واى بـر شـمـا! مـى دانـيـد چـه جگرى از رسول خدا شكافتيد و چه پرده نشينى را از پرده بيرون كشيديد و چه خونى ريختيد و چه حرمتى را شكستيد، كار بسيار زشتى مرتكب شديد، چيزى نمانده كـه آسـمـان و زمين شكاف بردارد و كوهها ويران شوند. آنچه كرديد بزرگ، دشوار، بد، كژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ كه زمين و آسمانها را پر كرده، آيا شگفت داريد اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خواركننده تر است و شما را در آن روز ياورى نيست.
مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد كه خداى تعالى از شتابكارى به دور است و هميشه براى انتقام فرصت دارد و در كمين گاه است.

حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام ‏رسانى عاشورائيان بر شانه ‏هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى ‏كرد. او مى ‏بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ هاى امام عدل و نشانه‏ هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه ‏بن ‏زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتى نوشته ‏اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين‏ العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.

على‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى‏ شناسد، مى ‏شناسد. آنكه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى ‏بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى ‏كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى ‏بريم! يزيد را مى ‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى ‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده‏ ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين‏ ناپذير است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

اولين رويارويى و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند على ‏بن‏ الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى ‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أبالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛

آيا من را از مرگ مى ‏ترسانى؟ مگر نمى ‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.

آنگاه ابن زياد رو به حضرت زينب (س) كرده و گفت: سپاس خدا را كه رسوايتان كرد، شما را كشت و ادعايتان را تكذيب كرد.
زيـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش محمد(ص) گرامى داشت و از پليدى پاك كرد، تنها فاسق است كه رسوا مى شود و فاجر است كه تكذيب مى شود.
گفت: چگونه ديدى كارى را كه خدا با برادر و خاندانت كرد؟
حضرت فـرمـود: من جز زيبايى نديدم، آنها كسانى بودند كه خدا شهادت را برايشان مقدر كرده بود و آنها هم به قتلگاه خويش آمدند، به زودى خدا ترا با آنها در يك جا جمع خواهد كرد و به محاكمه خواهد كشيد، ببين آنگاه پيروزى از آن كيست، مادرت به عزايت بنشيند پسر مرجانه!
ابن زياد از خشم شعله ور شد، چنانكه گويى قصد جانش را دارد. عمرو بن حريث گفت: اى امير! اين زن است به خاطر گفته هايش نبايد مؤاخذه شود.
ابن زياد گفت: با كشتن حسين و عاصيان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.
زيـنـب دلـش شـكـسـت و گـريـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را كشتى، خاندانم را اسير كردى، شاخه هايم را شكستى و ريشه ام را بريدى، آرى اگر شفاى تو در اين است شفا گرفته اى.

نكته مهمى كه در اين گفتگوها به چشم مى ‏خورد، اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبى اين دو بزرگوار است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) و حضرت زينب (س) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى. حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏ شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى ‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنى ‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏ نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى ‏كرد اين گونه نمى ‏شد. و اين خود يكى از حربه‏ هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) بهمرا عمه بزرگوار خود به عنوان پيام رسانان كربلاي حسيني و با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداختند و آن را نشانه رفتند و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند.

اسـيـران را بـراى مـدتى كه در تاريخ ضبط نشده در كوفه نگه داشتند در اين مدت به دستور ابن زياد سرهاى شريف شهدا را گاهى بر درگاه كاخ نصب مى كردند و بر روى نى در كوچه هاى كوفه و قبايل اطراف مى چرخاندند.
سپس ابن زياد ملعون درباره اسيران و سرهاى شهدا از يزيد كسب تكليف كرده بود و يزيد به او دستور داده بود اهل بيت رسول خدا (ص) را به شام بفرستد.

خطبه على بن الحسين (عليه السلام) در شام



 

حساس ترين سخنان امام سجاد (عليه السلام ) كه در طول اقامت در شام ايراد شده است و تحولى عظيم در محيط سياسى شام و بينش مردم نسبت به دستگاه اموى ايجاد كرد و معادلات يزيد را برهم زد و خط مشى او را نسبت به اهل بيت كاملا تغيير داد، خطبه اى است كه آن حضرت در جمع مردم و رجال سياسى و دينى شام ايراد كرد.

از كتاب هاى تاريخى چنين استفاده مى شود كه اين خطبه در مسجد جامع دمشق ايراد شده و از حوادثى كه در كاخ يزيد رخ داده و سخنانى كه در محفل خصوصى تر وى ردو بدل شده جداست .

اين خطبه را بايد اوج موفقيت امام سجاد (عليه السلام ) در رسالت تبليغ عاشورا و تداوم خط شهيدان كربلا دانست . اگر اين خطبه ايراد نشده بود، چه بسا ماهيت نهضت حسينى براى ساليان دراز و يا براى هميشه بر اهل اسلام مخفى مى ماند .امام سجاد

 

در شام يزيد براى استفاده بيشتر از شهادت حسين بن على (عليه السلام ) و اسارت خاندان وى در جهت تحكيم پايه هاى حكومتش تصميم گرفت تا از سخنوران دربارش در مذمت خاندان على و توجيه فجايعى كه صورت داده بود، بهره جويد. يزيد از خطيب دربار خواست تا بر منبر رود و نقش خويش را در آن جمع حساس ايفا كند. خطيب در بلندى جاى گرفت و زبان به هتّاكى و بى حرمتى به اهل بيت گشود. امام سجاد از گستاخى و زشتگويى خطيب برآشفت و فرمود:

خداوند جايگاهت را آتش دوزخ قرار دهد.

وقتى سخنان خطيب دربار پايان يافت ، امويان خود را فاتح مى ديدند و مسايل راحل شده مى پنداشتند. اما على بن الحسين - تنها مرد جوان قافله اسيران - با اندامى كه آثار رنج و اسارت از آن پيدا بود از جاى برخاست و به يزيد گفت : خطيب شما آن چه خواست به ما نسبت داد و با مردم گفت ، آيا اجازه مى دهى من هم با مردم سخن بگويم ؟

يزيد رضايت نمى داد، اما اطرافيان و حاضران مجلس و يكى از فرزندان خليفه اصرار ورزيدند تا يزيد پيشنهاد على بن الحسين (عليه السلام ) را پذيرد. زيرا در وضع و حال او نمى ديدند كه بتواند سخنى هم پاى سخنور گزيده دربار بگويد!

يزيد ناگزير اجازه داد. امام سجاد (عليه السلام ) از پلكان منبر بالا رفت . در برابر چشمان مردم قرار گرفت وآنچه تا آن روز بر مردم شام پوشيده مانده بود، افشا شد.

حساس ترين سخنان امام سجاد (عليه السلام ) كه در طول اقامت در شام ايراد شده است و تحولى عظيم در محيط سياسى شام و بينش مردم نسبت به دستگاه اموى ايجاد كرد و معادلات يزيد را برهم زد و خط مشى او را نسبت به اهل بيت كاملا تغيير داد، خطبه اى است كه آن حضرت در جمع مردم و رجال سياسى و دينى شام ايراد كرد.

امام زين العابدين (عليه السلام ) نخست سپاس خداى گفت و خطبه را آغاز كرد.

سخنان آغازين خطبه آن چنان تحول آفرين بود كه اشك چشمان مردم را فرو ريخت و عواطف آنان را بشدت تحت تاءثير قرار داد. در ادامه آن سخنان ، امام فرمود:

اى مردم ! شش نعمت به ما عطا گرديده و هفت فضيلت از سوى خدا به ما داده شده است .

ما از علم ، حلم ، بزرگوارى و بخشش ، فصاحت ، شجاعت و محبوبيت اجتماعى درميان مؤ منان ، برخورداريم . فضيلت ها و شرافت هاى ما عبارتند از اين كه : پيامبر خاتم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) از ما خاندان است و على بن ابى طالب - صادق ترين يار پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) - جعفر طيار، حمزه - شير شجاع خدا و رسول - و حسن و حسين - دو سبط اين امت - نيز از خاندان ما هستند.

آنان كه مرا مى شناسند، از توضيح بى نيازند ولى آنان كه مرا نمى شناسند گوش فرا دهند تا خويش را به ايشان بشناسانم .

اى مردم ! من فرزند مكه و منايم ،

من فرزند زمزم و صفايم .

من فرزند آنم كه حامل ركن است .

من فرزند بهترين انسانى هستم كه بر كره خاك جامه وجود پوشيده است .

من فرزند برترين موحدى هستم كه برگرد كعبه طواف كرده و گام در مسير صفا و مروه نهاده و حج به جا آورده و خداى را لبيك گفته است . من فرزند آن پيامبرم كه بر مركب آسمانى - براق - سوار گشت و جبرئيل او را به بلند جايگاه هستى - سدرة المنتهى - رسانيد. به قرب خدا رسيد؛ آنجا كه فاصله قاب قوسين و يا كمتر بود!

من فرزند آنم كه فرشتگان آسمان با او نمازگزاردند و به او اقتدا كردند.

من فرزند دريافت كننده وحي ام . فرزند محمد مصطفايم .

من فرزند على مرتضايم . آن كسى كه بر صورت مستكبران نواخت تا ايمان آوردند - در برابر شعار ((لااله الا الله )) و پيام توحيد سر فرود آورند و دست از عناد بردارند .-

من فرزند آن كسى هستم كه پيشاپيش رسول خدا، با دو شمشير و دو نيزه مى جنگيد.

دو هجرت كرد، دو بار با پيامبر بيعت نمود، در بدر و حنين رزمنده بود و حتى يك لحظه - يك چشم برهم زدن - به خداوند كفر ورزيد.

من فرزند صالح ترين مؤ منان ، وارث پيامبران ، نابودگر ملحدان ، پيشواى مسلمان ، نور جهانگران ، زينت عبادت كنندگان ، سرآمد گريه كنندگان - از خوف خدا اشتياق به لقاى حق - شكيباترين شكيبايان ، برترين قيام كنندگان خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ).

من فرزند كسى هستم كه از سوى جبرئيل و ميكائيل مورد تاءييد و يارى بود. - على (عليه السلام ) - حمايتگر از حريم مسلمانان ، كشنده مارقين و ناكثين و قاسطين ((طاغيان صفين و نهروان و جمل ))، ستيزنده با دشمنان لجوج .

- على (عليه السلام ) پرافتخارترين مرد از ميان تمامى قريش ، اولين كسى به خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پاسخ مثبت گفت و ايمان آورد. پيشتاز پيشتازان راه دين ، شكننده متجاوزان ، نابود كننده مشركان ، تيرى از تيرهاى خدا بر منافقان ، زبان گوياى حكمت نيايشگران ، ياور دين خدا، ولى سرپرست امر الهى - حافظ و مجرى قوانين پروردگار...

آرى او جدم ((على بن ابى طالب )) است .

سپس امام چنين ادامه داد:

من فرزند فاطمه زهرايم .

من فرزند سرور زنان عالمم .

اى يزيد اين ((محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ))) كه هم اكنون نامش را مؤ ذن بر زبان آورد و به پيامبرى او گواهى داد، آيا جد توست يا جد من است !

اگر بگويى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) جد توست دروغ گفته اى و كفر ورزيده اى !

و اگر باور دارى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) جد من است پس ‍ چرا و به چه جرمى خاندان او را كشتى !

امام همچنان به معرفى خويش ادامه داد، تا آن جا كه صداى مردم به گريه بلند شد، و يزيد از تاءثير سخنان امام (عليه السلام ) در قلب مردم سخت بيمناك گرديد.

هراس يزيد از اين بود كه مردم در همان محفل عليه او بشورند! از اين رو براى قطع كردن سخنان امام سجاد (عليه السلام ) به مؤ ذن دستور داد اذان بگويد!مؤ ذن از جاى برخاست و با صدايى كه به همه مى رسيد گفت :

الله اكبر، الله اكبر.

امام (عليه السلام ) در ادامه سخنان پيشين خود و براى همنوايى با نداى اذان فرمود:

آرى هيچ چيز بزرگتر و ارجمندتر از خدا نيست .

مؤ ذن گفت : اشهد ان لا اله الا الله .

امام فرمود:

تمامى وجودم - پوست و خون و گوشتم - به يگانگى خدا شهادت مى دهند.

مؤ ذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ).

امام كه هنوز بر بالاى منبر قرار داشت در اين هنگام چهره اش را از مردم به سوى يزيد برگرداند و فرمود:

اى يزيد اين ((محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ))) كه هم اكنون نامش را مؤ ذن بر زبان آورد و به پيامبرى او گواهى داد، آيا جد توست يا جد من است !

اگر بگويى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) جد توست دروغ گفته اى و كفر ورزيده اى !

و اگر باور دارى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) جد من است پس ‍ چرا و به چه جرمى خاندان او را كشتى !

امام سجاد (عليه السلام ) تا بدين جا رسالت خويش را به شايستگى ايفا كرد و آن مجلس با وضعى آشفته و نگران كننده براى يزيد پايان يافت.(1)


 

سخنان امام سجاد(عليه السلام) در مجلس يزيد

هر چه زمان مى گذرد، شرايط جسمى و روحى اهل بيت (عليه السلام ) دشوارتر مى شود. سختي هاى راه ، سختگيري هاى ماءموران ، شماتت هاى مردم و گذشتن از ميان بازارهاى شلوغ شام ، قرار گرفتن بانوان محجوب اهل بيت در معرض نگاه بيگانگان و اكنون ورود به مجلس جشن يزيد!

اين كه آيا در شام دو مجلس برگزار شده است ، يكى در مسجد جامع دمشق و ديگرى در كاخ يزيد و يا اين كه تمامى رخدادهاى اسف انگيز شام و سخنان حضرت زينب و امام سجاد (عليه السلام ) در يك مجلس اظهار شده ، دلايل قطعى در دست نيست و البته تعيين اين موضوع تاءثير مهمى در اصل بررسى آن حوادث ندارد.

آن چه مورخان درباره ورود اهل بيت (عليه السلام ) به مجلس يزيد نوشته اند، مفصل و جان كاه است . هنگام ورود به مجلس يزيد على بن الحسين (عليه السلام) فرمود:

انشدك الله يا يزيد ما ظنك برسول الله لورا ناعلى هذه الحالة . شمع

يعنى ؛ سوگند به خدا، اى يزيد، چه گمان دارى به رسول خدا اگر ما را بر اين حال مشاهده كند.

امام با كوتاه ترين جمله ها، پيامدارترين مفاهيم را به شنودگان منتقل مى كند. زيرا به او اجازه سخنرانى نخواهند داد. هنوز بسيارى از شاميان او را بدرستى نمى شناسند، تنها نقطه مشترك ميان او و جمع پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)  است . آن جمع اگر هيچ چيز از معارف دين و تاريخ گذشته اسلام ندانند، اما نام پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را شنيده اند و _هر چند به شكلى صورى_ به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) علاقمند هستند.

شخص يزيد اجرى براى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قايل نيست ، چنان كه در شعارش بعدها به آن اشاره كرد. اما مردم ناآگاه شام ، به عنوان خليفه رسول الله به يزيد نگاه مى كنند و براى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) احترام قايلند.

هر چه زمان مى گذرد، شرايط جسمى و روحى اهل بيت (عليه السلام ) دشوارتر مى شود. سختي هاى راه ، سختگيري هاى ماءموران ، شماتت هاى مردم و گذشتن از ميان بازارهاى شلوغ شام ، قرار گرفتن بانوان محجوب اهل بيت در معرض نگاه بيگانگان و اكنون ورود به مجلس جشن يزيد!

وقتى امام سجاد (عليه السلام ) نام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را به ميان مى آورد، همه از خود مى پرسند: مگر ميان اين كاروان اسيران با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبتى هست ؟

اين پرسش به قدرى جدى است كه يزيد نمى تواند خود را بى تفاوت نشان دهد. ناگزير مى شود: زنجيرها را از على بن الحسين (عليه السلام ) بردارد! يزيد با اين كار، مى خواهد رحمت و عطوفت خود را به حاضران بنماياند. غافل از اين كه پذيرش اعتراض امام سجاد (عليه السلام ) آغاز افشا شدن ماهيت زشت حكومت اوست و فرو افتادن غل و زنجيرها از اندام على بن الحسين (عليه السلام ) به معناى فرو شكستن نخستين حصارهايى است كه او - يزيد - خود را در پشت آنها مخفى داشته است .

اهل بيت در مجلس يزيد جاى مى گيرند و ماءموران سر مقدس سيد الشهدا را پيش مى آورند و در مقابل يزيد مى گذارند.

يزيد شعر مى خواند:

يفلقن هاما من رجال اعزة        علينا و هم كانوا اعق واظلما

يعنى ؛ شمشيرها، سرمردانى را مى شكافند كه نزد ما گرامى هستند ولى چه مى توان كرد كه آنان در دشمنى و ستم پيشدستى كرده اند!

على بن الحسين (عليه السلام ) كه در ميان اسيران قرار داشت ، فرمود:

اى يزيد! بهتر است به جاى شعرى كه خواندى ، اين آيه از قرآن را بشنوى كه خداوند مى فرمايد:

ما اصابكم من مصبية فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراءها ان ذلك على الله يسير. لكيلا تاءسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم والله لا يحب كل مختال فخور. (3)

يعنى ؛ هيچ مصيبتى در زمين و يا در بدن متوجه شما نمى شود مگر اين كه قبل از آن ، از سوى ما«خداوند» در كتابى پيش بينى شده و رقم خورده باشد، و اين بر خدا آسان است . تا بر آنچه از دست مى دهيد اندوهگين نباشيد و به آنچه به دست مى آوريد شادمانى نكنيد و خداوند هيچ متكبر خودستايى را دوست ندارد.

آنچه امام سجاد (عليه السلام ) از اين آيه مى جويد اين است كه به يزيد يادآورى كند اگر ما عزيزانى را از دست دادده ايم ، جاى شماتت و ملامت ندارد و اگر تو احساس مى كنى چيزى به دست آورده اى ، مجال خوشى و سرمستى نخواهد داشت . و تو با اين فخر فروشى و بزرگ نمايى منفور درگاه خدا هستى .

يزيد كه منظور امام و پيام آيه را دريافته بود، بشدت خشمگين شد و گفت :

آيه ديگرى هم در قرآن هست كه آن آيه درباره شما مناسبتر است :و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير. (4) يعنى ؛ هر بلا و مصيبتى كه به شما مى رسد، نتيجه دستاوردهاى خود شماست .

آن جمع اگر هيچ چيز از معارف دين و تاريخ گذشته اسلام ندانند، اما نام پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را شنيده اند و _هر چند به شكلى صورى_ به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) علاقمند هستند.

 

يزيد با اين آيه مى خواهد بگويد كه اگر شما در برابر خلافت من سر تسليم و سازش فرود مى آوريد، با اين حوادث روبرو نمى شديد. پس اين شما هستيد كه قدم در اين راه گذاشته ايد.(5)  اما امام سجاد (عليه السلام ) به او مى گويد:

 

لا تطعموا ان تهينونا و نكرمكم      و ان نكف الاذى عنكم و تؤ ذونا

فالله يعلم انا لا نحبكم                      و لا نلومكم ان لم تحبونا

 

يعنى ؛ شما انتظار داريد كه ما را مورد اهانت قرار دهيد ولى ما شما را اكرام كنيم ! ما را مورد آزار و شكنجه قرار دهيد ولى ما دست از شما برداريم ! خدا مى داند كه ما هرگز شما را دوست نمى داريم و البته شما را ملامت نخواهيم كرد بر اين كه دوست دار ما نيستيد.

يزيد مى گويد: در اين جا حق با شماست ولى اصولا پدر و جد تو - پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) - تلاش كردند تا قدرت را به كف آورند و امير باشند و با ما به نزاع و درگيرى پرداختند…

 

على بن الحسين (عليه السلام ) در پاسخ او فرمود:

اى پسر معاويه و هند! قبل از اين كه تو به دنيا بيايى ، پيامبرى و حكومت از آن جد و نياكان من بوده است . روز بدر، احد و احزاب پرچم پيروزمند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در دست پدر من - على بن ابى طالب (عليه السلام –( بود در حالى كه پدر و جد تو پرچم كفر را در دست داشتند!

سخن كه به اين جا انجاميد، چنان يزيد به بن بست رسيده بود كه چاره اى جز سكوت نداشت . البته اگر اين سخنان در محفلى خصوصى رد و بدل شده بود چه بسا يزيد، بيش از اين ها ناشكيبايى مى كرد و امام على بن الحسين (عليه السلام ) را خاموش مى كرد و مى كشت .اما يزيد در آن محفل عمومى گام در ميدان مناظره و اثبات حقانيت خويش ‍ گذارده و اكنون مجلس در وضعيتى قرار گرفته است كه او ناچار به ادامه آن وضع است .

امام سجاد (عليه السلام ) كه شرايط دگرگون شده مجلس را شاهد بود و نفوذ سخنانش را در حاضران احساس مى نمود، آهنگ سخن را از شيوه استدلالى به روش عاطفى تغيير داد. نه براى متاءثر ساختن يزيد! بلكه براى بيدار ساختن وجدان ها و عواطفى كه اكنون با سخنان و استدلال هاى او شعورشان رو به بيدارى نهاده است . امام فرمود:

اى يزيد! اگر درك مى كردى و مى دانستى كه چه كرده اى و با پدر و برادر و عموزاده ها و خاندان ما چه رفتارى داشته اى و اگر براستى قادر بودى عمق اين فاجعه را بشناسى به كوه ها مى گريختى بر ريگها مى خفتى و آرام نمى گرفت.

امام نگاهى هم به مردم دارد، به حاضران مجلس يزيد! و مى فرمايد:

 

ماذا تقولون اذ قال النبى لكم          ماذا فعتلتم و انتم آخر الامم

بعترتى و باهل بعد مفتقدى           منهم اسارى و منهم ضرجوا بدم (6)

 

يعنى ؛ چه پاسخ خواهيد داشت آن گاه كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به شما بگويد: شمايان كه سرآمد امت ها هستيد، با عترت من و خاندان ، بعد از رحلت من چه كرديد! برخى را به اسارت كشانديد و گروهى را به خون شان آغشته ساختيد! (7)

پي نوشت ها:

 1- ترجمه مقتل ابى مخنف 193-196؛ مقاتل الطالبين 2/121؛ احتجاج طبرسى 2/310-311؛ مقتل خوارزمى 2/69؛ احقاق الحق 2/126-128؛ مثير الاحزان 54؛ بحارالنوار 138-139؛ نفس ‍ امهموم 242؛ مقتل الحسين 352.

2- امام سجاد(ع)- احمد ترابي

3- حديد 23-22

4- شورى /30

5- تاريخ طبرى 7/376

6- بحار الانوار 45/131

7- امام سجاد(ع)، احمد ترابي

منبع: سایت تبیان

سخنان آتشين امام سجاد (عليه السلام ) با كوفيان



رسالت بيدارگرانه امام سجاد (عليه السلام ) چندان دير آغاز نشد. با فاصله اى كوتاه از واقعه کربلا، على رغم همه دردهاى درونى و رنجهاى جسمى ، امام بر سكوى رهبرى ايستاد. از لابلاى توده هاى غم و درد، قد برافراشت و چنان با سخنان برنده اش ‍ فضاى تيره اتهام ها و تبليغات مسموم امويان را شكافت كه كورترين چشم ها، درخشش حقيقت را ديدند و سنگترين دل ها، لرزيدند و بر مظلوميت حيسن و خاندانش گريستند و بر آينده خويش بيمناك شدند!کاروان

امام على بن الحسين (عليه السلام ) در مدت اقامت خويش در كوفه ، دو بار به احتجاج برخاست ؛ يك بار روى سخنش با مردم پيمان شكن كوفه بود، و بار ديگر در «دارالاماره» و در برابر عبيدالله بن زياد.

هان ، اى مردم ، اى كوفيان ! شما را به خدا سوگند، آيا به ياد داريد نامه هايى را كه براى پدرم نوشتيد! نامه هاى سراسر خدعه و نيرنگتان را! در نامه هايتان با او عهد و پيمان بستيد و با او بيعت كرديد! ولى او را كشتيد، به جنگ كشانديد و تنهايش گذاشتيد!

 احتجاج آن حضرت با مردم كوفه

قافله حسينى را پس از عاشورا به سوى كوفه آوردند و براى آنان در كنار شهر، خيمه زدند. خاندان حسين(عليه السلام ) را - كه اكنون اسيران حكومت اموى شناخته مى شوند - در آن خيمه ها جا دادند. جارچيان حكومت ، در شهر نفرت و خيانت ، كوفيان را فرا مى خوانند تا از اسيران جنگى خويش ديدار كنند! كوفيان هم ، بى شرمانه آمدند. آمدند براى تماشا! تماشاى بزرگترين ستم تاريخ بر اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ستمى كه كوفيان پايه هاى آن را بنيان نهاده بودند! على بن الحسين (عليه السلام ) از خيمه ها خارج مى شود. حذيم بن شريك اسدى روايت گر آن صحنه مى گويد: على بن الحسين (عليه السلام ) با اشاره از مردم خواست تا قدرى آرام شوند. همه آرام شدند. امام برجاى ايستاد، سخنش را با ستايش پروردگار آغاز كرد و بر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) درود فرستاد و سپس چنين فرمود:

هان اى مردم ! آن كه مرا مى شناسد، سخنى با او ندارم ولى آن كس كه مرا نمى شناسد، بداند كه من على بن الحسين فرزند همان حسين هستم كه در كنار رود فرات ، با كينه و عناد، سر مقدسش را از بدن جدا كردند بى اين كه جرمى داشته باشد و حقى داشته باشند!

من فرزند كسى هستم كه حريم او را حرمت ننهادند، آرامش او را ربودند، اموالش را به غارت بردند و خاندانش را به اسارت گرفتند. من فرزند اويم كه دشمنان انبوه محاصره اش كردند و در تنهايى و بى ياورى - بى آن كه كسى را داشته باشد تا به ياريش برخيزد و محاصره دشمن را براى او بشكافد - به شهادتش رساندند. و البته اين گونه شهادت، - شهادت در اوج مظلوميت و حقانيت - افتخار ماست !

هان ، اى مردم ، اى كوفيان !

شما را به خدا سوگند، آيا به ياد داريد نامه هايى را كه براى پدرم نوشتيد! نامه هاى سراسر خدعه و نيرنگتان را! در نامه هايتان با او عهد و پيمان بستيد و با او بيعت كرديد! ولى او را كشتيد، به جنگ كشانديد و تنهايش گذاشتيد!

واى بر شما! از آنچه براى آخرت خويش تدارك ديده ايد! چه زشت و ناروا، انديشيديد و برنامه ريختيد!

پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم ) را با كدام رو و با كدام چشم نگاه خواهيد كرد.

او به شما خواهد گفت : شما خاندان مراكشتيد، حرمتم را شكستيد، بنابراين از امت من نخواهيد بود.

سخنان امام سجاد (عليه السلام ) كه به اينجا انجاميد، صداى كوفيان به گريه بلند شد، وجدان هاى خفته براى چندمين بار بيدار شدند. كوفيان به ملامت و سرزنش خويش پرداختند! امام سجاد (عليه السلام ) به سخنان ادامه داد و فرمود:

خداى رحمت كند كسى را كه : رهنمودهاى مرا بپذيرد و سفارش هاى مرا كه در راستاى رضاى الهى و درباره پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اهل بيت (عليه السلام ) اوست رعايت كند چه اين كه رسول خدا براى ما الگويى شايسته بود. (1)

كوفيان يك صدا فرياد بر آوردند:

اى فرزند رسول خدا! تمامى ما گوش به فرمان شما و پاسدار حق شماييم بى اين كه از اين پس ، روى بگردانيم و نافرمانى كنيم ! اكنون با كسى كه به جنگ شما برخيزد خواهيم جنگيد. و با كسى كه در صلح با شما باشد صلح و سازش خواهيم داشت .ما حق خودمان را از ظالمان باز خواهيم گرفت .

امام سجاد (عليه السلام ) در پاسخ كوفيان فرمود:

هرگز! هرگز تحت شعارهاى شما قرار نخواهم گرفت و به شما اعتماد نخواهم كرد.

اى خيانت پيشگان مكار! ميان شما و آرمان هايى كه اظهار مى داريد فاصله ها و موانع ، بسيار است . آيا مى خواهيد همان جفا و پيمان شكنى كه با پدران و من داشتيد، دوباره درباره من روا داريد!

نه به خدا سوگند! هنوز جراحت هاى گذشته اى كه از شما بر تن داريم ، اليتام نيافته است . همين ديروز بود كه پدرم به شهادت رسيد در حالى كه خاندانش در كنار او بودند.

داغ هاى برجاى مانده از فقدان رسول خدا، پدرم و فرزندانش و جدم اميرمؤ منان فراموش نشده است .طعم تلخ مصيبت ها هنوز در كامم هست و غم ها در گسترده سينه ام موج مى زند. در خواست و سفارش من درباره يارى خواستن از شما نيست. تنها مى خواهم كه شما - شما كوفيان ! - نه عزم يارى ما كنيد و نه به دشمنى و ستيز با ما برخيزيد!

امام سجاد (عليه السلام ) در پايان اين سخنان كه آتش ندامت و حسرت را درجان كوفيان برافروخت و مهربى اعتبارى و بى وفايى را براى هميشه بر پيشانى آنان زد، اندوه عميق خويش را با اين شعرها اظهار كرد و بر التهاب قلب ها افزود:

لا غرو اءن قتل الحسين و شيخه       قد كان خيرا من حسين و اءكرما

فلا تفرحوا يا اءهل كوفة بالذى       اصيب حسين كان ذلك اءعظما

قتيل بشط النهر نفسى فداؤ ه          جزاء الذى اءراده نار جهنما (2)

يعنى : اگر حسين (عليه السلام ) كشته شد، چندان شگفت نيست .

در خواست و سفارش من درباره يارى خواستن از شما نيست. تنها مى خواهم كه شما - شما كوفيان ! - نه عزم يارى ما كنيد و نه به دشمنى و ستيز با ما برخيزيد!

چرا كه پدرش با همه آن ارزش ها و كرامت هاى برتر نيز قبل از او به شهادت رسيد. اى كوفيان ! با آنچه نسبت به حسين روا داشتند، شادمان نباشيد. واقعه اى عظيم صورت گرفت و آنچه گذشت رخدادى بزرگ بود! جانم فداى او باد كه در كنار شط فرات ، سر بر بستر شهادت نهاد. آتش دوزخ جزاى كسانى است كه او را به شهادت رساندند.(3)

امام سجاد (علیه السلام ) در مجلس عبیدالله بن زیاد

امام على بن الحسین (علیه السلام ) در مدت اقامت خویش در كوفه ، دو بار به احتجاج برخاست ؛ یك بار روى سخنش با مردم پیمان شكن كوفه بود، و بار دیگر در «دارالاماره» و در برابر عبیدالله بن زیاد.

با توجه به این كه امام سجاد (علیه السلام ) در جمع كاروانیان شهادت ، متمایز از دیگران بود، با ورود آنان به مجلس عبیدالله - والى كوفه - نخستین چیزى كه نظر عبیدالله را جلب كرد وجود مرد جوانى در میان آن كاروان بود.

عبیدالله كه گمان مى كرد در كاروان حسین (علیه السلام ) مردى باقى نمانده و همه آنان به قتل رسیده اند از ماءموران خود درباره امام سجاد (علیه السلام )  توضیح خواست .

كینه و ناپاكى او عمیق عبیدالله به او اجازه نمى داد كه شاهد زنده بودن جوانى از نسل حسین (علیه السلام ) باشد، چنین مى نمود كه تصمیم گرفته است تا على بن الحسین (علیه السلام ) را نیز به شهادت رساند.

كینه و ناپاكى او عمیق عبیدالله به او اجازه نمى داد كه شاهد زنده بودن جوانى از نسل حسین (علیه السلام ) باشد، چنین مى نمود كه تصمیم گرفته است تا على بن الحسین (علیه السلام ) را نیز به شهادت رساند. امام سجاد (علیه السلام ) كه نیت و عزم عبیدالله را دریافته بود، به عبیدالله فرمود: اگر به راستى عزم كشتن مرا دارید، شخص امینى را ماءمور كنید تا از زنان و كودكان سرپرستى كند. عبیدالله با شنیدن این سخن ، از تصمیم خویش منصرف شد و گفت نه : تو خود همراه قافله خواهى بود.(1)

پي نوشت ها:

1- امام سجاد (عليه السلام ) در اين بخش از سخنان خويش به آيه اى از قرآن اشاره كرد كه خداوند مى فرمايد ولكم فى رسول الله اسوة حسنه يعنى برنامه هاى پيامبر و شيوه عمل او الگويى شايسته براى شماست . گويا امام با مطرح ساختن اين آيه ، مى خواست به كوفيان بنماياند كه روش آنان مخالف روش پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، چه اين كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت به اهل بيت خويش بويژه نسبت به فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و على بن ابى طالب و فرزندان ايشان - حسن بن على و حسين بن على (عليه السلام ) - محبتى خاص داشت و درباره رعايت حقوق و حرمت آنها سفارشهاى صريحى به امت كرده بود. از سوى ديگر كوفيان كه به ظاهر هوادار اهل بيت بوده و از ديرزمان با منطق استدلالى شيعه آشنايى داشتند بسرعت منظور امام سجاد (عليه السلام ) را دريافتند و يك بار ديگر سخنان على بن ابى طالب (عليه السلام ) در گوشهايشان طنين افكند و گويى با همين آيه ، همه چيز را دريافتند، از اين رو به جاى اين كه بگذارند بيان امام سجاد (عليه السلام ) و استدلال آن حضرت تمام شود، به اظهار پشيمانى و ندامت و ابراز همدردى پرداختند.

2- احتجاج طبرسى 2/306.

3- امام سجاد( عليه السلام) جمال نيايش گران، احمد ترابي

منبع: سایت تبیان

امام سجاد علیه السلام در شب عاشورا



 

در سایت ویژه امام سجّاد(ع) آمده که از حضرت زین العابدین علیه السلام نقل شده است که من با پدرم بودم، در شبی که در صبح آن به شهادت رسید، پس حضرت به اصحابش فرمود:اکنون شب است، شما آن را به عنوان محمل برای خود برگزینید و از سیاهی آن برای رفتن استفاده کنید، چرا که این قوم فقط من را اراده کرده اند و اگر من را بکشند با شما کاری ندارند. و شما از نظر من در وسعت و حلیّت می باشید (و من بیعت خود را از شما برداشتم.) آنان گفتند: نه قسم به خدا، این هرگز رخ نخواهد داد. وداع

حضرت فرمود: هر آینه شما فردا همگی کشته خواهید شد و هیچکس از شما باقی نمی ماند. آنان گفتند: حمد خدای را، که مارا به کشته شدن با شما شرافت بخشید.

سپس حضرت دعا کرد و به آنان فرمود: سرهایتان را بلند کنید و نظاره کنید.

آنان نیز مشغول نظاره مواضع و منازل خود در بهشت شدند و حضرت به آنان می فرمود: این منزل توست ای فلانی، این قصر توست یا فلان، و این درجه توست ای فلان.

پس مردان از اصحاب با سینه خود به استقبال نیزه و شمشیر می رفتند، چرا که می خواستند در بهشت برسند.

این حدیث مبارک حاکی از حضور حضرت سجاد علیه السلام در جمع اصحاب و شنیدن کلام پدر و دیدن مقام ملکوتی اصحاب در بهشت است، با نقل های مختلف دیگری نیز آمده است.(1) تنها قضیه دیگری که از حضرت علی بن الحسین علیه السلام امام سجاد، در ارتباط با شب عاشورا نقل شده، مسئله شنیدن اشعاری است که پدرشان قرائت می کردند و باعث ناراحتی شدید ایشان می شود خود را کنترل کردند و این در حالی بوده است که حضرت مریض بوده و عمه شان حضرت زینب _ سلام الله علیها _ از ایشان پرستاری می کرده است.(2) 

امام سجاد علیه السلام در روز عاشورا

در زمینه وضعیت جسمانی حضرت سجاد علیه السلام در روز عاشورا نقل های تاریخی متفق اند که آن حضرت در این روز دچار بیماری شدیدی بودند، به صورتی که مطلقاً از امکان حضور در نبرد برخوردار نبوده و در خیمه مخصوص استراحت می کردند و حضرت زینب سلام الله علیها مرتّب از ایشان پرستاری می نموده اند و حال شان طوری بوده که حتی نمی توانستند در مقابل پای پدر بایستند.

«ای زینب، و ای ام کلثوم و ای سکینه و ای رقیّه و ای فاطمه، سخن مرا بشنوید و بدانید این فرزند من جانشین و خلیفه من بر شماست و او «مفترض الطاعة» و اطاعتش واجب است. سپس به فرزندش فرمود: ای فرزندم، سلام مرا به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه از دنیا رفت، پس برای او گریه کنید و او شهید گشت.

اولین نقل قولی که از حضرت علی بن الحسین علیه السلام _ در روز عاشورا انجام شده این است که حضرت فرمود: چون سپاه دشمن به سمت حضرت حسین علیه السلام رو نمود، آن حضرت دستش را بلند نموده و عرض کرد: «اللهم انت ثقتی فی کلَ رب. . . » تا آخر دعای بلند و ملکوتی حضرت حسین علیه السلام. نقل قول دیگری که از حضرت سجاد علیه السلام در روز عاشورا رسیده، مربوط به قصه تناول یک سیب از طرف پدرشان است. نقل قولی از حضرت که امام سجاد علیه السلام می فرمایند: از او شنیدم که این را ساعتی قبل از شهادتش می فرمود. همچنین حضرت زین العابدین علیه السلام فرموده اند: چون که امر بر حضرت حسین بن علی بن ابی طالب سخت شد کسانی که با او بودند به او نگریستند پس حضرتش به خلاف همه آنان بود. چرا که آنان هر چه امر مشکل تر و سخت تر می شد، رنگ شان تغییر می کرد و ارکان بدن شان می لرزید و قلوب شان خائف بود. ولی امام حسین علیه السلام و بعضی از همراهانش که از خصائص اصحاب او بودند، رنگهای شان می درخشید و اعضاء و جوارح شان آرام می گرفت و نفوس شان از حالت آرامش برخوردار بود. پس بعضی از آنان به بعض دیگر گفتند که: نگاه کنید ابداً از مرگ باکی ندارد و سپس حضرت سجاد علیه السلام سخنان گوهر بار پدر را خطاب به اصحابش نقل می کنند.(3)

همچنین از حضرت زین العابدین علیه السلام روایت شده است که فرمود: پدرم در روزی که کشته شد، در حالی که خون ها ( از بدنش ) می جوشید من را به سینه چسبانید و فرمود: «ای پسرم، از من حفظ کن دعایی را که فاطمه صلوات الله علیها من را تعلیم نمود و رسول الله صلی الله علیه و آله او را تعلیم کرده بود و جبرئیل به پیامبر در حاجت ها و امور مهم و غم و غصه ها تعلیم داده بود و همچنین در امور مهمی که از آسمان نازل می شود و کارهای بزرگ و سهمگین؛ فرمود بخوان: بحق یس والقرآن الحکیم، و بحق طه و القرآن العظیم، یا من یقدر علی حوائج السائلین، یا من یعلم ما فی الضمیر، یا منفّسا عن المکروبین، یا راحم الشیخ الکبیر، یا رازق الطفل الصغیر، یا من لا یحتاج الی التفسیر، صلی علی محمد و آل محمد و افعل بی کذا و کذا » و بالاخره آخرین مطلبی که از حضرت زین العابدین علیه السلام در روز عاشورا تا قبل از شهادت حضرت امام حسین علیه السلام نقل شده است مربوط به آخرین وداع ایشان با پدرشان می باشد.(4)

وداع با پدر در روز عاشورا
 

چون کار در روز عاشورا بر حضرت حسین علیه السلام سخت شد و تنهای تنها ماند نگاهی به خیمه های خالی برادرانش انداخت . سپس به سراغ خیمه های بنی عقیل رفت، آن را هم خالی یافت، و بعد به سوی خیمه های اصحابش رفت و احدی از آنان را در آن نیافت و در حالی که می فرمود: «لا حول وَ لا قُوه الا بالله العلی العظیم » به سراغ خیمه فرزندش زین العابدین علیه السلام آمد و او را دید که بر روی قطعه ای از پوست به پشت خوابیده است، زینب علیها سلام به پرستاری او مشغول است.

از حضرت زین العابدین علیه السلام روایت شده است که فرمود: پدرم در روزی که کشته شد، در حالی که خون ها ( از بدنش ) می جوشید من را به سینه چسبانید و فرمود: «ای پسرم، از من حفظ کن دعایی را که فاطمه صلوات الله علیها من را تعلیم نمود و رسول الله صلی الله علیه و آله او را تعلیم کرده بود و جبرئیل به پیامبر در حاجت ها و امور مهم و غم و غصه ها تعلیم داده بود و همچنین در امور مهمی که از آسمان نازل می شود و کارهای بزرگ و سهمگین؛ فرمود بخوان: بحق یس والقرآن الحکیم، و بحق...

چون حضرت علی بن الحسین علیه السلام به پدر نگریست خواست به پا خیزد، ولی به خاطر شدت بیماری نتوانست و لذا به عمه اش فرمود: «من را به سینه خود تکیه بده چرا که این پسر رسول خداست که می آید، از این رو حضرت زینب پشت سر ایشان نشست و او را به سینه گرفت و حضرت حسین علیه السلام شروع کرد به پرسیدن احوال او و ایشان مرتب حمد خداوند را به جای می آورد، پس عرض کرد: پدرجان امروز با این منافقین چه کردی؟ » حضرت حسین علیه السلام فرمود: ای پسرم، شیطان بر آنان مسلط شد، آنان خدا فراموش نمودند و آتش جنگ بین ما و ایشان که خدا لعنت شان کند شعله ور شد، تا اینکه زمین از خون ما و ایشان لبریز گردید. حضرت علی بن الحسین - علیه السلام- عرض کرد: عمویم عباس کجاست؟ پس چون از عمویش پرسید گریه راه گلوی حضرت زینب را بند آورد و شروع کرد به نگاه کردن به برادرش که چگونه پاسخ ایشان را می دهد چرا که او را به شهادت عمویش عباس خبر نداده بود، زیرا می ترسید بیماری شان شدید تر شود. پس حضرت حسین علیه السلام فرمود: ای پسرم، عمویت کشته شد و در کنار فرات دستانش را قطع کردند. » پس علی بن الحسین گریه شدیدی نمود تا از حال رفت و وقتی به هوش آمد باز از یک یک عموها می پرسید و امام حسین علیه السلام پاسخ می دادند: « کشته شد » حضرت پرسید: برادرم علی کجاست و حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین؟ امام حسین علیه السلام فرمودند:ای پسرم، بدان که در خیمه ها جز من و تو مرد زنده ای وجود ندارد و این ها که از آنان سئوال می کنی همگی کشته شده و پیکر آنان روی زمین افتاده است. » در این هنگام علی بن الحسین علیه السلام در حالی که به شدت می گریست به عمّه اش فرمود: ای عمه جان شمشیر و عصا برایم بیاورید. می خواهم با تکیه بر عصا به میدان جنگ بروم و از فرزند رسول خدا دفاع کنم ،چرا که بعد از او خیری در زندگی نیست.

وداعحضرت فرمود: هر آینه شما فردا همگی کشته خواهید شد و هیچکس از شما باقی نمی ماند. آنان گفتند: حمد خدای را، که مارا به کشته شدن با شما شرافت بخشید.

سپس حضرت دعا کرد و به آنان فرمود: سرهایتان را بلند کنید و نظاره کنید.

آنان نیز مشغول نظاره مواضع و منازل خود در بهشت شدند و حضرت به آنان می فرمود: این منزل توست ای فلانی، این قصر توست یا فلان، و این درجه توست ای فلان.

 حضرت امام حسین علیه السلام او را از این کار منع نمود و او را به سینه خود چسبانید و به او فرمود: ای پسرم، تو پاک ترین فرزندان و با فضیلت ترین عترت من تو هستی ، تو جانشین من می باشی برای سرپرستی اطفال و زنان چرا که آنان غریبانی هستند که آنان را ذلّت و یتیمی و بد گوئی دشمنان و ناگواری روزگار احاطه کرده است. هر گاه صدای آن ها به گریه بلند شد آنان را ساکت کن، و اگر وحشت کردند آنان رادلداری ده، و پریشانی آن ها را با کلام نرم آرامش بخش خود آرام نما،. چرا که از مردان شان جز تو کسی نمانده است که به او انس بگیرند و ناراحتی وغم و غصه خود را به او بگویند. سپس حضرت امام حسین -علیه السلام- حضرت سجاد -علیه السلام- را به دست خود محکم گرفتند و به بالاترین صدای شان فریاد بر آوردند که «ای زینب، و ای ام کلثوم و ای سکینه و ای رقیّه و ای فاطمه، سخن مرا بشنوید و بدانید این فرزند من جانشین و خلیفه من بر شماست و او «مفترض الطاعة» و اطاعتش واجب است. سپس به فرزندش فرمود: ای فرزندم، سلام مرا به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه از دنیا رفت، پس برای او گریه کنید و او شهید گشت.

البته در سند دیگر که در بحار الانوار نقل شده است چنین آمده که: هنگامی که حضرت حسین علیه السلام به چپ و راست نگاه کرد و کسی از اصحابش ندید، علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام خارج شد و از شدت بیماری قدرت نداشت شمشیر خود را حمل کند و ام کلثوم از پشت سر او را صدا زد: فرزندم برگرد. حضرت هم می فرمود: «عمه جان، مرا بگذار تا در جلوی فرزند رسول خدا جنگ کنم. » بدان حال امام حسین علیه السلام فرمودند: ای ام کلثوم، او را بگیر تا زمین از نسل آل محمد صلی الله علیه و آله خالی نماند. »


منابع:

1- برای تحقیق بیشتر مراجعه کنید: موسوعه کلمات الحسین علیه السلام، اعداد معهد تحقیقات باقر العلوم، صفحه 395 الی 397 و صفحه 401.

2- بحارالانوار،ج 42، ص 298، حدیث 3 و جلد 45، ص 1.

3- برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به «موسوعه کلمات الحسین » اعداد معهد تحقیقات باقرالعلوم صفحه 497

4- بحارالانوار،ج 45،ص54؛ معانی الاخبار، ص 218؛ دعوات راوندی، ص 54، حدیث 137

5- الدمحة الساکیة،جلد 4، ص 351، معالی السبطین،جلد 2،صفحه 22، ذریة النجاة، ص 139، بحارالانوار،جلد 45،ص 46. 

منبع: سایت تبیان

خطبه حضرت در مدینه



 

پس از آنکه بشیر بن حذلم، خبر رسیدن کاروان خاندان امام حسین علیه السلام را به مردم مدینه اعلام کرد، و مردم یکپارچه گریان به استقبال کاروان شتافتند، امام سجاد علیه السلام با دست خود آن ها را ساکت کرد. آن‌گاه چنین خطبه خواند:

« سپاس خداوندی راست که پرودگار دو جهان است و فرمانروای روز جزا و آفریننده همه مخلوقات. خداوندی که عقل‌ها قدرت درکش را ندارند، و رازهای پنهان، نزد او آشکار است.

خداوند را به خاطر سختی‌های روزگار و داغ‌های دردناک و مصیبتهای بزرگ و سخت و اندوه آوری که به ما رسید، سپاس می‌گزارم.

حمد خدای را که ما را با مصیبت‌های بزرگ و حادثه بزرگی که در اسلام واقع شد، آزمود. ای مردم، اباعبدالله و عترت او کشته شدند و زنانش اسیر، و سر مقدس او را بالای نیزه در شهرها گرداندند، و این مصیبتی است که نظیر و مانندی ندارد. امام سجاد

ای مردم! پس از این مصیبت، کدام یک از مردان شما دلشاد خواهد بود؟ کدام دلی است که از غم و اندوه خالی بماند و کدام چشمی که از ریختن اشک خودداری کند؟ در صورتی که هفت آسمان بر او گریستند و ارکان آسمان‌ها به خروش آمد، زمین نالید و درختان و ماهیان و امواج دریاها و فرشتگان مقرب و همه اهل آسمان‌ها در این مصیبت عزادار شدند.

ای مردم! کدام دلی است که از کشته شدن حسین علیه السلام نشکند؟ کدام چشمی که بر او نگرید و کدام گوشی که بتواند این مصیبت بزرگ را که بر اسلام وارد شده است، بشنود و کر نشود؟

ای مردم! ما را پراکنده ساختند و از شهرهای خود دور کردند، گویا اهل ترکستان یا کابل باشیم! بی آنکه مرتکب جرم و گناهی شده یا تغییری در دین اسلام داده باشیم. چنین برخوردی را از گذشتگان به یاد نداریم و این جز بدعت چیز دیگری نیست.

به خدا قسم اگر پیغمبر اکرم صل الله علیه وآله به جای سفارش به رعایت حال ما خاندانش، فرمان می‌داد با ما جنگ کنند، بیش از این نمی توانستند کاری بکنند.

انالله و اناالیه راجعون. مصیبت ما چه بزرگ و دردناک و سوزاننده و سخت و تلخ و دشوار بود. از خدای متعال خواهانیم که در برابر این مصائب به ما اجر و رحمت عطا کند؛ زیرا او قادر و انتقام‌گیرنده است.»

 

لحظات آخرحیات امام سجاد(ع)
 

درباره آخرین لحظات زندگی حضرت امام سجاد علیه السلام چند روایت وجود دارد:

1- ابو حمزه ثمالی از حضرت امام باقر علیه السلام نقل می‌کند که فرمود:

چون هنگام وفات حضرت علی بن الحسین علیه السلام فرا رسید، من را به سینه خود چسبانید و فرمود:

پسرم، تو را به چیزی وصیت می کنم که پدرم به هنگام وفاتش به من وصیت کرد. او فرمود از ظلم به کسی که بر علم تو ناصری جز خداوند ندارد بپرهیز و هرگز خود را بر آن آلوده مساز.

2- از حضرت ابی الحسن علیه السلام نقل شده است که امام سجاد علیه السلام در هنگام وفات بیهوش شد. سپس چشمان خود را گشود و سوره واقعه و فتح را قرائت کرد و بعد گفت: کبوتر

حمد خداوندی را که وعده خود به ما را راست گردانید و همه ی بهشت را به ما بخشید و ما در هر جای بهشت که بخواهیم برای خود منزل اختیار می‌کنیم.

سپس آیه 74 سوره زمر را تلاوت کرد:

پس چه خوب است اجر عاملین. و از دنیا رفت.

3- و در روایت دیگری آمده است:

امام پیش از وفات لحظه ای به هوش آمد و پارچه ای را که رویش بود کنار زد و فرمود:

قبر مرا حفر کنید تا به زمین سفت برسید.بعد پارچه را روی صورتش کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

منابع:

لهوف سید بن طاووس، ص 237.

بحارالانوار، ‌ج 46، ص 152، حدیث 16 (به نقل از اصول کافی ) و ص 147 حدیث 1

منبع: سایت تبیان

مناظره امام سجاد علیه السلام با حسن بصری



حسن بصری یكی از دانشمندان قرن اول هجری است، كه دستگاه حكومت بنی امیه از چهره مذهبی او برای توجیه خیانت خود فراوان استفاده می‌نمود .

در زمان حكومت امام علی علیه السلام حسن بصری جوانی نورس بود. پس از پایان جنگ جمل و فتح بصره به دست ارتش امام، هنگامی كه امام در میان هیاهوی مردم و موج جمعیت وارد بصره می‌شد، در لابلای مردم، جوانی را دید كه قلم و لوحی در دست دارد و چیزهایی را كه امام می‌گوید یادداشت می‌كند، حضرت با صدای بلند او را صدا زد كه: چه می‌كنی؟

حسن پاسخ داد: آثار شما را یادداشت می‌كنم، تا پس از شما برای مردم بازگو كنم.

امام در اینجا جمله‌ای فرمود كه جالب و قابل توجه است، فرمود:

اما ان لكل قوم سامریا و هذا سامری هذه الامه لانه لایقول لامساس ولكنه یقول لاقتال؛

مردم آگاه باشید كه هر ملتی یك سامری دارد كه با تزویر خود و با چهره مذهبی خویش، جامعه را از مسیر واقعی خود منحرف می‌كند و این «حسن بصری» سامری این امت است، و تنها تفاوتش با سامری زمان موسی علیه السلام این است كه اگر او می‌گفت: «لامساس؛ كسی با من تماس نگیرد.» ولی این می‌گوید: «لا قتال؛ مبارزه با حكومت جنایتكار بنی امیه غلط است.»

(سامری مردی بود كه پیروان حضرت موسی علیه السلام را به گوساله‌پرستی دعوت كرد و سبب گمراهی گروهی از آنها شد. نقل شده كه پس از این كار مبتلا به وسواس شد و هر كسی را كه می‌دید وحشت می‌كرد و فرار می‌نمود و فریاد می‌زد (لامساس؛ با من تماس نگیرید.)

پیش‌بینی امام درست از آب درآمد و این دانشمند، چنان خدمتی به دستگاه بنی امیه نمود كه به گفته یكی از محققین اگر زبان حسن بصری و شمشیر حجاج نبود حكومت مروانی در گهواره، زنده به گور می‌شد، مگر نمی‌بینید كه حسن نشسته و در جلوی او عده‌ای بی‌شمار، صف بسته‌اند و او با مهارت‌هایی كه در سخن گفتن دارد، ضمن سخنرانی می‌گوید: «پیامبر خدا فرمود: به زمامداران ناسزا نگویند كه آنان اگر نیكی كنند، برای آنها پاداش است و بر شما لازم است سپاسگزاری كنید و اگر بد نمایند، كیفر كردارشان را می‌بینند، و بر شما لازم است شكیبا باشید، كه آنها بلائی هستند كه خداوند به وسیله آنها از هر كس كه بخواهد انتقام می‌گیرد.»

و همین دانشمند بود كه فتوا داد «اطاعت از پادشاهان بنی امیه واجب است هر چند ظلم كنند زیرا خداوند به وسیله آنان اصلاحاتی می‌كند كه از جنایات آنان بیشتر است.»

به هر حال او از چهره‌های مذهبی معروف زمان امامت امام چهارم، علی بن الحسین - علیهماالسلام - بود و امام برای رسوا ساختن او در مجلسی كه سخنرانی می‌كرد با او مناظره و گفتگوی جالبی دارد كه نقل می‌شود:

مناظره ای دیگر از امام سجاد علیه السلام با حسن بصری

روزی حسن بصری در برابر انبوهی از جمعیت در سرزمین منا مشغول وعظ و سخنرانی بود، امام چهارم از آنجا عبور می‌كرد، وقتی كه منظره این سخنرانی را دید كمی ایستاد و به او فرمود:
مقداری سكوت كن.
امام: كردار خودت، بین خود و خدا، طوری هست كه اگر فردا مرگ به سراغ تو آید، از عمل خود راضی باشی؟
حسن بصری: نه.
امام: تصمیم داری كردار كنونی خود را ترك كنی، و كرداری پیش گیری كه برای مرگ مورد پسند باشد؟
حسن بصری كمی سرش را پائین انداخت، سپس سر برداشت و گفت با زبان می‌گویم تصمیم دارم ولی بدون حقیقت.
امام: آیا امید داری كه پیامبری پس از محمد، بیاید «و تو با پیروی او سعادتمند شوی»؟
حسن بصری: نه.
امام: آیا امید داری كه جهان دیگری وجود داشته باشد، كه در آنجا به مسئولیت‌های خود عمل كنی؟
حسن بصری: نه.
امام: آیا كسی را دیده‌ای كه با داشتن كمترین شعور، حال تو را برای خویش بپسندد؟ تو با اعتراف خودت در حالی به سر می‌بری كه از آن راضی نیستی، و تصمیم انتقال از این حال را هم نداری، و به پیامبری دیگر، و جهانی جز این جهان برای عمل، امیدوار نیستی، آن وقت با این وضع اسف انگیز كه خود داری مشغول وعظ و نصیحت دیگرانی؟
منطق نیرومند امام چنان این سخنور زبردست را كوبید، كه دیگر نتوانست چیزی بگوید،
همین كه امام از آنها دور شد، حسن بصری پرسید: این كه بود؟
گفتند: این علی بن الحسین علیهماالسلام بود.
حسن بصری: حقاً او از خاندان علم و دانش است.
پس از این رسوائی، دیگر ندیدند كه حسن بصری مردم را موعظه كند.

ورود اهل بيت (ع) به مجلس يزيد پليد



 يزيد ملعون چون از ورود اهلبيت طاهره عليهم السلام به شام آگهي يافت مجلس آراست و به زينت تمام بر تخت خويش نشست و ملاعين اهل شام را حاضر كرد، از آن سوي اهل بيت حضرت رسول صلي الله عليه و آله را با سرهاي شهداء عليهم السلام در باب دالاماره حاضر كردند در طلب رخصت باز ايستادند. نخستين زحر بن قيس (لعنه) كه مأمور بردن سر حضرت حسين عليه السلام بود رخصت حاصل كرده بر يزيد (پليد) داخل شد، يزيد (لعنه) از او پرسيد كه واي بر تو خبر چيست؟

گفت يا اميرالمؤمنين بشارت باد ترا كه خدايت فتح و نصرت داد همانا حسين بن علي با هيجده تن از اهلبيت خود و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كرديم كه جانب صلح و صلاح را فرو گذارد و سر به فرمان عبيدالله بن زياد فرود آورد و اگرنه مهياي قتال شود ايشان اطاعت عبيدالله بن زياد را قبول نكردند و جانب قتال را اختيار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر برايشان بيرون شديم و از هر ناحيه و جانب ايشان را احاطه كرديم و حمله گران افكنديم و با شمشير تاخته بر ايشان بتاختيم و سرهاي ايشان را موضع آن شمشيرها ساختيم، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه بهر پستي و بلندي پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند با خدا يا اميرالمؤمنين به اندك زماني كه ناقه را نحر كنند يا چشم خوابيده به خواب آشنا گردد تمام آنها را با تيغ درگذرانديم و اول تا آخر ايشان را مقتول و مذبوح ساختيم. اينك جسدهاي ايشان در آن بيابان برهنه و عريان افتاده با بدنهاي خون آلوده و صورتهاي بر خاك نهاده همي خورشيد بر ايشان مي‌تابد، و باد خاك و غبار برايشان مي‌انگيزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همي زيارت كنند در بيابان دور.

چون آن ملعون سخن به پاي آورد يزيد (ملعون) لختي سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت اگر حسين را نمي‌كشتيد من از كردار شما بهتر خوشنود مي‌شدم و اگر من حاضر بودم حسين را معفو مي‌داشتم و او را عرصه هلاك و دمار نمي‌گذاشتم.

بعضي گفته‌اند كه چون زحر (لعين) واقعه را براي يزيد (پليد) نقل كرد آن ملعون بسيار متوحش شد و گفت ابن زياد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائي به زحر نداد و او را نزد خود بيرون كرد.

و اين معجزه بود از حضرت سيدالشهداء عليه السلام چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زهير بن قين خبر داد كه زحر بن قيس سر مرا براي يزيد خواهد برد به اميد عطا و عطائي به وي نخواهد كرد، چنانچه محمد بن جرير طبري نقل كرده.

پس مخف ربن ثعلبه كه مأمور به كوچ دادن اهلبيت عليهم السلام بود از در دارالامارة درآمد و ندا در داد و گفت: هذا مَحْفَر بْن ثَعْلَبَه اَتي اَميرَالْمُؤمِنينَ بالِلئامِ الْفَجَره.

 

يعني من مخفر بن ثعلبه هستم كه لئام فجره را به درگاه اميرالمؤمنين يزيد (پليد) آورده‌ام. حضرت سيد سجاد عليه السلام فرمود آنچه مادر مخفر زائيده شريرتر و لئيم‌تر است. و به روايت شيخ ابن نما اين كلمه را يزيد جواب مخفر داد و شايد اين اولي باشد چه آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السلام با اين كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مي‌كرد.

شيخ مفيد (ره) فرموده در بين راه شام با احدي از آن كافران كه همراه سر مقدس بودند تكلم نكرد، و گفتن يزيد اين نوع كلمات را گاهي شايد از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسين را نفرمودم و راضي به آن نبودم و جمله از اهل تاريخ گفته‌اند كه در هنگامي كه خبر ورود اهلبيت عليهم السلام به يزيد رسيد آن ملعون در قصر جيرون و منظر آنجا بود و همينكه از دور نگاهش به سرهاي مبارك بر سر نيزه‌ها افتاد از روي طرب و نشاط اين دو بيت انشاد كرد:

تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلي رُبي جَيْروُنٍ
فَلَقَدْ قَضَيْتُ مِنَ الَْغريمِ دُيُوني

 

لَمّا بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ وَ اَشْرَقَتْ
نَعْبَ الْغُرابِ قُلْتَ صِحْ اَوْلا تَصِحْ

مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كيفر خواستن از رسول اكرم صلي الله عليه و آله بوده يعني رسول خدا (ص) پدران و عشيرة مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهي از اولاد او نمودم، چنانچه صريحاً اين مطلب كفرآميز را در اشعاري كه بر اشعار ابن زبعري افزود در مجلس ورود اهلبيت عليهم السلام خوانده:

وَعَدَ لْنا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ

 

قَد‎ْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ‌ ساداتِهِمْ


(الخ)

بالجمله چون سرهاي مقدس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام را در طشتي از زر به نزد يزيد (لعين) نهادند و يزيد (پليد) كه مدام عمرش به شرب مدام مي‌پرداخت اين وقت از شرب خمر نيك سكران بود و از نظارة سر دشمن خود شاد و فرحان گشت، و اين اشعار را گفت:


يَلْمَعُ في طَستٍ مِنَ اللّجَيْنٍ
كَيْفَ رَاَيْتَ الضَّرْبَ يا حُسَيْنُ
يا لَيْتَ مَنْ شاهَدَ فيِ الْحُنَيْنِ

 


يا حُسْنُهُ يَلْمَعُ بِالْيَدَيْنِ
كاَنَّما حُفّ بِوَرْ دَنَيْنِ
شَفَيْتُ غِلّي مِنْ‌دَمِ الْحُسَيْنِ

يَرَوْنَ فِعْلِي الْيَوْمَ بِالْحُسَيْنِ

و شيخ مفيد (ره) فرمود كه چون سر مطهر حضرت را با ساير سرهاي مقدس در نزد او گذاشتند يزيد ملعون اين شعر گفت:

عَلَيْنا وَهُمْ كانُوا اَعَقَّ وَاَظْلَما

نُفَلّقُ هاماً مِنْ رِجالِ اَعِزَّهٍ

يحيي بن حكم كه برادر مروان بود و با يزيد در مجلس نشسته بود اين دو شعر قرائت كرد:

مِن ابْنِ زيادِ الْعَبْدِ ذي النَّسَبِ الْوَغْل
وَ بِنْتُ رَسُول اللهِ لَيْسَتْ بِذي نَسْلٍ

 

لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَذْني قِرابَهً
سُميَّه اَمْسي نَسْلُها عَدَدَ الْحَصي

يزيد (پليد) دست بر سينه‌ او زد و گفت ساكت شو يعني در چنين مجلس جماعت آل زياد را شناعت مي كني و بر قلت آل مصطفي دريغ مي‌خوري.

بالجمله چون سرهاي مبارك را بر يزيد (ملعون) وارد كردند، اهلبيت عليهم السلام را نيز درآوردند در حالتي كه ايشان را به يك رشته بسته بودند و حضرت علي بن الحسين عليه السلام در غل جامعه بود و چون يزيد (ملعون) ايشان را به آن هيئت ديد گفت خدا قبيح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بين شما و او قرابت و خويشي بود ملاحظه شماها را مي‌نمود و اين نحو بدرفتاري با شما نمي‌نمود و به اين هئيت و حال شما را براي من روانه نمي‌كرد.

و به روايت ابن نما از حضرت سجاد عليه السلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجير و غل بودند، چون نزد يزيد (خبيث) ايستادند، حضرت سيد سجاد عليه السلام رو كرد به يزيد و فرمود آيا رخصت مي‌دهي مرا تا سخن گويم؟ گفت بگو ولكن هذيان مگو. فرمود من در موقفي مي‌باشم كه سزاوار نيست از مانند من كسي كه هذيان سخن گويد، آنگاه فرمود اي يزيد ترا به خدا سوگند مي‌دهم چه گمان مي‌بري با رسول خدا صلي الله عليه و آله اگر ما را بدين حال ملاحظه فرمايد؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سيدالشهداء فرمود اي يزيد دختران رسول خدا (ص) را كسي اسير مي‌كند! اهل مجلس و اهل خانه يزيد از استماع اين كلمات گريستند چندانكه صداهاي گريه و شيون بلند شد، پس يزيد (لعين) حكم كرد كه ريسمانها را بريدند و غلها را برداشتند.

شيخ جليل علي بن ابراهيم القمي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه چون سر مبارك حضرت سيدالشهداء را با حضرت علي بن الحسين و اسراي اهلبيت عليهم السلام بر يزيد (لعين) وارد كردند علي بن الحسين عليه السلام را غل در گردن بود يزيد (ملعون) با او گفت اي علي بن الحسين حمد مرخدائي را كه كشت پدرت را حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسي باد كه كشت پدر مرا. يزيد (پليد) چون اين بشنيد در غضب شد و فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود هرگاه بكشي مرا پس دختران رسول خدا (ص) را كه برگرداند به سوي منزلگاهشان و حال آنكه محرمي جز من ندارند يزيد (ملعون) گفت تو بر مي‌گرداني ايشان را به جايگاه خودشان. پس يزيد (پليد) سوهاني طلبيد و شروع كرد به سوهان كردن غل جامعه كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت اي علي بن الحسين آيا مي‌داني چه اراده كردم بدين كار؟ فرمود بلي، خواستي كه ديگري را بر من منت و نيكي نباشد، يزيد (لعين) گفت اين بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم. پس يزيد (خبيث) اين آيه را خواند:

ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَهٍ فبما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُوعَنْ كَثيرٍ.

حاصل ترجمه آنست كه گرفتاري ها كه به مردم مي ‌رسد به سبب كارهاي خودشان است و خدا در گذشت كند از بسياري. حضرت فرمودند چنين است كه تو گمان كرده‌اي اين آيه درباره ما فرود نيامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده اين است:

ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَهٍ فِي الاَرْضِ وَلا في اَنْفُسِكُمْ اِلاَّ في كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرِاَها الايه.

مضمون آيه آنكه نرسد مصيبتي به كسي در زمين و نه در جانهاي شما آدميان مگر آنكه در نوشته آسماني است پيش از آنكه خلق كنيم او را تا افسوس نخوريد بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشويد براي آنچه شما را آمده. پس حضرت مائيم كساني كه چنين هستند.

بالجمله يزيد (ملعون) فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتي در پيش روي او نهادند و اهلبيت عليهم السلام را در پشت سر او نشانيدند تا بسر حسين (ع) نگاه نكنند، سيد سجاد عليه السلام را چون چشم مبارك بر آن سر مقدس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا ميل نفرمود، و چون نظر حضرت زينب سلام الله عليها بر آن سر مقدس افتاد بي‌طاقت شد و دست برد گريبان خود را چاك كرد و با صداي حزيني كه دلها را مجروح مي‌كرد ندبه آغاز نمود و مي‌گفت يا حسينا واي حبيب رسول خدا واي فرزند مكه و مني، اي فرزند دلبند فاطمه زهراء و سيدة نساء، اي فرزند دختر مصطفي. اهل مجلس آن لعين به گريه درآمدند و يزيد خبيث پليد ساكت بود.


وَ يَتْرُكُ زَنْدَ الْغَيْظِ فيِ الصَّدر واريا
بِحالٍ بِها تَشْجينَ حَتَّي الاَعادِيا

 


وَ مِمّا يُزيلُ الْقَلْبَ عَنْ مُمْتَقِرّها
وُقوُفُ بَناتِ الْوَحيِ عِنْدَ طَليقِها

پس صداي زني هاشميه كه در خانه يزيد (پليد) بود به نوحه و ندبه بلند شد و مي‌گفت: يا حبيباه يا سيد اهلبيتاه يان محمداه، اي فريادرس بيوه زنان و پناه يتيمان، اي كشته تيغ اولاد زناكاران. بار دگر حاضران كه آن ندبه را شنيدند گريستند و يزيد (پليد) بي‌حيا هيچ از اين كلمات متأثر نشد و چوب خيزراني طلبيد و به دست گرفت و بر دندانهاي مبارك آن حضرت مي‌كوفت و اشعاري مي گفت كه حاصل بعضي از آنها آنكه اي كاش اشياخ بني اميه كه در جنگ بدر كشته شدند حاضر مي‌بودند و مي‌ديدند كه من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان كشيدم و خوشحال مي‌شدند و مي‌گفتند اي يزيد (ولدالزنا) دستت شل نشود كه نيك انتقام كشيدي.

 

چون ابوبرزة‌ اسلمي كه حاضر مجلس بود و از پيش يكي از صحابه حضرت رسول (ص) بوده نگريست كه يزيد (خبيث) چون بر دهان مبارك حضرت حسين عليه السلام مي‌زند گفت اي يزيد (لعين) واي بر تو آيا دندان حسين را به چوب خيزران مي‌كوبي گواهي مي‌دهم كه من ديدم رسول خدا (صلي الله عليه و آله) دندانهاي او را و برادر او حسن (عليه السلام) را مي‌بوسيد و مي‌مكيد و مي‌فرمود شما دو سيد جوانان اهل بهشتيد، خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند قاتل شما را و ساخته كند از براي او جهنم را. يزيد (ملعون) از اين كلمات در غضب شد و فرمان داد تا او را بر زمين كشيدند و از مجلس بيرون بردند. اين وقت جناب زينب دختر اميرالمؤمنين عليهماالسلام برخاست و خطبه خواند كه خلاصة آن به فارسي چنين مي‌آيد:

حمد و ستايش مختص يزدان پاك است كه پروردگار عالميان است و درود و صلوات از براي خواجه لولاك رسول او محمد و آل او صلوات الله عليهم اجمعين است. هر آينه خداوند راست فرموده هنگامي كه فرمود:

ثُمَّ كانَ عاقِبَه الّذيَ اَساؤُ السُّوي اَنْ كَذَّبْوا بِاياتِ اللهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهزِؤُنَ.

حضرت زينب سلام الله عليها از اين آيه مباركه اشاره فرمود كه يزيد و اتباع او (لعنهم الله) كه سر از فرمان خداي برتافتند و آيات خدا را انكار كردند بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. آنگاه روي با يزيد (پليد) آورد و فرمود:

هان اي يزيد (لعين) آيا گمان مي كني كه چون زمين و آسمان را بر ما تنگ كردي و ما را شهر تا شهر مانند اسيران كوچ دادي از منزلت و مكانت ما كاستي و بر حشمت و كرامت خود افزودي و قربت خود را در حضرت يزدان به زيادت كردي كه از اين جهت آغاز تكبر و تنمر نمودي و بر خويشتن بيني بيفزودي و يك باره شاد و فرحان شدي كه مملكت دنيا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافي گشت، نه چنين است اي يزيد (لعين) عنان بازكش و لختي به خود باش مگر فراموش كردي فرمايش خدا را كه فرموده: البته گمان نكنند آنانكه كفر ورزيدند كه مهلت دادن ما ايشان را بهتر است از براي ايشان همانا مهلت داديم ايشان را تا بر گناه خود بيفزايند و از براي ايشانست عذابي مهين.

آيا از طريق عدالت است اي پسر طلقا كه زنان و كنيزان خود را در پس پرده‌داري و دختران رسول خدا (ص) را چون اسيران شهر به شهر بگرداني همانا پردة حشمت و حرمت ايشان را هتك كردي و ايشان را از پرده برآوردي و در منازل و مناهل به همراهي دشمنان كوچ دادي و مطمح نظر هر نزديك و دور و ضيع و شريف ساختي در حالتي كه از مردان و پرستاران ايشان كسي با ايشان نبود و چگونه اميد مي‌رود كه نگاهباني ما كند كسي كه جگر آزادگان را بخايد و از دهان بيفكند و گوشتش به خون شهيدان برويد و نمو كند، كنايه از آنكه از فرزند هند جگرخواره چه توقع بايد داشت و چه بهر توان يافت و چگونه درنگ خواهد كرد در دشمني ما اهلبيت كسي كه بغض و كينه ما را از بدر و احد در دل دارد و هميشه به نظر دشمني ما را نظر كرده پس بدون آنكه جرم و جريرتي بر خود داني و بي‌آنكه امري عظيم شماري شعري بدين شناعت مي‌خواني:


ثُمَّ قالوُا يا يَزيُد لاتَشَلْ


لاَ هَلّووُا وَ اسْتَهَلّوُا فَرِحاً

 

و با چوبي كه در دست داري بر دندانهاي ابوعبدالله عليه السلام سيد جوانان بهشت مي‌زني و چرا اين بيت را نخواني و حال آنكه دلهاي ما را مجروح و زخمناك كردي و اصل و بيخ ما را بريدي از اين جهت كه خون ذريه پيغمبر (ص) را ريختي و سلسلة آل عبدالمطلب را كه ستارگان روي زمينند گسيختي و مشايخ خود را ندا مي‌كني و گمان داري كه نداي تو را مي‌شنوند، و البته زود باشد كه به ايشان ملحق شوي و آرزو كني كه شل بودي و گنگ بودي و نمي‌گفتي آنچه را كه گفتي و نمي‌كردي آنچه را كه كردي، لكن آرزو سودي نكند آنگاه حق تعالي را خطاب نمود و عرض كرد بار الها بگير حق ما را و انتقام بكش از هر كه با ما ستم كرد و نازل گردان غضب خود را بر هر كه خون ما ريخت و حاميان ما را كشت.

پس فرمود: هان اي يزيد (پليد) قسم به خدا كه نشكافتي مگر پوست خود را و نبريدي مگر گوشت خود را، و زود باشد كه بر رسول خدا وارد شوي در حالتي كه متحمل باشي وزر ريختن خون ذريه او را و هتك حرمت عترت او را در هنگامي كه حق تعالي جمع مي‌كند پراكندگي ايشان را و مي‌گيرد حق ايشان و گمان مبر البته آنان را كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه ايشان زنده و در راه پروردگار خود روزي مي‌خورند و كافي است ترا خداوند از جهت داوري، و كافي است محمد صلي الله عليه و آله ترا براي مخاصمت و جبرئيل براي ياري او و معاونت و زود باشد كه بداند آن كسي كه تو را دستيار شد و بر گردن مسلمانان سوار كرد و خلافت باطل براي تو مستقر گردانيد و چه نكوهيده بدلي براي ظالمين هست و خواهيد دانست كه كدام يك از شما مكان او بدتر و ياور او ضعيفتر است و اگر دوراهي روزگار مرا بازداشت كه با تو مخاطبه و تكلم كنم همانا من قدر ترا كم مي‌دانم و سرزنش ترا عظيم و توبيخ ترا كثير مي‌شمارم چه اينها در تو اثر نمي‌كند و سودي نمي‌بخشد، لكن چشمها گريان و سينه‌ها بريان است چه امري عجيب و عظيم است نجيباني كه لشكر خداوندند به دست طلقاء كه لشكر شيطانند كشته گردند و خون ما از دستهاي ايشان بريزد و دهان ايشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد و آن جسدهاي پاك و پاكيزه را گرگهاي بيابان به نوبت زيارت كنند و آن تنهاي مبارك را مادران بچه كفتارها بر خاك بمالند.

 اي يزيد (لعين) اگر امروز ما را غنيمت خود دانستي زود بادشد كه اين غنيمت موجب غرامت تو گردد در هنگامي كه نيابي مگر آنچه را كه پيش فرستادي و نيست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكايت ما و اعتماد ما اكنون هر كيد و مكري كه تواني بكن و هر سعي كه خواهي به عمل آور و در عداوت ما كوشش فرو مگذار و با اين همه به خدا سوگند كه ذكر ما را نتواني محو كرد و وحي ما را نتواني دور كرد، و با زنداني فرجام ما را و درك نخواهي كرد غايت و نهايت ما را و عار كردار خود را از خويش نتواني دور كرد و رأي تو كذب و عليل و ايام سلطنت تو قليل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده است كه منادي حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است. سپاس و ستايش خداوندي را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از خدا سوال مي‌كنم كه ثواب شهداي ما را تكميل فرمايد و هر روز بر اجر ايشان بيفزايد و در ميان ما خليفه ايشان باشد و احسانش را بر ما دائم دارد كه اوست خداوند رحيم و پروردگار ودود، و كافي است در هر امري و نيكو وكيل است.

يزيد (پليد) را موافق نمي ‌افتاد كه جناب زينب (ع) را بدين سخنان درشت و كلمات شتم آميز مورد غضب و سخط دارد، خواست كه عذري بتراشد كه زنان نوائح بيهشانه سخن كنند، و اين قسم سخنان از جگر سوختگان پسنديده است لاجرم اين شعر را بگفت:


ما اَهْوَنَ الْمَوْتُ عَليَ الّوائِح


يا صَيْحَه تُحْمَدُ مِنْ صَوائح

آنگاه يزيد (ملعون) با حاضرين اهل شام مشورت كرد كه با اين جماعت چه عمل نمايم آن خبيثان كلام زشتي گفتند كه معني آن مناسب ذكر نيست و مرادشان آن بود كه تمام را با تيغ در گذران. نعمان بن بشير كه حاضر مجلس بود گفت اي يزيد ببين تا رسول خدا (ص) با ايشان چه صنعت داشت آن كن كه رسول خدا (ص) كرد.

 

و مسعودي نقل كرده: وقتي كه اهل مجلس يزيد (پليد) اين كلام را گفتند حضرت باقر عليه السلام شروع كرد به سخن، و در آن وقت دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود پس حمد و ثنا گفت خداي را پس رو كرد بيزيد (لعين) و فرمود اهل مجلس تو در مشورت تو رأي دادند به خلاف اهل مجلس فرعون در مشورت كردن فرعون با ايشان در امر موسي و هرون چه آنها گفتند ارجه و اخاه و اين جماعت رأي دادند بكشتن ما و براي اين سببي است. يزيد (پليد) پرسيد كه سببش چيست؟ فرمود اهل مجلس فرعون اولاد حلال بودند و اين جماعت اولاد حلال نيستند و نمي‌كشد انبياء و اولاد ايشان را مگر اولادهاي زنا، پس يزيد (لعين) از كلام باز ايستاد و خاموش گرديد.

اين هنگام به روايت سيد و مفيد از مردم شام مردي سرخ رو نظر كرد به جناب فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السلام پس رو كرد به يزيد (ولدالزنا) و گفت يا اميرالمؤمنين هب لي هذه الجاريه يعني اين دخترك را به من ببخش جناب فاطمه عليهاالسلام فرمود چون اين سخن بشنيدم بر خود بلرزيدم و گمان كردم كه اين مطلب از براي ايشان جايز است. پس به جامة عمه‌ام جناب زينب (ع) چسبيدم و گفتم عمه يتيم شدم اكنون بايد كنيز مردم شوم ! جناب زينب (ع) روي با شامي كرد و فرمود دروغ گفتي والله و ملامت كرده شدي، به خدا قسم اين كار براي تو و يزيد صورت نبندد و هيچيك اختيار چنين امري نداريد. يزيد (ملعون) در خشم شد و گفت سوگند با خداي دروغ گفتي اين امر براي من روا است و اگر خواهم بكنم مي‌كنم.

حضرت زينب سلام الله عليها فرمود نه چنين است به خدا سوگند حق تعالي اين امر را براي تو روا نداشته و نتواني كرد مگر آنكه از ملت ما بيرون شوي و ديني ديگر اختيار كني. يزيد (لعين) از اين سخن خشمش زيادتر شد و گفت در پيش روي من چنين سخن مي‌گوئي همانا پدر و برادر تو از دين بيرون شدند (نعوذبالله).

جناب زينب عليهاالسلام فرمود به دين خدا و دين پدر و برادر من، تو و پدر و جدت هدايت يافتند اگر مسلمان باشي. يزيد (پليد) گفت دروغ گفتي اي دشمن خدا.

حضرت زينب سلام الله عليها فرمود اي يزيد اكنون تو امير و پادشاهي و هر چه مي‌خواهي از روي ستم فحش و دشنام مي‌دهي و ما را مقهور مي‌داري. يزيد (پليد) گويا شرم كرد و ساكت شد، آن مرد شامي ديگرباره سخن خود را اعاده كرد، يزيد گفت دور شو خدا مرگت دهد، آن مرد شامي از يزيد پرسيد ايشان كيستند؟

يزيد (پليد) گفت: آيا فاطمه دختر حسين و آن زن دختر علي است، شامي گفت حسين پسر فاطمه و علي پسر ابوطالب؟ يزيد گفت بلي، آن مرد شامي گفت لعنت كند خداوند ترا اي يزيد (پليد) عترت پيغمبر خود را مي‌كشي و ذريه او را اسير مي‌كني به خدا سوگند كه من گمان نمي‌كردم ايشان را جز اسيران روم، يزيد (لعين) گفت به خدا سوگند ترا نيز بايشان مي‌رسانم و امر كرد كه او را گردن زدند ره.

شيخ مفيد (ره) فرمود پس يزيد (خبيث) امر كرد تا اهلبيت را با علي بن الحسين عليهم السلام در خانه عليحده كه متصل به خانه خودش بود جاي دادند و به قولي ايشان را در موضع خرابي حبس كردند كه نه دافع گرما بود و نه حافظ سرما چنانكه صورتهاي مباركشان پوست انداخت، و در اين مدتي كه در شام بودند نوحه و زاري بر حضرت امام حسين عليه السلام مي‌كردند.

و روايت شده كه در اين ايام در ارض بيت المقدس هر سنگي كه از زمين برمي‌داشتند از زيرش خون تازه مي‌جوشيد. و جمعي نقل كرده‌اند كه يزيد (لعين) امر كرد سر مطهر امام عليه السلام را بر در قصر شوم او نصب كردند و اهلبيت (ع) را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدرات اهلبيت عصمت جلالت عليهم السلام داخل خانه آن لعين شدند زنان آل ابوسفيان زيورهاي خود را كندند و لباس ماتم پوشيدند و صدا به گريه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبدالله بن عامر كه در آن وقت زن يزيد بود و پيشتر در حباله حضرت امام حسين عليه السلام بود پرده را دريد و از خانه بيرون دويد و به مجلس آن لعين آمد در وقتي كه مجمع عام بود گفت اي يزيد سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله را بر در خانه من نصب كرده‌اي! يزيد (ملعون) برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگردانيد و گفت اي هند نوحه و زاري كن بر فرزند رسول خدا و بزرگ قريش كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد و من به كشتن او راضي نبودم.

علامة‌ مجلسي (ره) در جلاء العيون پس از آنكه حكايت مرد سرخ روي شامي را نقل كرده فرموده پس يزيد (لعين) امر كرد كه اهلبيت رسالت عليهم السلام را به زندان بردند، حضرت امام زين العابدين عليه السلام را با خود به مسجد برد و خطيبي را طلبيد و بر منبر بالا كرد، آن خطيب (ملعون) ناسزاي بسيار به حضرت اميرالمؤمنين و امام حسين عليهماالسلام گفت و يزيد و معاويه عليهمااللعنه را مدح بسيار كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السلام ندا كرد او را كه:

وَيْلَكَ اَيُّهَا الْخاطِبُ اشتريت مَرْضاه الْمَخْلوُقِ بِسَخطِ الخالِقِ فَتَبَّوء مَقْعَدُكَ مِنَ النّار.

يعني واي بر تو اي خطيب كه براي خوشنودي مخلوق خدا را به خشم آوردي جاي خود را در جهنم مهيا بدان.

پس حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرمود كه اي يزيد مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه چند بگويم كه موجب خوشنودي خداوند عالميان و اجر حاضران گردد، يزيد (لعين) قبول نكرد، اهل مجلس التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما مي‌خواهيم سخن او را بشنويم، يزيد گفت اگر بر منبر برآيد مرا و آل ابوسفيان را رسوا مي كند، حاضران گفتند از اين كودك چه برمي‌آيد، يزيد (لعين) گفت او از اهل بيتي است كه در شيرخوارگي به علم و كمال آراسته‌اند. چون اهل شام بسيار مبالغه كردند يزيد (لعين) رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناي الهي ادا كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهي و اهلبيت او فرستاد و خطبه‌اي در نهايت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه ديده‌هاي حاضران را گريان و دلهاي ايشان را بريان كرد.

قُلْتُ اِنّي اُحِبُّ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذهِ الاَبْياتِ الَّتي لايَسْتَحِقُّ اَنْ يُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَا الاِمامُ عَلَيْه السَّلام.

ذاكَ الدُّجي وَ انْجابَ ذاك الْعَثيرُ
يُؤُمي اِلَيْكَ بِها وَ عَيْنٌ تَنْظُرُ
مِنْ اَنْعُمِ الله الَّتي لاتُكفرُوا
لِلّهِ لايُزْهي وَلايَتَكَبَّرُ
في وُسْعِه لَمَشي اِلَيْكَ الْمِنْبَرُ
تُنْبي عَنِ الْحَقّ الْمُبينٍ وَ تُخْبِرُ

 

حَتّي اَنَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلي
فَافْتَنَّ فيكَ النّاظِروُنَ فَاَصْبَعٌ
يَجدُونَ رُؤْيَتَكَ الَّتي فازُوابِها
فَمَشَيْتَ مَشْيَهَ خاضِع مُتَواضِع
فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقاً تَكَلَّفَ فَوْقَ ما
اَبْدَيْتَ مِنْ فَصِلْ الْخِطابِ بِحِكْمَهٍ

 

پس فرمود كه
ايها الناس حق تعالي ما اهلبيت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق زيادتي داده، عطا كرده است به ما علم و بردباري و جوانمردي و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاي مومنان. و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبي مختار محمد مصطفي صلي الله عليه و آله، و از ما است صديق اعظم علي مرتضي عليه السلام، و از ما است جعفر طيار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز مي‌كند، و از ما است حمزه شير خدا و شير رسول خدا (ص)، و از ما است دو سبط اين امت حسن و حسين عليهماالسلام كه دو سيد جوانان اهل بهشتند. هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر مي‌دهم او را به حسب و نسب خود.

ايها الناس: منم فرزند مكه و مني، منم فرزند زمزم و صفا و پيوسته مفاخر خويش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء عليهاالسلام،‌ منم فرزند سيدة نساء، منم فرزند خديجه كبري، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراي كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنيان زمين و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نيزه كردند و گردانيدند در شهرها، منم فرزند آنكه حرم او را اسير كردند اولاد زِنا، مائيم اهلبيت محنت و بلا، مائيم محل نزول ملائكه سماء و مهبط علوم حق تعالي.

پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عظام خود را ياد كرد كه خروش از مردم برخاست و يزيد (ملعون) ترسيد كه مردم از او برگردند مؤذن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤذن الله اكبر گفت، حضرت فرمود از خدا چيزي بزرگتر نيست چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاًّ اللهُ حضرت فرمود كه شهادت مي‌دهند به اين كلمه پوست و گوشت و خون من، چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ حضرت فرمود كه اي يزيد (لعنه الله) بگو اين محمد (ص) كه نامش را به رفعت مذكور مي‌‌سازي جد من است يا جد تو، اگر مي‌گوئي جد تست دروغ گفته باشي و كافر مي‌شوي، و اگر مي‌گوئي جد من است پس چرا عترت او را كشتي و فرزندان او را اسير كردي؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ايستاد.

مؤلف گويد كه: آنچه از مقاتل و حكايات رفته يزيد (خبيث) با اهلبيت عليهم السلام ظاهر مي‌شود آن است كه يزيد از انگيزش فتنه بيمناك شد و از شماتت و شناعت اهلبيت خوي بگردانيد و في الجمله به طريق رفق و مدارا با اهلبيت رفتار مي‌كرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهلبيت عليهم السلام برداشت و ايشان را در حركت و سكون به اختيار خودشان گذاشت و گاهگاهي حضرت سيد سجاد عليه السلام را در مجلس خويش مي‌طلبيد و قتل امام حسين عليه السلام را بابن زياد نسبت مي‌داد و او را لعنت مي‌كرد بر اينكار و اظهار ندامت مي‌كرد و اين همه به جهت جلب قلوب عامه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اينكه در واقع پشيمان و بدحال شده باشد. زيرا كه مورخين نقل كرده‌اند كه يزيد (لعين) مكرر بعد از قتل حضرت سيدالشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء موافق بعضي مقاتل در هر چاشت و شام سر مقدس آن سرور را بر سر خوان خود مي‌طلبيد و گفته‌اند كه مكرر يزيد (ملعون) بر بساط شراب بنشست و مغنيان را احضار كرد و ابن زياد (لعين) را به جانب دست راست خود بنشانيد و روي به ساقي نمود و اين شعر را قرائت كرد:

ثُمَّ مِلّ فَاْسقِ مَثْلَها ابْنَ زيادٍ
وَ لِتسَريدِ مَغنَمي وَ جَهادي
وَ مُبيدَ الاعْداءِ وَ الحُسّادِ

 

اَسقِني شَرْبَه نُزَوّي مُشا شي
صاحِبَ السِرّ وَ الاَمانَهِ عِندي
قاتِلَ الخارِجِي اَعْني حُسَيناً

 
برگرفته از کتاب منتهی الآمال

 

 

شام و اسير آزاده



در روز جمعه‏اى در شام نماز جمعه است.ناچار خود يزيد بايد شركت كند،و شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،اين را الآن يقين ندارم.(در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع مى‏شود.اصلا اين دو خطابه به جاى دو ركعتى است كه از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مى‏شود.)

اول آن خطيبى كه به اصطلاح دستورى بود، رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد،هر صفت‏خوبى در دنيا بود براى اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد به سب كردن و دشنام دادن على عليه السلام و امام حسين به عنوان اينكه اينها-العياذ بالله-از دين خدا خارج شدند،چنين كردند،چنان كردند.زين العابدين از پاى منبر نهيب زد:«ايها الخطيب!اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو براى رضاى يك مخلوق،سخط پروردگار را براى خودت خريدى.بعد خطاب كرد به يزيد كه آيا به من اجازه مى‏دهى از اين چوبها بالا بروم؟
(نفرمود منبر. خيلى عجيب است!به قدرى اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند!مثلا در مجلس يزيد،نمى‏گويد:يا امير المؤمنين!يا ايها الخليفة!يا حتى به كنيه هم نمى‏گويد: يا ابا خالد!مى‏گويد:يا يزيد!هم زين العابدين و هم زينب.در اينجا هم نفرمود كه اجازه مى‏دهى من بروم روى اين منبر؟يعنى اين كه منبر نيست،اين چوبهاى سه پله‏اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى‏رود بالاى آن و چنين سخنانى مى‏گويد،ما اين را منبر نمى‏دانيم.اين چهار تا چوب است.)

اجازه مى‏دهى من بروم بالاى اين چوبها دو كلمه حرف بزنم؟يزيد اجازه نداد.آنهايى كه اطراف بودند،از باب اينكه على بن حسين،حجازى است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است،براى اينكه به اصطلاح سخنرانى‏اش را ببينند،گفتند:اجازه بدهيد،مانعى ندارد.ولى يزيد امتناع كرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهيد،ما مى‏خواهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى‏كند.گفت:من از اينها مى‏ترسم.اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد،يعنى ديد ديگر بيش از اين،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.

ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود(منتها بعدها ديگر بيمارى نداشت،با ائمه ديگر فرق نمى‏كرد)و از طرف ديگر اسير،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود،وقتى بالاى منبر رفت چه كرد!چه ولوله‏اى ايجاد كرد!يزيد دست و پايش را گم كرد.گفت الآن مردم مى‏ريزند و مرا مى‏كشند.

دست‏به حيله‏اى زد. ظهر بود،يكدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دير مى‏شود.صداى مؤذن بلند شد.زين العابدين خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اكبر،الله اكبر»،امام حكايت كرد:«الله اكبر،الله اكبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حكايت كرد،تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم.تا به اينجا رسيد،زين العابدين فرياد زد:مؤذن!سكوت كن.رو كرد به يزيد و فرمود:يزيد! اين كه اينجا اسمش برده مى‏شود و گواهى به رسالت او مى‏دهيد كيست؟ايها الناس! ما را كه به اسارت آورده‏ايد كيستيم؟پدر مرا شهيد كرديد كه بود؟و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى‏دهيد؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده‏اند.

آنوقت‏شما مى‏شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايمترى بود،ملازم قرار داد و گفت:حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن.اين براى چه بود؟آيا يزيد نجيب شده بود؟روحيه يزيد فرق كرد؟ابدا.دنيا و محيط يزيد عوض شد.شما مى‏شنويد كه يزيد،بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى‏كرد و مى‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منكر شد و گفت من چنين دستورى ندادم،ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد.چرا؟چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 311
نويسنده: شهيد مطهرى

نقش اهل بيت‏ سيد الشهداء در تبليغ نهضت‏ حسينى(ع)



براى بحث راجع به نقش اهل بيت مكرم سيد الشهداء در تبليغ نهضت ‏حسينى و اسلام،ابتدا بايد دو مقدمه را به عرض شما برسانم.

يكى اينكه طبق روايات و همچنين بر اساس معتقدات ما-كه معتقد به امامت‏حضرت سيد الشهداء هستيم-تمام كارهاى ايشان از روز اول حساب شده بوده است و ايشان بى حساب و منطق و بدون دليل كارى نكرده‏اند،يعنى نمى‏توانيم بگوييم كه فلان قضيه اتفاقا و تصادفا رخ داده، بلكه همه اينها روى حساب بوده است.

و اين مطلب گذشته از اينكه از نظر قرائن تاريخى روشن است،از نظر منطق و روايات و بر اساس اعتقاد ما مبنى بر امامت‏حضرت سيد الشهداء نيز تاييد مى‏شود.

 

چرا ابا عبد الله اهل بيتش را همراه خود برد؟

يكى از مسائلى كه هم تاريخ در باره آن صحبت كرده و هم اخبار و احاديث از آن سخن گفته‏اند اين است كه چرا ابا عبد الله در اين سفر پر خطر اهل بيتش را همراه خود برد؟خطر اين سفر را همه پيش بينى مى‏كردند،يعنى يك امر غير قابل پيش بينى حتى براى افراد عادى نبود. لهذا قبل از آنكه ايشان حركت كنند تقريبا مى‏شود گفت تمام كسانى كه آمدند و مصلحت انديشى كردند،حركت دادن اهل بيت‏به همراه ايشان را كارى بر خلاف مصلحت تشخيص دادند،يعنى آنها با حساب و منطق خودشان كه در سطح عادى بود و به مقياس و معيار حفظ جان ابا عبد الله و خاندانش،تقريبا به اتفاق آراء به ايشان مى‏گفتند:رفتن خودتان خطرناك است و مصلحت نيست‏يعنى جانتان در خطر است،چه رسد كه بخواهيد اهل بيتتان را هم با خودتان ببريد.ابا عبد الله جواب داد:نه،من بايد آنها را ببرم.

به آنها جوابى مى‏داد كه ديگر نتوانند در اين زمينه حرف بزنند،به اين ترتيب كه جنبه معنوى مطلب را بيان مى‏كرد،كه مكرر شنيده‏ايد كه ايشان استناد كردند به رؤيايى كه البته در حكم يك وحى قاطع است. فرمود:در عالم رؤيا جدم به من فرموده است:«ان الله شاء ان يراك قتيلا» (1) .گفتند:پس اگر اين طور است،چرا اهل بيت و بچه‏ها را همراهتان مى‏بريد؟پاسخ دادند:اين را هم جدم فرمود:«ان الله شاء ان يراهن سبايا» (2) .

اينجا يك توضيح مختصر برايتان عرض بكنم:اين جمله‏«ان الله شاء ان يراك قتيلا»يا«ان الله شاء ان يراهن سبايا»يعنى چه؟اين مفهومى كه الآن من عرض مى‏كنم معنايى است كه همه كسانى كه آنجا مخاطب ابا عبد الله بودند آن را مى‏فهميدند،نه يك معمايى كه امروز گاهى در السنه شايع است.كلمه مشيت‏خدا يا اراده خدا كه در خود قرآن به كار برده شده است،در دو مورد به كار مى‏رود كه يكى را اصطلاحا«اراده تكوينى‏»و ديگرى را«اراده تشريعى‏»مى‏گويند. اراده تكوينى يعنى قضا و قدر الهى كه اگر چيزى قضا و قدر حتمى الهى به آن تعلق گرفت، معنايش اين است كه در مقابل قضا و قدر الهى ديگر كارى نمى‏شود كرد.

معناى اراده تشريعى اين است كه خدا اين طور راضى است،خدا اينچنين مى‏خواهد.مثلا اگر در مورد روزه مى‏فرمايد: يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر (3) يا در مورد ديگرى كه ظاهرا زكات است مى‏فرمايد: يريد ليطهركم (4) مقصود اين است كه خدا كه اينچنين دستورى داده است،اين طور مى‏خواهد،يعنى رضاى حق در اين است.

خدا خواسته است تو شهيد باشى،جدم به من گفته است كه رضاى خدا در شهادت توست. جدم به من گفته است كه خدا خواسته است اينها اسير باشند،يعنى اسارت اينها رضاى حق است،مصلحت است و رضاى حق هميشه در مصلحت است و مصلحت‏يعنى آن جهت كمال فرد و بشريت.

در مقابل اين سخن،ديگر كسى چيزى نگفت‏يعنى نمى‏توانست‏حرفى بزند.پس اگر چنين است كه جد شما در عالم معنا به شما تفهيم كرده‏اند كه مصلحت در اين است كه شما كشته بشويد،ما ديگر در مقابل ايشان حرفى نداريم.همه كسانى هم كه از ابا عبد الله اين جمله‏ها را مى‏شنيدند،اين جور نمى‏شنيدند كه آقا اين مقدر است و من نمى‏توانم سر پيچى كنم.ابا عبد الله هيچ وقت‏به اين شكل تلقى نمى‏كرد.اين طور نبود كه وقتى از ايشان مى‏پرسيدند چرا زنها را مى‏بريد،بفرمايد اصلا من در اين قضيه بى اختيارم و عجيب هم بى اختيارم،بلكه به اين صورت مى‏شنيدند كه با الهامى كه از عالم معنا به من شده است،من چنين تشخيص داده‏ام كه مصلحت در اين است و اين كارى است كه من از روى اختيار انجام مى‏دهم ولى بر اساس آن چيزى كه آن را مصلحت تشخيص مى‏دهم.لذا مى‏بينيم كه در موارد مهمى،همه يك جور عقيده داشتند،ابا عبد الله عقيده ديگرى در سطح عالى داشت،همه يك جور قضاوت مى‏كردند،امام حسين عليه السلام مى‏گفت:اين جور نه،من جور ديگرى عمل مى‏كنم.معلوم است كه كار ابا عبد الله يك كار حساب شده است،يك رسالت و يك ماموريت است.اهل بيتش را به عنوان طفيلى همراه خود نمى‏برد كه خوب،من كه مى‏روم،زن و بچه‏ام هم همراهم باشند.غير از سه نفر كه ديشب اسم بردم،هيچيك از همراهان ابا عبد الله،زن و بچه‏اش همراهش نبود.انسان كه به يك سفر خطرناك مى‏رود،زن و بچه‏اش را كه نمى‏برد.اما ابا عبد الله زن و بچه‏اش را برد،نه به اعتبار اينكه خودم مى‏روم پس زن و بچه‏ام را هم ببرم(خانه و زندگى و همه چيز امام حسين عليه السلام در مدينه بود)بلكه آنها را به اين جهت‏برد كه رسالتى در اين سفر انجام بدهند.اين يك مقدمه.

 

نقش زن در تاريخ

مقدمه دوم:بحثى در باره‏«نقش زن در تاريخ‏»مطرح است كه آيا اساسا زن در ساختن تاريخ نقشى دارد يا ندارد و اصلا نقشى مى‏تواند داشته باشد يا نه؟بايد داشته باشد يا نبايد داشته باشد؟همچنين از نظر اسلام اين قضيه را چگونه بايد برآورد كرد؟

زن يك نقش در تاريخ داشته و دارد كه كسى منكر اين نقش نيست و آن نقش غير مستقيم زن در ساختن تاريخ است.مى‏گويند زن مرد را مى‏سازد و مرد تاريخ را، يعنى بيش از مقدارى كه مرد در ساختن زن مى‏تواند تاثير داشته باشد زن در ساختن مرد تاثير دارد.اين خودش مساله‏اى است كه نمى‏خواهم امشب در باره آن بحث كنم.آيا مرد روح و شخصيت زن را مى‏سازد(اعم از اينكه زن به عنوان مادر باشد يا به عنوان همسر)يا نه،اين زن است كه فرزند و حتى شوهر را مى‏سازد؟مخصوصا در مورد شوهر،آيا زن بيشتر شوهر را مى‏سازد يا شوهر بيشتر زن را؟حتما تعجب خواهيد كرد كه عرض كنم آنچه كه تحقيقات تاريخى و ملاحظات روانى ثابت كرده است اين است كه زن در ساختن شخصيت مرد بيشتر مؤثر است تا مرد در ساختن شخصيت زن.بدين جهت است كه تاثير غير مستقيم زن در ساختن تاريخ،لا منكر و غير قابل انكار است.اينكه زن مرد را ساخته است و مرد تاريخ را،خودش داستانى است و يك مبحث‏خيلى مفصل.

سه شكل نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ:

1.زن،«شى‏ء گرانبها»و بدون نقش

حال ببينيم نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ چگونه است و چگونه بايد باشد و چگونه مى‏تواند باشد؟

به سه شكل مى‏تواند باشد:يكى اينكه اساسا زن نقش مستقيم در ساختن تاريخ نداشته باشد،يعنى نقش زن منفى محض باشد.در بسيارى از اجتماعات براى زن جز زاييدن و بچه درست كردن و اداره داخل خانه نقشى قائل نبوده‏اند،يعنى زن در اجتماع بزرگ نقش مستقيم نداشته،نقش غير مستقيم داشته است،به اين ترتيب كه او در خانواده مؤثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع مؤثر بوده است.

يعنى زن مستقيما بدون اينكه از راه مرد تاثيرى داشته باشد،به هيچ شكل تاثيرى در بسيارى از اجتماعات نداشته است.ولى در اين اجتماعات زن على رغم اينكه نقشى در ساختن تاريخ و اجتماع نداشته است،بدون شك و بر خلاف تبليغاتى كه در اين زمينه مى‏كنند،به عنوان يك شى‏ء گرانبها زندگى مى‏كرده است، يعنى به عنوان يك شخص، كمتر مؤثر بوده ولى يك شى‏ء بسيار گرانبها بوده و به دليل همان گرانبهايى‏اش بر مرد اثر مى‏گذاشته است، ارزان نبوده كه در خيابانها پخش باشد و هزاران اماكن عمومى براى بهره ‏گيرى از او وجود داشته باشد،بلكه فقط در دايره زندگى خانوادگى مورد بهره بردارى قرار مى‏گرفته است.

لذا قهرا براى مرد خانواده يك موجود بسيار گرانبها بوده،چون تنها موجودى بوده كه احساسات جنسى و عاطفى او را اشباع مى‏كرده است و طبعا و بدون شك مرد عملا در خدمت زن بوده است.ولى زن شى‏ء بوده،شى‏ء گرانبها،مثل الماس كه يك گوهر گرانبهاست،شخص نيست، شى‏ء است ولى شى‏ء گرانبها.

2.زن،«شخص بى بها»و داراى نقش

شكل ديگر تاثير زن در تاريخ-كه اين شكل در جوامع قديم زياد نبوده-اين است كه زن عامل مؤثر در تاريخ باشد،نقش مستقيم در تاريخ داشته باشد و به عنوان شخص مؤثر باشد نه به عنوان شى‏ء،اما شخص بى بها،شخص بى ارزش،شخصى كه حريم ميان او و مرد برداشته شده است.

دقايق روانشناسى ثابت كرده است كه ملاحظات بسيار دقيقى يعنى طرحى در لقت‏بوده براى عزيز نگه داشتن زن.هر وقت اين حريم بكلى شكسته و اين حصار خرد شده است،شخصيت زن از نظر احترام و عزت پايين آمده است.البته از جنبه‏هاى ديگرى ممكن است‏شخصيتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد،عالمه شده باشد،ولى ديگر آن موجود گرانبها براى مرد نيست.از طرف ديگر،زن نمى‏تواند زن نباشد.جزء طبيعت زن اين است كه براى مرد گرانبها باشد،و اگر اين را از زن بگيريد تمام روحيه او متلاشى مى‏شود.

آنچه براى مرد در رابطه جنسى ملحوظ است،در اختيار داشتن زن به عنوان يك موجود گرانبهاست نه در اختيار يك زن بودن به عنوان يك موجود گرانبها براى او.ولى آنچه در طبيعت زن وجود دارد اين نيست كه يك مرد را به عنوان يك شى‏ء گرانبها داشته باشد،بلكه اين است كه خودش به عنوان يك شى‏ء گرانبها مرد را در تسخير داشته باشد.

آنجا كه زن از حالت اختصاص خارج شد(لازم نيست كه اختصاص به صورت ازدواج رواج داشته باشد)يعنى وقتى كه زن ارزان شد،در اماكن عمومى بسيار پيدا شد،هزاران وسيله براى استفاده مرد از زن پيدا شد،خيابانها و كوچه‏ها جلوه‏گاه زن شد كه خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانى و تماشا كردن، از نظر استماع موسيقى صداى زن،از نظر لمس كردن،حداكثر بهره بردارى را از زن بكند،آنجاست كه زن از ارزش خودش،از آن ارزشى كه براى مرد بايد داشته باشد مى‏افتد،يعنى ديگر شى‏ء گرانبها نيست ولى ممكن است مثلا با سواد باشد،درسى خوانده باشد،بتواند معلم باشد و كلاسهايى را اراده كند يا طبيب باشد،همه اينها را مى‏تواند داشته باشد ولى در اين شرايط(ارزان بودن زن)آن ارزشى كه براى يك زن در طبيعت او وجود دارد ديگر برايش وجود ندارد.

و در واقع در اين وقت است كه زن به شكل ديگر ملعبه جامعه مردان مى‏شود بدون آنكه در نظر فردى از افراد مردان،آن عزت و احترامى را كه بايد داشته باشد دارا باشد.

جامعه اروپايى به اين سو مى‏رود،يعنى از يك طرف به زن از نظر رشد برخى استعدادهاى انسانى از قبيل علم و اراده شخصيت مى‏دهد ولى از طرف ديگر ارزش او را از بين مى‏برد.

3.زن،«شخص گرانبها» و داراى نقش

شكل سومى هم وجود دارد و آن اين است كه زن به صورت يك‏«شخص گرانبها»در بيايد،هم شخص باشد و هم گرانبها،يعنى از يك طرف شخصيت روحى و معنوى داشته باشد،كمالات روحى و انسانى نظير آگاهى داشته باشد (5) و از طرف ديگر،در اجتماع مبتذل نباشد.يعنى آن محدوديت نباشد و آن اختلاط هم نباشد،نه محدوديت و نه اختلاط بلكه حريم.حريم مساله‏اى است‏بين محدوديت زن و اختلاط زن و مرد.

وقتى كه ما به متن اسلام مراجعه مى‏كنيم مى‏بينيم نتيجه آنچه كه اسلام در مورد زن مى‏خواهد،شخصيت است و گرانبها بودن.در پرتو همين شخصيت و گرانبهايى،عفاف در جامعه مستقر مى‏شود،روانها سالم باقى مى‏مانند،كانونهاى خانوادگى در جامعه سالم مى‏مانند و«رشيد»از كار در مى‏آيد.گرانبها بودن زن به اين است كه بين او و مرد در حدودى كه اسلام مشخص كرده،حريم باشد،يعنى اسلام اجازه نمى‏دهد كه جز كانون خانوادگى،يعنى صحنه اجتماع،صحنه بهره بردارى و التذاذ جنسى مرد از زن باشد چه به صورت نگاه كردن به بدن و اندامش،چه به صورت لمس كردن بدنش،چه به صورت استشمام عطر زنانه‏اش و يا شنيدن صداى پايش كه اگر به اصطلاح به صورت مهيج‏باشد،اسلام اجازه نمى‏دهد.ولى اگر بگوييم علم،اختيار و اراده،ايمان و عبادت و هنر و خلاقيت چطور؟مى‏گويد بسيار خوب،مثل مرد.

چيزهايى را شارع حرام كرده كه به زن مربوط است.آنچه را كه حرام نكرده،بر هيچ كدام حرام نكرده است.اسلام براى زن شخصيت مى‏خواهد نه ابتذال.

 

سه گونه تاريخ

بنابر اين تاريخ از نظر اينكه در ساختن آن تنها مرد دخالت داشته باشد يا مرد و زن با يكديگر دخالت داشته باشند،سه گونه مى‏تواند باشد:

يك تاريخ تاريخ مذكر است،يعنى تاريخى كه به دست جنس مذكر به طور مستقيم ساخته شده است و جنس مؤنث هيچ نقشى در آن ندارد. يك تاريخ تاريخ مذكر - مؤنث است اما مذكر-مؤنث مختلط، بدون آنكه مرد در مدار خودش قرار بگيرد و زن در مدار خودش، يعنى تاريخى كه در آن اين منظومه بهم خورده است، مرد در مدار زن قرار مى‏گيرد و زن در مدار مرد،كه ما اگر طرز لباس پوشيدن امروز بعضى از آقا پسرها و دختر خانمها را ببينيم، مى‏بينيم كه چطور اينها دارند جاى خودشان را با يكديگر عوض مى‏كنند.

نوع سوم،تاريخ مذكر-مؤنث است كه هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن،ولى مرد،در مدار خودش و زن در مدار خودش.

ما وقتى به قرآن كريم مراجعه مى‏كنيم،مى‏بينيم تاريخ مذهب و دين آن طور كه قرآن كريم تشريح كرده است‏يك تاريخ مذكر-مؤنث است و به تعبير من يك تاريخ‏«مذنث‏»است‏يعنى مذكر و مؤنث هر دو نقش دارند،اما نه به صورت اختلاط بلكه به اين صورت كه مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش.

قرآن كريم مثل اينكه عنايت‏خاص دارد كه همين طور كه صديقين و قديسين تاريخ را بيان مى‏كند،صديقات و قديسات تاريخ را هم بيان كند.در داستان آدم و همسر آدم نكته‏اى است كه من مكرر در سخنرانيهاى چند سال پيش خود گفته‏ام و باز ياد آورى مى‏كنم.

فكر غلط مسيحى در باره زن

يك فكر بسيار غلط را مسيحيان در تاريخ مذهبى جهان وارد كردند كه واقعا خيانت‏بود.در مساله زن نداشتن عيسى و ترك ازدواج و مجرد زيستن كشيشها و كاردينالها كم كم اين فكر پيدا شد كه اساسا زن عنصر گناه و فريب است،يعنى شيطان كوچك است،مرد به خودى خود گناه نمى‏كند و اين زن است،شيطان كوچك است كه هميشه وسوسه مى‏كند و مرد را به گناه وا مى‏دارد.

گفتند اساسا قصه آدم و شيطان و حوا اين طور شروع شد كه شيطان نمى‏توانست در آدم نفوذ كند،لذا آمد حوا را فريب داد و حوا آدم را فريب داد،و در تمام تاريخ هميشه به اين شكل است كه شيطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه مى‏كند.اصلا داستان آدم و حوا و شيطان در ميان مسيحيان به اين شكل در آمد.ولى قرآن درست‏خلاف اين را مى‏گويد و تصريح مى‏كند،و اين عجيب است.

قرآن وقتى داستان آدم و شيطان را ذكر مى‏كند،براى آدم اصالت و براى حوا تبعيت قائل نمى‏شود.اول كه مى‏فرمايد ما گفتيم،مى‏گويد:ما به اين دو نفر گفتيم كه ساكن هشت‏شويد(نه فقط به آدم)، لا تقربا هذه الشجرة (6) به اين درخت نزديك نشويد(حالا آن درخت هر چه هست).بعد مى‏فرمايد: فوسوس لهما الشيطان (7) شيطان ايندو را وسوسه كرد.

نمى‏گويد كه يكى را وسوسه كرد و او ديگرى را وسوسه كرد. فدليهما بغرور (8) .باز«هما»ضمير تثنيه است. و قاسمهما انى لكما لمن الناصحين (9) آنجا كه خواست فريب بدهد،جلوى هر دوى آنها قسم دروغ خورد.آدم همان مقدار لغزش كرد كه حوا،و حوا همان مقدار لغزش كرد كه آدم.اسلام اين فكر را،اين دروغى را كه به تاريخ مذهبها بسته بودند زدود و بيان داشت كه جريان عصيان انسان چنين نيست كه شيطان زن را وسوسه مى‏كند و زن مرد را و بنا بر اين زن يعنى عنصر گناه.

و شايد براى همين است كه قرآن گويى عنايت دارد كه در كنار قديسين از قديسات بزرگ ياد كند كه تمامشان در مواردى بر آن قديسين علو و برترى داشته‏اند.

زنان قديسه در قرآن

در داستان ابراهيم از ساره با چه تجليلى ياد مى‏كند!در اين حد كه همان طور كه ابراهيم با ملكوت ارتباط داشت و چشم ملكوتى داشت،فرشتگان را مى‏ديد و صداى ملائكه را مى‏شنيد، ساره نيز صداى آنها را مى‏شنيد.وقتى به ابراهيم گفتند خداوند مى‏خواهد به شما(ابراهيم پيرمرد و ساره پيرزن)فرزندى بدهد،صداى ساره بلند شد،گفت: ا الد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا (10) من پيرزن با اين شوهر پيرمرد؟!ما سر پيرى مى‏خواهيم بچه دار بشويم؟!ملائكه در حالى كه مخاطبشان ساره است نه ابراهيم،گفتند: ا تعجبين من امر الله (11) ساره!آيا از بركت الهى و خداوندى به خانواده شما تعجب مى‏كنيد؟

همچنين قرآن وقتى اسم مادر موسى را مى‏برد،مى‏فرمايد: و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه ما به مادر موسى وحى فرستاديم كه خودت فرزندت را شير بده، فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين (12) .

قرآن به داستان مريم كه مى‏رسد،بيداد مى‏كند.پيغمبران در مقابل اين زن مى‏آيند زانو مى‏زنند.زكريا وقتى مى‏آيد مريم را مى‏بيند،در حالتى مى‏بيند كه مريم با نعمتهايى به سر مى‏برد كه در تمام آن سرزمين وجود ندارد،تعجب مى‏كند.قرآن مى‏گويد در حالى كه مريم در محراب عبادت بود فرشتگان الهى با اين زن سخن مى‏گفتند: اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم وجيها فى الدنيا و الاخرة و من المقربين (13) . ملائكه مستقيما با خودش صحبت مى‏كردند.مريم مبعوث نبوده و اين را قرآن درست نمى‏داند كه يك زن را بفرستد ميان زن و مرد.مريم،بر خلاف شانش مبعوث نبود ولى از بسيارى از مبعوثها عالى مقام‏تر بود.بدون شك و شبهه مريم غير مبعوث از خود زكريا كه مبعوث بوده،عالى مقام‏تر و والامقام‏تر بود.

قرآن راجع به حضرت صديقه طاهره مى‏فرمايد: انا اعطيناك الكوثر (14) .ديگر كلمه‏اى بالاتر از«كوثر»نيست.در دنيايى كه زن را شر مطلق و عنصر فريب و گناه مى‏دانستند،قرآن مى‏گويد نه تنها خير است‏بلكه كوثر است‏يعنى خير وسيع،يك دنيا خير.

زنان بزرگ در تاريخ اسلام

مى‏آييم در متن تاريخ اسلام.از همان روز اول دو نفر مسلمان مى‏شوند:على و خديجه كه ايندو نقش مؤثرى در ساختن تاريخ اسلام دارند.اگر فداكاريهاى اين زن-كه از پيغمبر پانزده سال بزرگتر بود-نبود،از نظر علل ظاهرى مگر پيغمبر مى‏توانست كارى از پيش ببرد؟تاريخ ابن اسحاق يك قرن و نيم بعد از هجرت راجع به مقام خديجه و نقش او در پشتيبانى از پيغمبر اكرم و مخصوصا در تسلى بخشى به پيغمبر اكرم،مى‏نويسد:بعد از مرگ خديجه كه ابو طالب هم در آن سال از دنيا رفت،واقعا عرصه بر پيغمبر اكرم تنگ شد به طورى كه نتوانست... (15) بماند.

تا آخر عمر پيغمبر هر گاه اسم خديجه را مى‏بردند،اشك مقدسشان جارى مى‏شد.عايشه مى‏گفت:يك پيرزن كه ديگر اين قدر ارزش نداشت،چه خبر است؟مى‏فرمود:تو خيال مى‏كنى من به خاطر شكل خديجه مى‏گريم؟خديجه كجا و شما و ديگران كجا؟!

اگر به تاريخ اسلام نگاه كنيد مى‏بينيد كه تاريخ اسلام يك تاريخ مذكر-مؤنث است ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش.پيغمبر صلى الله عليه و آله ياران مذكرى دارد و ياران مؤنثى،هم راوى زن دارد و هم راوى مرد.در كتبى كه در هزار سال پيش نوشته شده ست‏شايد اسم همه آنها هست و ما روايات زيادى داريم كه راوى آنها زن بوده است.

كتابى ست‏به نام‏«بلاغات النساء»يعنى خطبه‏ها و خطابه‏هاى بليغى كه توسط زنها ايراد شده است. اين كتاب از ابن طيفور بغدادى است كه در حدود سال 250 هجرى يعنى در زمان امام عسكرى عليه السلام مى‏زيسته است(چنانكه مى‏دانيد حضرت امام عسكرى عليه السلام در سنه 260 وفات كردند).از جمله خطبه‏هايى كه بغدادى در كتابش ذكر كرده است،خطبه حضرت زينب در مسجد يزيد و خطبه ايشان در مجلس ابن زياد و خطبه حضرت زهرا عليها السلام در اوايل خلافت ابوبكر است.

در اين ضريح جديدى كه اخيرا براى حضرت معصومه ساخته‏اند، روايتى را انتخاب كرده‏اند كه راويها همه زن هستند تا مى‏رسد به پيغمبر اكرم.در ضمن،اسم همه آنها فاطمه است(حدود چهل فاطمه):روايت كرده فاطمه دختر...از فاطمه دختر...تا مى‏رسد به فاطمه دختر موسى بن جعفر.بعد ادامه پيدا مى‏كند تا فاطمه دختر حسين بن على بن ابيطالب و در آخر مى‏رسد به فاطمه دختر پيغمبر.يعنى شركت اينها اينقدر رايج‏بوده،ولى هيچ وقت اختلاط نبوده.بسيارى از راويان بودند كه مى‏آمدند روايت‏حديث مى‏كردند.زنها مى‏آمدند استماع مى‏كردند.

اما زنها در كنارى مى‏نشستند و مردها در كنارى،مردها در اتاقى بودند و زنها در اتاقى.ديگر نمى‏آمدند صندلى بگذارند كه يك مرد بنشيند و يك زن،زن مينى ژوپ بپوشد و تا بالاى رانش پيدا باشد كه بله،خانم مى‏خواهند تحصيل علم كنند!اين،معلوم است كه ظاهرش يك چيز است و باطنش چيز ديگر.اسلام مى‏گويد علم اما نه شهوترانى،نه مسخره بازى،نه حقه بازى،مى‏گويد شخصيت.

حضرت زهرا(سلام الله عليها)و على عليه السلام بعد از ازدواجشان مى‏خواستند كارهاى خانه را بين يكديگر تقسيم كنند،ولى دوست داشتند كه پيغمبر در اين كار دخالت كند چون لذت مى‏بردند.به ايشان گفتند:يا رسول الله!دلمان مى‏خواهد بگوييد كه در اين خانه چه كارهايى را على بكند و چه كارهايى را فاطمه!پيغمبر كارهاى بيرون را به على واگذار كرد و كارهاى درون خانه را به فاطمه.فاطمه مى‏گويد:نمى‏دانيد چقدر خوشحال شدم كه پدرم كار بيرون را از دوش من برداشت.زن عالم يعنى اين.زنى كه حرص نداشته باشد اين طور است.

ولى ببينيد شخصيت همين زهراى اينچنين چگونه است،رشد استعدادهايش چگونه است، علمش چگونه است،اراده‏اش چگونه است،خطابه و بلاغتش چگونه است.زهرا عليها السلام در جوانى از دنيا رفته است و از بس در آن زمان دشمنانش زياد بودند،از آثار ايشان كم مانده است.ولى خوشبختانه يك خطابه مفصل بسيار طولانى(در حدود يك ساعت)از ايشان در سن هجده سالگى(حداكثر گفته‏اند بيست و هفت‏سالگى)باقى مانده كه اين خطابه را تنها شيعه روايت نمى‏كند،عرض كردم بغدادى در قرن سوم نقل كرده است.

همين يك خطابه كافى است كه نشان بدهد زن مسلمان در عين اينكه حريم خودش را با مرد حفظ مى‏كند و خودش را به اصطلاح براى ارائه به مردان درست نمى‏كند،معلوماتش چقدر است،ورود در اجتماع تا چه حد است.

خطبه حضرت زهرا عليها السلام توحيد دارد در سطح توحيد نهج البلاغه،يعنى در سطحى كه دست فلاسفه به آن نمى‏رسد.وقتى كه در باره ذات حق و صفات حق صحبت مى‏كند،گويى در سطح بزرگترين فيلسوفان جهان است.از ابو على سينا ساخته نيست كه اين طور خطبه بخواند.يكدفعه وارد در فلسفه احكام مى‏شود:خدا نماز را براى اين واجب كرد،روزه را براى اين واجب كرد،حج را براى اين واجب كرد،امر به معروف و نهى از منكر را براى اين واجب كرد، زكات را براى اين واجب كرد و...بعد شروع مى‏كند به ارزيابى قوم عرب قبل از اسلام و تحولى كه اسلام در اين قوم به وجود آورد كه شما مردم عرب چنين و چنان بوديد.

وضع زندگى مادى و معنوى آنها قبل از اسلام را بررسى مى‏كند و آنچه را كه به وسيله پيغمبر از نظر زندگى مادى و معنوى به آنها ارزانى شده بود گوشزد مى‏نمايد.بعد در مقام استدلال و محاجه بر مى‏آيد.او در مسجد مدينه در حضور هزاران نفر است،اما نمى‏رود بالاى منبر كه-العياذ بالله-خودنمايى كند.سنت پيغمبر اين بوده كه زنها جدا مى‏نشستند و مردها جدا، و پرده‏اى بلند ميان آنها كشيده مى‏شد.

زهراى اطهر از پشت پرده تمام سخنان خودش را گفت و زن و مرد مجلس را منقلب كرد.اين معناى آن چيزى است كه ذكر كرديم،هم شخصيت دارد و هم عفاف،هم پاكى دارد و هم حريم،هيچ وقت‏خودش را جلوى چشمهاى گرسنه مردان قرار نمى‏دهد،اما يك موجود دست و پا چلفتى هم نيست كه چيزى سرش نشود و از هيچ چيز خبر نداشته باشد.

تاريخ كربلا يك تاريخ و حادثه مذكر-مؤنث است،حادثه‏اى است كه مرد و زن هر دو در آن نقش دارند،ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش.معجزه اسلام اينهاست،مى‏خواهد دنياى امروز بپذيرد،مى‏خواهد-به جهنم-نپذيرد،آينده خواهد پذيرفت.ابا عبد الله اهل يت‏خودش را حركت مى‏دهد براى اينكه در اين تاريخ عظيم رسالتى را انجام دهند،براى اينكه نقش مستقيمى در ساختن اين تاريخ عظيم داشته باشند با قافله سالارى زينب،بدون آنكه از مدار خودشان خارج بشوند.

 

تجلى زينب از عصر عاشورا

از عصر عاشورا زينب تجلى مى‏كند.از آن به بعد به او واگذار شده بود.رئيس قافله اوست چون يگانه مرد زين العابدين(سلام الله عليه)است كه در اين وقت‏به شدت مريض است و احتياج به پرستار دارد تا آنجا كه دشمن طبق دستور كلى پسر زياد كه از جنس ذكور اولاد حسين هيچ كس نبايد باقى بماند،چند بار حمله كردند تا امام زين العابدين را بكشند ولى بعد خودشان گفتند:«انه لما به‏» (16) اين خودش دارد مى‏ميرد.و اين هم خودش يك حكمت و مصلحت‏خدايى بود كه حضرت امام زين العابدين بدين وسيله زنده بماند و نسل مقدس حسين بن على باقى بماند.يكى از كارهاى زينب پرستارى امام زين العابدين است.

در عصر روز يازدهم اسرا را آوردند و بر مركبهايى(شتر يا قاطر يا هر دو)كه پالانهاى چوبين داشتند سوار كردند و مقيد بودند كه اسرا پارچه‏اى روى پالانها نگذارند،براى اينكه زجر بكشند.بعد اهل بيت‏خواهشى كردند كه پذيرفته شد.آن خواهش اين بود:«قلن بحق الله الا ما مررتم بنا على مصرع الحسين‏» (17) گفتند:شما را به خدا حالا كه ما را از اينجا مى‏بريد،ما را از قتلگاه حسين عبور بدهيد براى اينكه مى‏خواهيم براى آخرين بار با عزيزان خودمان خدا حافظى كرده باشيم.در ميان اسرا تنها امام زين العابدين بودند كه به علت‏ بيمارى،پاهاى مباركشان را زير شكم مركب بسته بودند،ديگران روى مركب آزاد بودند.

وقتى كه به قتلگاه رسيدند،همه بى اختيار خودشان را از روى مركبها به روى زمين انداختند.زينب(سلام الله عليها)خودش را به بدن مقدس ابا عبد الله مى‏رساند،آن را به يك وضعى مى‏بيند كه تا آن وقت نديده بود:بدنى مى‏بيند بى سر و بى لباس،با اين بدن معاشقه مى‏كند و سخن مى‏گويد: «بابى المهموم حتى قضى،بابى العطشان حتى مضى‏» (18) .آنچنان دلسوز ناله كرد كه‏«فابكت و الله كل عدو و صديق‏» (19) يعنى كارى كرد كه اشك دشمن جارى شد،دوست و دشمن به گريه در آمدند.

مجلس عزاى حسين را براى اولين بار زينب ساخت.ولى در عين حال از وظايف خودش غافل نيست.پرستارى زين العابدين به عهده اوست،نگاه كرد به زين العابدين،ديد حضرت كه چشمش به اين وضع افتاده آنچنان ناراحت است كانه مى‏خواهد قالب تهى كند،فورا بدن ابا عبد الله را رها كرد و آمد سراغ زين العابدين:«يا بن اخى!»پسر برادر!چرا تو را در حالى مى‏بينم كه مى‏خواهد روح تو از بدنت پرواز كند؟فرمود:عمه جان!چطور مى‏توانم بدنهاى عزيزان خودمان را ببينم و ناراحت نباشم؟زينب در همين شرايط شروع مى‏كند به سليت‏خاطر دادن به زين العابدين.

ام ايمن زن بسيار مجلله‏اى است كه ظاهرا كنيز خديجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پيغمبر و مورد احترام پيغمبر بوده است،كسى است كه از پيغمبر حديث روايت مى‏كند. اين پير زن سالها در خانه پيغمبر بود.روايتى از پيغمبر را براى زينب نقل كرده بود ولى چون روايت‏خانوادگى بود يعنى مربوط به سرنوشت اين خانواده در آينده بود،زينب يك روز در اواخر عمر على عليه السلام براى اينكه مطمئن بشود كه آنچه ام ايمن گفته صد در صد درست است،آمد خدمت پدرش:يا ابا!من حديثى اينچنين از ام ايمن شنيده‏ام،مى‏خواهم يك بار هم از شما بشنوم تا ببينم آيا همين طور است؟همه را عرض كرد.پدرش تاييد كرد و فرمود:درست گفته ام ايمن،همين طور است.

زينب در آن شرايط اين حديث را براى امام زين العابدين روايت مى‏كند.در اين حديث آمده است اين قضيه فلسفه‏اى دارد،مبادا در اين شرايط خيال كنيد كه حسين كشته شد و از بين رفت.پسر برادر!از جد ما چنين روايت‏شده است كه حسين عليه السلام همين جا،كه اكنون جسد او را مى‏بينى،بدون اينكه كفنى داشته باشد دفن مى‏شود و همين جا،قبر حسين، مطاف خواهد شد.

بر سر تربت ما چون گذرى همت‏خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود

آينده را كه اينجا كعبه اهل خلوص خواهد بود،زينب براى امام زين العابدين روايت مى‏كند. بعد از ظهر مثل امروزى را-كه يازدهم بود-عمر سعد با لشكريان خودش براى دفن كردن اجساد كثيف افراد خود در كربلا ماند.ولى بدنهاى اصحاب ابا عبد الله همان طور ماندند.بعد اسرا را حركت دادند(مثل امشب كه شب دوازدهم است)،يكسره از كربلا تا كوفه كه تقريبا دوازده فرسخ است.ترتيب كار را اينچنين داده بودند كه روز دوازدهم اسرا را به اصطلاح با طبل و شيپور و با دبدبه به علامت فتح وارد كنند و به خيال خودشان آخرين ضربت را به خاندان پيغمبر بزنند.

اينها را حركت دادند و بردند در حالى كه زينب شايد از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته است.سرهاى مقدس را قبلا بريده بودند.تقريبا دو ساعت‏بعد از طلوع آفتاب در حالى كه اسرا را وارد كوفه مى‏كردند دستور دادند سرهاى مقدس را به استقبال آنها ببرند كه با يكديگر بيايند.وضع عجيبى است غير قابل توصيف!دم دروازه كوفه(دختر على،دختر فاطمه اينجا تجلى مى‏كند)اين زن با شخصيت كه در عين حال زن باقى ماند و گرانبها،خطابه‏اى مى‏خواند.راويان چنين نقل كرده‏اند كه در يك موقع خاصى زينب موقعيت را تشخيص داد:«و قد او مات‏»دختر على يك اشاره كرد.

عبارت تاريخ اين است:«و قد او مات الى الناس ان اسكتوا فارتدت الانفاس و سكنت الاجراس‏» (20) يعنى در آن هياهو و غلغله كه اگر دهل مى‏زدند صدايش به جايى نمى‏رسيد،گويى نفسها در سينه‏ها حبس و صداى زنگها و هياهوها خاموش گشت،مركبها هم ايستادند(آمدها كه مى‏ايستادند،قهرا مركبها هم مى‏ايستادند).خطبه‏اى خواند.راوى گفت:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها» (21) .اين‏«خفره‏»خيلى ارزش دارد. «خفره‏»يعنى زن با حيا.اين زن نيامد مثل يك زن بى حيا حرف بزند.زينب آن خطابه را در نهايت عظمت القاء كرد.در عين حال دشمن مى‏گويد:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها»يعنى آن حياى زنانگى از او پيدا بود.شجاعت على با حياى زنانگى در هم آميخته بود.

در كوفه كه بيست‏سال پيش على عليه السلام خليفه بود و در حدود پنج‏سال خلافت‏خود خطابه‏هاى زيادى خوانده بود،هنوز در ميان مردم خطبه خواندن على عليه السلام ضرب المثل بود.راوى گفت:گويى سخن على از دهان زينب مى‏ريزد،گويى كه على زنده شده و سخن او از دهان زينب مى‏ريزد،مى‏گويد وقتى حرفهاى زينب-كه مفصل هم نيست،ده دوازده سطر بيشتر نيست-تمام شد،مردم را ديدم كه همه،انگشتانشان را به دهان گرفته و مى‏گزيدند.

اين است نقش زن به شكلى كه اسلام مى‏خواهد،شخصيت در عين حيا،عفاف،عفت،پاكى و حريم.تاريخ كربلا به اين دليل مذكر-مؤنث است كه در ساختن آن،هم جنس مذكر عامل مؤثرى است ولى در مدار خودش،و هم جنس مؤنث در مدار خودش.اين تاريخ به دست اين دو جنس ساخته شد.

و لا حول و لا قوة الا بالله

 

پى‏ نوشت‏ها:

1 و 2.بحار الانوار،ج 44/ص 364.

3- بقره/185.

4- مائده/6.

5- علم و آگاهى يك پايه شخصيت زن است،مختار بودن و از خود اراده داشتن،اراده قوى داشتن،شجاع و دلير بودن يك ركن ديگر شخصيت زن است.خلاق بودن ركن ديگر شخصيت معنوى هر انسانى از جمله زن است.پرستنده بودن،با خداى خود به طور مستقيم ارتباط داشتن و مطيع خدا بودن،حتى روابط معنوى با خدا داشتن در سطح عالى،در آن سطحى كه انبيا داشته‏اند،از چيزهايى است كه به زن شخصيت مى‏دهد.

6- اعراف/19.

7- اعراف/20.

8- اعراف/22.

9- اعراف/21.

10- هود/72.

11- هود/73.

12- قصص/7.

13- آل عمران/45.

14- كوثر/1.

15- افتادگى از متن پياده شده از نوار است.

16- بحار الانوار،ج 45/ص 61.

17- بحار الانوار،ج 45/ص 58،اللهوف ص 55،و نظير اين عبارت در مقتل الحسين مقرم، ص‏396 و مقتل الحسين خوارزمى،ج 2/ص‏39 آمده است كه تماما از حميد بن مسلم روايت مى‏كنند.

18 و19- بحار الانوار ج 45/ص‏59.
20 و1 2.بحار الانوار،ج 45/ص 108.

گريه    



«چشم گريان،چشمه فيض خداست‏».گريستن بر ابا عبد الله الحسين‏«ع‏»ثواب بسياردارد. (1) فرشتگان،پيامبران،زمين و آسمان،حيوانات صحرا و دريا هم بر عزاى حسين‏«ع‏» گريسته‏اند. (2)

اشگ ريختن،نشانه پيوند قلبى با اهل بيت و سيد الشهدا است.اشك،دل راسيراب مى‏كند،عطش روح را بر طرف مى‏سازد و حاصل محبتى است كه نسبت‏به‏اهل بيت‏حاصل مى‏شود.همدلى و هماهنگى روحى با ائمه،ايجاب مى‏كند كه در شادى‏آنان شاد و در غمشان محزون باشيم.اين نشان شيعه است كه‏«يفرحون بفرحنا و يحزنون‏لحزننا...» (3) قلبى كه مهر حسين‏«ع‏»را داشته باشد،بى شك به ياد مظلوميت و شهادت اومى‏گريد.اشك،زبان دل و شاهد عشق است.

آنچنان كز برگ گل،عطر و گلاب آيد برون تا كه نامت مى‏برم از ديده آب آيد برون رشته الفت‏بود در بين ما،كز قعر چاه كى بدون رشته،آب بى‏حساب آيد برون؟ تا نسوزد دل،نريزد اشگ و خون از ديده‏ها آتشى بايد كه خوناب كباب آيد برون مهر تو شيرازه‏«ام الكتاب‏»خلقت است مشكل اين شيرازه از قلب كتاب آيد برون گر نباشد مهر تو دل را نباشد ارزشى برگ بى‏حاصل شود گل،چون گلاب آيد برون (4)

گريستن در سوگ شهداى كربلا،تجديد بيعت‏با عاشورا و فرهنگ شهادت و تغذيه‏فكرى و روحى با اين مكتب است و اشك ريختن،نوعى امضا كردن پيمان و قراردادمودت با سيد الشهدا است.ائمه شيعه،گريستن بر مظلوميت اهل بيت و عزاى حسينى راتاكيد كرده و شهادت اشك را بر صداقت عشق،پذيرفته‏اند.امام صادق‏«ع‏»فرموده است:

«نزد هر كس كه ما ياد شويم و چشمانش اشگ‏آلود شود،حتى اگر به اندازه بال مگسى‏باشد،خداوند گناهانش را مى‏بخشايد،هر چند چون كف دريا فراوان باشد.» (5) به گفته صائب:

در سلسله اشگ بود گوهر مقصود گر هست ز يوسف خبر،اين قافله دارد

دستور امامان به گريستن بر امام حسين‏«ع‏»بسيار اكيد است.امام رضا«ع‏»به ريان بن‏شبيب در حديث مفصلى فرمود: «يابن شبيب!ان كنت‏باكيا لشى‏ء فابك للحسين بن على بن‏ابى طالب فانه ذبح كما يذبح الكبش...». (6) اگر بر چيزى گريه مى‏كنى،بر حسين بن على گريه‏كن،كه او را همچون گوسفند،سر بريدند.در حديث ديگرى فرموده است:«محرم، ماهى‏است كه مردم دوره جاهليت جنگ در آن را ناروا مى‏دانستند،ولى در اين ماه،دشمنان،خون ما را بناحق ريختند و هتك حرمت ما نمودند و فرزندان و بانوان ما را به اسارت‏گرفتند و به خيمه‏هاى ما آتش زدند و غارت كردند و در كار ما، براى رسول خدا هيچ‏حرمتى را رعايت نكردند.روز حسين( عاشورا)پلكهاى ما را مجروح و اشگهايمان راجارى كرد و ما از سرزمين كربلا،گرفتارى و رنج‏به ميراث برديم.

پس بايد بر كسى‏همچون حسين،گريه‏كنندگان بگريند،كه گريه بر او، گناهان بزرگ را هم فرو مى‏ريزد.» (7) خود امام حسين‏«ع‏»فرموده است:«انا قتيل العبرة،لا يذكرنى مؤمن الا بكى‏»، (8) من‏كشته اشكم،هيچ مؤمنى مرا ياد نمى‏كند مگر آنكه(بخاطر مصيبتهايم)مى‏گريد.امام‏سجاد«ع‏»بيست‏سال بر امام حسين عليه السلام گريست و هرگز طعامى پيش اونمى‏گذاشتند مگر آنكه گريه مى‏كرد. (9) به فرموده امام صادق‏«ع‏»:هر ناله و گريه‏اى ناپسند ومكروه است،مگر ناليدن و گريستن بر حسين عليه السلام:«كل الجزع و البكاء مكروه‏سوى الجزع و البكاء على الحسين‏». (10)

هم گريستن،هم گرياندن،هم خود را شبيه گريه‏كنندگان در آوردن(تباكى)پسنديده‏است و اجر دارد.اين همه فضيلت كه براى گريه بر حسين‏«ع‏»بيان شده و اينكه اشك‏چشم،آتش دوزخ را فرو مى‏نشاند و غمگين شدن در سوگ شهيدان كربلا ايمنى از عذاب‏است،در صورتى است كه گناه و فسق و آلودگى انسان در حدى نباشد كه مانع رسيدن اين‏فيض الهى گردد.اشگى كه مبين پيوند عاطفى و رابطه مكتبى و اتصال روحى با راه و فكرو خط ائمه و سيد الشهداست،حتما زمينه‏ساز پرهيز از گناه مى‏گردد.به تعبير شهيدمطهرى:«گريه بر شهيد،شركت در حماسه او و هماهنگى با روح او و موافقت‏با نشاط اوو حركت اوست...امام حسين‏«ع‏»بواسطه شخصيت عاليقدرش،بواسطه شهادت‏قهرمانانه‏اش،مالك قلبها و احساسات صدها ميليون انسان است.

اگر كسانى كه بر اين‏مخزن عظيم و گرانقدر احساسى و روحى گمارده شدند،يعنى سخنرانان مذهبى،بتوانند ازاين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن و همرنگ كردن و هم احساس كردن روحها باروح عظيم حسينى بهره‏بردارى صحيح كنند،جهانى اصلاح خواهد شد.» (11) پس مهم، شناخت فلسفه گريه در راستاى احياى عاشورا و زنده نگهداشتن مراسم حسينى وفرهنگ كربلاست،نه گناه كردن و آلودگى،به اميد پاك شدن با چند قطره اشك!معلوم‏نيست كه دل و جان آلوده،آن همسويى را با امام داشته باشد كه با ياد مصائبش گريه كند.

گريه در فرهنگ عاشورا،سلاح هميشه برانى است كه فرياد اعتراض به ستمگران رادارد.«اشك‏»،زبان دل است و گريه،فرياد عصر مظلوميت.رسالت اشك نيز پاسدارى از«خون شهيد»است.امام خمينى‏«ره‏»فرمود:«هر مكتبى،تا پايش سينه‏زن نباشد،تا پايش‏گريه‏كن نباشد،تا پايش توى سر و سينه‏زن نباشد حفظ نمى‏شود...»، (12) «گريه كردن برشهيد،نگهداشتن، زنده نگهداشتن نهضت است‏»، (13) «گريه كردن بر عزاى امام حسين،زنده‏نگهداشتن نهضت و زنده نگهداشتن همين معنى است كه يك جمعيت كمى در مقابل يك‏امپراطور بزرگ ايستاد...،آنها از همين گريه‏ها مى‏ترسند،براى اينكه گريه‏اى است كه گريه‏بر مظلوم است،فرياد مقابل ظالم است.» (14)

هر چند نيست درد دل ما نوشتنى از اشگ خود،دو سطر به ايما نوشته‏ايم (15)

اشگ،سر فصل محبت و مودت است و برخاسته از عشقى است كه خداوند در دلهاقرار داده كه نسبت‏به حسين بن على‏«ع‏»مجذوب مى‏شود.به فرموده رسول خدا«ص‏»:

«ان لقتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين لا تبرد ابدا». (16) براى شهادت حسين‏عليه السلام حرارت و گرمايى در دلهاى مؤمنان است كه هرگز سرد و خاموش نمى‏شود.

كدام عاشق در اين ره در بلا نيست؟ كدامين دل شما را مبتلا نيست؟ اگر در سوگتان شد ديده نمناك اگر از عشقتان دل گشت غمناك گواه عشق ما اين ديده و دل رساند«اشگ‏»و«غم‏»ما را به منزل كنون ماييم و درد داغدارى كنون ماييم و اشگ و سوگوارى هنوز اشگ عزا پيوسته جارى است رواق چشممان آيينه‏كارى است غدير ما محرم دارد امروز محرم،بذر غم مى‏كارد امروز (17)

امروز هم،اشگ و گريه،رابط ما با حسين است و ما با شورى اشگهايمان،سر سفره‏محبت‏سيد الشهدا نشسته‏ايم و نمك پرورده ابا عبد الله هستيم،از اين رو،اين مهر با شيرمادر در جان ما وارد شده و با جان هم به در مى‏شود.

پى‏ نوشتها

1-احاديث ثواب و آثار گريه بر امام حسين‏«ع‏»را از جمله در بحار الانوار،ج 44،ص 279 تا 296 مطالعه كنيد.

2-سفينة البحار،ج 1،ص 97،بحار الانوار،ج 45،ص 220 به بعد.

3-ميزان الحكمه،ج 5،ص 233.

4-اى اشكها بريزيد،حسان،ص 131.

5-وسائل الشيعه،ج 10،ص 391.

6-بحار الانوار،ج 44،ص 286.

7-همان،ص 283.

8-همان،ص 279.

9-همان،ج 46،ص 108.

10-بحار الانوار،ج 45،ص 313.

11-شهيد(ضميمه قيام و انقلاب مهدى)،ص 124 و 125.

12-صحيفه نور،ج 8،ص 70.

13-همان،ج 10،ص 31.

14-همان-ج 10،ص 31.

15-صائب تبريزى.

16-جامع احاديث الشيعه،ج 12،ص 556.

17-از مثنوى‏«اهل بيت آفتاب‏»از مؤلف.

فرهنگ عاشورا صفحه 381 جواد محدثى

 

اشك و عزادارى موجودات براى عزيز زهرا عليها‌السلام 

در روايات متعدد و اخبار بسيارى آمده هنگامى كه حضرت امام حسين عليه‌السلام به شهادت رسيدند و چراغ هدايت شكسته و كشتى نجات به درياى خون نشست آسمان گريست و خون باريد و خورشيد شفق‌گون شد و عالم وجودچهره، عزادار به خود گرفت.
آنچه فراروى شماست مختصر توضيحى است بر چگونگى عزادارى عالم وجود از انسان و جن و ملك وحيوانات و گياهان و جمادات.

نخست بايد گفت كه تمام ذرات اين عالم حتى جمادات داراى درك و شعورند خاصيت اثرپذيرى و اثر بخشى دارند و اين مطلب از جهت علمي، مسلم و از جهت آيات و روايات نيز روشن است به عنوان نمونه همين ضبط صوت يا فيلم و عكس، داراى گيرندگى و فرستندگى هستند كه صوت يا تصوير را بر روى خود جذب نموده و در شرائط خاصى تحويل مي‌دهند يا سلولهاى هوا طورى هستند كه وقتى صدايى از انسان يا هر چيز ديگر توليد مي‌شود آن را مي‌گيرند و به يكديگر تحويل مي‌دهند و تا آنجا كه صدا مي‌رسد دائماً‌ دسته‌اى سلولها،‌صوت را مي‌گيرند و به سلولهاى بعدى مي‌سپارند كه اگر اين حالت گيرندگى و فرستندگى در سلولهاى هوا وجود نداشت هرگز صداى ما به هيچ جا نمي‌رسيد و اصلا صوت توليد نمي‌شد.

دانشمندان گويند: تمام صداهاى توليد شده، در هوا موجودات و حتى اگر انسان بتواند دستگاهى بسازد كه قابليت گرفتن و انعكاس صوت را داشته باشد مي‌تواند تمام صداها و كلمات و صحبتهايى را كه قرنها پيش اتفاق افتاده است بگيرد و منعكس كند زيرا تمام آن اصوات در وجود هوا موجود و محفوظ و مضبوط است. و ذرات هوا آنها را در دل خود نگه داشته است. بنابراين جمادات نيز در ميزان خودشان درك و فهمى دارند لكن اگر انسان ديده حق بين و ملكوتى داشته باشد مي‌تواند بدون هيچ وسيله‌اى صداهاى ضبط شده بر جمادات را بشنود. آنان اين صداها را درك كرده و بعد پس مي‌دهند.

در آيه‌شريفه قرآن نيز به اين حقيقت اشاره شده است:‌

« تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ [1]»

آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند همه تسبيح او مي‌گويند و هر موجودى تسبيح و حمد او مي‌گويد ولى شما تسبيح آنها را نمي‌فهميد.»

آري!‌كسانى كه پرده‌هاى حجاب دنيوى نمي‌تواند در برابر چشمان آنان مانعى ايجاد نمايد به ديده‌اى ملكوتى مي‌بينند آنچه را ديگران در نمي‌يابند و مي‌شنوند آنچه را ديگران درك نمي‌كنند.

حضرت امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد:

« انّا لنرى انّ تنقض الجدار هو تسبيحه[2],ما مي‌بينيم صدايى كه از شكاف ديوار بلند مي‌شود همان تسبيح اوست»

قرآن كريم:

« أَلَمْ تَرَأَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ[3]

آيا نديدى تمام آنان كه در آسمانها و زمينند براى خدا تسبيح مي‌كنند و همچنين پرندگان به هنگامى كه به فراز آسمان بال گسترده‌اند؟! هر يك از آنها نماز و تسبيح خود را مي‌داند»

چنانچه از اين آيه شريفه استفاده مي‌شود هر چيز تسبيح خدا مي‌گويد حتى پرندگان و حتى براى آنان نمازى هست كه خوب بدان آگاهند، به ذكر خدا و نماز مشغول مي‌شوند.

حضرت اما صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد:

« رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى فرمودند از اينكه در صورت چهارپايان داغ و علامت گذارى كنند يا با تازيانه به صورت آنان بزنند چرا كه آنان تسبيح خدا و حمد الهى بجا مي‌آورند.»[4]

و نيز آن حضرت فرمودند:‌

«هيچ پرنده‌اى در دريا يا خشكى شكار نمي‌شود و هيچ حيوان وحشى صيد نمي‌گردد مگر اينكه تسبيح گفتن خويش را ضايع نموده است.»

البته گاهى به اعجاز،‌ گوش ديگران نيز صداى تسبيح و حالت ملكوت اشياء را مي‌شنود و درك مي‌كند. چنانچه از ابن عباس نقل شده كه فرمانروايان حضرموت بر نبى اعظم اسلام صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده گفتند: چگونه بدانيم تو رسول خدايي؟ آن حضرت يك كف از سنگريزه‌ها برداشته فرمودند:‌اينها شهادت مي‌دهند كه من فرستاده خدايم در آن هنگام سنگريزه‌ها در دست حضرت،‌ تسبيح گفته و شهادت به رسالت آن جناب دادند. [5]

قرآن كريم درباره سنگها چنين مي‌فرمايد:‌

«... وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا ... وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ[6]

پاره‌اى از سنگها مي‌شكافد و از آن نهرها جارى مي‌شود و پاره‌اى ... و پاره‌اى از خوف خدا ( از فراز كوه) به زير مي‌افتد.»

آري!‌ سنگها نيز فهم و دركشان به حدى است كه از عظمت پروردگار خويش، خائف و هراسان‌اند.

پس اكنون اگر در تاريخ آمده كه جمادات در هنگام شهادت سيد شهيدان عليه‌السلام گريستند جاى تعجب و انكار نيست كه آمده:‌چون شمر لعين سر مطّهر از بدن حضرتش جدا ساخت زمين لرزيد و آسمانها تاريك شد و قطراتى از خون باريد و منادى از آسمان ندا كرد:‌ به خدا قسم امام فرزند امام كشته شد به خدا قسم حسين بن على بن ابيطالب كشته شد پس غبار غليظ سياهى برخاست كه باد سرخ به همراه داشت. هيچ چشمى و اثرى در آن ديده نمي‌شد. لشگريان گمان بردند عذاب نازل شده، ساعتى اوضاع،‌اينگونه بود و سپس رفع شد.

در خبرى آمده:

« لما قتل الحسين عليه‌السلام مطرت السماء مطراً كالدم احمرت منه البيوت و الحيطان[7]

هنگامى كه (حضرت امام) حسين عليه‌السلام كشته شده آسمان بارانى چون خون باريد كه خانه‌ها و ديوارها به وسيله آن سرخ شد.»

در خبرى ديگر آمده:

« انّ الشّمسَ كانت حَمراء كانَّها دم عبيط[8],خورشيد چنان قرمز گشت كه گويى خون تازه است»

و در روايتى ديگر:

« انّه لمّآ مضى الحسين بكت عليه السموات السبع و ما فيهنّ‌ و الارضون السبع و ما فيهنّ و ما بينهنّ و ما ينقلب فى الجنة و النار من خلق ربنا و مايرى و ما لايرى الا البصره و دمشق و آل عثمان [9]

آن هنگام كه حسين(عليه‌السلام) به شهادت رسيد هفت آسمان و آنچه در آن است و زمينهاى هفتگانه و هرچه در آنهاست و آنچه مابين آسمانها و زمين است و هر آفريده خدا در بهشت و جهنم و آنچه ديده مي‌شود و آنچه ديده نمي‌شود بر او گريستند مگر بصره و دمشق و آل عثمان»

آري! غير از اين سيه روزان وارونه بختان كه به كشتن عزيز پيامبر، شادمان بودند، همه چيز محزون و گريان بود.

البته بايد توجه داشت كه گريه هر چيزى به حسب حال و ميزان خود آن چيز است. گريه جنّ و پرندگان و وحوش و هرچه چشم بينا دارد مانند گريه انسان است چنانچه در روايات آمده:

« بكت الانس والجنّ و الطير و الوحوش على الحسين بن على عليه‌السلام حتى ذرفت دموعها [10]

انس و جن و پرندگان و حيوانات وحشى بر حسين بن على عليهما‌السلام گريستند كه اشكهاشان جارى شد.»

اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد:‌ « پدر و مادرم فداى حسين كه در پشت كوفه كشته مي‌شود. به خدا قسم گويا مي‌بينم كه وحوش،‌گردنهاى خود را بر قبر او كشيده و انواع حيوانات وحشى بر او گريه و عزادارى مي‌كنند تا صبح شود پس اكنون كه چنين است مبادا شما جفا كنيد»[11]

از روايات چنان مي‌نمايد كه فرشتگان نيز گريه مي‌كنند ولى به گونه‌اى لطيف‌تر و نوراني‌تر و حوريان و غلامان عالم قدس نيز چنين‌اند.

و جهنم نيز گريست: « فتزفر جهنّم زفره »[12]

جهنم چنان شعله ور شد كه اگر خازنين آن مهيا نبودند و درهاى آن را محكم نگاه نمي‌داشتند دود و سياهيش اهل دنيا را در كام خود مي‌كشيد و آنان را مي‌سوزاند.»

ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند يكباره بر جريده‌ رحمت قلم زنند

و گريه درياها به متلاطم شدن و بالا گرفتن امواج سهمگين آن و خورشيد و ماه و ستارگان به خسوف و گرفتگى و سرخ فام شدن است و هر چيز به حساب خود گريه بر عزيز زهرا داشته و دارد.[13]

پس اى عزيز !‌بيا تا ما از جمادات و وحوش بيابان كمتر نباشيم بيا تا همسان با ذرات عالم وجود و هماهنگ با تمام آفرينش شويم. مبادا در ايام شهادت عزيز فاطمه عليها‌السلام حال ما حال انسانهاى بى درد و مهر و عاطفه و احساس باشد. نكند ما نيز چون آل اميّه و دودمان عثمان در ايام سوگوارى امام زمان عليه‌السلام مشغول تفريح و جشن و پايكوبى و سرور و شادمانى باشيم مبادا در اين روزها و شبها به جاى نواى ملكوتى نوحه و صداى رثاء از خانه‌ها و اتومبيلهامان صداى موسيقى و آواز آوازه‌خوانان برخيزد. كه روز ظهور وارث عاشورا و كربلا و آخرين يادگار حضرت زهرا عليهاالسلام در پيشگاهش سرافكنده و شرمسار باشيم و در روز واپسين كه خوبان زير لواى شفاعت رسول الله صلى الله عليه و آله و در سايه پرچم حضرت على مرتضى عليه‌السلام صف كشيده‌اند ما در صف سيه بختان بنى اميه و بنى اميه صفتان قرار گيريم، به خداى بزرگ پناه مي‌بريم.

خداوندا از تو كمك مي‌طلبيم ما را توفيق عنايت فرما كه از گريه كنندگان بر عزيز شهيد كربلا و مظلومين آل رسول و ذريه پاك بتول عليهم‌السلام باشيم و آنچه براى بهترين عزاداران و نوحه سرايان او مقرر فرموده‌اى از كرم و احسانت به ما نيز عطا فرما!‌

« اللهّم عجّل لوليك الفرج واجعلنا من خير شيعته و انصاره بحقّ محمّد و آله الطاهرين »

پی نوشت ها


1 ـ سوره‌ى اسراء: 44.

[2]ـ تفسير برهان: ذيل آيه شريفة 44 سوره اسراء, ج 4 ح 2 ص 568 ـ تفسير عياشى : ج 2 ص 316 ح 79.

3ـ سوره نور: 41.

4- تفسير برهان: ج 4 ص 568 ـ تفسير عياشي: ج 2 ص 317 ح 82 .

5ـ مناقب اين شهر آشوب ج 1 ص 90

6 ـ سوره‌ى بقره:74

7ـ كامل الزيارات: ص 79.

8ـ ...

9ـ كامل الزيارات: ص 80، ح 5ـ بحارالانوار: ج 45، ص 205 ح 8 باب ما ظهر بعد شهادته عليه‌السلام.

10ـ كامل الزيارات ص 79-80 ح 5- بحارالانوار ج 45 ص 205 ح 8 باب ما ظهر بعد شهادته عليه‌السلام.

11ـ بحار الانوار ج 45 ص 205 ح 9 باب ما ظهر بعد شهادته عليه‌السلام- كامل الزيارات باب 26 ص 79 .

12ـ كامل الزيارات ص 82 ح 7- بحارالانوار ج 45 ص 208 ح 14 باب ما ظهر بعد شهادته عليه‌السلام.

13ـ به كتاب شريف بحارالانوار ج 45 ،‌باب ماظهر بعد شهادته عليه‌السلام مراجعه بفرمائيد.

فلسفه ذكر مصيبت اهلبيت(ع)



 هر مكتبى اگر چاشنيى از عاطفه نداشته باشد و صرفا مكتب و فلسفه و فكر باشد،آنقدرها در روحها نفوذ ندارد و شانس بقا ندارد،ولى اگر يك مكتب چاشنيى از عاطفه داشته باشد،اين عاطفه به آن حرارت مى‏دهد.معنا و فلسفه يك مكتب،آن مكتب را روشن مى‏كند،به آن مكتب منطلق مى‏دهد،آن مكتب را منطقى مى‏كند.بدون شك مكتب امام حسين منطق و فلسفه دارد،درس است و بايد آموخت اما اگر ما دائما اين مكتب را صرفا به صورت يك مكتب فكرى بازگو كنيم حرارت و جوشش گرفته مى‏شود و اساسا كهنه مى‏گردد.

اين،بسيار نظر بزرگ و عميقانه‏اى بوده است،يك دورانديشى فوق العاده عجيب و معصومانه‏اى بوده است كه گفته‏اند براى هميشه اين چاشنى را از دست ندهيد،چاشنى عاطفه،ذكر صيبت‏حسين بن على عليه السلام يا امير المؤمنين يا امام حسن يا ائمه ديگر و يا حضرت زهرا(سلام الله عليها).اين چاشنى عاطفه را ما حفظ و نگهدارى كنيم.

مجموعه آثار جلد 16 صفحه 57

استاد شهيد مرتضى مطهرى

 

 ذكر مصيبت

سنتى در جهت احياى ياد و نام ائمه و مطرح نگه داشتن حادثه عاشورا.در اين برنامه،چه بصورت مقطع پايانى سخنرانى و موعظه و چه بصورت مستقل،حوادث كربلا وكيفيت‏شهادت امام حسين‏«ع‏»و ياران او و نيز امامان ديگر بصورتى سوزناك نقل مى‏شودكه سبب تحريك عواطف و گريستن بر سيد الشهدا مى‏گردد.نقل حوادث بر اساس مقتلهاانجام مى‏گيرد و شايسته است كه از منابع معتبر و شعرهاى خوب استفاده مى‏شود تاموجب وهن به مقام معصومين و خاندان عصمت نگردد.

امام سجاد«ع‏»كه بيست‏سال به ياد عاشورا مى‏گريست،مى‏فرمود ياد شهادت فرزندان‏فاطمه چشمانم را پر اشك مى‏كند: «انى لم اذكر مصرع بنى فاطمة الا خنقتنى لذلك‏عبرة‏» (1) با اين حساب،ياد حادثه و يادآورى آن مظلوميتها خودش كافى است تا مستمعان‏را بگرياند و نيازى به آميختن دروغ يا نقل حرفهاى بى‏اساس در ذكر مصيبت و مرثيه‏خوانى نيست.

ذكر مصيبت،سبب تعميق نهضت‏حسينى و پيوند عاطفى و قلبى شيعه باسيد الشهداست و نقشه دشمنان اهل بيت را كه كوشش در محو جنايات خويش داشتند،نقش بر آب مى‏كند و جامعه را هوادار اهل بيت و خصم ظالمان مى‏پرورد. (2) البته بايد ذاكران و مرثيه خوانان،هم شايستگى اين منصب حساس را داشته باشند وهم در محتواى مرثيه‏خوانى خود دقت داشته باشند و نصايح بزرگان را در آداب آن به كاربندند.

پى‏ نوشتها

1-بحار الانوار،ج 45،ص 109.

2-ر.ك:«نقش انقلابى ياد و يادآوران‏»،شريعتى.بحار الانوار،ج 44،ص 278،احاديث گريستن و عزادارى برسيد الشهداء را آورده است.

فرهنگ عاشورا صفحه 179 جواد محدثى

دو نقطه ضعف مردم در مجالس عزادارى


يكى از نقاط ضعف اين است كه معمولا،هم صاحبان مجالس يعنى مؤسسين مجالس-چه آنهايى كه در مساجد تاسيس يك مجلس مى‏كنند و چه آنهايى كه در منازلشان،بالخصوص كسانى كه در منازلشان-و هم مستمعين[خواهان زيادى جمعيت هستند]و اين در حدودى كه من تجربه دارم استثنا ندارد.گر چه من يكى دو سال است كه ديگر منبر نمى‏روم و بحثهايم منحصر است‏به همين جلسات محدودى كه اينجا بحث مى‏كنم يا در انجمن اسلامى مهندسين سالى دو سه جلسه بحث مى‏كنم،ولى در چند سالى كه گاهى مى‏رفتم،اين را احساس مى‏كردم و مى‏توانم بگويم براى اين امر استثنا نديدم كه هم مؤسسين و هم حتى مستمعين آن چيزى را كه مى‏خواهند ازدحام جمعيت است.

اگر جمعيت ازدحام بكند راضى است،اگر جمعيت ازدحام نكند راضى نيست.اين،نقطه ضعف است. اين جلسات كه براى اين نيست كه جمعيت ازدحام بكند يا نه!مگر ما مى‏خواهيم سان ببينيم؟مگر ما مى‏خواهيم رژه برويم؟هدف چيز ديگرى است.هدف آشنا شدن با حقايق و مبارزه كردن با تحريفات است.اين مى‏شود يك نقطه ضعف.

گوينده در مقابل اين نقطه ضعف قرار مى‏گيرد،چه بكند؟با اين نقطه ضعف مبارزه كند يا مثل تاج نيشابورى از اين نقطه ضعف استفاده كند؟اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه كند،حقايق را به مردم بگويد،با تحريفات مبارزه كند،با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين كه از جمع شدن دور يكديگر و از شلوغ شدن و از اينكه خودشان را با هم زياد ببينند خوششان مى‏آيد،جور در نمى‏آيد.و اما اگر بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده كند،فقط در اين فكر است كه ما چه كار بكنيم كه جمعيت‏بيشتر جمع بشود.

اينجاست كه يك عالم سر دو راهى قرار مى‏گيرد:از اين نقطه ضعف استفاده كنم،بهره بردارى كنم،به عبارت ديگر روى دوش اين جمعيت‏سوار بشوم،حالا كه اينها اين قدر احمق و نادان هستند و چنين نقطه ضعفى دارند،من هم از همين نقطه ضعف استفاده كنم؟يا عليرغم اين نقطه ضعف،من با آن مبارزه كنم،بروم دنبال حقيقت،چه كار دارم به اينكه اجتماع مى‏شود يا اجتماع نمى‏شود.

نقطه ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزادارى-كه خوشبختانه بايد بگوييم كمتر شده است-اين مساله شور و واويلا بپا شدن است.بايد منبرى حتما در آخر ذكر مصيبت كند و در اين ذكر مصيبت هم نه تنها مردم اشك بريزند،اشك بريزند قبول نيست،بايد مجلس از جا كنده بشود،بايد شور و واويلا بپا بشود.من نمى‏گويم مجلس از جا كنده نشود، من مى‏گويم اين نبايد هدف باشد.

من مى‏گويم اگر كسى در آن مسير صحيح با بيان حقايق و واقعيات بدون آنكه يك روضه دروغى بخواند،بدون اينكه جعلى بكند،بدون اينكه تحريفى بكند،بدون اينكه براى امام حسين اصحابى بسازد كه در تاريخ نبوده و خود امام حسين آنها را نمى‏شناسد چون وجود نداشته‏اند،بدون آنكه براى امام حسين فرزندانى ذكر كند كه چنين فرزندانى در دنيا وجود نداشته‏اند،بدون اينكه براى امام حسين دشمنانى در كربلا با نام و نشان بسازد مثل ازرق شامى و بچه‏هاى ازرق شامى كه كاكلشان چگونه بود،كه اصلا چنين كسانى وجود نداشته‏اند،اگر اشكى از روى صداقت و حقيقت ريخت،شور و واويلا هم بپا شد،مجلس هم كربلا شد،بسيار خوب،ولى وقتى كه نبود،آن وقت ما بايد با امام حسين بجنگيم،دشمنى كنيم؟دروغ ببنديم؟دروغ بگوييم؟

يادم هست در فريمان خودمان،سالهاى اولى كه من از قم مى‏آمدم و به آنجا مى‏رفتم و گاهى منبر مى‏رفتم،آمده بوديم مشهد،روضه خوان قهارى بود كه در مشهد خيلى معروف بود،شبى ما در مسجد گوهرشاد در يكى از شبستانها رفته بوديم پاى روضه او و يكى از هم ولايتى‏هاى ما هم آنجا بود.يك روضه صد در صد دروغى آنجا خواند،خودش هم گفت از بزرگان شنيدم(به قول مرحوم آيتى نگو از بزرگان،بگو از دروغگويان،مگر مقصود«از بزرگان دروغگويان‏»باشد)چون خودش مى‏فهميد كه اين در هيچ كتابى نيست.

آمد يك بچه‏اى براى امام حسين درست كرد كه چنين بچه‏اى امام حسين نداشته است.گفت طفلى امام حسين داشتند كه جزء اسرا بود.يكى از لشكريان عمر سعد،خودش سوار بود و طنابى به گردن اين طفل بسته بود و او را با زور شلاق مى‏آوردند و مى‏كشيدند. او سرگرم رفتن بود و اين طفل مجبور به دويدن.يك وقت متوجه شد كه اين طناب فشار آورده و سنگينى مى‏كند.بعد متوجه شدند كه اين طفل خفه شده است.اين را گفت و واويلايى بپا شد.وقتى كه آمديم بيرون،يادم است آن هم ولايتى من آمد به من توصيه كرد گفت آقا جان بياييد پاى اين منبرها،از اين روضه‏ها ياد بگيريد،اينها را براى مردم بخوانيد!

حال،اين،نقطه ضعف مردم عوام است.با اين نقطه ضعف چه بايد كرد؟آيا بايد از اين نقطه ضعف مردم استفاده كرد؟بايد بهره‏بردارى كرد؟بايد سوارشان شد؟بايد مثل تاج گفت‏حالا كه اينها احمقند من از همين حماقتشان استفاده مى‏كنم؟نه،بزرگترين رسالت و وظيفه علما مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است.اين است كه پيغمبر اكرم فرمود:

«اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنة الله‏» (1)

آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مى‏شود،آنجا كه چيزهايى ظاهر مى‏شود كه در دين نيست،مسائلى پيدا مى‏شود كه من نگفته‏ام،بر عهده دانايان است كه حقايق را بگويند و لو مردم خوششان‏نمى‏آيد.آن كسى كه كتمان مى‏كند،لعنت‏خدا بر او باد.بالاتر از اين را خود قرآن كريم فرموده است:

ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون (2)

آن دانايانى كه حقايقى را ما گفته‏ايم و آنها مى‏دانند،ولى كتمان مى‏كنند، مى‏پوشانند،اظهار نمى‏كنند،لعنت‏خدا بر آنها و لعنت هر لعنت كننده‏اى بر آنها باد.

من در مقاله‏«ختم نبوت‏»نوشتم وظيفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است و خوشبختانه ابزار اين كار هم در دست است و باز هم خوشبختانه هستند و بوده‏اند در ميان علما افرادى كه با اين نقاط ضعف مبارزه كرده‏اند.كتاب لؤلؤ و مرجان كه من در همين موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام مى‏بردم از مرحوم حاجى نورى(رضوان الله عليه)،درست‏يك قيام به وظيفه بسيار مقدسى است كه اين مرد بزرگ كرده است،مصداق قسمت اول اين حديث است كه‏«اذا ظهرت البدع فليظهر العالم علمه‏».در اين طور موارد وظيفه علماست كه حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نمى‏آيد.وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند و مشت دروغگويان را باز كنند.

تحليلى جامعه‏ شناختى از سنت عزادارى امام حسين(ع)


 

«حرم سيدالشهدا(ع) مزار انبيا و ملائكه است‏».

«زيارت سيدالشهدا(ع) موجب برآورده شدن حوايج دنيوى و به دست آوردن ثواب‏هاى اخروى و استكمالات معنوى مى‏شود».

راه انداختن دسته‏هاى سينه‏زن و زنجير زن، پوشيدن لباس سياه، حمل پرچم‏هاى رنگارنگ، علم، علامت و مانند اينها، همه براى زنده نگه‏داشتن فرهنگ عاشورا، امر ضرورى است و مبارزه با اينها يا ناشى از اغراض سوء است و يا از كمال بى‏خبرى و بى‏سليقگى.

«كنش اجتماعى‏» را مى‏توان به عنوان ساده‏ترين عنصر زندگى اجتماعى انسان در نظر گرفت. از «كنش اجتماعى‏» چنين تعبير كرده‏اند: «حركت‏بارزى كه از يك انسان براى حصول هدفى نسبت‏به انسان ديگر، صادر مى‏شود.» وقتى «كنش اجتماعى‏» استمرار يابد «تحريك متقابل اجتماعى‏» روى مى‏دهد و اين تحريك به «ارتباط متقابل اجتماعى‏» منجر مى‏شود.

براثر «ارتباط متقابل اجتماعى‏» كنش‏هاى اجتماعى يك انسان با كنش‏هاى اجتماعى انسان‏هاى ديگرى كه در پيرامون او هستند، مى‏آميزند و از اين آميزش، «كنش‏هاى متقابل اجتماعى‏» به وجود مى‏آيند. از «كنش‏هاى متقابل اجتماعى‏»، كه يكى از مفاهيم محورى در جامعه‏شناسى است، مى‏توان چنين تعبير كرد: كنش‏هايى هستند كه بين دو يا چند انسان واقع مى‏شوند و در ميان آنان نوعى هماهنگى به وجود مى‏آورند.

كنش‏هاى متقابل اجتماعى در تقسيم نخستين، بر دو قسم‏اند: پيوسته و گسسته.

كنش‏هاى متقابل اجتماعى پيوسته آنهايى است كه در جهت‏يگانه‏اى صورت مى‏گيرند; مانند گفتگو براى كشف يك حقيقت و يا تعاون براى تحقق يك امر خير.

كنش‏هاى متقابل اجتماعى گسسته آنهايى است كه جهت‏يگانه‏اى ندارند; مانند رقابت و ستيز.

دوام و استحكام زندگى اجتماعى به آميختن كنش‏هاى متقابل پيوسته و گسسته بستگى دارد و بدين‏گونه است كه مفهوم «همسازى‏» مطرح مى‏شود.

«همسازى‏» كوششى براى رفع اختلاف كنش‏هاى متقابل پيوسته و گسسته است. صورت كامل همسازى «سازگارى‏» مى‏باشد كه نه «سازش‏» است و نه «توافق‏»; زيرا در اين دو، تنزل از مواضع مطرح مى‏باشد، در حالى كه در سازگارى اصلا سخن از تنزل نيست، هر چند ممكن است در مواردى هم تنزلى رخ دهد، بلكه سخن در اين است كه مى‏دانند به هم نزديك مى‏شوند و مى‏خواهند كه به هم نزديك شوند. بدين دليل، از «سازگارى‏» به همسازى‏اى كه با خواست و آگاهى شخصى صورت مى‏گيرد، تعبير شده است. از همسازى كنش‏هاى متقابل پيوسته و گسسته، «گروه اجتماعى‏» پديد مى‏آيد.

«گروه اجتماعى‏» نيز يكى ديگر از مفاهيم محورى جامعه‏شناسى است و از آن به دو يا عده بيشترى از انسان‏ها تعبير مى‏شود كه كنش‏هاى متقابلى بين آنان روى مى‏دهد و از همسازى برخوردارند.

كنش‏هاى متقابل اعضاى گروه و خرده‏گروه‏ها موجب «پويايى گروهى‏» مى‏شود و بر اثر آن، اعضاى گروه در زندگى يكديگر رخنه مى‏كنند و به يكديگر وابسته مى‏شوند و در نتيجه، به اتحاد بيشترى دست مى‏يابند. «نفوذ متقابل گروهى‏» و «اتكاى متقابل گروهى‏» از اين طريق حاصل مى‏شود. از هماهنگى و سنخيتى كه بدين منظور در رفتار اعضاى گروه پديد مى‏آيد «رفتار گروهى‏» ظاهر مى‏شود.

گونه‏اى از «رفتار گروهى‏»، كه جنبه عاطفى شديد دارد و بر كنش‏ها و يا واكنش‏هاى متقابل دورانى استوار است، «رفتار جمعى‏» ناميده مى‏شود.

كنش‏ها يا واكنش‏هاى مزبور به «واگيرى اجتماعى‏» مى‏انجامد; يعنى بر اثر آنها، اعضاى گروه به سرعت و با شدتى فزاينده، رفتار عاطفى يكديگر را فرامى‏گيرند و در نتيجه، از نوعى مسانخت عاطفى برخوردار مى‏شوند.

گروه برخوردار از «رفتار جمعى‏» را «جمع‏» مى‏نامند.

جامعه‏شناسان معمولا از مفهوم «جمع‏»، خود را به مفهوم «جماعت‏»، كه مهم‏ترين نوع جمع است، مى‏رسانند و آنگاه تحقيق خود را روى «جماعت‏» متمركز مى‏كنند. «جماعت‏» جمعى است پرمسانخت، مركب از اشخاصى كه معمولا در يك‏جا گرد نمى‏آيند، با يكديگر «ربط‏» مى‏يابند و به «جنب و جوش‏» مى‏افتند.

«ربط‏» رابطه عاطفى عميقى است كه دو يا چند تن را به يكديگر پيوند مى‏دهد، به طورى كه آنان به راحتى و خودبه خود با يكديگر هماهنگ مى‏شوند. «جنب و جوش‏» رفتار عاطفى آشكارى است كه بر اثر ربط اشخاص روى مى‏دهد; مانند كف زدن و يا تكبير گفتن. يكى از انواع جماعت، كه با ساير انواع آن فرق بسيار دارد و از اين‏رو، مى‏توان آن را جمعى مستقل از جماعت‏به شمار آورد، «جماعت نامجاور» يا «عامه‏» است. «عامه‏» جمعى است كم تشابه و تسانخ، مركب از افرادى كه معمولا در يك جا گرد نمى‏آيند، ولى به سبب مصالح مشترك خود با يكديگر ارتباط پيدا مى‏كنند و موجد «عقيده عمومى‏» و «وفاق عمومى‏» مى‏شوند.

مقصود از «عقيده عمومى‏» قضاوتى است كه مورد قبول عامه باشد; مانند قضاوت عامه كتابخوان كه «كتاب در وضع فعلى از عرضه و تقاضاى متناسبى برخوردار نيست‏» و يا قضاوت عامه ورزشكار كه «مسؤول امور ورزشى كشور، درايت كافى ندارد.» منظور از «وفاق عمومى‏» نيز عقيده‏اى است‏سخت دامنه‏دار و ريشه‏دار مانند عقيده عامه كتابخوان كه «كتاب، ناصح مشفق و انيس كنج تنهايى است‏» و يا مانند عقيده عامه ورزشكار كه «تواضع و جوانمردى دو ويژگى جدايى‏ناپذير ورزشكار واقعى است.»

اكنون نوبت آن است كه بحث را به گونه‏اى هدايت كنيم تا مناسبت طرح اين مفاهيم جامعه‏شناختى را با آنچه قصد اداى آن را داريم، روشن سازد:

هر جامعه انسانى (1) را مورد مداقه قرار دهيم، متوجه مى‏شويم به طور عمده از چندين «عامه‏» تشكيل شده است و هر «عامه‏»اى را مورد بررسى قرار دهيم، متوجه مى‏شويم كه بر اساس «عقيده عمومى‏» و «وفاق عمومى‏» از خويش، عمل و عكس‏العمل بروز مى‏دهد. بنابراين، مى‏توانيم بگوييم: هر جامعه‏اى بر اساس عقايد و وفاق‏هاى عمومى به حيات اجتماعى‏اش ادامه مى‏دهد.

از سخن فوق، مى‏توان چنين استفاده كرد كه: نفوذ در عقايد و وفاق‏هاى عمومى و تغيير آنها مساوى با نفوذ و تغيير حيات اجتماعى است. به همين دليل، «عقيده عمومى‏» و «وفاق عمومى‏» به شدت مورد توجه جامعه‏شناسان و علماى سياست قرار دارد.

اگر بخواهيم جامعه‏اى را در راستاى يك مكتب قرار دهيم بايد چاره‏اى بينديشيم تا عقيده عمومى در اين راستا قرار گيرد. براى اين كار، به طور كلى، از چهار شيوه بهره گرفته مى‏شود:

الف - تطميع;

ب - تهديد;

ج - تخريب;

د - تبليغ;

در ميان اين چهار شيوه، تقريبا همه محققان قبول دارند كه چهارمين شيوه از همه كارسازتر و مؤثرتر و بنابراين، مهم‏تر است. (2) و باز به همين دليل، جامعه‏شناسان و علماى سياست، تحقيقات وسيعى در اين زمينه انجام داده‏اند كه هنوز هم اين تحقيقات به گونه‏هايى ادامه دارد. متاسفانه به سبب گستردگى آن تحقيقات و عدم مجال، در اينجا، ذكر گزارشى - هرچند اجمالى - از آنها مقدور نيست. بنابراين، فقط به چند مطلب، كه با اين بحث تناسب بيشترى دارد، اشاره مى‏كنيم:

يكى از شيوه‏هاى بسيار مؤثر تبليغى، تشكيل جلسات «تذكر» درباره امرى است كه ترويج آن مورد نظر است. در اين جلسات به طور عمده، از مكانيسم «كنش و يا واكنش متقابل دورانى‏» استفاده مى‏شود; بدين صورت كه افراد گرد آمده، به وسيله «ذاكر» تحريك مى‏شوند. اين تحريك، واكنشى در افراد به وجود مى‏آورد. اين واكنش در «ذاكر» مؤثر مى‏افتد و واكنش شديدترى را موجب مى‏شود. اين واكنش شديدتر، خود تحريكى مجدد نسبت‏به آن افراد خواهد بود و باز واكنش و تحريكى ديگر. به اين طريق، همواره بر شدت واكنش متناسخ آن افراد افزوده مى‏شود و اين همان است كه از آن اينچنين تعبير مى‏شود: كنش‏هاى متقابل و واكنش‏هاى درونى اينچنين، به واگيرى اجتماعى مى‏انجامد.

جلسات عزادارى امام حسين‏عليه‏السلام را در اين ارتباط مى‏توان مورد مداقه قرار داد. عزادارى امام حسين‏عليه‏السلام از ابعاد گوناگون قابل بحث و بررسى است. بحمدالله، بسيارى از اين ابعاد، توسط علماى دين تا حدودى مورد بررسى قرار گرفته است، اما در اين بحث، بعدى كه ذكر شد، مد نظر است.

وقتى از اين زاويه نيز در توصيه‏هاى ائمه اطهارعليهم‏السلام به تشكيل جلسات عزادارى امام حسين‏عليه‏السلام نگاه كنيم اين كار را بسيار حكيمانه مى‏يابيم، به گونه‏اى كه موجب مى‏شود بيش از پيش به اين انوار طيبه‏عليهم‏السلام ارادت ورزيم.

يكى ديگر از شيوه‏هاى مؤثر تبليغى، تعيين «اسوه‏» براى مردم است. لازم است‏بينديشيم كه در عين اسوه بودن و هادى بودن همه ائمه اطهارعليهم‏السلام چرا امام حسين‏عليه‏السلام به عنوان مصباح هدايت و كشتى نجات، مطرح مى‏شود؟ چرا تربت مرقد او از ويژگى وحرمت‏برخورداراست؟آيا غير از اين است كه دقيق‏ترين ابعاد يك اسوه، در امام حسين‏عليه‏السلام تجلى تام يافته است.

از ديگر شيوه‏هاى مؤثر، در مرحله نخست، جعل شعاير و در مرحله بعد، تثبيت و ترويج آن شعاير مى‏باشد; زيرا در صورت انجام گرفتن اين كار، آن ايده مطلوب، تثبيت و ترويج‏شده‏است.

راه انداختن دسته‏هاى سينه‏زن و زنجير زن، پوشيدن لباس سياه، حمل پرچم‏هاى رنگارنگ، علم، علامت و مانند اينها، همه براى زنده نگه‏داشتن‏فرهنگ عاشورا، امر ضرورى است و مبارزه با اينها يا ناشى از اغراض سوء است و يا از كمال بى‏خبرى و بى‏سليقگى. آرى، برخورد اصلاحى و تكميلى و تحسينى از سوى فرزانگان آشنا با مذاق شرع، نه تنها صحيح است، بلكه لازم هم مى‏باشد و اعتراض به مغرضان يا بى‏خبرانى است كه با اين شعاير بر خورد حذفى مى‏كنند.

از جمله شيوه‏هاى قابل ملاحظه، تعيين مكان‏هايى براى انجام دادن مناسك ويژه مى‏باشد تا افراد با رو آوردن به آن مكان‏ها و انجام آن مناسك، تجديد عهدى با اعتقاد و ايده مطلوب كرده باشند و با اين كار، دل‏ها هرچه بيشتر با آن ايده گره بخورد.

در اين ارتباط، توجه به رواياتى كه حاوى مضامين ذيل است، مفيد به نظر مى‏رسد:

«حرم سيدالشهداعليه‏السلام مزار انبيا و ملائكه است‏». (3)

«زيارت سيدالشهداعليه‏السلام را ترك نكنيد». (4)

«زيارت سيدالشهدا عليه‏السلام موجب برآورده شدن حوايج دنيوى و به دست آوردن ثواب‏هاى اخروى و استكمالات معنوى مى‏شود». (5)

براى تكميل اين بحث‏به نظر مى‏رسد تذكر دو مطلب ضرورى باشد:

1- ممكن است تصور شود نفوذ در عقيده عمومى عملى ناپسند است و تغيير آن را بايد نوعى خيانت‏به مردم تلقى كرد; اما اين تصور هيچ اساسى ندارد و حقيقت، آن است كه صرف نفوذ در عقيده عمومى و تغيير آن را نه مى‏توان خوب شمرد و نه بد. اين بدان بستگى دارد كه ببينيم نفوذ به چه قصدى و تغيير از چه چيز به چه چيزى است.(دقت‏شود.)

2- بعضى عقيده دارند كه اصلا برخورد تبليغاتى امر پسنديده‏اى نيست، بلكه بايد فقط با روش‏هاى برهانى، مردم را به تشخيص حق از باطل موفق ساخت. هرچند بررسى انتقادى اين سخن مجال ديگرى مى‏طلبد، اما اجمالا در حد اعلان موضع بايد يادآور شويم كه:

اولا، هرگز روش‏هاى برهانى در سطح عمومى جامعه، ما را از برخوردهاى تبليغاتى مستغنى نمى‏كند و بايد گفت: هريك به جاى خويش نيكوست.

ثانيا، حتى فرزانگان و خواص جامعه نيز نيازمند تبليغات حساب شده و فنى‏اند تا علاوه بر تشخيص حق، انگيزه كافى براى عمل بر طبق آن داشته باشند اين مطلب دقيق و لطيف، مربوط به فلسفه اخلاق و روان‏شناسى تربيتى است و بايد همان‏جا مورد بحث قرار گيرد كه صرف اقناع عقلى نمى‏تواند محرك انسان به سوى عمل باشد; اگرچه ظاهر راى افلاطون مقابل اين است.

اين بحث را با ذكر فرازهايى از بيانات رهبر كبير انقلاب، حضرت امام خمينى‏قدس سره به پايان مى‏بريم:

«در آن وقت، يكى از حرف‏ها كه هى رايج‏بود مى‏گفتند: ملت گريه; براى اينكه مجالس روضه را از دستشان بگيرند. اين كه همه مجالس روضه را آن وقت تعطيل كردند، آن هم به دست كسى كه خودش در مجالس روضه مى‏رفت و آن بازى‏ها را در مى‏آورد، قضيه مجلس روضه بود يا از مجلس روضه آنها يك چيز ديگر مى‏فهميدند و آن را مى‏خواستند از بين ببرند؟» (6)

«امروز ما به مجالس تعزيه و روضه بيشتر از سابق احتياج داريم.» (7)

«زنده نگه‏داشتن عاشورا يك مساله بسيار مهم سياسى - عبادى است. عزادارى كردن براى شهيدى كه همه چيز را در راه اسلام داد يك مساله سياسى است. يك مساله‏اى است كه در پيشبرد انقلاب اثر بسزا دارد. ما از اين اجتماعات استفاده مى‏كنيم. (8) »

«مجالس عزا را با همان شكوهى كه پيش‏تر انجام مى‏گرفت و بيشتر از آن، حفظ كنيد و اهل منبر - ايدهم‏الله تعالى - كوشش كنند در اين كه مردم را سوق بدهند به مسائل اسلامى و مسائل سياسى اسلامى، مسائل اجتماعى اسلامى و از روضه دست‏برنداريد كه ما با روضه زنده هستيم.» (9)

 

پى‏نوشت‏ها:

1- غير از جوامع ابتدايى; زيرا در آنها عامه وجود ندارد.

2- هر چند در بينش اسلامى، تقديم و تاخير اين شيوه‏ها وابسته به يك سلسله معيارهاى ارزشى ويژه اين فرهنگ الهى است و از اين حيث، بايد در فرصت مناسبت ديگرى به بحث پرداخت، لكن در اين مقال، اين بررسى از حيث تحليل جامعه‏شناسانه مدنظر است.

3- ر. ك. به: محمد تقى مجلسى، بحارالانوار، ابواب ما يختص بتاريخ الحسين‏بن‏على عليهماالسلام، باب‏34، باب‏ثواب‏البكاء على مصيبته و مصائب سائر الائمة عليهم‏السلام و فيه ادب الماتم يوم عاشوراء، ج 44، ص 278 -296

4- ر. ك. به: كامل الزيارات، باب 38، روايت 1 و 4 و نيز باب 10 روايت 1

5- پيشين، باب 41، روايت‏3

6- پيشين، باب‏46، روايت 1 و 2 ; باب‏49 و روايت 1، 2 و 5 ، باب 51 ; روايت 1 باب‏56 ; روايت‏3 ، باب‏59 ; روايت 2، باب‏49 ; روايت‏6 ، باب 22 ; روايت 1 و 2 ، باب 44 ; روايت 1 ، باب 50 ; روايت 1 و 2 ، باب 52 ; روايت 1 و 2، باب 54 ; روايت‏17 و باب‏ها و روايات ديگرى در همان كتاب

7- و 8- و 9- روح الله موسوى (رهبر كبير انقلاب‏قدس سره)، صحيفه نور، ج 8، بيانات در جمع وعاظ و خطباى مذهبى به مناسبت‏حلول ماه محرم

 

حجة‏الاسلام اكبر ميرسپاه

گريه براى امام حسين (عليه السلام) چرا؟



مى‏گويند اگر امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا پيروز شد چرا آن روز را جشن نمى‏گيريم؟

چرا گريه مى‏كنيم؟ آيا اين همه گريه در برابر آن پيروزى بزرگ براى چيست؟ گريه زبان صادق و طبيعى شوق و اندوه و درد و عشق يك انسان است. گريه تجلى طبيعى يك احساس و حالتى جبرى و فطرى از يك رنج، يك شوق يا يك اندوه مى‏باشد يكى از دانشمندان غرب مى‏گويد:

«انسانى كه هرگز نمى‏گريد و گريستن را نمى‏داند احساس انسانى را فاقد است».

مگر نه اشك زيباترين شعر و بى‏تاب‏ترين محبت و پر گدازترين ايمان و تب دار ترين احساس و خالصترين «گفتن» و لطيف ترين «دوست داشتن» است كه همه در كوره دل به هم آميخته و ذوب شده و قطره‏اى گرم شده‏اند به نام اشك؟ مگر نه قلب، قالب اشك است و اشك در قلب شكل مى‏گيرد ولذا اشك شبيه قلب است:

اى بسا قلبهاى سوزانى

كه زبان راز آن نگويد باز

 ليك آن ديدگان نورانى‏

 راز دلداده مى‏كند ابراز

گريه ترجمان دل است مثلا كسى كه عزادار است و مرگ عزيزى قلبش را مى‏سوازند، بايد گريه كند. وقتى كه دلش ياد از او مى‏كند و زبانش سخن از او مى‏گويد چشمش نيز با او همدردى مى‏كند مگر چشم از زبان صادقانه‏تر سخن نمى‏گويد؟!

از من مپرس كاتش دل درچه غايت است

از آب ديده پرس كه او ترجمان ماست‏

اشك چشم نشانه رقت قلب است كسى كه از صحنه دلخراش منقلب نمى‏شود تا اشك تأثر بريزد و نيز از حقيقت و جلوه زيبائى لذت نمى‏برد تا اشك شوق جارى گرداند از قلب سليم و روح متعادل برخوردار نيست.

اميرمومنان على (عليه السلام) مى‏فرمايد:

«خداوند متعال افرادى را كه به هنگام استماع قرآن تحت تأثير قرار نمى‏گيرند و از شنيدن آيات مربوط به قيامت تعجب نمى‏كنند، و خنده مى‏نمايند، مورد سرزنش قرار مى‏دهد و مى‏فرمايد : (تضحكون و لا تبكون)

و نيز فرموده: (بكاء العيون و خشية القلوب من رحمة الله تعالى)(1)

چنانكه «جمود عين» و محروم بودن از اشك و گريه از خوف خدا نشانه قساوت قلب و شقاوت معرفى شده است.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:

«من علامات الشقاء: جمود العين، قسوة القلب...» (2)

در مقابل، آن دسته از مومنانى كه بصيرتى روشن قلبى رؤوف و احساسى پاك و شفاف دارند در زبان قرآن كريم با جمله (يبكون و يزيدهم خشوعا) و (سجدّا و بكيّا) مورد ستايش قرار گرفته‏اند . قهرا اين نوع افراد در برابر عظمت مردان خدا اشك شوق و به خاطر مظلوميت آنان هم اشك غم و اندوه از چشم خود جارى مى‏كنند.

 

نام حسين (عليه السلام) با گريه همراه است‏

آن گونه كه از متون اسلامى استفاده مى‏شود نام حسين (عليه السلام) با گريه و ناله آميخته است و قبل از شهادتش پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و اميرالمؤمنان على (عليه السلام) و مادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بر او گريسته‏اند. طبق رويات فراوانى، چون حضرت حسين (عليه السلام) تولد يافت جبرئيل به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نازل شد و خبر شهادت آن نوزاد را به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و پدر و مادرش داد و آنان از همان ايام براى حسين (عليه السلام) گريستند. طبق روايتى كه از عايشه نقل شده است حسين (عليه السلام) كودك خردسال بود كه وارد خدمت پيامبر گرديد همان موقع جبرئيل به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ابلاغ كرد: زمانى نمى‏گذرد كه اين كودك را افرادى از امت تو در سرزمين «طف» از خاك عراق به قتل مى‏رسانند «فبكى رسول الله (صلى الله عليه و آله)» اما جبرئيل افزود: «لا تبك، فسوف ينقم الله منهم، بقائمكم اهل البيت (3) «گريه نكن در آينده خداوند به وسيله قائم اهل بيت از آنها انتقام مى‏گيرد».

«ابن عباس» مى‏گويد به هنگام رفتن به «صفين» من همراه امير مؤمنان على (عليه السلام) بودم چون در كنار شط فرات به «نينوا» وارد شد، امام (عليه السلام) با صداى بلند گريست و فرمود: اى پسر عباس اين محل را مى‏شناسى؟ گفتم: نمى‏شناسم اى اميرمؤمنان. فرمود اگر اينجا را مثل من مى‏شناختى هرگز از اينجا رد نمى‏شدى مگر اين كه مثل من گريه سر مى‏دادى ابن عباس گفت: «فبكى طويلا حتى اخضلّت لحيته و سألت الدموع على صدره وبكينا معا»: «آن حضرت گريه مفصلى كرد به طورى كه اشك از روى محاسن او جارى شد ما هم همصدا با على (عليه السلام) گريه سرداديم». بعد امام ادامه داد: واى، من با آل ابوسفيان چه كرده‏ام، سپس افزود: در اين سرزمين كه (كرب و بلا ناميده مى‏شود) هفده نفر از فرزندان من و فاطمه به شهادت مى رسند و مدفون مى‏گردند(4).

طبق روايت امام صادق (عليه السلام) روزى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) به محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وارد شد و آن حضرت را گريان ديد ازعلت گريه‏اش پرسيد؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه حسين (عليه السلام) را گروهى از امت من به قتل مى‏رسانند! فاطمه (عليه السلام) نيز از شنيدن اين خبر به شدت گريست ولى وقتى ازمقام بلند فرزندش به خاطر شهادت آگاه گرديد آرامش و تسكين يافت (5)

داستان گريه و عزادارى پس از شهادت آن حضرت از سوى امامان (عليه السلام) داستانى مفصلى است كه به ذكر چند مورد اكتفا مى‏كنيم:

امام سجاد (عليه السلام) كه خود در كربلا شاهد مصائب دلخراش امام حسين عليه السلام و ياران با وفايش بود پس از واقعه عاشورا تا زمانى كه در قيد حيات بود اين واقعه سوزناك را فراموش نكرد و هميشه گريه و سوگوارى نمود او هر وقت مى‏خواست آب بنوشد تا چشمش به آب مى‏افتاد اشك از چشمانش سرازير مى‏شد وقتى علت اين كار را مى‏پرسيدند مى‏فرمود چگونه گريه نكنم درحالى كه يزيديان آب را براى وحوش و درندگان آزاد گذاشتند ولى آن را به روى پدرم بستند و او را با لب تشنه كشتند. مى‏فرمايد هر وقت كشته شدن فرزندان فاطمه (عليه السلام) رابه ياد مى‏آورم گريه گلويم را مى‏گيرد. وقتى هم افرادى وى را دلدارى مى‏دادند، مى‏فرمود: «كيف لا أبكي؟ و قد منع أبى من الماء الذى كان مطلقا للسباع والوحوش» (6)

امام سجاد (عليه السلام) درعزاى پدر مظلوم خويش به حدى گريست كه اورا يكى از بكّائون پنج گانه تاريخ لقب دادند (7) وقتى راز آن همه گريه را از آن حضرت مى‏پرسيدند، مصائب جانگداز كربلا را بازگو مى‏كرد ومى‏فرمود: مرا ملامت نكنيد، يعقوب، پس از آن كه يك فرزند خود را از دست داد آنقدر گريست تا از غصه چشمهايش سفيد شد در حالى كه يقين به مرگ فرزندش نداشت.

از فراق روى يك يوسف اگر يعقوب سوخت

 هجر هفتاد و دو يوسف كرده خونين دل مرا

در حالى كه من به چشم خود ديدم كه در يك نيمروز چهارده نفر از اهل بيت مرا سر بريدند انتظار داريد داغ آنها از دلم بيرون برود؟!(8)

او نه تنها در ماتم پدر بزرگوارش اشك مى‏ريخت بلكه مومنان را نيز ترغيب به گريستن در عزاى آن مظلوم مى‏كرد: «ايما مومن دمعت عيناه لقتل الحسين حتى تسيل على خده بواه الله بها فى الجنة غرفا يسكنها احقابا»(9).

«هر مؤمنى كه بر شهادت حسين (عليه السلام) آن قدر بگريد كه اشك بر گونه‏اش جارى شود خداوند براى او غرفه‏هائى در بهشت آماده مى‏سازد كه تا ابد در آن اقامت خواهد كرد.»

امام باقر (عليه السلام) براى امام حسين (عليه السلام) اشك مى‏ريخت و به هركس هم در خانه او بود دستور مى‏داد گريه كند. و در منزل آن حضرت مجلس عزا و سوگوارى براى امام حسين (عليه السلام) تشكيل مى‏گرديد و حاضران مصيبت آن حضرت را به هم تسليت مى‏گفتند (10).

«عبد الله بن سنان» مى‏گويد: در روز عاشورا به حضور امام صادق (عليه السلام) شرفياب شدم آن حضرت را رنگ پريده و بسيار غمگين و گريان يافتم، علت آن را از امام پرسيدم، فرمود : امروز عاشوراست و در چنين روزى جد ما امام حسين (عليه السلام) شهيد شده است (11) .

امام صادق (عليه السلام) به «ابو هارون مكفوف» دستور داد مرثيه بخواند آنگاه كه وى مرثيه خود را آغاز نمود متوجه شد امام (عليه السلام) سخت گريه مى‏كند و زنانى كه پشت پرده بودند همينكه صداى گريه امام صادق (عليه السلام) را شنيدند آنها نيز صداى خود را به گريه و شيون بلند كردند؛ بعد امام فرمود: «من انشد فى الحسين شعرا فبكى وابكى عشرا كتب له الجنه» (12). «هر كس در مصيبت حسين (عليه السلام) شعر بگويد و گريه كند وده نفر را بگرياند بهشت بر او نوشته مى‏شود».

امام رضا (عليه السلام) مى‏فرمايد: روش پدرم امام موسى بن جعفر (عليه السلام) اين بود كه هرگاه ماه محرم مى‏رسيد پيوسته غمگين بود تا دهه عاشورا سپرى شود روز عاشورا روز گريه و ماتم او بود و مى‏فرمود: «هو اليوم الذى قتل فيه الحسين» (13).

امام رضا (عليه السلام) فرمود محرم ماهى است كه اهل جاهليت در آن ماه جنگ و خونريزى را حرام مى‏دانستند ولى دشمنان در آن ماه خون ما را ريختند حرمت ما را شكستند زنان و فرزندان ما را به اسارت گرفتند و به خيمه‏هاى ما آتش زدند اموال ما را غارت نمودند و حرمت رسول خدا را در حق ما رعايت نكردند.

«ان يوم الحسين اقرح جفوننا و أسبل دموعنا و أذل عزيزنا بأرض كربلا .... على مثل الحسين (عليه السلام) فليبك الباكون، فان البكاء عليه يحط الذنوب العظام.»(14)

«كشته‏شدن امام حسين (عليه السلام) اشكهاى ما را ريزان و پلكهاى چشمان ما را مجروح و در كربلا عزيز ما را ذليل كرد... گريه كنندگان بايد بر حسين (عليه السلام) گريه كنند . گريه بر او گناهان بزرگ را مى‏ريزد».

امام رضا (عليه السلام) به «ريان بن شبيب» فرمود: «ان كنت باكيا لشى‏ء فابك للحسين بن على فانه ذبح كما يذبح الكبش و قتل معه من أهل بيته ثمانية عشر رجلا ما لهم فى الارض شبيهون...».

«اگر بخواهى به چيزى گريه كنى بر حسين بن على (عليه السلام) گريه كن زيرا سر آن حضرت را مثل سر گوسفند بريدند و با او هجده مرد از اهل بيتش كشته شدند كه در دنيا بى نظير بودند».

سپس به «ابن شيب» فرمود: «اگر دوست دارى در درجه‏هاى بلند بهشت با ما باشى، غمگين باش از براى غمگينى ما و شاد باش از براى شادمانى ما».(15)

حتى به موجب بعضى از روايات امام زمان (عج) نيز مدام بر سيد الشهداء اشك مى‏ريزد و مى‏گويد :

«اى جد بزرگوار! روزگار مرا به تأخير انداخت و نتوانستم به يارى تو بشتابم وبا دشمنانت پيكار كنم در عوض: «فلاندبنك صباحاً و مساءً و لأبكين لك بدل الدموع دما حسرة عليك. ..»(16) «هر صبح و شام بر مصائب تو گريه مى‏كنم، اگر اشك چشمم تمام شود، به جاى آن خون مى‏گريم».

حتى به موجب روايات فراوانى كه نقل شده است، همه كس و همه چيز خورشيد و آسمان و زمين و فرشتگان روز عاشورا بر آن حضرت گريه مى‏كنند .(17)

شاعر پر شور «فؤاد كرمانى» با استفاده از اين روايات چنين سروده است:

تا ندا كرد ولاى تو، در اقليم الست‏

 بهر لبيك فدايت، دو جهان پر زداست‏

 كشته شد عالم دهرى، چو تو در عالم دهر

 دهر تا روز قيامت شب اندوه و عزاست‏

در غمت اعين واشياء همه از منطق كون‏

هر يكى مويه كنان بر دگرى نوحه گر است‏

 رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا

 كرسى و لوح وقلم بهر عزاى تو بپاست‏

 منكسف گشت، چو خورشيد حقيقت به جمال‏

گر بگريند زغم ديده ذرات رواست.(18)

موضوع قابل توجه اين است كه «عبد الله بن فضيل هاشمى» از امام صادق (عليه السلام) سوال مى‏كند: چرا روز عاشورا اين چنين روز مصيبت وغم واندوه وعزادارى گرديد؟ اما روز وفات پيامبر اكرم واميرمؤمنان و فاطمه زهرا و امام مجتبى (عليه السلام) كه با زهر مسموم شد اين چنين نشد؟ امام صادق (عليه السلام) فرمود: «ان يوم الحسين أعظم مصيبة من جميع ساير الايام... فكان ذهابه كذهاب جميعهم ...»(19)

روز حسين ـ عاشورا ـ از لحاظ مصيبت از تمام روزها عظيم‏تر است... زيرا حسين (عليه السلام) تنها باقى مانده اصحاب پنج گانه كساء است كه رفتن او، مثل رفتن همه آنهاست».

روز عاشورا مصائبى بر خاندان رسالت وارد شد كه در خاطره هيچ آفريده‏اى خطور نكند و قلم را تاب نوشتن نباشد، چه جالب گفته است:

 فاجعة ان اردت اكتبها

 مجملة ذكرة لمدكر

«مصيبتى بزرگ كه اگر بخواهيم آن را به نحو اقتصار براى ياد آورى ياد كننده‏اى بنويسم» .

 جرت دموعى فحال حائلها

ما بين لحظ الجفون و الزبر

«به يقين اشك روانم بين چشم من واوراق كتب حايل آيد»

و قال قلبى بقيا على فلا

و الله ما قد طبعت من حجر

«دلم گفت به من رحمى كن، به خدا سوگند من از سنگ آفريده نشده‏ام».

 بكت لها الارض و السماء دما

 بينهما فى مدامع حمر(20)

«بر آن فاجعه زمين و آسمان و آنچه ما بين آندواست اشك خون گريست».

غرض، روز عاشورا روز مصيبت واندوه و گريه براى خاندان رسالت و شيعيان آنهاست. تنها بنى اميه دشمنان اهل بيت بودند كه آن روز را روز مبارك و سرور و خوشحالى مى‏دانستند.

چنانكه در زيارت عاشورا مى‏خوانيم:«اللهم ان هذا يوم تبركت به بنو اميه»«خدايا اين روز، روزى است كه آن را بنى اميه مبارك وميمون دانستند». در فراز ديگرى مى‏خوانيم: «هذا يوم فرحت به آل زياد وآل مروان بقتلهم الحسين...». «و اين روزى است كه آل زياد و آل مروان به خاطر اين كه حسين را كشتند به آن مسرور شدند.»

خلاصه در باب عزا و ماتم سيد الشهداء فرزند دلبند حضرت زهرا و على مرتضى (عليهم السلام) روايات فراوانى از ناحيه رسول خدا و ائمه معصومين (عليهم السلام) وارد شده كه روز عاشورا، روز مصيبت وحزن اهل بيت وشيعيان ايشان مى‏باشد به اعتبار همين روايات بايد روز عاشورا غمگين وحزين بود در روايتى مى‏فرمايد:

«هركه ياد كند مصيبت ما را و بگريد وبگرياند مردم را، در روز قيامت در درجه‏هاى ما خواهد بود و هركه مصيبت مارا يارى كند و گريه كند، چشم او در روزى كه چشمها همه بگريند، نگريد و هر كه در مجلسى بنشيند ودين ما را احياء نمايد، دل او نميرد در روزى كه دلها همه بميرند .»(21)

بنابراين اگر كسى روز عاشورا روز جشن وسرور بداند يقينا او مانند بنى اميه دشمن اهل بيت است. پس اين كه سران صوفيه را روز شادى و سرور و جشن مى‏دانند، بدون شك دشمن اهل بيت هستند و لو اين كه ادعاى دوستى بكنند. چنانكه «شيخ عبد القادر گيلانى» روز جانگداز عاشورا را روز فرح و شادى قلمداد كرده گفته است: «روز عاشورا هرگز روز مصيبت نمى‏باشد، روز جشن وشادى است و بر مردم لازم و واجب است كه در اين روز براى اهل و عيال خود هدايايى تهيه كنند و آنها را به گردش و تفريح ببرند و آنها را با خوشگذرانى سرگرم سازند». (22)

پس اين مسلم است كه گريه بر امام حسين (عليه السلام) عنوان شرعى دارد و از عبادات بزرگ شمرده مى‏شود و در حقيقت ديده گريان و دل اندوهگين بر مصائب اهل بيت، شعار شيعه است .

به قول يكى از شعراى عرب‏

لك عندى ما عشت يا ابن رسو

ل الله حزن يفى بحق ودادى‏

 ناظر بدموع غير بخيل

وحشى بالسلو غير جواد

«اى پسر پيامبر خدا در پيش من از براى تو تا زنده‏ام اندوهى است حق مودت را به جاى مى‏آورد ديده‏ام از ريزش اشك دريغ نمى‏ورزد و درونم از رنج و غم تسلى نمى‏يابد.»

 

انواع گريه ‏ها

گريه انواعى دارد كه همه انواع آن در شأن امام حسين (عليه السلام) نيست، حال بايد ببينيم چه نوع گريه شايسته امام است:

1 ـ گريه از روى خوارى ودرماندگى:چنين گريه‏اى، گريه افراد ضعيف وناتوانى است كه از رسيدن به اهداف خود وامانده‏اند و روح و شهامتى براى پيشرفت در خود نمى‏بينند مى‏نشينند و عاجزانه گريه سر مى‏دهند. هرگز براى امام حسين (عليه السلام) چنين گريه‏اى نبايد كرد و آن حضرت از اين نوع گريه بيزار و متنفر است.

2 ـ گريه عجزو زبونى: چنين گريه‏اى، گريه افرادى است كه از روى عجز و زبونى در اثر ناكامى واحيانا ستم شخصى يا جريان نامناسبى به ورشكستگى افتاده و براى خود احساس خطر مى‏كنندو راه چاره را در گريه مى‏جويند به قول صائب تبريزى:

 گريه شمع از براى ماتم پروانه نيست‏

 صبح نزديك است و در فكر شب تار خود است.

مسلما اين نوع گريه هم مناسب شأن امام نيست.

3 ـ گريه بر اموات: كسى عزيز خود را از دست مى‏دهد و بر فقدان او گريه مى‏كند يا به اين جهت گريه مى‏كند كه آن فقيد در زندگى او موثر بوده و به آينده خود نگران است در اين صورت به حال خود گريه مى‏كند و يا اين كه به نيكيهاى او اشك مى ريزد اين نوع گريه هم در شأن امام نيست.

4 ـ از روى رحم و رأفت يا گريه‏هاى عاطفى: قلب انسان هنگامى كه در برابر حادثه دلخراشى همانند اشك يتيمى، يا بيمار دردمندى يا شخص فقير و تهيدستى و ... قرار مى‏گريد، متأثر مى‏شود چه بسا اشك مى‏ريزد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هنگامى كه فرزند خردسال خود ابراهيم را از دست داد ودر قبرسان بقيع به خاك سپرد براى آن كودك آن قدر گريه كرد كه اشك بر محاسنش جارى گرديد به آن حضرت گفته شد: اى رسول خدا تو ديگران را از گريه منع مى‏كردى حال خود اين چنين بى‏تابى مى‏كنى؟! آن حضرت فرمود: «ليس هذا بكاء غضب انما هذا رحمة و من لا يرحم لا يرحم» (23) «اين گريه از روى خشم و نارضايتى نيست بلكه گريه رحمت و رافت است و هركس رحم نكند مورد رحمت قرار نمى‏گيرد.»

واقعه خونين كربلا دل را مى‏سوزاند وقلب وعاطفه هر انسانى را به جوش وخروش مى اندازد از اين نظر اين حادثه يك جنايت ويك مصيبت است و شايد در دنيا مشابه چنين جنايتى پيدا بشود و گريه كنندگانى هم داشته‏باشد. گريه از روى رحم و رأفت يك امر طبيعى است. هر انسانى به هنگام مشاهده يك منظره دلخراش متأثر مى‏شود و اشك مى‏ريزد چنانكه دشمنان امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا بر حال آن حضرت مى‏گريستند. آنجا كه اهل كوفه از ديدن وضع دلخراش اسراء بناكردند گريه و زارى كردن. امام سجاد (عليه السلام) فرمود: «اتنوحون و تبكون من اجلنا؟؟! فمن ذا الذى قتلنا؟».(24)

پس گريه از روى رحم و رأفت نيز چندان مناسب نيست. امام حسين (عليه السلام) از شيعيان خود اين نوع گريه را نخواسته است.

5 ـ غم و اندوه: گريه از روى غم واندوه نيز يكى از گريه‏هاى طبيعى انسان است كه به هنگام از دست دادن عزيزى يا به خاطر از دست دادن مقام و موقعيتى ويا به خاطر گرفتارى به مصيبتى، غم و اندوهى به انسان دست مى‏دهدو براى اين كه دل خود را سبك كند گريه سر مى‏دهد و اين نوع افراد كه دلشان شكسته است به هنگام سوگوارى امام حسين (عليه السلام) بيش از همه گريه مى‏كنند چه بسا از شدت گريه غش كنند ولى آيا اين نوع گريه را مى‏توان به حساب امام حسين (عليه السلام) گذاشت؟ هرگز نه.

6 ـ گريه جدائى و فراق: نوع ديگر گريه، گريه فراق است كه به خاطر دورى و جدائى از عزيزى حالت گريه به انسان دست مى‏دهد امام حسن مجتبى (عليه السلام) به هنگام جان دادن، بى‏تابى مى‏كرد. بعضى از عيادت كنندگان از علت آن پرسيدند امام مجتبى با صداى ضعيف فرمود: براى دو چيز گريه مى‏كنم: هول مطلع، فراق دوستان.(25)

پر واضح است كه گريه بر امام حسين و شهيدان كربلا از اين نوع گريه نيست.

7 ـ گريه‏ هاى شوق گريه‏هاى لايق حسين (عليه السلام): گريه شوق گريه مادرى است كه از ديدن فرزند دلبند گمشده خويش پس از چندين سال سرزده مى‏شود و از شوق گريه مى‏كند. قسمت زيادى از حماسه‏هاى كربلا شوق آفرين و شور انگيز است وبه دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادتها فداكاريها شجاعتها آزادمرديها و سخنرانيهاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير، بى اختيار از ديدگان شنونده سرازير مى‏گردد، آيا اين گريه دليل بر شكست است؟!

8 ـ گريه پيوند هدف: گاهى قطرات اشك پيام‏آور هدفهاست، آنها كه مى‏خواهند بگويند با مرام امام حسين (عليه السلام) همراه و با هدف او هماهنگ و پيرو مكتب او هستيم، ممكن است اين كار را با دادن شعارهاى آتشين، يا سرودن اشعار و حماسه‏ها ابراز دارند، اما گاهى ممكن است آنها ساختگى باشد ولى آن كسى كه احيانا با شنيدن اين حادثه جانسوز قطره اشكى بريزد، صادقانه تر اين حقيقت را بيان مى‏كند اين قطره اشك اعلان وفادارى به اهداف مقدس ياران امام حسين و پيوند دل و جان با آنهاست مسلماً اين نوع گريه بدون آشنايى با متعالى او ـ ممكن نيست.(26)

پس گريه بر حسين (عليه السلام) اشك ريختن بر مرده نبوده و از روى خوارى ودرماندگى وعجز وزبونى، غم و اندوه نيز نمى‏باشد بلكه آن فقط دليلى است كه نداى حق طلبان را به گوش جهانيان رسانيده و زنگ خطر را براى باطل و اهل آن صدا درمى‏آورد و صاعقه‏هائى است كه بر روى سر سركشان و ستمگران در هر زمان و در هر مكان فرو مى‏ريزد وشاهد صادق و گواه زنده‏اى است از اخلاص در راه حق و دشمنى با بيداد و ستم و بزرگداشتى است براى فداكارى و حق ودليرى وانجام وظيفه ونهراسيدن از مرگ و تكريمى است براى امتناع از قبول ظلم و شكيبائى درمحنت و سختيها.

به قول علامه مغنيه: كسانى كه درمجالس تعزيه مى‏خوانند:

لا تطهر الأرض من رجس العدا ابداً

ما لم يسل فوقها سيل الدم العرم (27)

 

«روى زمين از پليدى دشمنان پاك نخواهد شد تا زمانى كه بر روى آن سيل در هم شكننده خون روان نگردد».

غرض، شيعيان بر امام حسين (عليه السلام) از روى خوارى ودرماندگى نمى‏گريند، بلكه از اشك ديده خويش سرود حماسه مى‏سازند و با آه و حسرت خود بانگ حق وعدالت رابه گوش جهانيان مى‏رسانند:

 همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است‏

 اگر چه گريه، بر آلام قلب تسكين است.

 ببين كه مقصد عالى وى، چه بود اى دوست‏

كه درك آن، سبب عز و جاه و تمكين است‏

 زخاك مردم آزاده، بوى خون آيد

 نشان شيعه و آثار پيروى، اين است (28)

 

«ماربين» مورخ آلمانى مى‏گويد: «هيچ چيز مانند عزادارى حسين نتوانست حس سياسى در مسلمانان ايجاد كند.»(29)

اى اشك ماتمت به رخ ملت آبرو

وى از طفيل خون تو، اسلام سرخ رو

 دين را تو زنده كردى و خود، كشته گشته‏اى‏

 وين يافته ز فيض تو، دين نبى علوّ

گر آب را به روى تو بستند كوفيان‏

 آوردى آب رفته اسلام را به جو (30)

 

قطره‏هاى اشكى كه شيعه در ماتم امام حسين (عليه السلام) و يارانش مى‏ريزد عهد و پيمانى است با قطره‏هاى خون شهداى كربلا كه با لب تشنه و محروم از «قطره‏هاى آب» بر سر احياى دين و ارزشهاى راستين مكتب جان باختند. و اين اشك‏ها اين نهضت الهى را به جانها پيوند زده وجاوان ساخته است. و اين بسيار ساده‏انديشى است كه كسى تنها توجيهى عاطفى براى اين گريه‏ها داشته باشد چرا كه داغ، هر قدر هم شديد باشد، بالاخره گذشت زمان از حرارت آن مى‏كاهد درحالى كه عزادارن حسينى از اول عمر تا آخر عمر پس از گذشت قرنها با شور و شوق و حرارت بيشتر در سوك سيد الشهداء مى‏گريند. اگر اين گريه‏ها تنها جنبه عاطفى داشت مسلما به مرور زمان حادثه عاشورا از خاطره‏ها محو مى‏شد و يا ازطراوت ونشاط آن كاسته مى‏گرديد .

9 ـ گريه كردن براى از دست دادن چيزى و يا تحمل دردى: انسان زمانى گريه مى‏كند كه چيزى را از دست بدهد يا دردى را متحمل بشود. پس عامل عمده گريه (سواى شوق و چند مورد نادر) درد و فقدان منفعت است ما وقتى از چيزى نفع مى‏بريم به مجرد از دست دادن آن گريه سر مى‏دهيم و يا دردى به ما روى مى‏كند ناله مى‏كنيم.

در روايات مى‏خوانيم كه همه چيز بر حسين (عليه السلام) گريه كردند ماه و ستارگان و خورشيد شن‏هاى بيابان و حتى بادى كه مى‏وزيد و حتى الحوت فى البحر،چرا؟ شن بيابان چرا گريه كرد؟ ماهيان دريا چرا سوگوارى كردند؟ ماه و ستارگان وخورشيد چرا تار شدند و بى تابى كردند؟ مسلما آنا به ظاهر متحمل دردو رنجى نشدند چون تير و خنجرهائى كه بر آن پيكر شريف وارد مى‏شد دردش برخورشيد و ماهيان دريا نمى‏رسيد پس چرا آنان گريه كردند و آن هم بكاء شديدا پس حتماً آنها متضرر گرديدند و ازچيزى كه نفع مى‏بردند بى نصيب شدند و منفعتى را از دست دادند و آن منفعت چيست ؟چه چيزى بالاتر از امامت! همه از امام نفع مى‏برند و از فقدانش رنج مى‏بينند و متضرر مى‏شوند امام قطب و قلب عالم است وهركه در عالم است در سايه اوست وقتى او را از ست مى‏دهند متحمل رنج و به دنبال اين رنج صاحب درد مى‏شوند اين است كه آن موجوداتى كه ناپاكى بر آنان رخنه نكرده و نمى‏تواند بكند، (مثل شن‏هاى بيابان، ماهيان دريا و ...) بر او مى‏گريند و آلوده‏ها از انس وجن از فقدان چنين ذى نفعى بيخبر مى‏مانند و شادى مى‏كنند، و اين است تفسير آن حديثى كه مى‏فرمايد براى حسين (عليه السلام) در قلب مؤمنان حرارتى است كه ... مؤمنان اگر هم ذكر مصيبتى نشنوند، چون متوجه از دست دادن قطب و محور عالم هستند ناله مى‏كنند...

مرحوم علامه مغنيه مى‏گويد: كسى گفت: آيا شيعه‏ها جز گريه واشك راه ديگرى ندارند كه بدان محبت خويش را به اهل بيت (عليه السلام) بيان نمايند؟ گفتم:

«آرى شيعيان علاوه بر گريه براى اين كه مودت قلبى خود را براى اهل بيت به ثبوت رسانند به راههاى گوناگونى متوسل مى‏شوند از جمله درود و تحيت بر اهل بيت تقديم داشته و از فضائل ايشان در مجالس و محافل سخن رانده وبه سوى اماكن مقدس آنها بار سفر بسته و به ضريح‏هاى شريف آنان تبرك مى‏جويند».(31)h}

 


چرا حسين (عليه السلام) فراموش نمی‌شود؟

مى‏گويند: شما در عصر فضا و اتم زندگى مى‏كنيد آنگاه بر كسى اشك مى‏ريزد كه صدها سال پيش در گذشته است وبر مزارهايى سفر مى‏نماييد كه چيزى جز صخره و سنگ نمى‏باشد؟!

در پاسخ مى‏گوئيم:«چنانكه گفته‏اند: «بعد زمان» را در «ابديت» اثرى نيست ابديت را در ماوراى زمان ـ در عرصه‏اى برتر از زمان ـ حكومت است ابديت هميشگى است. جاودانان رهبران بزرگ بشريت به ابديت تعلق دارند، از اينرو قرنها نيز در طول حيات معنوى آنان، مفهوم متداول خود را از دست مى‏دهند(32)

حسين بن على (عليه السلام) از زمره جاودانان از رهبران بزرگ بشريت است سخن از وى سخن از تاريخ نيست سخن روز است. سخن از ابديت است سخن از هميشگى خروشان و شكوفا و پر فروز است.

اين زنده جاويد نزديك چهارده قرن ـ به حساب تاريخ ـ پس از مرگ جسمانيش همچنان امروز نيز بر دلها حكومت مى‏كند و هنوز پرتو وجودش نه تنها در حيات ما بلكه در حيات جهان معاصر ودر عصر فضا و اتم «حوادث بى نظير» ايجاد مى‏كند وبه صورت يكى از «شور انگيزترين حماسه‏هاى تاريخ بشريت» در آمده و همه ساله نيرومندترين امواج احساسات ميليونها انسان را در اطراف خود بر مى‏انگيزد و مراسمى پرشورتر و هيجان انگيزتر ازهر مراسم ديگر به وجود مى‏آورد .

راستى چرا به اين حادثه تاريخى ـ كه شايد در تاريخ مشابه فراوان دارد ـ اهيمت داده مى‏شود؟ ! چرا مراسم بزرگداشت اين خاطره هر سال پرشكوهتر و پرهيجان‏تر از سال پيش برگزار مى‏گردد؟ اين همه تعظيم و تكريم و سپاس اين همه سوز و گداز پس از چهارده قرن، آخر براى چيست؟ آن را چه معنائى است؟!

حقيقت اين است كه اين زنده جاويد پس از قرنها، همچنان بر قلبهاى انسانهاى آزاده قدرتمندانه حكومت مى‏كند ودر جامعه «موج معنوى» ايجاد مى‏نمايد. حتى هنوز هم به طور عميق يك قدرت محرك معنوى ويك نيروى كنترل اجتماعى بزرگ به شمار مى‏رود.

اما از زيارت زيارتگاههاى مقدس هرگز سنگها و صخره‏ها هدف و غايت نمى‏باشند چه اگر غرض خود آنها مى‏بود همين كوهها سر به فلك كشيده‏انسان را از مشقت سفر و طى راههاى طولانى بى نياز مى‏ساخت پس مقصود بالذات صاحب مزار است وبزرگ داشتن سنگها به جهت شرف انتساب به صاحبان آن مزارها است مانند محترم داشتن جلد قرآن كريم وسنگها و آجرهائى كه خانه كعبه ومسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وساير اماكن مقدس از آنها ساخته شده است .

الان مى‏بينيم كه دولتها و ملتها در حفظ مقبره‏هاى شخصيتهاى بزرگ خويش مى‏كوشند وبه دور آنها هاله تقديس مى‏كشند.

در تاريخ نوشته‏اند هنگامى كه سر مبارك حسين (عليه السلام) را به نزد يزيد آوردند وى در مجلس شراب حضور داشت اتفاقا قاصدى از طرف پادشاه روم به مجلس يزيد بار يافت وسر مبارك حسين (عليه السلام) را درمقابل يزيد مشاهده كرد و چون دانست كه آن سر مبارك به حسين (عليه السلام) تعلق دارد عمل يزيد را به شدت نكوهش نمود و گفت اى يزيد داستان «كليساى حافر» را شنيده‏اى؟ گفت چگونه است؟ رومى گفت: در پيش ما مكانى است كه گويند خر عيسى از آنجا گذر كرده است در آنجا كليسائى بنا نهاده‏اند كه نام آن به سم خر عيسى منسوب بوده و به كنيسه حافر «سم» شهرت دارد ما هر سال به زيارت آنجا مى‏رويم و نذورات خود را به آنجا اهدا مى‏كنيم. روى اين حساب اى يزيد من گواهى مى‏دهم كه تو خطا كارى و از راه راست به دورى! يزيد خشمگين شد و به كشتن قاصد فرمان داد رومى به سوى سر نازنين حسين (عليه السلام) رفت و آن را بوسيد و شهادتين برزبان جارى كرد و سپس او را گرفتند و بر در قصر به دار كشيدند.(33)

زيارت، ارتباط روحى زائر با صاحب قبر است زائر قبر ابا عبد الله الحسين (عليه السلام) با آن حضرت تجديد بيعت مى‏نمايد و لذا ائمه اطهار عليهم السلام با توصيه و ترغيب به زيارت سالار شهيدان اين نهضت مقدس را براى هميشه زنده و جاويد نگه‏داشته‏اند البته زيارت همه امامان مورد تأكيد است ولى رواياتى كه در ترغيب وتشويق زيارت امام حسين (عليه السلام) رسيده فوق العاده زياد است امامان بااين توصيه‏ها در صدد آن بودند كه شيعيان پيوستگى عملى با اهداف آن بزرگوار داشته باشند. امام سجاد (عليه السلام) كه خود چندين بار مخفيانه به زيارت سالار شهيدان رفته در گفتار خويش نيز سفارش زيادى به زيارت امام حسين (عليه السلام) داشته است.

«ابو حمزه ثمالى» گويد: از امام سجاد (عليه السلام) در مورد زيارت امام حسين (عليه السلام) پرسيدم، حضرت فرمود:

«زُره كل يوم فان لم تقدر فكل جمعة فان لم تقدر فكل شهر فمن لم يزره فقد استخف بحق رسول الله (صلى الله عليه و آله)(34) «هر روز آن حضرت را زيارت كن، اگر نمى‏توانى هفته‏اى يك بار، اگر نمى‏توانى ماهى يكبار، پس كسى كه اصلا آن حضرت را زيارت نكند، درحقيقت حريم رسول الله را خفيف شمرده است».

ولى مهمتر از سوگوارى و زيارت آشنايى به مكتب امام حسين و شهداى كربلا و پيوستگى عملى به اهداف بلند آن بزرگوار است. مهم پاك بودن و پاك زيستن و درست انديشيدن و تأسى عملى به او است.

پى نوشتها:

.1 ارشاد القلوب: ص .128

.2 بحار الانوار: ج 90 ص .336

.3 بحار الانوار: ج 36 ص .349

.4 بحار الانوار: ج 44 ص 253 ـ .252

.5 كامل الزيارات، ص .57

.6 مناقب: ج3، ص 303 ـ بحار الانوار: ج 46، ص 109

.7 ديگران عبارتند از: آدم، حضرت نوح، يعقوب و حضرت فاطمه زهرا ـ الخصال: ص 83

.8 امالى صدوق، مجلسى، 29، ص .121

.9 ثواب الأعمال: ص .83

.10 وسائل الشيعة: ج 10، ص .398

.11 بحار الانوار: ج 98، ص 309

.12 كامل الزيارات: ص 104

.13 امالى الصدوق مجلس 27 ـ بحار الانوار: ج 44، ص .284

.14 بحار الانوار: ج 44 ص 284

.15 وسائل الشيعه ج 10 ص 393 ح .5

.16 المزار الكبير: ص 165 ـ 117 ـ بحار الانوار: ج 98 ص .320

.17 كامل الزيارات: ص 83 ، 81، 90 ، 91 ـ بحار الانوار: ج 14 ص 181 ـ مجمع البيان: ج 9 ص .65

.18 شمع جمع: ص 178

.19 وسائل الشيعة: ج 10، ص 394، 392 ـ علل الشرايع، ص .86

.20 مفاتيح الجنان، اعمال روز عاشورا.

.21 امالى صدوق، ص 45 وعيون الأخبار: ص .162

.22 الغنية لمطالبى طريق الحق فى الأخلاق و التصوف و الآداب الإسلامية ج 2، ص 57 ـ .56

.23 بحارالانوار: ج 22، ص 151 ـ عيون الأخبار: ج 2، ص 11

.24 لهوف: ترجمه، ص 99

.25 حياة الحسن (عليه السلام): ج 2، .426 2

.26 فلسفه شهادت از آية الله مكارم‏

.27 شيعه و عاشورا، نوشته محمد جواد مغنيه: ترجمه فيروز حريرچى: ص 57

.28 خوشدل تهرانى، اشگ شوق، ج 1 ص .207

.29 سياسة الحسينية: ص 44

.30 شعر از شمس لنگرودى.

.31 شيعه و عاشورا ترجمه فارسى: ص 56

.32 ديباچه‏اى بر رهبرى: ص .330

.33 به نقل: علامه مغنيه شيعه وعاشورا: ترجمه، ص 59 ـ .58

.34 كامل الزيارات: ابن قولويه.

درسهايى از مكتب اسلام صفحه 20

داوود الهامى‏

آثار و بركات عزادارى و گريه بر سيدالشهداء (ع)



 

سخنى پيرامون عزادارى و گريه بر سيدالشهدا (ع)

 

«گريه» مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است، و علتها و انگيزه‏هاى مختلفى دارد كه هر يك از آنها نشان دهنده حالتى خاص است . در روايات ، بعضى از انواع گريه تحسين شده و از صفات پسنديده بندگان پاكدل خداوند به حساب آمده است ، و بعضى از انواع گريه مذموم شمرده شده است .

گريه ، از حالات و انفعالات انسانى است كه با مقدمه‏اى از اندوه و ناراحتى روانى به طور طبيعى به ظهور مى‏رسد، و گاه ممكن است انگيزه‏اش هيجانات تند روانى باشد . مثل شوق و ذوقى كه از ديدار محبوب پس از زمانى طولانى ناشى مى شود. همچنين گاهى هم گريه كردن حاكى از عقايد مذهبى انسان است با اين توصيف، از آنجايى كه گريه عملى طبيعى و اى بسا غير ارادى است؛ لذا نمى شود مورد امر و نهى و حسن و قبح قرار گيرد، بلكه آنچه كه مورد حسن و قبح است، مقدمات و انگيزه‏هاى گريه مى‏باشد . چنانكه گفته‏اند: «تو آنى كه در بند آنى».

 

در اينجا براى اينكه بدانيم گريه بر سيدالشهدا (ع) چگونه گريه‏اى است و چه تأثيرات و بركاتى مى‏تواند داشته باشد، بهتر آن است كه اشاره‏اى به انواع گريه كنيم تا بعد از آن، نوع گريه بر آن حضرت برايمان معلوم گردد.

1- گريه طفوليت : زندگانى انسان با گريه شروع مى شود كه همان گريه، نشانه سلامت و تندرستى نوزاد است، و در واقع گريه در آن زمان ، زبان طفل است .

 

2- گريه شوق: مانند گريه مادرى كه از ديدن فرزند گمشده خويش پس از چندين سال سرداده مى‏شود . و اين گريه‏اى است كه از روى هيجان و احياناً جهت سرور و شادى به انسان دست مى‏دهد.

 

3- گريه عاطفى و محبت : محبت از عواطف اصيل انسانى است كه با گريه انس ديرينه دارد . مثلاً محبت حقيقى به خداوند حسن آفرين است و براى قرب به او بايد اشك محبت ريخت.

صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم‏

تا به كى در غم تو ناله شبگير كنم‏

4- گريه معرفت و خشيت: انجام عبادات خالصانه و تفكر در عظمت آفرينش و كبريايى خداوند ، و همچنين اهميت تكاليف و مسئوليتهاى انسانى باعث مى‏گردد كه نوع خاصى از خوف، در درون انسان ايجاد شود و اين خوف، خوفى است كه از روى معرفت به خداوند و تهذيب نفس به دست مى‏آيد كه «خشيت » ناميده مى شود.

5- گريه ندامت: از عوامل اندوه زدايى كه منجر به گريه مى‏گردد، محاسبه نفس و حسابرسى شخصى است ، و همين حسابرسى باعث مى‏شود كه انسان به گذشته خود فكر كند و با حسابرسى ، جبران كوتاهى و خطاها را بكند و اشك حسرت و ندامت از چشمانش جارى نمايد، اين گريه، نتيجه توبه و بازگشت به خداست.

 

اشك ميغلتد به مژگانم به جرم رو سياهى‏

اى پناه بى پناهان، مو سپيد روسياهم‏

روز و شب از ديدگان اشك پشيمانى فشانم‏

تا بشويم شايد از اشك پشيمانى گناهم‏

 

6- گريه پيوند با هدف : گاهى قطره‏هاى اشك انسان، پيام آور هدفهاست . گريه بر شهيد از اين نوع گريه است . گريه بر شهيد خوى حماسه را در انسان زنده مى‏كند و گريستن بر سيدالشهدا (ع) خوى حسينى را در انسان احيا مى‏كند ، و خوى حسينى چنان است كه نه ستم مى‏كند و نه ستم مى‏پذيرد. آن كسى كه با شنيدن حادثه كربلا قطره اشكى از درون دل بيرون مى‏فرستد، صادقانه اين پيوند با هدف والاى سيدالشهدا (ع) را بيان مى‏كند.

 

7- گريه ذلت و شكست : گريه افراد ضعيف و ناتوانى كه از رسيدن به اهداف خود مانده‏اند و روح و شهامتى براى پيشرفت در خود نمى‏بينند.

با ذكر اين مطلب، حال بايد بررسى كرد كه گريه بر حسين (ع) از چه نوع گريه است . هر كس با اندك توجهى خواهد دانست كه گريه بر حسين (ع) گريه محبت است ، آن محبتى كه در دلهاى عاشقانش به ثبت رسيده است . گريه بر او ، گريه شوق است ، زيرا قسمت زيادى از حماسه‏هاى كربلا، شوق آفرين و شورانگيز است و به دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادت، فداكارى ، شجاعت و سخنرانيهاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير ، از ديدگان شنونده سرازير مى‏گردد و نيز گريه معرفت و پيوند با هدف متعالى و انسان ساز او است؛ و به تعبير امام خمينى (ره) گريه سياسى است كه فرمود: «ما ملت گريه سياسى هستيم ، ما ملتى هستيم كه با همين اشكها سيل جريان مى‏دهيم و سدهايى را كه در مقابل اسلام ايستاده است خرد مى‏كنيم ».

هزار سال فزون شد ز وقعه عاشورا

ولى ز تعزيه هر روز، روز عاشور است‏

 

هيهات كه گريه بر حسين (ع) گريه ذلت و شكست باشد، بلكه گريه پيوند با سرچشمه عزت است، گريه امت نيست، كه گويا است ، گريه سرد كننده نيست ، كه حرارت بخش است، گريه بزدلان نيست، كه گريه شجاعان است ، گريه يأس و نااميدى نيست كه گريه اميد است، و بالاخره گريه معرفت است و گريه معرفت در عزاى حسين (ع) از انحراف و تحريف در قيام آن حضرت جلوگيرى مى كند و شايد به همين جهت باشد كه در فضيلت گريه بر سيدالشهدا (ع) روايات متعددى وارد شده است . از آن جمله، روايتى است كه امام صادق (ع) فرمود: «گريه و بى تابى در هر مصيبت براى بنده مكروه است، مگر گريه بر حسين بن على (ع) كه اجر و ثواب نيز دارد» . 85

گريه و عزادارى براى سيدالشهدا(ع) داراى آثار و بركات مهمى است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

 

1- حفظ رمز نهضت حسينى

از ارزنده‏ترين آثار و بركات مجالس عزادارى و گريه بر ابى عبدالله حسين (ع) حفظ رمز نهضت حسينى است .

براستى ؛ چرا در دوران منحوص سلاطين و پادشاهان جور از برپايى مجالس عزاى اهل بيت (ع) به خصوص سالار شهيدان جلوگيرى مى شد؟ آيا نه اين است كه عزاى حسينى و امامان شيعه، سبب مى شود كه سخنوران و دانشمندان متعهد و انقلابى، مردم را از ظلم‏هاى حكومتها آگاهى دهند و انگيزه قيام آن حضرت كه امر به معروف و نهى از منكر است به اطلاع مردم برسد؟

 

آرى، اينگونه مجالس، آموزشگاهها و دانشگاههايى است كه به بهترين روش و زيباترين اسلوب مردم را به سوى دين خوانده و عواطف را آماده مى‏كند و جاهلان و بى‏خبران را از خواب سنگين غفلت بيدار مى‏سازد و نيز در اين مجالس است كه مردم ، ديانت را همراه با سياست، از مكتب حسين بن على (ع) مى‏آموزند.

 

گريه بر سيد الشهدا (ع) و تشكيل مجالس عزاى حسينى نه تنها اساس مكتب را حفظ مى‏كند، بلكه باعث مى‏گردد شيعيان با حضور در اين مجالس از والاترين تربيت اسلامى برخوردار شده و در جهت حسينى شدن رشد و پرورش يابند.

 

كدام اجتماعى است كه در عالم چنين اثرى را از خود بروز داده باشد؟ كدام حادثه‏اى است مانند حادثه جانسوز كربلا كه از دوره وقوع تاكنون و بعدها بدينسان اثر خود را در جامعه بشريت گذارده ، و روز به روز دامنه آن وسيعتر و پيروى و تبعيت از آن بيشتر گردد؟ از اين رو بايد گفت كه در حقيقت مراسم عزادارى حافظ و زنده نگهدارنده نهضت مقدس امام حسين (ع) و در نتيجه حافظ اسلام وضامن بقاى آن است .

 

تشكيل مجالس عزادارى حسين، نه تنها اساس مكتب را حفظ كرده و مى‏كند بلكه به علاوه سبب آن گرديد كه شيعيان با حضور در اين مجالس از والاترين تربيت اسلامى برخوردار شده و در جهت حسينى شدن رشد و پرورش يابند.

«موريس دوكبرى» مى‏نويسد: «اگر مورخين ما، حقيقت اين روز را مى‏دانستند و درك مى‏كردند كه عاشورا چه روزى است ، اين عزادارى را مجنونانه نمى پنداشتند . زيرا پيروان حسين به واسطه عزادارى حسين مى‏دانند كه پستى و زير دستى و استعمار را نبايد قبول كنند . زيرا شعار پيشرو و آقاى آنان تن به زير بار ظلم و ستم ندادن است.

 

قدرى تعمق و بررسى در مجالس عزادارى حسين نشان مى‏دهد كه چه نكات دقيق و حيات بخشى مطرح مى شود ،در مجالس عزادارى حسين گفته مى شود كه حسين (ع) براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زير بار استعمار و ماجراجويى يزيد نرفت؛ پس بياييد ،ما هم شيوه او را سرمشق قرار داده از زير دستى استعمار گرايان خلاصى يابيم و مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهيم...» 86.

 

2- ازدياد محبت به امام، و تنفر از دشمنان آن حضرت

سوزى كه از دل سوخته عاشقان سيدالشهدا (ع) به چشم سرايت كرده و از مجارى دو چشم آنها به صفحه رخسار وارد مى شود، مراتب علاقه و اخلاص و دلبستگى به خاندان وحى و رسالت را مى‏رساند و اين عمل اثرى مخصوص در ابقاى مودت و ازدياد محبت دارد.

گريه بر حضرت سيدالشهدا (ع) از مواردى است كه هيچ انسانى از فرط دلسوزى و انقلاب، طاقت بردبارى و تحمل در برابر استماع مصائب او را ندارد، و اين گريه و بيقرارى ، علاوه بر ازدياد محبت و مهر و مودت، موجب كثرت تنفر و بى‏زارى از دشمنان و قاتلان آن حضرت شده و موجب برائت دوستداران اين خانواده از دشمنان ايشان مى‏گردد.

بارى، گريه با آگاهى و معرفت بر امام حسين (ع) ، در واقع، اعلام انزجار از قاتلان اوست و اين تبرى از آثار برجسته گريه بر امام حسين (ع) است زيرا مردم به ويژه افرادى كه داراى شخصيت هستند از گريه كردن در برابر حوادث تا سر حد امكان امتناع مى‏ورزند ، و تا شعله درونى آنان به مرتبه انفجار نرسد حاضر به گريه كردن مخصوصاً در برابر چشم ديگران نيستند، اين گريه و عزادارى ابراز كمال تنفر در برابر تعدى و تجاوز و ستمگرى و پايمال نمودن حقوق جامعه و به ناحق تكيه زدن بر مسند حكومت آنان مى‏باشد.

 

3- آشنايى با حقيقت دين و نشر آن

يكى ديگر از آثار و بركات مجالس عزادارى سيدالشهدا (ع) اين است كه مردم در سايه مراسم عزادارى به حقيقت اسلام آشنا شده و بر اثر تبليغات وسيع و گسترده‏اى كه همراه با اين مراسم انجام مى‏گيرد، آگاهى توده مردم بيشتر شده و ارتباطشان با دين حنيف محكمتر و قويتر مى‏گردد . چه اينكه قرآن و عترت دو وزنه نفيسى هستند كه هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند و اين آگاهى در اقامه ماتم و مراسم سوگوارى عترت رسول اكرم (ص) به خصوص امام حسين (ع) به آحاد مردم داده خواهد شد.

 

4- آمرزش گناهان

ريان بن شبيب از امام رضا (ع) روايت كرده كه فرمود: «اى پسر شبيب ، اگر بر حسين (ع) گريه كنى تا آنكه اشك چشمت بر صورتت جارى شود، خداوند گناهان كوچك و بزرگ، و كم يا زياد تو را مى آمرزد» 87

و نيز فرمود: «گريه كنندگان بايد بر كسى همچون حسين (ع) گريه كنند ، زيرا گريستن براى او گناهان بزرگ را فرو مى‏ريزد» 89.

 

5- سكونت در بهشت

امام باقر (ع) فرمود: «هر مؤمنى كه در سوگ حسين (ع) اشك ديده ريزد، به حدى كه بر گونه‏اش جارى گردد، خداوند او را ساليان سال در غرفه‏هاى بهشت مسكن مى‏دهد» . 90

و نيز امام صادق (ع) فرمود: «هر كس درباره حسين (ع) شعرى بخواند و گريه نمايد و يك نفر را بگرياند، بهشت براى هر دوى آنها نوشته مى‏شود . كسى كه حسين (ع) نزد او ذكر شود و از چشمش به مقدار بال مگسى اشك آيد، اجر او نزد خداست و براى او جز به بهشت راضى نخواهد شد» .91

و نيز فرمود: «هر كس كه در عزاى حسين (ع) بگريد يا ديگرى را بگرياند و يا آنكه خود را به حالت گريه و عزا درآورد ، بهشت بر او واجب مى‏شود» 92. 6- شفا يافتن

يكى ديگر از آثار و بركات مجالس عزادارى حضرت سيد الشهدا (ع) شفا گرفتن است . به طورى كه بارها ديده‏ايم و شنيده‏ايم كه بعضى از عزاداران و گريه كنندگان بر حسين (ع) شفا گرفته‏اند.

 

نقل است كه مرجع بزرگ شيعه مرحوم آية الله العظمى بروجردى در سن نود سالگى داراى چشمانى سالم بودند كه بدون عينك خطوط ريز را هم مى‏خواندند و مى‏فرمودند: اين نعمت را مرهون وجود مبارك حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) هستم : و قضيه را چنين نقل مى‏فرمودند:

در يكى از سالها در بروجرد بودم، به چشم درد عجيبى مبتلا شدم كه بسيار مرا نگران ساخته بود . معالجه پزشكان فايده‏اى نكرد و درد چشم هر روز بيشتر و ناراحتى من افزونتر مى‏گرديد، تااينكه ايام محرم شد. در ايام محرم آية الله فقيد ، دهه اول را روضه داشتند و دسته‏هاى مختلف هم در اين عزادارى شركت مى‏كردند . يكى از دسته‏هايى كه روز عاشورا به خانه آقا وارد شده بود، «هيئت گِلگيرها» است كه نوعاً سادات و اهل علم و محترمين هستند، در حالى كه هر يك حوله سفيدى به كمر بسته‏اند، سر و سينه خود را گل آلود كرده و بطور بسيار رقت بار و مهيج و در عين حال با سوز و گداز فراوان و ذكرى جانسوز آن روز را تا ظهر عزادارى مى كنند . آقا فرمودند:

 

«هنگامى كه اين دسته به خانه من آمدند و وضع مجلس با ورود اين هيئت هيجان عجيبى به خود گرفته بود من هم در گوشه‏اى نشسته و آهسته آهسته اشك مى‏ريختم و در اين بين هم مقدارى گل از روى پاى يكى از همين افراد گلگير برداشته و بر روى چشمهاى ملتهب و ناراحتم كشيدم، و به بركت همين توسل، چشمانم خوب شد و امروز علاوه بر اينكه متبلا به درد چشم نشدم، از نعمت بينايى كامل برخوردارم، و به بركت حضرت امام حسين (ع) احتياج به عينك هم ندارم». با اينكه همه قواى جسمانى ايشان تحليل رفته بود با اين وجود تا آخرين ساعات زندگانى از بينايى كامل برخوردار بودند.

 

6- گريه كننده بر حسين، در قيامت گريان نيست

رسول اكرم (ص) به فاطمه زهرا (س) فرمود: «هر چشمى در روز قيامت گريان است مگر چشمى كه براى مصائب حسين (ع) گريه كرده باشد، چنين كسى در قيامت خندان و شادان به نعمت‏هاى بهشتى است». 93

آن روز ديده‏ها همه گريان شود ز هول‏
جز چشم گريه كرده بسوگ و عزاى او

 

7- امان از سكرات موت و آتش دوزخ

مسمع گويد: حضرت امام صادق (ع) فرمود: آيا متذكر مى شوى با حسين چه كردند؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: آيا جزع و گريه مى‏كنى؟ گفتم : آرى ، به خدا سوگند گريه مى‏كنم و آثار غم و اندوه در صورتم ظاهر مى‏شود حضرت فرمود: «خدا اشك چشمت را رحمت كند . آگاه باش كه تو از آن اشخاصى هستى كه از اهل جزع براى ما شمرده مى‏شوند، به شادى ما شاد و به حزن ما محزون و اندوهناك مى‏گردند. آگاه باش كه بزودى هنگام مرگ، پدرانم را بر بالين خود حاضر مى‏بينى ، در حالى كه به تو توجه كرده و ملك الموت را درباره تو بشارت مى دهند، و خواهى ديد كه ملك الموت در آن هنگام از هر مادر مهربان به فرزندش ، مهربانتر است» سپس فرمود: «كسى كه بر ما اهل بيت به خاطر رحمت و مصائب وارده بر ما گريه كند، رحمت خدا شامل او مى‏شود قبل از اينكه اشكى از چشمش خارج گردد؛ پس زمانى كه اشك چشمش بر صورت جارى شود اگر قطره‏اى از آن در جهنم بريزد، حرارت آن را خاموش كند، و هيچ چشمى نيست كه گريه كند بر ما مگر آنكه با نظر كردن به كوثر و سيراب شدن با دوستان، خوشوقت مى‏گردد» . 94

 

با توجه به اين روايت شريف بايد گفت:جايى كه آتش جهنم كه قابل مقايسه با آتش دنيا نيست و به وسيله گريه بر حسين (ع) خاموش و برد و سلام گردد ، پس اگر در موردى، آتش ضعيف دنيا عزادار حسينى را نسوزاند جاى تعجب نيست .

سيد جليل مرحوم دكتر اسماعيل مجاب (داندانساز) عجايبى از ايام مجاورت در هندوستان كه مشاهده كرده بود نقل مى‏كرد، از آن جمله مى‏گفت : عده‏اى از بازرگانان هندو (بت پرست) به حضرت سيدالشهدا (ع) معتقد و علاقه مندند و براى بركت مالشان با آن حضرت شركت مى‏كنند، يعنى در سال مقدارى از سود خود را در راه آن حضرت صرف مى‏كنند. بعضى از آنها روز عاشورا به وسيله شيعيان ، شربت و پالوده و بستنى درست كرده و خود به حال عزا ايستاده و به عزاداران مى‏دهند، و بعضى آن مبلغى كه راجع به آن حضرت است را به شيعيان مى‏دهند تا در مراكز عزادارى صرف نمايند.

 

يكى از آنان را عادت چنين بود كه همراه سينه زنها حركت مى‏كرد و با آنها به سينه زدن مشغول مى شد. وقتى از دنيا رفت، بنا به مرسوم مذهبى خودشان، بدنش را با آتش سوزانيدند تا تمام بدنش خاكستر شد جز دست راست و قطعه‏اى از سينه‏اش كه آتش، آن دو عضو را نسوزانيده بود.

بستگان آن دو عضو را آوردند نزد قبرستان شيعيان و گفتند: «اين دو عضو راجع به حسين شماست» 95.

 

8- تأثير شعر سرودن در عزاى حسينى

امام صادق (ع) فرمود: «كسى نيست كه براى حسين (ع) شعرى بسرايد و گريه كند يا بگرياند مگر اينكه خداوند بهشت را بر او واجب كرده و گناهانش را مى‏آمرزد» .96

 

سخنى با حسين (ع)

«حسين ! اى پرچم خونين حق بر دوش،
حسين ! اى انقلابى مرد
حسين ! اى رايت آزادگى در دست،
در آن صحراى سرخ و روز آتشگون‏
قيام قامتت در خون نشست، اما
پيام نهضتت برخاست‏
از آن طوفان «طف» در روز عاشورا،
به دشت «نينوا» ناى حقيقت از «نوا» افتاد
ولى ...
 

مرغ شباهنگ حقيقت ، از نواى ناله «حق ، حق » نمى‏افتد».

 

سلام بر تو ، اى حسين !

سلام بر خط شفقگون كربلا، كه خون تو را، اى خون خدا - همواره بر چهره افق مى‏پاشد و غروب هنگام، سرخى آسمان مغرب را به شهادت مى‏گيرد ، تا آن جنايت هولناك را هر چه آشكارتر بنماياند و چشم تاريخ را بر اين صحنه هميشه خونين بدو زد و گوش زمان را از آن فريادها تندر گونه آن عاشوراى دوران ساز، پر كند.

اى حسين ... اى عارف مسلّح !

كربلاى تو، عشق را معنى كر دو انقلاب تو اسلام را زنده ساخت و شهادت تو، حضور هميشگى در همه زمان‏ها و زمين‏ها بود.

اى حسين ... اى شراره ايمان !

اى حسين ... اى در سكوت سرخ ستم، شهر آشوب!

در بهت خاموشى و ترس، تلخابه فرياد را در حلقوم شب ريختى و با نامردان تبهكار ، مردانه در آويختى.

عاشوراى تو، انفجارى از نور و تابشى از حق بود كه بر «طور» انديشه‏ها تجلى كرد و «موسى خواهان» گرفتار در «تپه» ظلمت ظلم را از سرگردانى نجات بخشيد.

چه مى‏گويم؟ ... تو تاريخ را به حركت آوردى و زبان زمان را به سرودن حماسه‏هاى زيباى ايثار و جهاد و شهادت گشودى . لحظه لحظه تاريخ را عاشورا ساختى و جاى جاى سرزمين‏ها را كربلا...

خفته بوديم و بى خبر ... اما تو، اين «مصباح هدايت» و اى «كشتى نجات» گام خسته ما را به تلاش كشاندى و افسردگى يأسمان را به شور اميد مبدل ساختى و از سكوت و درنگ و وحشت ، به فرياد و هجوم و شجاعتمان رساندى و پاى كوفته و پر آبله ما را، تابام آگاهى و تا برج بيدارى فرا بردى. 97

«اى حسين » ...

تو كلاس فشرده تاريخى .

كربلاى تو، مصاف نيست‏

منظومه بزرگ هستى است ،

طواف است.

پايان سخن

پايان من است

تو انتهاى ندارى ...98

 

پى نوشتها:

85 وسائل الشيعه , شيخ حر عاملى , ج 10 ص 393
86 بحارالانوار , علامه مجلسى , ج 44 ص 284
87 منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 165
88 منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 168
89 جلاء العيون , علامهء مجلسى , ص 462
90 بحارالانوار , علامه مجلسى , ج 44 ص 293
91 وسائل الشيعه , شيخ حر عاملى , ج 10 ص 397
92 داستانهاى شگفت , آيت الله شهيد دستغيب , ص 9
93 اختيار معرفة الرجال , شيخ طوسى , 89
94 خلاصه اى از مقالهء عاشورا نوشتهء جواد محدثى .
95 خط خون موسوى گرمارودى .

یازدهم محّرم آغاز اسارت خاندان پیامبر(ص)

عصر روز عاشورا با شهادت امام حسین(ع) خیمه‌های خاندان عترت به غارت رفت و زنان و کودکان مورد هتک حرمت گرفتند و روز یازدهم محّرم این کاروانیان دلسوخته کربلا به دستور عمر سعد به عنوان اسیر راهی کوفه شدند.

کربلا تا بعد از ظهر عاشورا كه هنگامه شهادت امام حسین(ع) بود جنایات بسیاری را به خود دید و از شهادت سومین پیشوای شیعه به بعد این سرزمین شاهد فجایع و جنایاتی خاص در مورد اهل بیت پیامبر(ص) بود.
 

سال 61 ه.ق عصر روز دهم محّرم لشكر یزید بعد از این كه امام حسین(ع) را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خیمه‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند.

آن نامردان به سوی خیمه‌های حرم امام حسین(ع) روی آوردند و لباس‌ها و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهل‌بیت پاك با آن بی‌شرمان بر سر جامه‌ای در كشمكش بود و عاقبت آن لعنت شدگان الهی جامه را از او می‌ربودند.

دختران رسول خدا (ص) و حریم او از خیمه‌ها بیرون آمده و می‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری می‌نمودند.

بعد از به اسارت گرفتن اهل بیت، عمر سعد ملعون در میان یارانش فریاد كشید: چه كسی حاضر است كه اسب بر پشت و سینه حسین (ع) بتازد! ده نفر داوطلب شدند و پیكر مطهر امام حسین(ع) را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.

در عصر عاشورا عمر سعد سر مبارك امام حسین(ع) را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به كوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع كرده (كه هفتاد دو سر بود) و به همراهی شمر بن ذی‌الجوشن و قیس بن اشعث به كوفه فرستاد سپس كشته‌های خودشان را جمع كرده و دفن نمودند ولی جنازه بی سر و زیر پای اسبان لگدكوب شده امام حسین (ع) و یارانش تا روز دوازدهم محرم عریان در بیابان كربلا بود تا این كه توسط قبیله بنی‌اسد و به راهنمایی امام سجاد (ع) دفن شدند.

شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهل‌بیت در یك خیمه نیم‌سوخته سپری نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت (ع) نقل نشده ولی می‌توان تصور كرد كه چه شب سختی را بعد از یك روز پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خیمه‌ها و اهانت‌ها و ... داشته‌اند.

عمر سعد ملعون در روز 11 محرم دستور حركت از كربلا به سوی كوفه را می‌دهد و زنان و حرم امام حسین (ع) را بر شتران بی‌جهاز سوار كرده و این امانت‌های نبوت را چون اسیران كفّار در سخت‌ترین مصائب و غم و غصه كوچ می‌دهند.

در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند، قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌كنم لحظه‌ای را كه زینب دختر فاطمه(س) را از كنار كشته بر خاك افتاده برادرش حسین عبور دادند كه از سوز دل می‌نالید ... و امام سجاد (ع) می‌فرماید:" ... من به شهدا نگریستم كه روی خاك افتاده و كسی آنها را دفن نكرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت كه نزدیك بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد كه بی‌تابی نكنم."

شاعر عرب این مصیبت عظما را به رشته نظم در آورده: "یصلى على المبعوث من ..."؛ این قضیه بسیار شگفت‌آور است كه مردم بر پیغمبر مبعوث كه از آل هشام است، تحیت و درود بر روح پاكش می‌فرستند و از طرف دیگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى‌رسانند!!

گویا اسرای كربلا را دوبار به قتلگاه می‌آورند، یك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خیمه‌ها و به درخواست خود اسرا و یك بار هم در روز یازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و این كار عمر سعد شاید به خاطر این بود كه می‌خواست اهل‌بیت (ع) با دیدن جنازه‌های عریان و زیر آفتاب مانده شكنجه روحی شوند.

بعد از این كه روز یازدهم محرم اسرا را از كربلا به سوی كوفه حركت دادند به خاطر نزدیكی این دو به هم روز 12 محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گویا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌های كوفه و بیرون شهر سپری كرده باشند.

در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد علیه امام حسین(ع) و خارجی معرفی كردن آن حضرت، مردم كوفه از این پیروزی خوشحال می‌شوند و جهت دیدن اسرا به كوچه‌ها و محله‌ها روانه می‌شوند و با دیدن اسرا شادی می‌كنند.

ولی با خطابه‌هایی كه امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) و سایر اسرا ایراد می‌كنند و خودشان را به كوفیان و مردم می‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین (ع) اذعان می‌كنند، شادی كوفیان را به عزا تبدیل می‌كنند.

در طول مدتی كه در كوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حركت می‌كردند سرها بالای نیزه بود و اسرا در كجاوه‌ها جا داده شده بودند و آنان كه خیال می‌كردند اسرا از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید عاصی شده‌اند، جسارت و اهانت می‌كردند، عده‌ای هم از نسب اسرا سؤال می‌كردند با این وضع وارد دارالاماره می‌شوند و در مجلس عبیدالله بن زیاد كه حاكم كوفه و باعث اصلی شهادت امام حسین(ع)، این ملعون جلوی چشم اسرا و مردم با چوب‌دستی به سر مبارك می‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می‌كرد و كشته شدن امام حسین(ع) را خواست خدا قلمداد می‌‌نمود، ولی با جواب‌هایی كه از جانب حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) می‌شنید بیشتر رسوا می‌شد.

« تاراج عشق روز یازدهم محرم »



حرکت کاروان اسيران کربلا به سمت کوفه در روز يازدهم محرم سال 61 هجري و ورود آن بزرگواران به کوفه در تاريخ 12 محرم سال 61 قمري

حادثه خونين کربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين(ع) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسيني به رهبري امام علي ‏بن ‏الحسين(ع) و عمه بزرگوارشان، حضرت زينب کبري (س) آغاز شد.

مورخان اسلامي نوشته‏ اند که اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد کوفه کردند. کوفه براي خاندان وحي شهري آشنا بود، برخي از بانوان کاروان اسيران همچون زينب(س) روزگاري نه چندان دور، خود بانوي گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتي مرکز حکومت امام علي(ع) بود و مردم اين شهر خاندان علي(ع) را از ياد نبرده بودند. علي ‏بن ‏الحسين، زينب (س) دخت گرامي علي (ع) و ديگر اهل بيت پيامبر اکرم (ص) را.

اهـل بـيـت رسـول خـدا(ص ) را هـمـانـنـد اسـيـران وارد کوفه کردند امام سجاد(ص ) از شدت بيماري رنجور شده بود، ولي با اين حال او را در غل و زنجير کرده بودند.
مـردم کـوفـه با ديدن کاروان اسيران شيون و زاري سر دادند. زينب کبري (س) دختر اميرالمؤمنين به مـردم اشـاره کـرد کـه خاموش باشيد! يکباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زينب (س) زبان به سخن گشود:
سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاکش باد. اي اهـل کـوفـه! اي مـردم مکار حيله باز! آيا گريه مي کنيد؟
اشکتان خشک مباد، ناله هايتان آرام نـگـيرد. شما در مثل مانند زني هستيد که رشته خود را محکم تافته، سپس تارتار از هم مي گسلد. سـوگـندهايتان رادست آويز فساد کرده ايد، آيا جز لاف و تکبر و فساد و چاپلوسي کنيزان و سخن چيني دشمنانه چيزي ديگري در شما هست؟
شما به سبزه خاکروبه و نقره بر قبر اندوده مي مانيد، براي خود توشه اي پيش فرستاديد که خشم خدا را برانگيخت و در عذاب، جاودانه شديد. آيا گريه و زاري مي کنيد؟
آري! بـه خدا شايسته گريه ايد، بسيار بگرييد و کم بخنديد که نصيبتان ننگ و عار شد، ننگي که تا ابـد پـاک نشود چگونه مي توانيد اين ننگ را از دامن خود بشوييد که فرزند خاتم انبيا، سيد جوانان بـهـشتي را کشته ايد، آنکه در سرگرداني ها مرجع و در سختي ها پناه شما بود، آنکه دليل روشن و زبـان گـويـاي شـمـا بـود چه بار گناهي را بر دوش گرفتيد، دور باشيد از رحمت خدا و نابودي نـصـيـبـتـان بـاد، سـعـيتان به نوميدي انجاميد، دست ها بريده شد، سوداي پر زياني کرديد، خشم پروردگار را براي خود خريديد و خواري ذلت بر شما حتمي شد.
واي بـر شـمـا! مـي دانـيـد چـه جگري از رسول خدا شکافتيد و چه پرده نشيني را از پرده بيرون کشيديد و چه خوني ريختيد و چه حرمتي را شکستيد، کار بسيار زشتي مرتکب شديد، چيزي نمانده کـه آسـمـان و زمين شکاف بردارد و کوهها ويران شوند. آنچه کرديد بزرگ، دشوار، بد، کژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ که زمين و آسمانها را پر کرده، آيا شگفت داريد اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خوارکننده تر است و شما را در آن روز ياوري نيست.
مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد که خداي تعالي از شتابکاري به دور است و هميشه براي انتقام فرصت دارد و در کمين گاه است.

حال وظيفه امام سجاد(ع) بود که آرمان کربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پروري امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و علي(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام ‏رساني عاشورائيان بر شانه ‏هاي امام ساجدان و عارفان سنگيني مي ‏کرد. او مي ‏بايست در عصر نوميدي از پيروزي حرکت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبري و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ هاي امام عدل و نشانه‏ هاي رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براي اصلاح جامعه بيدار سازد. تفکر اصيل اسلامي را براي جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حکومت اسلامي توسط خاندان وحي را در دل همگان احيا سازد. از سوي ديگر او خود شاهد واقعه کربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامي بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامي عصرها اين نکته را دريافته بود که مرکز اصلي انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه ‏بن ‏زياد که نوشته بود: «مردي از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتي نوشته ‏اند عبيدالله براي دستگيري و تحويل امام زين‏ العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.

علي‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر کوفه چنين فرمود:

مردم، آنکه مرا مي‏ شناسد، مي ‏شناسد. آنکه مرا نمي ‏شناسد خود را به او مي ‏شناسانم. من علي، فرزند حسين، فرزند علي‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم که حرمتش را در هم شکستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وي را اسير کردند. من پسر آنم که در کنار نهر فرات سر بريدند، در حالي که نه به کسي ستم کرده و نه با کسي مکري به کاربرده بود. من پسر آنم که او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخري بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نکرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيکار او برنخاستيد؟ چه زشت‏کارانيد و چه بدانديشه و کرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را کشتيد! و حرمت مرا در هم شکستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويي به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولي شگفت در کوفيان ايجاد کرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يکديگر را سرزنش کردند. سپس علي ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نکته تأکيد کرد که سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد که نيکوترين سيرت است. مردم کوفه که مجذوب سخنان حماسي و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند که ما فرمانبردار توايم و از تو نمي ‏بريم و با هر کس که گويي پيکار مي ‏کنيم و با آنکه خواهي در آشتي به سر مي ‏بريم! يزيد را مي ‏گيريم و از ستمکاران بر تو بيزاريم.

امام علي ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست کوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اي فريبکاران دغل باز، اي اسيران شهوت و آز. مي ‏خواهيد با من هم کاري کنيد که با پدرانم کرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمي که زده‏ ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخي اين غمها گلوگير و اندوه من تسکين‏ ناپذير است. از شما مي‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

اولين رويارويي و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاکمان اموي پس از واقعه کربلا، برخورد و گفتگوي امام با پسر زياد حاکم خيره سر کوفه بود. وقتي اسيران آل محمد(ص) را وارد کاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من علي فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند علي ‏بن‏ الحسين را نکشت؟ امام علي(ع) فرمود: برادري داشتم که مردم او را کشتند. پس زياد گفت: خداوند او کشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفي الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده که آنها برادرش را کشتند و خداوند او را قبض روح کرد.

ابن ‏زياد که مست غرور و کينه بود از اين حرکت استدلالي سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بکشند. اين منطق آنان بود که هر کس در مقابل آنان با شجاعت به افکار و پندارهاي نارواي آنان پاسخ گويد و نقد کند، تهديد به مرگ شود. ولي پسر مرجانه مي ‏بايست دريابد که علي ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان کوفي نبود که با يک خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أبالقتل تُهِدّدني؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و کرامتنا الشَّهادة»؛ آيا من را از مرگ مي ‏ترساني؟ مگر نمي ‏داني شهادت ميراث کرامت و افتخار ماست.

آنگاه ابن زياد رو به حضرت زينب (س) کرده و گفت: سپاس خدا را که رسوايتان کرد، شما را کشت و ادعايتان را تکذيب کرد.
زيـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را که ما را به وسيله پيامبرش محمد(ص) گرامي داشت و از پليدي پاک کرد، تنها فاسق است که رسوا مي شود و فاجر است که تکذيب مي شود.
گفت: چگونه ديدي کاري را که خدا با برادر و خاندانت کرد؟
حضرت فـرمـود: من جز زيبايي نديدم، آنها کساني بودند که خدا شهادت را برايشان مقدر کرده بود و آنها هم به قتلگاه خويش آمدند، به زودي خدا ترا با آنها در يک جا جمع خواهد کرد و به محاکمه خواهد کشيد، ببين آنگاه پيروزي از آن کيست، مادرت به عزايت بنشيند پسر مرجانه!
ابن زياد از خشم شعله ور شد، چنانکه گويي قصد جانش را دارد. عمرو بن حريث گفت: اي امير! اين زن است به خاطر گفته هايش نبايد مؤاخذه شود.
ابن زياد گفت: با کشتن حسين و عاصيان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.
زيـنـب دلـش شـکـسـت و گـريـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را کشتي، خاندانم را اسير کردي، شاخه هايم را شکستي و ريشه ام را بريدي، آري اگر شفاي تو در اين است شفا گرفته اي.

نکته مهمي که در اين گفتگوها به چشم مي ‏خورد، اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبي اين دو بزرگوار است و ديگر آگاهي کامل امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) به نوع پشتوانه فکري حکومت امويان در جوامع بشري. حکومت‏ها هر اندازه که توانمند و مقتدر باشند، بي‏ شک نيازمند پشتوانه فلسفي و عقيدتي ‏اند تا تکيه گاه نظام سياسي و اقتصادي آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فکري بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بني ‏اميه نيز براي تخدير افکار مردم و رام ساختن آنان شگردهاي زيادي داشتند که يکي از راهکارهاي اساسي آنان جبرگرايي بود. در برابر هر کاري تلقين مي‏ نمودند که اين کار خدا بود که اينگونه شد و اگر مصلحت خدايي ايجاب نمي ‏کرد اين گونه نمي ‏شد. و اين خود يکي از حربه‏ هاي سياسي آنان براي ظلم و جنايت بود.

امام علي ‏بن ‏الحسين(ع) بهمراه عمه بزرگوار خود به عنوان پيام رسانان کربلاي حسيني و با وقوف و آگاهي کامل به اين نيرنگ سياسي امويان، هم در کاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فکري امويان پرداختند و آن را نشانه رفتند و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند.

اسـيـران را بـراي مـدتي که در تاريخ ضبط نشده در کوفه نگه داشتند در اين مدت به دستور ابن زياد سرهاي شريف شهدا را گاهي بر درگاه کاخ نصب مي کردند و بر روي ني در کوچه هاي کوفه و قبايل اطراف مي چرخاندند.
سپس ابن زياد ملعون درباره اسيران و سرهاي شهدا از يزيد کسب تکليف کرده بود و يزيد به او دستور داده بود اهل بيت رسول خدا (ص) را به شام بفرستد.

حوادث پس از عاشورا


وقتی نام عاشورا به گوش می‌رسد، آتش سوزناكی از غم، دل را در بر می‌گیرد و اشك، امان را می‌برد. وقایع دردناك عاشورا تا بعد از ظهر كه هنگامه شهادت امام حسین علیه السلام بود یكسری جنایات را به خود دید و از شهادت امام حسین (علیه السلام) به بعد سرزمین كربلا شاهد فجایع و جنایاتی خاص در مورد اهل بیت پیامبر بود.
سال 61 ه.ق عصر روز دهم محرم لشكر یزید بعد از این كه امام حسین (علیه‌السلام) را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خیمه‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند.
آن نامردان به سوی خیمه‌های حرم امام حسین (علیه‌السلام) روی آوردند و اثاث و لباسها و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهل‌بیت پاك با آن بی‌شرمان بر سر جامه‌ای در كشمكش بود و عاقبت آن لعنت شدگان الهی جامه را از او می‌ربودند.(1)
دختران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حریم او از خیمه‌ها بیرون آمده و می‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری می‌نمودند.
بعد از این اموال اهل‌بیت را با سر و پای برهنه و لباس به یغما رفته به اسیری گرفتند. و آن بزرگواران را از كنار پیكر امام حسین (علیه‌السلام) گذراندند. وقتی نگاه اهل‌بیت به كشته‌ها افتاد فریاد كشیدند و بر صورت خود زدند.(2)
بعد از به اسارت گرفتن اهل بیت، عمر سعد ملعون در میان یارانش فریاد كشید: چه كسی حاضر است كه اسب بر پشت و سینه حسین (علیه‌السلام) بتازد! ده نفر داوطلب شدند و پیكر مطهر امام حسین(علیه‌السلام) را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.(3)
در عصر عاشورا عمر سعد سر مبارك امام حسین(علیه السلام) را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به كوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع كرده (كه هفتاد دو سر بود) و به همراهی شمر بن ذی‌الجوشن و قیس بن اشعث به كوفه فرستاد.(4)
سپس كشته‌های خودشان را جمع كرده و دفن نمودند ولی جنازه بی سر و زیر پای اسبان لگدكوب شده امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش تا روز دوازدهم محرم عریان در بیابان كربلا بود تا این كه توسط قبیله بنی‌اسد و به راهنمایی امام سجاد (علیه‌السلام) دفن شدند.(5)
شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهل‌بیت در یك خیمه نیم‌سوخته سپری نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نقل نشده ولی می‌توان تصور كرد كه چه شب سختی را بعد از یك روز پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خیمه‌ها و اهانت‌ها و ... داشته‌اند.
عمر سعد ملعون در روز 11 محرم دستور حركت از كربلا به سوی كوفه را می‌دهد و زنان و حرم امام حسین (علیه‌السلام) را بر شتران بی‌جهاز سوار كرده و این امانت‌های نبوت را چون اسیران كفّار در سخت‌ترین مصائب و غم و غصه كوچ می‌دهند.(6)
شاعر عرب این مصیبت عظما را به رشته نظم در آورده:
"یصلى على المبعوث من ..."؛ این قضیه بسیار شگفت‌آور است كه مردم بر پیغمبر مبعوث كه از آل هشام است، تحیت و درود بر روح پاكش می‌فرستند و از طرف دیگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى‌رسانند!!(7)
در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌كنم لحظه‌ای را كه زینب دختر فاطمه (سلام‌الله علیها) را از كنار كشته بر خاك افتاده برادرش حسین عبور دادند كه از سوز دل می‌نالید ... و امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: ... من به شهدا نگریستم كه روی خاك افتاده و كسی آنها را دفن نكرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت كه نزدیك بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد كه بی‌تابی نكنم.(8)
(گویا اسرای كربلا را دوبار به قتلگاه می‌آورند، یك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خیمه‌ها و به درخواست خود اسرا و یك بار هم در روز یازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و این كار عمر سعد شاید به خاطر این بود كه می‌خواست اهل‌بیت (علیهم‌السلام) با دیدن جنازه‌های عریان و زیر آفتاب مانده شكنجه روحی به اسرا داده باشد.)
بعد از این كه روز یازدهم محرم اسرا را از كربلا به سوی كوفه حركت دادند به خاطر نزدیكی این دو به هم روز 12 محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گویا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌های كوفه و بیرون شهر سپری كرده باشند.
در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد علیه امام حسین(علیه‌السلام) و خارجی معرفی كردن آن حضرت، مردم كوفه از این پیروزی خوشحال می‌شوند و جهت دیدن اسرا به كوچه‌ها و محله‌ها روانه می‌شوند و با دیدن اسرا شادی می‌كنند. ولی با خطابه‌هایی كه امام سجاد (علیه‌السلام) و حضرت زینب(سلام‌الله علیها) و سایرین از اسرا ایراد می‌كنند و خودشان را به كوفیان و مردم می‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین (علیه‌السلام) اذعان می‌كنند شادی كوفیان را به عزا تبدیل می‌كنند.
در طول مدتی كه در كوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حركت می‌كردند سرها بالای نیزه بود و اسرا در كجاوه‌ها جا داده شده بودند و آنان كه خیال می‌كردند اسرا از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید عاصی شده‌اند، جسارت و اهانت می‌كردند، عده‌ای هم از نسب اسرا سؤال می‌كردند با این وضع وارد دارالاماره می‌شوند و در مجلس عبیدالله بن زیاد كه حاكم كوفه و باعث اصلی شهادت امام حسین، این ملعون جلوی چشم اسرا و مردم با چوب‌دستی به سر مبارك می‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می‌كرد و كشته شدن امام حسین (علیه‌السلام) را خواست خدا قلمداد می‌‌نمود.(9) ولی با جواب‌هایی كه از جانب حضرت زینب و امام سجاد (علیهما‌السلام) می‌شنید بیشتر رسوا می‌شد.


به خاكسپاری شهدای كربلا
پیكرهای مطهر شهدای كربلا سه روز بر روی زمین ماند تا این كه روز دوازدهم محرم قبیله بنی اسد برای به خاكسپاری شهدا وارد زمین پر بلای كربلا می‌شوند.
امام سجاد(علیه السلام) جهت تدفین و تشخیص شهدای كربلا مخصوصاً دفن پدر معصومش، حضرت امام حسین(علیه السلام) به حكم این ‌كه «امام را جز امام كسی تغسیل و تكفین و تدفین نمی‌كند» از راه اعجاز از كوفه و زندان ابن زیاد به كربلا آمد و پیكرهای مطهر شهدا را دفن نمود.
امام‌‌رضا(علیه‌السلام) در مناظره خود با پسر ابوحمزه فرمود: به من بگو آیا حسین بن علی (علیهماالسلام) امام بود؟ گفت آری.
فرمود: پس چه كسی امر دفن او را به عهده گرفت؟ گفت: علی بن الحسین(علیه السلام).
امام فرمود: علی بن الحسین كجا بود؟ گفت در كوفه نزد پسر زیاد زندانی بود اما بدون این كه آنها با خبر شوند به كربلا آمد و امر دفن پدر را سپری كرد و سپس به زندان برگشت.
امام رضا (علیه السلام) فرمود: كسی كه علی بن الحسین را قدرت داد كه به كربلا بیاید، پدرش را دفن كند و برگردد، مرا نیز می‌تواند به بغداد ببرد تا پدرم را كفن و دفن كنم در حالی كه نه در زندان هستم و نه در اسارت.(10)
حضور امام سجاد(علیه السلام) در كربلا و قتلگاه، یك امر غیر عادی و سؤال برانگیز است ولی قدرت خاصه و اعجازی كه خدا برای امامان معصوم، از جمله امام سجاد(علیه السلام) قرار داد، در چنین موردی لازم است. چرا ‌كه اولا طایفه بنی اسد برای شناسایی پیكرهای بی سر شهیدان كربلا و بدن‌هایی كه بر اثر تاخت و تاز سمّ اسبان دشمن و نیز شمشیر و نیزه‌ها، متلاشی گردیده، سخت حیران و سرگردان بودند و به خاطر ترس از بقایای احتمالی سپاه دشمن، شتاب در امر دفن داشتند و با گریه و زاری از همدیگر می‌پرسیدند و هیچ كدام هم واقعاً نمی‌شناختند.
در ثانی، امام معصوم را جز امام نباید كفن و دفن كند. ابوبصیر از امام صادق(علیه‌السلام) در وصایایی كه ابوجعفر باقر(علیه السلام) به آن بزرگوار كرده چنین روایت می‌كند: «وقتی كه من از دنیا رفتم، كسی غیر از خودت مرا غسل ندهد چرا كه امام را جز امام كسی غسل نمی‌دهد.»(11)
بنی‌اسد در آغاز مراسم تدفین، سواركاری را دیدند، پس، از ترس خود را پنهان كردند. پس از شناختن سوار، همه دور امام جمع شدند، تسلیت و تعزیت گفتند. امام به حكم «لانّ الامام لایلی امره الا الامام مثله»، شهدای بنی‌‌هاشم و انصار و اصحاب را معرفی كرد و خود به گودال قتلگاه رفت و صورت به رگ‌های بریده پدر نهاد و گریه‌های زیادی كرد. آنگاه چند قدم عقب‌تر، خاك را با دست خود كنار زد، قبری ساخته و لحدی آماده نمایان شد كه پیكر پدر شهید را در آن دفن و به خاك سپرد. (12)

حوادث یازدهم محرم سال61هجری



 قایع مهم روز یازدهم محرم سال ۶۱ هجری قمری به قرار زیر است
  حرکت کاروان اسراء از کربلا
عمر سعد ملعون روز یازدهم تا وقت ظهر در کربلا ماند و بر کشته های لشکریان خود نماز خواند و آنها را دفن کردند، ولی بدنهای بی سر شهیدان را در آن بیابان رها کرد. سپس دستور داد زنان، کودکان و بازماندگان واقعه عاشورا را بعنوان اسیر به همراه خود به کوفه ببرند. هنگام خروج آنان از سرزمین کربلا، به خواسته اسیران و یا به دستور عمر بن سعد جهت تازه کردن داغ اسیران و عزیز از دست دادگان، آنان را از کنار پیکرهای شهیدان عبور دادند. لحظه وداع بازماندگان با بدنهای بی سر شهدا، محشری بود .

 تشکیل مجلس ابن زیاد
روز یازدهم عمر سعد به کوفه آمد. ابن زیاد اذن عمومی داد تا مردم در مجلس حاضر شوند. سپس سرِمطهر امام حسین علیه السلام را نزد او گذاشتند و او نگاه می‌کرد و تبسم می‌نمود و با چوبی که در دست داشت جسارت می‌نمود. ۲

 حرکت اهل بیت امام حسین علیه السلام به سوی کوفه
عصر روز یازدهم اهل بیت علیهم السلام را با حالت اسارت به طرف کوفه بردند. نزدیک غروب حرکت کردند و شبانه به کوفه رسیدند. لذا آن بزرگواران داغدیده را تا صبح پشت دروازه‌های کوفه نگه داشتند. هنگام صبح عمر سعد ملعون از کوفه خارج شد، و بسان فرمانده‌ای که از فتوحات خویش خوشحال است همراه اسراء وارد کوفه شد. جمعیت فراوانی به دیدن اسیران آمدند، که برخی اظهار خوشحالی و شادمانی کرده و برخی دیگر در مظلومیت اهل بیت(ع) و در عزای سید شهیدان، می گریستند و ضجه می زدند .

در زیر با مشهورترین افراد از اسیران کاروان کربلا آشنا می شویم. 

1- ام کلثوم کبرى زینب کبرى

2- آمنه سکینه
3 ـ ام اسحاق بنت طلحة
ام اسـحـاق یـا ام الحـق ،(321) فـرزند طلحة بن عبیداللّه است .(322) نام او را، عاتکه (323) و مادرش را جرباء بنت قسامه، از قبیله ى طى گفته اند.(324)
مـورّخـان ، نـام هـمـسـران او و فـرزنـدانـش را بـه تـرتـیـب چـنـیـن نقل کرده اند:
1 ـ امـام حـسـن مـجـتـبى (ع ). ام اسحاق ، چهار پسر به نام هاى حسن ، حسین ، طلحة ، ابوبکر و یک دختر به نام فاطمه براى امام دوم (ع ) به دنیا آورد.(325)
2 ـ امـام حـسـیـن (ع ). ایـن بـزرگـوار، بـنـا بـه سـفارش برادر که هنگام شهادت به او فرمود: بـرادر! من از این زن راضى هستم ، نگذارید که او از خانه هایتان خارج شود،(326) با ام اسحاق ازدواج کرد و خداوند متعال ، فاطمه و عبداللّه را به ایشان عنایت کرد.(327)
3 ـ عـبـداللّه بـن مـحـمـدبـن ابـى عـتـیـق . امـیـّه ، فـرزنـد عـزیـز ام اسـحـاق از عـبـداللّه مـى باشد.(328)
مـنـابـع کـهـن از حـضـور یـا عـدم حـضـور ام اسـحـاق در کـربـلا و تـحـمـل مـشـقـت هـاى دوران اسـارت وى سـخـنـى نـگـفـتـه انـد ولى بـا مـطـالعـه واقـعـه ى ذیـل مـى تـوان گـفـت : ام اسحاق در کربلا حاضر و به طور یقین در زمره ى اسیران کربلا نیز بوده است .
ام اسـحاق ، همسر امام حسین (ع ) در روز عاشورا فرزندى به دنیا آورد که او را عبداللّه نامیدند. او بـه دسـت عـبداللّه بن عقبه غنوى و به قولى هانى بن ثبیت حضرمى با تیر مجروح شد. امام حـسـین (ع ) خون او را به سوى آسمان ریخت و خونش به زمین بازنگشت . امام باقر (ع ) فرموده است :
اگـر قـطـره ى از ایـن خـون بـه زمـیـن مـى ریـخـت عـذاب الهـى بـر مـردم نازل مى گشت .(329)

4 ـ ام الکرام (330)
ام الکرام ، دختر گرامى امام على (ع ) و مادرش ام ولد است .(331) به گفته ى عماد زاده ، او هـمـراه بـرادرش سـیـّدالشـهـدا (ع ) بـه کـربـلا آمـد و پـس از عـاشـورا بـه دسـت دشـمـنـان اهـل بـیـت (ع ) از کـربـلا بـه کـوفـه و سـپـس به شام به اسارت برده شد.(332) از جزئیات زندگى و اقدامات وى در طول اسارت اطلاع دیگرى در دست نیست .

5 ـ اُمامه
امـامـه ، فـرزنـد امـام عـلى (ع ) و مادرش ام ولد است .(333) او با صلت بن عبداللّه ، از نوادگان عبدالمطلب ، ازدواج کرد و براى او دخترى به نام نفیسه به دنیا آورد.(334) بـه گـفـتـه ى عـمـادزاده ، امامه جزو زنان حاضر در کربلا بوده و قطعا در کاروان اسیران نیز حضور داشته است .(335)

6 ـ ام جعفر
ام جـعـفـر نـامـش جـمـانـه ، فرزند امام اوّل شیعیان ، و مادرش ام ولد است .(336) بنا به گـزارشـى دیـگـر، ام جـعـفـر و جـُمـانـه ، نـام دو دخـتـر از فـرزنـدان امـام عـلى (ع ) مـى باشد.(337)
وى از زنـان حـاضـر در کـربـلا و از اسـیـران آن حادثه ى خونین است .(338) از سایر خصوصیات و جزئیات زندگى وى اطلاعى دیگرى در دست نیست .

7 ـ ام الحسن بنت على (ع )
ام الحـسـن یـا ام الحـسـیـن از فـرزنـدان امـام عـلى (ع ) اسـت .(339) نـام وى رمله ى کبرى ،(340) مـادرش ام سـعـیـد دخـتـر عـروة بن مسعود ثقفى (341) و بنا به نقلى ام شـعـیب مخزومیه مى باشد.(342) او با پسر عمّه ى خود، جعدة بن هبیره ى مخزومى که از شـیـعـیـان خـاص حـضـرت امـیر المؤ منین (ع ) و فرزند ام هانى بود ازدواج کرد(343) و خداوند متعال شش فرزند به نام هاى ، جعفر، على ، حسن ، حارث ، عبداللّه ، یحیى به وى عنایت کـرد.(344) ام الحـسـن ، پـس از وفـات جـعـدة ، بـه عـقـد جـعـفـربـن عـقیل در آمد ولى براى او فرزندى نزاد.(345) برخى عبداللّه بن زبیربن عوام را نیز از همسران ام الحسن دانسته اند.(346) اگرچه مورّخین به اسارت وى تصریح نکرده اند ولى بنا بر حضورش در کربلا،(347) به یقین جزو اسیران کربلا نیز بوده است .

8 ـ ام خلف
نـام او در مـنـابـع کـهـن وجـود نـدارد. ولى در مـنـابـع مـتـاءخـر نـقل شده که وى همسر مسلم بن عوسجه و همان زنى است که در روز عاشورا پس از شهادت مسلم ، فـرزنـدش ، خـلف را بـه رفـتـن بـه مـیـدان نـبـرد و دفـاع از فـرزنـد رسـول خـدا (ص ) تشویق کرد(348) و خود عصر عاشورا به اسارت نیروهاى دشمن در آمد.

9 ـ ام عبداللّه
ام عـبـداللّه (349) فـرزنـد امـام مـجـتـبـى (ع )، نـامـش ، فـاطـمـه و مـادرش ام ولد اسـت .(350) او بـا امـام سـجـاد (ع ) ازدواج کـرد و از وى چـهـار فـرزند به نام هاى امام محمد باقر (ع )، حسن ، على و عبداللّه متولد شد.(351) او در خاندان امام حسن (ع )، در صداقت و راسـتـگـویى ، بى نظیر و نخستین زن علویه بود که فرزند علوى (امام باقر (ع )) به دنیا آورد.(352)
ام عبداللّه با عموى بزرگوارش ، امام حسین (ع ) به کربلا آمد و در لباس اسارت به کوفه و شـام برده شد. در دوران اسارت شاهد در غل و زنجیر بودن همسر (امام سجاد (ع ))، گرسنگى و تشنگى فرزند (امام محمد باقر (ع )) و دیدن سرهاى خویشاوندان بر نیزه بود.(353) در منابع کهن و اخیر اطلاعات دیگرى درباره ى نامبرده وجود ندارد.

10 ـ ام عمروبن جناده
نام او بحریه و پدرش مسعود خزرجى است . وى در روز عاشورا، پس از شهادت همسرش ، جناده ، بـه فـرزنـد نـه یـا یـازده سـاله ى خـود امـر کـرد بـه مـیـدان رفـتـه و مشغول نبرد شود. وقتى عمرو به شهادت رسید، مادر، با خواندن رجز، سر او را به طرف دشمن انـداخـت و یـک نفر را کشت . سپس عمود خیمه را به دست گرفت و با حمله به خصمِ زبون دو نفر دیـگـر را نـیز به هلاکت رساند. آنگاه ، امام حسین (ع )، او را از ادامه ى جهاد و مبارزه منع کرد و ام عـمرو به خیمه بازگشت .(354) از سایر جزئیات زندگى و اقدامات مثبت وى در دوران اسارت اطلاعى در دست نیست .

11 ـ ام کلثوم بنت عبداللّه جعفر
ام کـلثـوم ، فـرزنـد عـبـداللّه بـن جـعـفـربـن ابـى طـالب (ع ) و حـضـرت زیـنـب (س ) اسـت .(355) بـرخـى بـه وى لقـب ((صـغـرى )) داده اند.(356) معاویة ، او را براى یزید خواستگارى ، ولى دایى بزرگوارش ، امام حسین (ع ) با این وصلت مخالفت کرد و ایشان را بـه عـقـد ازدواج پـسـر عـمـویـش ، قـاسـم بـن مـحـمـدبـن جـعـفـربـن ابـى طـالب (ع ) در آورد.(357) خـداونـد مـتـعـال نـیـز فـرزنـدى بـه نـام ((فـاطـمـه )) بـه آنـان عـنـایـت کرد.(358)
ام کلثوم ، همراه همسر خود، قاسم ، به دشت خونین نینوا آمد و پس از شهادت وى ، از کربلا به کـوفـه و شـام بـه اسـیـرى بـرده شـد.(359) مـورّخـان درباره ى اقدامات وى در دوران اسـارت ، گـزارشى نقل نکرده اند. گروهى از رجال نویسان ، حجّاج بن یوسف ، ابان بن عثمان بـن عـفـان (360) و خـالدبـن یـزیدبن معاویه را نیز از همسران ام کلثوم ، پس از قاسم دانسته اند.(361)


12 ـ ام کلثوم بنت على (ع ) زینب صغرى

13 ـ امّ کلثوم صغرى
امّ کـلثومِ صغرى ، یکى از دختران امیر المؤ منین (ع )،(362) به گفته برخى از منابع از کـسانى است که در کربلا حضور داشت و به همراه شمار دیگرى به اسارت لشکریان بنى امیّه درآمد.(363)
گـرچـه بـسـیـارى از مـنـابـع از ام کـلثوم به عنوان یکى اسیران حادثه عاشورا نام برده اند، بدون این که مقیّد به صغرى و کبرى کنند.(364)

14 ـ ام کلثوم صغرى رقیه بنت على (ع )

15 ـ امّ کلثوم کبرى
ام کلثوم کبرى یکى از فرزندان امیر المؤ منین (ع ) است .(365) وى به همراه شوهرش ، عـون بـن جـعـفـر از مـدیـنـه بـه امـام حسین (ع ) پیوستند و به همراه آن حضرت در کربلا حضور داشـتـنـد. شـوهـرش در روز عـاشـورا بـه درجـه رفـیـع شـهـادت نـایـل شـد(366) و خـودش بـه اسارت لشکریان بنى امیّه درآمد.(367) گرچه بـسـیارى از منابع نام ام کلثوم را به عنوان بانویى که در کربلا حضور داشت و جزء اسیران بود آورده اند ولى مقیّد به صغرى و کبرى ننمودند.(368)

16 ـ ام الثغر خوصاء

17 ـ ام محسن
او، مـادر مـحـسـن بـن حـسـیـن (ع )(369) و نـامـش نـامـعـلوم اسـت .(370) ولى احـتمال دارد، وى همان رباب یا شهربانو باشد.(371) یاقوت حُمَوى مى گوید: وقتى کاروان اسیران کربلا به کوه جوشن رسید که معدن مس و در غرب حلب است ، ام محسن فرزندش را سقط کرد. تلاش وى براى تهیّه آذوقه در آن مکان بى نتیجه ماند. کارگران آنجا هم نه تنها وى را مـسـاعـدت نـکـردنـد بلکه ناسزا نیز گفتند. ام محسن ، از این کار، خشمگین شد و از خداوند مـتـعـال خـواسـت تـا آنـان را مـجـازات کـنـد. بـر اثـر نـفـریـن او بـرکـت از آن کـوه گـرفـتـه شد.(372) از زندگى وى اطلاع دیگرى در دست نیست .

18 ـ ام وهب
از جـمـله زنانى که در کربلا حضور داشته ، ام وهب بوده ، وى به همراه شوهرش و یا به همراه فـرزنـدش در همان روز عاشورا طبق گفته اکثر مورّخان به شهادت رسید. اما منتخب التواریخ او را در شمار اسیران کربلا قرار داده است .(373)

19 ـ ام هانى بنت على (ع )
ام هـانـى ، فـرزنـد امـام عـلى (ع ) و مـادرش ام ولد اسـت .(374) او بـا پـسر عموى خود، عـبـداللّه اکـبـربـن عـقـیـل ازدواج کرد(375) و داراى فرزندانى به نام هاى محمد اوسط، عبدالرحمن ، مسلم و ام کلثوم گردید.(376) ام هـانـى بـا هـمسرش به کربلا آمد و پس از شهادت وى همراه کاروان اسیران به کوفه و شام رفت .(377)

20 ـ امیمة سکینه (ع )

21 ـ امینة سکینه (ع )

22 ـ بحریة بنت مسعود ام عمروبن جناده

23 ـ جُمانة ام جعفر

24 ـ جُمانة
جـُمـانـة ، فـرزند ابوطالب و فاطمه بنت اسد و عمّه ى امام حسین (ع ) است . او با پسر عمویش ، ابـوسـفـیـان بـن حـارث بـن عـبـدالمـطـلب ،(378) از اصـحـاب خـوش سـخـن رسول خدا و از سرایندگان مرثیه آن بزرگوار ازدواج کرد(379) و برایش فرزندى به نام عبداللّه به دنیا آورد.(380) وى در واقعه ى خونین کربلا و حوادث تلخ پس از آن حـضـور داشـت (381) و افـشـاگـر چـهـره ى باطل حکومت یزید در دوران اسارت بود.

25 ـ حسن بن حسن (ع ) حسن مثّنا

26 ـ حسن مثّنا
حـسن ، فرزند امام مجتبى (ع ) و مادرش ، خوله دختر منظور فرازیه است .(382) او مردى بـزرگ ، دانـشمند و پارسا بود(383) و سرپرستى صدقات امام على (ع ) را در زمان خود به عهده داشت .(384) حـسـن مـثـّنـى ، بـراى خـواسـتـگـارى یـکـى از دو دخـتـر عـمـویـش بـه مـنـزل امـام حـسـیـن (ع ) رفـت . آن حـضـرت به او فرمود: خودت هر کدام را که بیشتر دوست دارى انتخاب کن . ولى او شرم کرد و پاسخى نداد. امام حسین (ع ) فرمود: من دخترم ، فاطمه را برایت انتخاب مى کنم ؛ زیرا او به مادرم فاطمه شبیه تر است .(385) فـرزنـدان وى ، از فـاطـمـه و دو زن دیـگر(386) عبارتند از: محمد، عبداللّه ، ابراهیم ، جعفر، داود، زینب ، ام کلثوم ، فاطمه ، مُلیکه و ام القاسم .(387)
حسن ، در حماسه ى روز عاشورا شرکت جست و در رویارویى با دشمن زبون ، هفده تن از آنان را بـه هـلاکـت رسـانـد. او کـه بـه شـدّت مـجروح و دست راستش قطع شده بود،(388) با وسـاطـت اسـمـاءبن خارجه فزارى ، از هم قبیله اى هاى مادرش ، از صحنه ى نبرد خارج گردید و بـه اسـارت درآمـد.(389) حـسـن مثنى نیز مانند سایر اسیران بر شتر بى جهاز برهنه ،(390) سـوار و بـه سـوى شام برده شد. او مى گوید: چون نزد یزید رفتم تعداد ما بـیـش از ده نـفـر بـود. بـه فـرمـان وى ، بـه سـوى مـدیـنـه حـرکـت کـرد. در اوّل ماه بدانجا رسیدیم .(391) سـرانـجـام ، حـسـن بـن حـسن (ع ) در سى و پنج سالگى در مدینه دیده از جهان فرو بست و به دیدار حقّ شتافت .(392)

27 ـ حسنیه
از جزئیات زندگى او اطلاع کاملى در دست نیست . تنها، در برخى از منابع متاءخر آمده است : امام حسین (ع )، وى را از نوفل بن حارث بن عبدالمطلب خرید و به عقد ازدواج مردى به نام ((سهم )) در آورد. حـسـنـیه ، کنیز امام حسین (ع )، که در منزل امام سجاد (ع ) خدمت مى کرده همراه سیّدالشهدا (ع ) بـا پسرش ‍ منجح بن سهم به کربلا آمد.(393) منجح در رکاب اباعبداللّه الحسین (ع ) بـه شـهـادت رسـیـد(394) و حـسـنـیـه ، بـا دل پرغم و چشم اشکبار، با کاروان اسارت به کوفه برده شد.

28 ـ حسین بن حسن (ع )
حـسـیـن ، فـرزنـد دوّمین امام شیعیان جهان ، امام حسن (ع )،(395) مادرش ظمیاء و امّ ولد است .(396) از آنـجـا کـه دنـدان هـاى جـلویـش شـکـسـتـه بـود بـه وى ، اثـرم مـى گفتند.(397) فرزندانش عبارتند از: على ، حسن ، محمد،(398) ام سلمه ، کلثوم و فـاطـمـه .(399) برخى از معاصرین ، او را در زمره ى اسیران حادثه ى کربلا قرار داده اند.(400) از نامبرده ، اطلاع دیگرى در دست نیست .

29 ـ خدیجه بنت على (ع )
خـدیـجه ، دخت گرامى امام على (ع ) و مادرش ام ولد است .(401) وى با پسر عموى خود، عـبـدالرحـمـن بـن عـقـیل (402) و سپس با عبدالرحمن بن عبداللّه ... بن عبد شمس ازدواج و خـداونـد مـتـعـال از عـبـدالرحـمـن بـن عـقـیـل سـه فـرزنـد بـه نـام هـاى سـعـیـد، عقیل و حمیده به ایشان عنایت کرد.(403)
خـدیـجـه ، بـانـوى شـجـاع کـاروان حـسـیـنـى ، عـلاوه بـر تـحـمـّل مـصـیـبت شهادت همسرش ، عبدالرحمن بن عقیل و دو جوان دلبندش در کربلا شاهد و ناظر دوران تلخ اسارت نیز بوده است . او سرانجام در کوفه ، دیده از جهان فروبست و به جوار حق شتافت .(404)

آخرین لحظات امام حسین در ظهر عاشورا چگونه گذشت؟


مهمترین واقعه روز عاشورا شهادت سیدالشهداء حسین بن علی علیه‌السلام است. در این یادداشت، قطره‌ای از آن دریای مصیبت عظمی و جانگداز بیان شده است.

امام اصحاب وفادار خود را صدا می‌زند

 بعد از شهادت یاران باوفا، امام حسین علیه‌السلام پیوسته به راست و چپ مى‌‏نگریست و هیچ یک از اصحاب و یاران خود را ندید جز آنان که پیشانى به خاک ساییده و صدایى از آنها به گوش نمى‏رسید، پس ندا داد: «یا مُسْلِمَ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا هانِىَ بْنَ عُرْوَةَ، وَ یا حَبیبَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا زُهَیْرَ بْنَ الْقَیْنِ، وَ یا یَزیدَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا یَحْیَى بْنَ کَثیرٍ، وَ یا هِلالَ بْنَ نافِعٍ، وَ یا إِبْراهِیمَ بْنَ الُحصَیْنِ، وَ یا عُمَیْرَ بْنَ الْمُطاعِ، وَ یا أَسَدُ الْکَلْبِىُّ، وَ یا عَبْدَاللَّهِ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا مُسْلِمَ بْنَ عَوْسَجَةَ، وَ یا داوُدَ بْنَ الطِّرِمَّاحِ، وَ یا حُرُّ الرِّیاحِىُّ، وَ یا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ، وَ یا أَبْطالَ الصَّفا، وَ یا فُرْسانَ الْهَیْجاءِ، مالی أُنادیکُمْ فَلا تُجیبُونی، وَ أَدْعُوکُمْ فَلا تَسْمَعُونی؟! أَنْتُمْ نِیامٌ أَرْجُوکُمْ تَنْتَبِهُونَ؟ أَمْ حالَتْ مَوَدَّتُکُمْ عَنْ إِمامِکُمْ فَلا تَنْصُرُونَهُ؟ فَهذِهِ نِساءُ الرَّسُولِ صلى الله علیه و آله لِفَقْدِکُمْ قَدْ عَلاهُنَّ النُّحُولُ، فَقُومُوا مِنْ نَوْمَتِکُمْ، أَیُّهَا الْکِرامُ، وَ ادْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ الطُّغاةَ اللِّئامَ، وَ لکِنْ صَرَعَکُمْ وَاللَّهِ رَیْبُ الْمَنُونِ وَ غَدَرَ بِکُمُ الدَّهْرُ الخَؤُونُ، وَ إِلّا لَما کُنْتُمْ عَنْ دَعْوَتی تَقْصُرُونَ، وَلا عَنْ نُصْرَتی تَحْتَجِبُونَ، فَها نَحْنُ عَلَیْکُمْ مُفْتَجِعُونَ، وَ بِکُمْ لاحِقُونَ، فَإِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».

اى مسلم بن عقیل! اى هانى بن عروة! اى حبیب بن مظاهر! اى زهیر بن قین! اى یزید بن مظاهر! اى یحیى بن کثیر! اى هلال بن نافع! اى ابراهیم بن حُصَین! اى عمیر بن مطاع! اى اسد کلبى! اى عبداللَّه بن عقیل! اى مسلم بن عوسجه! اى داود بن طرمّاح! اى حرّ ریاحى! اى على بن الحسین! اى دلاورمردان خالص! و اى سواران میدان نبرد! چه شده است شما را صدا مى‌‏زنم ولى پاسخم را نمى‌‏دهید؟ و شما را مى‏‌خوانم ولى دیگر سخنم را نمى‌‏شنوید؟ آیا به خواب رفته‌‏اید که به بیدارى‌‏تان امیدوار باشم؟ یا از محبّت امامتان دست کشیده‌‏اید که او را یارى نمى‌‏کنید؟ این بانوان از خاندان پیامبرند که از فقدانتان ناتوان گشته‏اند. از خوابتان برخیزید، اى بزرگواران! و از حرم رسول خدا در برابر طغیانگران پست، دفاع کنید. ولى به خدا سوگند! مرگ، شما را به خاک افکنده، و روزگار خیانت پیشه با شما وفا نکرده، وگرنه هرگز از اجابت دعوتم کوتاهى نمى‌‏کردید، و از یاریم دست نمى‌‏کشیدید، آگاه باشید، ما در فراق شما سوگواریم و به شما ملحق مى‌‏شویم، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». (معالی السبطین، ج 2 ص 17)

امام حسین علیه‌السلام فرمود: سلامم را به شیعیانم برسان

 در روایتى آمده است: هنگامى که امام حسین علیه‌‌السلام تنها شد به خیمه‌‏هاى برادرانش سر کشید، آنجا را خالى دید. آنگاه به خیمه‏‌هاى فرزندان عقیل نگاهى انداخت، کسى را در آنجا نیز ندید؛ سپس به خیمه‌‏هاى یارانش نگریست کسى را ندید، امام در آن حال ذکر «لَا حَوْلَ وَ لَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِیمِ» را فراوان بر زبان جارى مى‏‌ساخت. آنگاه به خیمه‏‌هاى زنان روانه شد و به خیمه فرزندش امام زین العابدین علیه‌السلام رفت. او را دید که بر روى پوست خشنى خوابیده و عمّه‌‏اش زینب علیهاالسلام از او پرستارى مى‌‏کند. چون حضرت على بن الحسین علیه‌السلام نگاهش به پدر افتاد خواست از جا برخیزد، ولى از شدّت بیمارى نتوانست، پس به عمّه‌‏اش زینب گفت: «کمکم کن تا بنشینم چرا که پسر پیامبر صلى الله علیه و آله آمده است» زینب علیهاالسلام وى را به سینه‏‌اش تکیه داد و امام حسین علیه‌السلام از حال فرزندش پرسید: او حمد الهى را بجا آورد و گفت: «یا أبَتاهُ ما صَنَعْتَ الْیَوْمَ مَعَ هؤُلاءِ الْمُنافِقِینَ؟؛ پدر جان! امروز با این گروه منافق چه کرده‏‌اى؟». امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود: «یا وَلَدِی قَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَانْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ، وَ قَدْ شُبَّ الْقِتالُ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ، لَعَنَهُمُ اللَّهُ حَتّى‏ فاضَتِ الْأَرْضُ بِالدَّمِ مِنَّا وَ مِنْهُمْ؛» فرزندم شیطان بر آنان چیره شده و خدا را از یادشان برده است و جنگ بین ما و آنان چنان شعله‏‌ور شد که زمین از خون ما و آنان رنگین شده است!».  حضرت سجّاد علیه‌السلام عرض کرد: «یا أبَتاهُ أَیْنَ عَمِّىَ الْعَبَّاسُ؟» پدر جان! عمویم عبّاس کجاست؟ در این هنگام اشک بر چشمان زینب حلقه زد و به برادرش نگریست که چگونه پاسخ مى‏‌دهد- چرا که امام علیه‌السلام خبر شهادت عبّاس را به وى نداده بود. امام علیه‌السلام پاسخ داد: «یا بُنَىَّ إِنَّ عَمَّکَ قَدْ قُتِلَ، وَ قَطَعُوا یَدَیْهِ عَلى‏ شاطِى‏ءِ الْفُراتِ» پسر جان! عمویت کشته شد و دستانش کنار فرات از پیکر جدا شد! على بن الحسین علیه‌السلام آن چنان گریست که بى‌حال شد. چون به حال آمد از دیگر عموهایش پرسید و امام پاسخ مى‌‏داد: «همه شهید شدند». آنگاه پرسید: «وَ أَیْنَ أَخی عَلِیٌّ، وَ حَبیبُ بْنُ مَظاهِرَ، وَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ، وَ زُهَیْرُ بْنُ الْقَیْنِ؟» برادرم على اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجایند؟ امام علیه‌السلام پاسخ داد: «یا بُنَىَّ إِعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ فی الْخِیامِ رَجُلٌ إِلّا أَنَا وَ أَنْتَ، وَ أَمَّا هؤُلاءِ الَّذِینَ تَسْأَلُ عَنْهُمْ فَکُلُّهُمْ صَرْعى‏ عَلى‏ وَجْهِ الثَّرى‏» فرزندم! همین قدر بدان که در این خیمه‌‏ها مردى جز من و تو نمانده است، همه آنان به خاک افتاده و شهید شده‏‌اند. پس على بن الحسین علیه‌السلام سخت گریست. آنگاه به عمّه‌‏اش زینب علیهاالسلام گفت: «یا عَمَّتاهُ عَلَىَّ بِالسَّیْفِ وَ الْعَصا» عمّه جان! شمشیر و عصایم را حاضر کن. پدرش فرمود: «وَ ما تَصْنَعُ بِهِما» مى‌‏خواهى چه کنى؟ عرض کرد: «أمَّا الْعَصا فَأَتَوَکَّأُ عَلَیْها، وَ أَمَّا السَّیْفُ فَأَذُبُّ بِهِ بَیْنَ یَدَىْ إِبْنِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله فَإِنَّهُ لَاخَیْرَ فِی الْحَیاةِ بَعْدَهُ» بر عصا تکیه کنم و با شمشیرم از فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله دفاع نمایم، چرا که زندگانى پس از او ارزش ندارد. امام حسین علیه‌السلام او را باز داشت و به سینه چسباند و فرمود: «یا وَلَدی أَنْتَ أَطْیَبُ ذُرِّیَّتی، وَ أَفْضَلُ عِتْرَتی، وَ أَنْتَ خَلیفَتی عَلى‏ هؤُلاءِ الْعِیالِ وَ الْأَطْفالِ، فَإِنَّهُمْ غُرَباءٌ مَخْذُولُونَ، قَدْ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ وَ الْیُتْمُ وَ شَماتَةُ الْأَعْداءِ وَ نَوائِبُ الزَّمانِ سَکِّتْهُمْ إِذا صَرَخُوا، وَ آنِسْهُمْ اذَا اسْتَوْحَشُوا، وَ سَلِّ خَواطِرَهُمْ بِلَیْنِ الْکَلامِ، فَإِنَّهُمْ ما بَقِىَ مِنْ رِجالِهِمْ مَنْ یَسْتَأْنِسُونَ بِهِ غَیْرُکَ، وَ لا أَحَدٌ عِنْدَهُمْ یَشْکُونَ إِلَیْهِ حُزْنَهُمْ سِواکَ، دَعْهُمْ یَشُمُّوکَ وَ تَشُمُّهُمْ، وَ یَبْکُوا عَلَیْکَ وَ تَبْکی عَلَیْهِمْ» فرزندم! تو پاک‌‏ترین ذریّه و برترین عترت منى و تو جانشین من بر این بانوان و کودکانى. آنان غریب و بى‌‏کس‏‌اند که تنهایى و یتیمى و سرزنش دشمنان و سختى‏‌هاى دوران آنان را فرا گرفته است. هر گاه که ناله سر دادند آنان را آرام کن، و چون هراسان شدند مونسشان باش و با سخنان نرم و نیکو، خاطرشان را تسلّى بخش. چرا که کسى از مردانشان جز تو نمانده است تا مونسشان باشد و غم‏‌هایشان را به وى باز گویند. بگذار آنان تو را ببویند و تو آنان را ببویى و آنان بر تو گریه کنند و تو بر آنان. آنگاه امام علیه‌السلام دست فرزندش را گرفت و با صداى رسا فرمود: «یا زَیْنَبُ وَ یا امَّ کُلْثُومِ وَ یا سَکینَةُ وَ یا رُقَیَّةُ وَ یا فاطِمَةُ، اسْمَعْنَ کَلامی وَ اعْلَمْنَ أَنَّ ابْنی هذا خَلیفَتی عَلَیْکُمْ، وَ هُوَ إِمامٌ مُفْتَرِضُ الطَّاعَةِ» اى زینب! اى امّ کلثوم! اى سکینه! اى رقیّه! و اى فاطمه! سخنم را بشنوید و بدانید که این فرزندم جانشین من بر شماست و او امامى است که پیروى از او واجب است. سپس به فرزندش فرمود: «یا وَلَدی بَلِّغْ شیعَتی عَنِّیَ السَّلامَ فَقُلْ لَهُمْ: إِنَّ أَبی ماتَ غَریباً فَانْدُبُوهُ وَ مَضى‏ شَهیداً فَابْکُوهُ؛ فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.

امام علیه‌السلام لباس کهنه به تن کرد

هنگامى که امام ‏حسین علیه‌السلام عزم میدان کرد، فرمود: «ائْتُونی بِثَوْبٍ لا یُرْغَبُ فیهِ، الْبِسُهُ غَیْرَ ثِیابِی، لا اجَرَّدُ، فَانِّی مَقْتُولٌ مَسْلُوبٌ» برایم جامه کهنه‏‌اى بیاورید که کسى به آن رغبت نکند تا آن را زیر لباسهایم بپوشم و بعد از شهادتم مرا برهنه نکنند، زیرا مى‌‏دانم پس از شهادت لباسهایم ربوده خواهد شد. لباس تنگ و کوتاهى آوردند ولى امام علیه‌السلام آن را نپوشید و فرمود: «هذا لِباسُ أَهْلِ الذِّمَّةِ» این لباس اهل ذمّه (کفّار اهل کتاب) است. لباس بلندترى آوردند. امام علیه‌السلام آن را پوشید سپس با بانوان حرم خداحافظى کرد. در روایت دیگرى آمده است هنگامى که لباس کهنه آوردند، چند جایش را پاره کرد (تا ارزشى براى بیرون آوردن نداشته باشد) و آن را زیر لباس‌‏هایش پوشید؛ ولى پس از شهادت امام (دشمن ناجوانمرد پست) آن را نیز از بدنش بیرون آوردند. (تاریخ ابن عساکر، ج 14 ص 221)

گریه سکینه برای امام علیه‌السلام

 در آن هنگام حضرت سکینه گریه سر داد. امام وى را به سینه چسبانید و فرمود: سَیَطُولُ بَعْدی یا سَکینَةُ فَاعْلَمی   مِنْکِ الْبُکاءُ إِذَا الْحَمامُ دَهانِی‏ لا تُحْرِقی قَلْبِی بِدَمْعِکِ حَسْرَةً    مادامَ مِنّی الرُّوحُ فی جُثمانی‏ وَ إِذا قُتِلْتُ فَانْتَ اوْلى‏ بِالَّذِی   تَأْتینَهُ یا خَیْرَةَ النِّسْوانِ‏ سکینه! بدان پس از شهادتم گریه‌‏هاى طولانى خواهى داشت. تا جان در بدن دارم با اشک حسرتت دلم را آتش مزن. اى بهترین زنان! هنگامى که شهید شدم پس تو از هر کس به سوگوارى سزاوارترى. (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 119)

گفتگوی امام با زنان و بانوان حرم‏

 امام حسین علیه‌السلام به سوى خیمه رفت و ندا داد: «یا سَکینَةُ! یا فاطِمَةُ! یا زَیْنَبُ! یا امَّ کُلْثُومِ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلامُ» اى سکینه! اى فاطمه! اى زینب! اى امّ کلثوم! خداحافظ من هم رفتم. سکینه فریاد برآورد: پدرجان! آیا تسلیم مرگ شده‏‌اى؟! امام پاسخ داد: «کَیْفَ لا یَسْتَسْلِمُ مَنْ لا ناصِرَ لَهُ وَ لا مُعینَ؟» چگونه تسلیم نشود کسى که یار و یاورى براى او نمانده است؟. سکینه گفت: پدر جان! (حال که چنین است) ما را به حرم جدّمان برگردان! «هَیْهاتَ، لَوْ تُرِکَ الْقَطا لَنامَ» هیهات! اگر مرغ قطا را رها مى‏‌کردند در آشیانه‌‏اش آرام مى‏گرفت. (اشاره به این‌‏که ما را رها نخواهند کرد). صداى گریه بانوان برخاست، امام آنان را آرام کرد و به سوى دشمن حمله‌‏ور شد. (بحارالانوار ج 45 ص 47)

موعظه امام به لشکر عمر سعد

 امام حسین علیه‌السلام به دشمنان نزدیک شد و خطاب به آنان فرمود: «یا وَیْلَکُمْ أَتَقْتُلُونِی عَلى‏ سُنَّةٍ بَدَّلْتُها؟ أَمْ عَلى‏ شَریعَةٍ غَیَّرْتُها، أَمْ عَلى‏ جُرْمٍ فَعَلْتُهُ، أَمْ عَلى‏ حَقٍّ تَرَکْتُهُ؟» واى بر شما! چرا با من مى‌‏جنگید؟ آیا سنّتى را تغییر داده‌‏ام؟ یا شریعتى را دگرگون ساخته‏‌ام؟ یا جرمى مرتکب شده‌‏ام؟ و یا حقّى را ترک کرده‌‏ام؟. گفتند: «إِنَّا نَقْتُلُکَ بُغْضاً لِأَبِیکَ» به خاطر کینه‌‏اى که از پدرت به دل داریم، با تو مى‌‏جنگیم و تو را مى‏‌کشیم. (ینابیع الموده، ج 3 ص 79)

مرگ بهتر از زندگى ننگین است!

امام علیه‌السلام به میدان آمد و مبارز طلبید، هر کس از پهلوانان سپاه دشمن پیش آمد او را به خاک افکند، تا آنجا که بسیارى از آنان را به هلاکت رساند آنگاه به میمنه (به جانب راست سپاه) حمله کرد و فرمود: «الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ» مرگ بهتر از زندگى ننگین است. سپس به میسره (جانب چپ سپاه) یورش برد و فرمود: أَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِىِّ / آلَیْتُ أَنْ لا أَنْثَنی‏ أَحْمی عِیالاتِ أَبی / أَمْضی عَلى‏ دینِ النَّبِىِ‏ منم حسین بن على علیه‌السلام، سوگند یاد کردم که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مى‌‏کنم و بر دین پیامبر رهسپارم. (بحارالانوار، ج 45 ص 49) و در روایت دیگر آمده است، امام علیه‌السلام فرمود: «مَوْتٌ فی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حَیاةٍ فی ذُلٍّ» مرگ با عزّت بهتر از زندگى با ذلّت است. (بحارالانوار، ج 45 ص 192)

اگر دین ندارید آزاد مرد باشید!

 امام علیه‌السلام به هر سو یورش برد و گروه عظیمى را به خاک افکند. عمر سعد فریاد برآورد: آیا مى‌‏دانید با چه کس مى‏‌جنگید؟ او فرزند همان دلاور میدان‌‏ها و قهرمانان عرب است، از هر سو به وى هجوم آورید. بعد از این فرمان چهار هزار تیرانداز از هر سو امام علیه‌السلام را هدف قرار دادند و از سوى دیگر به جانب خیمه‌‏ها حمله‌‌‏ور شدند و میان آن حضرت و خیامش فاصله انداختند. امام علیه‌‌السلام فریاد برآورد: «وَیْحَکُمْ یا شیعَةَ آلِ أَبی سُفْیانَ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ، وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ، فَکُونُوا أَحْراراً فی دُنْیاکُمْ هذِهِ، وَارْجِعُوا إِلى‏ أَحْسابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَبَاً کَما تَزْعُمُونَ» واى بر شما! اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از حسابرسى روز قیامت نمى‏‌ترسید لااقل در دنیاى خود آزاده باشید، و اگر خود را عرب مى‏‌دانید به خلق و خوى عربى خویش پایبند باشید. شمر صدا زد: اى پسر فاطمه! چه مى‏‌گویى؟ امام علیه‌السلام فرمود: «أَنَا الَّذی أُقاتِلُکُمْ، وَ تُقاتِلُونی، وَ النِّساءُ لَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ، فَامْنَعُوا عُتاتَکُمْ وَ طُغاتَکُمْ وَ جُهَّالَکُمْ عَنِ التَّعَرُّضِ لِحَرَمی ما دُمْتُ حَیّاً» من با شما جنگ دارم و شما با من، ولى زنان که گناهى ندارند، پس تا زمانى‏ که زنده هستم، سپاهیان طغیانگر و نادان خود را از تعرّض به حرم من باز دارید. شمر گفت: راست مى‏‌گوید. آنگاه به لشکریان خویش رو کرد و گفت: «از حرم او دست بردارید و به خودش حمله کنید که به جانم سوگند هماوردى است بزرگوار! سپاه دشمن از هر طرف به سوى امام علیه‌السلام حمله‏‌ور شدند و امام در جستجوى آب به سوى فرات رفت ولى سپاهیان همگى هجوم آوردند و مانع شدند.

مناجات با خدا و نفرین به دشمن‏

در روز عاشورا امام حسین علیه‌السلام به سوى فرات روانه شد که شمر گفت: به خدا سوگند! به آن نخواهى رسید تا در آتش درآیى! شخص دیگرى گفت: یا حسین! آیا آب فرات را نمى‌‏بینى که مثل شکم ماهى مى‌‏درخشد؟! به خدا سوگند! از آن نخواهى چشید تا آن‌‏که با لب تشنه از جهان چشم بپوشى! امام علیه‌السلام گفت: «اللَّهُمَّ أَمِتْهُ عَطَشاً» خدایا! او را تشنه بمیران. راوى مى‏‌گوید: به خدا سوگند پس از نفرین امام آن شخص به مرض عطش گرفتار شد، به گونه‌‏اى که پیوسته مى‌‏گفت: به من آب دهید! آبش مى‌‏دادند تا آنجا که آب از دهانش مى‌‏ریخت ولى همچنان مى‏‌گفت: آبم دهید که تشنگى مرا کشت! پیوسته این چنین بود تا آن‌‏که به هلاکت رسید!

تیری به پیشانی امام اصابت کرد

 آنگاه مردى از سپاه دشمن به نام «ابوالحتوف جعفى» تیرى به سوى امام رها کرد. تیر به پیشانى امام اصابت کرد. آن را بیرون کشید، خون بر چهره و محاسن امام جارى شد، عرض کرد: «اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَرى‏ ما أَنَا فیهِ مِنْ عِبادِکَ هؤُلاءِ الْعُصاةِ، اللَّهُمَّ أَحِصَّهُمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تَذَرْ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ مِنْهُمْ أَحَداً، وَ لا تَغْفِرْ لَهُمْ أَبَداً» خدایا! تو شاهدى که از این مردم سرکش به من چه مى‏‌رسد. خدایا! جمعیّت آنان را اندک کن و آنان را با بیچارگى و بدبختى بمیران، و از آنان کسى را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را نیامرز. سپس به آنان حمله کرد، و به هر کس که مى‏‌رسید او را با شمشیرش بر خاک مى‌‏افکند، این در حالى بود که تیرها از هر سو مى‌‏بارید و بر بدن امام علیه‌السلام مى‌‏نشست و مى‏‌فرمود: «یا أُمَّةَ السُّوءِ! بِئْسَما خَلَّفْتُمْ مُحَمَّداً فی عِتْرَتِهِ، أَما إِنَّکُمْ لَنْ تَقْتُلُوا بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِ اللَّهِ فَتُهابُوا قَتْلَهُ، بَلْ یُهَوِّنُ عَلَیْکُمْ عِنْدَ قَتْلِکُمْ إِیَّاىَ، وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِی رَبِّی بِالشَّهادَةِ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ» اى بدسیرتان! شما در مورد خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله بد عمل کردید. آرى! شما پس از کشتن من از کشتن هیچ بنده‏‌اى از بندگان خدا هراسى ندارید، چرا که با کشتن من قتل هر کس برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! من امیدوارم که پروردگارم شما را خوار و مرا به شهادت (در راهش) گرامى بدارد. آنگاه از جایى که گمان نمى‏‌برید انتقام مرا از شما بگیرد. حصین بن مالک سکونى فریاد برآورد و گفت: «اى پسر فاطمه! چگونه خداوند انتقام تو را از ما بگیرد؟ امام علیه‌السلام فرمود: «یُلْقی بَأْسُکُمْ بَیْنَکُمْ وَ یَسْفِکُ دِماءَکُمْ، ثُمَّ یَصُبُّ عَلَیْکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ» نزاع و اختلاف در میانتان مى‌‏افکند و خونتان را مى‌‏ریزد آنگاه شما را به عذاب دردناک گرفتار مى‏سازد. امام علیه‌السلام همچنان مى‌‏جنگید تا آن که زخم‌‏هاى بسیارى بر بدن مبارکش وارد شد. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 4 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 51)

تیری به گلوی امام اصابت کرد

 در روایتى آمده است: هنگامى که دشمنان، امام را آماج تیرها قرار دادند تیر به گلوى امام اصابت کرد و فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ، وَ هذا قَتیلٌ فی رِضَى اللَّهِ» به نام خداوند و هیچ حرکت و نیرویى جز از جانب خدا نیست و این شهیدى است در راه رضاى خدا! (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 120)

اصابت سنگ به پیشانی امام و زدن تیر سه شعبه بر سینه ایشان

 امام علیه‌السلام خسته شد، خواست اندکى بیاساید که ناگاه سنگى آمد و به پیشانى امام رسید، خون جارى شد. امام دامن پیراهنش را بالا زد تا خون از چهره‏اش پاک کند که تیر سه شعبه مسمومى آمد و به سینه امام علیه‌السلام فرو نشست. امام (دعاى قربانى خواند و) فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلى‏ مِلِّةِ رَسُولِ اللَّهِ» به نام خدا و به یارى خدا و بر آیین رسول خدا. آنگاه سرش را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: «إِلهی إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلًا لَیْسَ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ نَبِىٍّ غَیْرَهُ» خداى من! تو آگاهى که اینان کسى را مى‏‌کشند که در روى زمین پسر پیامبرى جز وى نیست. سپس تیر را بیرون کشید. خون همچون ناودان جارى شد. دستش را بر محلّ زخم گذاشت، چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشید و قطره‌‏اى از آن به زمین بازنگشت! بار دیگر دست را از خون پر کرد و آن را به سر و صورت کشید و فرمود: «هکَذا وَاللَّهِ أَکُونُ حَتّى‏ أَلْقى‏ جَدّی رَسُولَ اللَّهِ وَ أَنَا مَخْضُوبٌ بِدَمی، وَ أَقُولُ: یا رَسُولَ اللَّهِ قَتَلَنی فُلانٌ وَ فُلانٌ» آرى، به خدا سوگند! مى‌‏خواهم با همین چهره خونین به دیدار جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بروم و بگویم: اى رسول خدا فلان و فلان مرا شهید کردند. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 2 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 53)

عرش خدا از اسب به زمین افتاد

 امام علیه‌السلام بر اثر زخم‏‌هاى فراوان از اسب به زمین افتاد، ولى برخاست. خواهرش زینب علیهاالسلام از خیمه‏‌ها بیرون آمد و با ناله‌‏اى جانسوز مى‌‏گفت: «لَیْتَ السَّماءُ إِنْطَبَقَتْ عَلَى الْأَرْضِ» کاش آسمان بر زمین فرو مى‏‌افتاد. عمر بن سعد را دید که نزدیک امام علیه‌السلام ایستاده است. فرمود: «أَیُقْتَلُ ابُوعَبْدِاللَّهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَیْهِ؟» اى عمر بن سعد! اباعبداللَّه علیه‌السلام را شهید مى‏‌کنند و تو نظاره مى‌‏کنى؟! اشک از دیدگان عمر سعد (دیدند) جارى شد و صورتش را برگرداند و چیزى نگفت. (کامل ابن اثیر، ج 3 ص 78) حضرت زینب علیهاالسلام فریاد زد: «وَیْلَکُمْ، أما فِیکُمْ مُسْلِمٌ» واى بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟ سکوت مرگبارى همه را فرا گرفته بود و کسى پاسخى نداد. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609) امام علیه‌السلام ردایى به تن کرده و عمامه به سر داشت. و با آن که پیاده و زخمى بود چون سواران دلاور مى‌‏جنگید، نگاهى به تیراندازان و نگاهى به حرم خود داشت و مى‏‌گفت: «أَعَلى‏ قَتْلی تَجْتَمِعُونَ، أَما وَاللَّهِ لا تَقْتُلُونَ بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِاللَّهِ، اللَّهُ أَسْخَطُ عَلَیْکُمْ لِقَتْلِهِ مِنِّی؛ وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِى اللَّهَ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ. أَما وَاللَّهِ لَوْ قَتَلْتُمُونی لَأَلْقَى اللَّهَ بَاْسَکُمْ بَیْنَکُمْ وَ سَفَکَ دِمائَکُمْ ثُمَّ لا یَرْضى‏ حَتّى‏ یُضاعِفَ لَکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ» آیا بر کشتن من با هم متّحد شده‏‌اید؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بنده‌‏اى از بندگان خدا را نمى‏‌کشید که خداوند را بیش از کشتن من به خشم آورد. به خدا سوگند! من امیدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا که گمان نمى‌‏برید از شما بگیرد. هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانید، خداوند شما را گرفتار نزاعى در میان خودتان مى‏‌سازد و خونتان را مى‌‏ریزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگین و دردناکى به شما بچشاند. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609)

آخرین مناجات‌های امام علیه‌السلام ‏

 امام حسین علیه‌السلام در آخرین لحظات عمر گرانبهایش با خداى خود چنین مناجات مى‌‏کرد: «اللَّهُمَّ! مُتَعالِىَ الْمَکانِ، عَظیمَ الْجَبَرُوتِ، شَدیدَ الِمحالِ، غَنِىٌّ عَنِ الْخَلائِقِ، عَریضُ الْکِبْرِیاءِ، قادِرٌ عَلى‏ ما تَشاءُ، قَریبُ الرَّحْمَةِ، صادِقُ الْوَعْدِ، سابِغُ النِّعْمَةِ، حَسَنُ الْبَلاءِ، قَریبٌ إِذا دُعیتَ، مُحیطٌ بِما خَلَقْتَ، قابِلُ التَّوْبَةِ لِمَنْ تابَ إِلَیْکَ، قادِرٌ عَلى‏ ما أَرَدْتَ، وَ مُدْرِکٌ ما طَلَبْتَ، وَ شَکُورٌ إِذا شُکِرْتَ، وَ ذَکُورٌ إِذا ذُکِرْتَ، أَدْعُوکَ مُحْتاجاً، وَ أَرْغَبُ إِلَیْکَ فَقیراً، وَ أَفْزَعُ إِلَیْکَ خائِفاً، وَ أَبْکی إِلَیْکَ مَکْرُوباً، وَ اسْتَعینُ بِکَ ضَعیفاً، وَ أَتَوَکَّلُ عَلَیْکَ کافِیاً، أُحْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا، فَإِنَّهُمْ غَرُّونا وَ خَدَعُونا وَ خَذَلُونا وَ غَدَرُوا بِنا وَ قَتَلُونا، وَ نَحْنُ عِتْرَةُ نِبَیِّکَ، وَ وَلَدُ حَبیبِکَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، الَّذی اصْطَفَیْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَ ائْتَمَنْتَهُ عَلى‏ وَحْیِکَ، فَاجْعَلْ لَنا مِنْ أَمْرِنا فَرَجاً وَ مَخْرَجاً بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ». خدایا! اى بلند جایگاه! بزرگ جبروت! سخت توانمند (در کیفر و انتقام)! بى نیاز از مخلوقات! صاحب کبریایى گسترده! بر هر چه خواهى قادرى! رحمتت نزدیک! پیمانت درست! داراى نعمت سرشار! بلایت نیکو! هر گاه تو را بخوانند نزدیکى! بر آفریده‌‏ها احاطه دارى! توبه‌‏پذیر توبه کنندگانى! بر هر چه اراده کنى توانایى! و به هر چه بخوانى مى‌‏رسى! چون سپاست گویند سپاسگزارى! و چون یادت کنند یادشان مى‌‏کنى! حاجتمندانه تو را مى‌‏خوانم و نیازمندانه به تو مشتاقم و هراسانه به تو پناه مى‌‏برم و با حال حزن به درگاه تو مى‌‏گریم و ناتوانمندانه از تو یارى مى‏‌طلبم تنها بر تو توکّل مى‌‏کنم، میان ما و این قوم حکم فرما! اینان به ما نیرنگ زدند، ما را تنها گذارده، بى وفایى کردند و به کشتن ما برخاستند.  ما خاندان پیامبر و فرزندان حبیب تو محمّد بن عبداللَّه صلى الله علیه و آله هستیم، همو که او را به پیامبرى برگزیدى و بر وحى‏‌ات امین ساختى. پس در کار ما گشایش و برون رفتى قرار ده، به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان. آنگاه افزود: «صَبْراً عَلى‏ قَضائِکَ یا رَبِّ لا إِلهَ سِواکَ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ، مالِىَ رَبٌّ سِواکَ، وَ لا مَعْبُودٌ غَیْرُکَ، صَبْراً عَلى‏ حُکْمِکَ یا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ، یا دائِماً لا نَفادَ لَهُ، یا مُحْیِىَ الْمَوْتى‏، یا قائِماً عَلى‏ کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ، احْکُمْ بَیْنی وَ بَیْنَهُمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْحاکِمینَ» پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مى‏‌ورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست. بر حکم تو صبر مى‏‌کنم اى فریادرس کسى که فریاد رسى ندارد! اى همیشه‌‏اى که پایان‏ناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى برپا دارنده هر کس با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى. (مقتل الحسین مقرم، ص 282)

لحظات شهادت سالار و سرور شهیدان عالم ‏

 راوی مى‏گوید: «کنار قتلگاه ایستاده بودم و جان دادن امام علیه‌السلام را نظاره مى‏‌کردم. بخدا سوگند! هرگز به خون آغشته‌‏اى را ندیده بودم که خون بدنش رفته باشد ولى این چنین زیبا و درخشنده باشد. آنچنان نور چهره‌‏اش خیره کننده بود که اندیشه شهادت او از یادم رفت. حسین علیه‌السلام در آن حال شربتى آب مى‌‏خواست. شنیدم مردى سنگدل و بى‏‌ایمان پاسخ داد: آب نیاشامى تا بر آتش درآئى (نعوذ باللَّه) و از حمیم آن بنوشى. (وَاللَّهِ لا تَذُوقُ الْماءَ حَتَّى تَرِدَ الْحامِیَةَ فَتَشْرَبَ مِنْ حَمیمِها) امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود: «إِنَّما أَرِدُ عَلى‏ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ وَأَسْکُنُ مَعَهُ فِی دارِهِ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ وَأَشْکُو إِلَیْهِ ما ارْتَکَبْتُمْ مِنِّی وَفَعَلْتُمْ بِی» بلکه من بر جدم رسول خدا وارد مى‌‏شوم و در خانه‏‌اش در بهشت جایگاه صدق و در جوار قرب خداى مقتدر ساکن مى‌‏شوم و از جنایاتى که نسبت به من روا داشتید به او شکایت مى‏‌برم. سپاه ابن سعد با شنیدن این سخن چنان به خشم آمدند که گویا خداوند در دل آنها هیچ رحمى قرار نداده بود. (مقتل الحسین مقرم، ص 282؛ بحارالانوار ج 45 ص 57)

شهادت امام حسین علیه‌السلام در کربلا

 هنگام مصیبت عظمى فرا رسیده بود. حالت ضعف بر امام علیه‌السلام مستولى شده بود، هر کس با هر وسیله‌‌‌‏اى که در اختیار داشت به آن حضرت ضربه مى‏زد، ولى هر کس به قصد کشتن نزدیک آن بزرگوار مى‌‏شد، لرزه بر اندامش مى‏‌افتاد و به عقب بر مى‌‏گشت. «مالک بن نمیر» نزدیک رفت و شمشیرى بر فرق مبارکش زد که خون از سر آن حضرت جارى شد. امام علیه‌السلام فرمود: «هرگز با آن دست، غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند». در تواریخ آمده است که او پس از آن چون بیچارگان در نهایت فقر و تنگدستى به سر مى‏برد و دستانش از کار افتاد. (انساب الاشراف، ج 3 ص 407) «زُرعة بن شریک» ضربه‏‌اى بر دست چپ آن حضرت وارد ساخت. «سنان بن انس» با دو سلاح نیزه و شمشیر ضرباتى بر حضرت وارد ساخت، و به آن افتخار مى‏‌کرد! زمان به کندى مى‌‏گذشت و جهان در انتظار حادثه‌‏اى عظیم بود. عمر سعد مى‌‏خواست که کار سریعتر تمام شود و انتظار به پایان رسد. به خولى بن یزید که در کنارش بود دستور داد که کار حسین علیه‌السلام را تمام کند. وى پیش رفت تا سر از بدن آن حضرت جدا سازد ولى لرزه بر اندامش افتاد و به عقب برگشت. «سنان بن انس»- بنا به نقلى- جلو رفت و شمشیرى را حواله گلوى مبارک امام کرد و گفت: «ترا مى‌‏کشم و سر از بدنت جدا مى‏‌کنم در حالى که مى‌‏دانم تو پسر رسول خدایى و پدر و مادرت بهترین خلق خدایند!»  پس سر مبارک امام را از بدن جدا کرد. (کامل ابن اثیر ج 4 ص 78 ؛ انساب الاشراف، ج3 ص 409) در روایت دیگر، شمر بن ذى الجوشن در خشم شد و روى سینه مبارک امام علیه‌السلام نشست و محاسن آن حضرت را به دست گرفت و چون خواست امام را به قتل برساند، آن حضرت لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى‌‏کشى در حالى که مى‏‌دانى من کیستم؟ شمر گفت: آرى، تو را خوب مى‏‌شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏‌کشم و باکى ندارم! پس با دوازده ضربه سر مبارک امام علیه‌السلام را از بدن جدا ساخت. (بحارالانوار ج 45 ، ص56)

دگرگونى عالَم طبیعت‏ پس از شهادت امام علیه‌السلام

 طبق نقل تواریخ بعد از شهادت آن حضرت، دگرگونى‏‌هایى در عالم تکوین رخ داد که خبر از وقوع حادثه عظیمى مى‏‌داد. روایات مربوط به دگرگونى‏‌هاى عالم را، شیعه و اهل سنت متفقاً نقل کرده‌‏اند از جمله: بنا به نقل سید بن طاووس در لهوف: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریکى و طوفان سرخ فام آسمان کربلا و اطراف را فرا گرفت، سپاه ابن سعد وحشت کردند و گمان نمودند بر آنها عذاب نازل شده است. (عاشورا ریشه‌‏ها، انگیزه‌‌‏ها، رویدادها، پیامدها، آیت الله مکارم شیرازی و همکاران، ص 500) «وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون‏» آنها که ستم کردند به زودى مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏دانند که بازگشتشان به کجاست! (سوره شعرا / 227)

آخرین لحظات امام حسین در ظهر عاشورا چگونه گذشت؟


مهمترین واقعه روز عاشورا شهادت سیدالشهداء حسین بن علی علیه‌السلام است. در این یادداشت، قطره‌ای از آن دریای مصیبت عظمی و جانگداز بیان شده است.

امام اصحاب وفادار خود را صدا می‌زند

 بعد از شهادت یاران باوفا، امام حسین علیه‌السلام پیوسته به راست و چپ مى‌‏نگریست و هیچ یک از اصحاب و یاران خود را ندید جز آنان که پیشانى به خاک ساییده و صدایى از آنها به گوش نمى‏رسید، پس ندا داد: «یا مُسْلِمَ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا هانِىَ بْنَ عُرْوَةَ، وَ یا حَبیبَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا زُهَیْرَ بْنَ الْقَیْنِ، وَ یا یَزیدَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا یَحْیَى بْنَ کَثیرٍ، وَ یا هِلالَ بْنَ نافِعٍ، وَ یا إِبْراهِیمَ بْنَ الُحصَیْنِ، وَ یا عُمَیْرَ بْنَ الْمُطاعِ، وَ یا أَسَدُ الْکَلْبِىُّ، وَ یا عَبْدَاللَّهِ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا مُسْلِمَ بْنَ عَوْسَجَةَ، وَ یا داوُدَ بْنَ الطِّرِمَّاحِ، وَ یا حُرُّ الرِّیاحِىُّ، وَ یا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ، وَ یا أَبْطالَ الصَّفا، وَ یا فُرْسانَ الْهَیْجاءِ، مالی أُنادیکُمْ فَلا تُجیبُونی، وَ أَدْعُوکُمْ فَلا تَسْمَعُونی؟! أَنْتُمْ نِیامٌ أَرْجُوکُمْ تَنْتَبِهُونَ؟ أَمْ حالَتْ مَوَدَّتُکُمْ عَنْ إِمامِکُمْ فَلا تَنْصُرُونَهُ؟ فَهذِهِ نِساءُ الرَّسُولِ صلى الله علیه و آله لِفَقْدِکُمْ قَدْ عَلاهُنَّ النُّحُولُ، فَقُومُوا مِنْ نَوْمَتِکُمْ، أَیُّهَا الْکِرامُ، وَ ادْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ الطُّغاةَ اللِّئامَ، وَ لکِنْ صَرَعَکُمْ وَاللَّهِ رَیْبُ الْمَنُونِ وَ غَدَرَ بِکُمُ الدَّهْرُ الخَؤُونُ، وَ إِلّا لَما کُنْتُمْ عَنْ دَعْوَتی تَقْصُرُونَ، وَلا عَنْ نُصْرَتی تَحْتَجِبُونَ، فَها نَحْنُ عَلَیْکُمْ مُفْتَجِعُونَ، وَ بِکُمْ لاحِقُونَ، فَإِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».

اى مسلم بن عقیل! اى هانى بن عروة! اى حبیب بن مظاهر! اى زهیر بن قین! اى یزید بن مظاهر! اى یحیى بن کثیر! اى هلال بن نافع! اى ابراهیم بن حُصَین! اى عمیر بن مطاع! اى اسد کلبى! اى عبداللَّه بن عقیل! اى مسلم بن عوسجه! اى داود بن طرمّاح! اى حرّ ریاحى! اى على بن الحسین! اى دلاورمردان خالص! و اى سواران میدان نبرد! چه شده است شما را صدا مى‌‏زنم ولى پاسخم را نمى‌‏دهید؟ و شما را مى‏‌خوانم ولى دیگر سخنم را نمى‌‏شنوید؟ آیا به خواب رفته‌‏اید که به بیدارى‌‏تان امیدوار باشم؟ یا از محبّت امامتان دست کشیده‌‏اید که او را یارى نمى‌‏کنید؟ این بانوان از خاندان پیامبرند که از فقدانتان ناتوان گشته‏اند. از خوابتان برخیزید، اى بزرگواران! و از حرم رسول خدا در برابر طغیانگران پست، دفاع کنید. ولى به خدا سوگند! مرگ، شما را به خاک افکنده، و روزگار خیانت پیشه با شما وفا نکرده، وگرنه هرگز از اجابت دعوتم کوتاهى نمى‌‏کردید، و از یاریم دست نمى‌‏کشیدید، آگاه باشید، ما در فراق شما سوگواریم و به شما ملحق مى‌‏شویم، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». (معالی السبطین، ج 2 ص 17)

امام حسین علیه‌السلام فرمود: سلامم را به شیعیانم برسان

 در روایتى آمده است: هنگامى که امام حسین علیه‌‌السلام تنها شد به خیمه‌‏هاى برادرانش سر کشید، آنجا را خالى دید. آنگاه به خیمه‏‌هاى فرزندان عقیل نگاهى انداخت، کسى را در آنجا نیز ندید؛ سپس به خیمه‌‏هاى یارانش نگریست کسى را ندید، امام در آن حال ذکر «لَا حَوْلَ وَ لَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِیمِ» را فراوان بر زبان جارى مى‏‌ساخت. آنگاه به خیمه‏‌هاى زنان روانه شد و به خیمه فرزندش امام زین العابدین علیه‌السلام رفت. او را دید که بر روى پوست خشنى خوابیده و عمّه‌‏اش زینب علیهاالسلام از او پرستارى مى‌‏کند. چون حضرت على بن الحسین علیه‌السلام نگاهش به پدر افتاد خواست از جا برخیزد، ولى از شدّت بیمارى نتوانست، پس به عمّه‌‏اش زینب گفت: «کمکم کن تا بنشینم چرا که پسر پیامبر صلى الله علیه و آله آمده است» زینب علیهاالسلام وى را به سینه‏‌اش تکیه داد و امام حسین علیه‌السلام از حال فرزندش پرسید: او حمد الهى را بجا آورد و گفت: «یا أبَتاهُ ما صَنَعْتَ الْیَوْمَ مَعَ هؤُلاءِ الْمُنافِقِینَ؟؛ پدر جان! امروز با این گروه منافق چه کرده‏‌اى؟». امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود: «یا وَلَدِی قَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَانْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ، وَ قَدْ شُبَّ الْقِتالُ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ، لَعَنَهُمُ اللَّهُ حَتّى‏ فاضَتِ الْأَرْضُ بِالدَّمِ مِنَّا وَ مِنْهُمْ؛» فرزندم شیطان بر آنان چیره شده و خدا را از یادشان برده است و جنگ بین ما و آنان چنان شعله‏‌ور شد که زمین از خون ما و آنان رنگین شده است!».  حضرت سجّاد علیه‌السلام عرض کرد: «یا أبَتاهُ أَیْنَ عَمِّىَ الْعَبَّاسُ؟» پدر جان! عمویم عبّاس کجاست؟ در این هنگام اشک بر چشمان زینب حلقه زد و به برادرش نگریست که چگونه پاسخ مى‏‌دهد- چرا که امام علیه‌السلام خبر شهادت عبّاس را به وى نداده بود. امام علیه‌السلام پاسخ داد: «یا بُنَىَّ إِنَّ عَمَّکَ قَدْ قُتِلَ، وَ قَطَعُوا یَدَیْهِ عَلى‏ شاطِى‏ءِ الْفُراتِ» پسر جان! عمویت کشته شد و دستانش کنار فرات از پیکر جدا شد! على بن الحسین علیه‌السلام آن چنان گریست که بى‌حال شد. چون به حال آمد از دیگر عموهایش پرسید و امام پاسخ مى‌‏داد: «همه شهید شدند». آنگاه پرسید: «وَ أَیْنَ أَخی عَلِیٌّ، وَ حَبیبُ بْنُ مَظاهِرَ، وَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ، وَ زُهَیْرُ بْنُ الْقَیْنِ؟» برادرم على اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجایند؟ امام علیه‌السلام پاسخ داد: «یا بُنَىَّ إِعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ فی الْخِیامِ رَجُلٌ إِلّا أَنَا وَ أَنْتَ، وَ أَمَّا هؤُلاءِ الَّذِینَ تَسْأَلُ عَنْهُمْ فَکُلُّهُمْ صَرْعى‏ عَلى‏ وَجْهِ الثَّرى‏» فرزندم! همین قدر بدان که در این خیمه‌‏ها مردى جز من و تو نمانده است، همه آنان به خاک افتاده و شهید شده‏‌اند. پس على بن الحسین علیه‌السلام سخت گریست. آنگاه به عمّه‌‏اش زینب علیهاالسلام گفت: «یا عَمَّتاهُ عَلَىَّ بِالسَّیْفِ وَ الْعَصا» عمّه جان! شمشیر و عصایم را حاضر کن. پدرش فرمود: «وَ ما تَصْنَعُ بِهِما» مى‌‏خواهى چه کنى؟ عرض کرد: «أمَّا الْعَصا فَأَتَوَکَّأُ عَلَیْها، وَ أَمَّا السَّیْفُ فَأَذُبُّ بِهِ بَیْنَ یَدَىْ إِبْنِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله فَإِنَّهُ لَاخَیْرَ فِی الْحَیاةِ بَعْدَهُ» بر عصا تکیه کنم و با شمشیرم از فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله دفاع نمایم، چرا که زندگانى پس از او ارزش ندارد. امام حسین علیه‌السلام او را باز داشت و به سینه چسباند و فرمود: «یا وَلَدی أَنْتَ أَطْیَبُ ذُرِّیَّتی، وَ أَفْضَلُ عِتْرَتی، وَ أَنْتَ خَلیفَتی عَلى‏ هؤُلاءِ الْعِیالِ وَ الْأَطْفالِ، فَإِنَّهُمْ غُرَباءٌ مَخْذُولُونَ، قَدْ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ وَ الْیُتْمُ وَ شَماتَةُ الْأَعْداءِ وَ نَوائِبُ الزَّمانِ سَکِّتْهُمْ إِذا صَرَخُوا، وَ آنِسْهُمْ اذَا اسْتَوْحَشُوا، وَ سَلِّ خَواطِرَهُمْ بِلَیْنِ الْکَلامِ، فَإِنَّهُمْ ما بَقِىَ مِنْ رِجالِهِمْ مَنْ یَسْتَأْنِسُونَ بِهِ غَیْرُکَ، وَ لا أَحَدٌ عِنْدَهُمْ یَشْکُونَ إِلَیْهِ حُزْنَهُمْ سِواکَ، دَعْهُمْ یَشُمُّوکَ وَ تَشُمُّهُمْ، وَ یَبْکُوا عَلَیْکَ وَ تَبْکی عَلَیْهِمْ» فرزندم! تو پاک‌‏ترین ذریّه و برترین عترت منى و تو جانشین من بر این بانوان و کودکانى. آنان غریب و بى‌‏کس‏‌اند که تنهایى و یتیمى و سرزنش دشمنان و سختى‏‌هاى دوران آنان را فرا گرفته است. هر گاه که ناله سر دادند آنان را آرام کن، و چون هراسان شدند مونسشان باش و با سخنان نرم و نیکو، خاطرشان را تسلّى بخش. چرا که کسى از مردانشان جز تو نمانده است تا مونسشان باشد و غم‏‌هایشان را به وى باز گویند. بگذار آنان تو را ببویند و تو آنان را ببویى و آنان بر تو گریه کنند و تو بر آنان. آنگاه امام علیه‌السلام دست فرزندش را گرفت و با صداى رسا فرمود: «یا زَیْنَبُ وَ یا امَّ کُلْثُومِ وَ یا سَکینَةُ وَ یا رُقَیَّةُ وَ یا فاطِمَةُ، اسْمَعْنَ کَلامی وَ اعْلَمْنَ أَنَّ ابْنی هذا خَلیفَتی عَلَیْکُمْ، وَ هُوَ إِمامٌ مُفْتَرِضُ الطَّاعَةِ» اى زینب! اى امّ کلثوم! اى سکینه! اى رقیّه! و اى فاطمه! سخنم را بشنوید و بدانید که این فرزندم جانشین من بر شماست و او امامى است که پیروى از او واجب است. سپس به فرزندش فرمود: «یا وَلَدی بَلِّغْ شیعَتی عَنِّیَ السَّلامَ فَقُلْ لَهُمْ: إِنَّ أَبی ماتَ غَریباً فَانْدُبُوهُ وَ مَضى‏ شَهیداً فَابْکُوهُ؛ فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.

امام علیه‌السلام لباس کهنه به تن کرد

هنگامى که امام ‏حسین علیه‌السلام عزم میدان کرد، فرمود: «ائْتُونی بِثَوْبٍ لا یُرْغَبُ فیهِ، الْبِسُهُ غَیْرَ ثِیابِی، لا اجَرَّدُ، فَانِّی مَقْتُولٌ مَسْلُوبٌ» برایم جامه کهنه‏‌اى بیاورید که کسى به آن رغبت نکند تا آن را زیر لباسهایم بپوشم و بعد از شهادتم مرا برهنه نکنند، زیرا مى‌‏دانم پس از شهادت لباسهایم ربوده خواهد شد. لباس تنگ و کوتاهى آوردند ولى امام علیه‌السلام آن را نپوشید و فرمود: «هذا لِباسُ أَهْلِ الذِّمَّةِ» این لباس اهل ذمّه (کفّار اهل کتاب) است. لباس بلندترى آوردند. امام علیه‌السلام آن را پوشید سپس با بانوان حرم خداحافظى کرد. در روایت دیگرى آمده است هنگامى که لباس کهنه آوردند، چند جایش را پاره کرد (تا ارزشى براى بیرون آوردن نداشته باشد) و آن را زیر لباس‌‏هایش پوشید؛ ولى پس از شهادت امام (دشمن ناجوانمرد پست) آن را نیز از بدنش بیرون آوردند. (تاریخ ابن عساکر، ج 14 ص 221)

گریه سکینه برای امام علیه‌السلام

 در آن هنگام حضرت سکینه گریه سر داد. امام وى را به سینه چسبانید و فرمود: سَیَطُولُ بَعْدی یا سَکینَةُ فَاعْلَمی   مِنْکِ الْبُکاءُ إِذَا الْحَمامُ دَهانِی‏ لا تُحْرِقی قَلْبِی بِدَمْعِکِ حَسْرَةً    مادامَ مِنّی الرُّوحُ فی جُثمانی‏ وَ إِذا قُتِلْتُ فَانْتَ اوْلى‏ بِالَّذِی   تَأْتینَهُ یا خَیْرَةَ النِّسْوانِ‏ سکینه! بدان پس از شهادتم گریه‌‏هاى طولانى خواهى داشت. تا جان در بدن دارم با اشک حسرتت دلم را آتش مزن. اى بهترین زنان! هنگامى که شهید شدم پس تو از هر کس به سوگوارى سزاوارترى. (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 119)

گفتگوی امام با زنان و بانوان حرم‏

 امام حسین علیه‌السلام به سوى خیمه رفت و ندا داد: «یا سَکینَةُ! یا فاطِمَةُ! یا زَیْنَبُ! یا امَّ کُلْثُومِ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلامُ» اى سکینه! اى فاطمه! اى زینب! اى امّ کلثوم! خداحافظ من هم رفتم. سکینه فریاد برآورد: پدرجان! آیا تسلیم مرگ شده‏‌اى؟! امام پاسخ داد: «کَیْفَ لا یَسْتَسْلِمُ مَنْ لا ناصِرَ لَهُ وَ لا مُعینَ؟» چگونه تسلیم نشود کسى که یار و یاورى براى او نمانده است؟. سکینه گفت: پدر جان! (حال که چنین است) ما را به حرم جدّمان برگردان! «هَیْهاتَ، لَوْ تُرِکَ الْقَطا لَنامَ» هیهات! اگر مرغ قطا را رها مى‏‌کردند در آشیانه‌‏اش آرام مى‏گرفت. (اشاره به این‌‏که ما را رها نخواهند کرد). صداى گریه بانوان برخاست، امام آنان را آرام کرد و به سوى دشمن حمله‌‏ور شد. (بحارالانوار ج 45 ص 47)

موعظه امام به لشکر عمر سعد

 امام حسین علیه‌السلام به دشمنان نزدیک شد و خطاب به آنان فرمود: «یا وَیْلَکُمْ أَتَقْتُلُونِی عَلى‏ سُنَّةٍ بَدَّلْتُها؟ أَمْ عَلى‏ شَریعَةٍ غَیَّرْتُها، أَمْ عَلى‏ جُرْمٍ فَعَلْتُهُ، أَمْ عَلى‏ حَقٍّ تَرَکْتُهُ؟» واى بر شما! چرا با من مى‌‏جنگید؟ آیا سنّتى را تغییر داده‌‏ام؟ یا شریعتى را دگرگون ساخته‏‌ام؟ یا جرمى مرتکب شده‌‏ام؟ و یا حقّى را ترک کرده‌‏ام؟. گفتند: «إِنَّا نَقْتُلُکَ بُغْضاً لِأَبِیکَ» به خاطر کینه‌‏اى که از پدرت به دل داریم، با تو مى‌‏جنگیم و تو را مى‏‌کشیم. (ینابیع الموده، ج 3 ص 79)

مرگ بهتر از زندگى ننگین است!

امام علیه‌السلام به میدان آمد و مبارز طلبید، هر کس از پهلوانان سپاه دشمن پیش آمد او را به خاک افکند، تا آنجا که بسیارى از آنان را به هلاکت رساند آنگاه به میمنه (به جانب راست سپاه) حمله کرد و فرمود: «الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ» مرگ بهتر از زندگى ننگین است. سپس به میسره (جانب چپ سپاه) یورش برد و فرمود: أَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِىِّ / آلَیْتُ أَنْ لا أَنْثَنی‏ أَحْمی عِیالاتِ أَبی / أَمْضی عَلى‏ دینِ النَّبِىِ‏ منم حسین بن على علیه‌السلام، سوگند یاد کردم که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مى‌‏کنم و بر دین پیامبر رهسپارم. (بحارالانوار، ج 45 ص 49) و در روایت دیگر آمده است، امام علیه‌السلام فرمود: «مَوْتٌ فی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حَیاةٍ فی ذُلٍّ» مرگ با عزّت بهتر از زندگى با ذلّت است. (بحارالانوار، ج 45 ص 192)

اگر دین ندارید آزاد مرد باشید!

 امام علیه‌السلام به هر سو یورش برد و گروه عظیمى را به خاک افکند. عمر سعد فریاد برآورد: آیا مى‌‏دانید با چه کس مى‏‌جنگید؟ او فرزند همان دلاور میدان‌‏ها و قهرمانان عرب است، از هر سو به وى هجوم آورید. بعد از این فرمان چهار هزار تیرانداز از هر سو امام علیه‌السلام را هدف قرار دادند و از سوى دیگر به جانب خیمه‌‏ها حمله‌‌‏ور شدند و میان آن حضرت و خیامش فاصله انداختند. امام علیه‌‌السلام فریاد برآورد: «وَیْحَکُمْ یا شیعَةَ آلِ أَبی سُفْیانَ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ، وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ، فَکُونُوا أَحْراراً فی دُنْیاکُمْ هذِهِ، وَارْجِعُوا إِلى‏ أَحْسابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَبَاً کَما تَزْعُمُونَ» واى بر شما! اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از حسابرسى روز قیامت نمى‏‌ترسید لااقل در دنیاى خود آزاده باشید، و اگر خود را عرب مى‏‌دانید به خلق و خوى عربى خویش پایبند باشید. شمر صدا زد: اى پسر فاطمه! چه مى‏‌گویى؟ امام علیه‌السلام فرمود: «أَنَا الَّذی أُقاتِلُکُمْ، وَ تُقاتِلُونی، وَ النِّساءُ لَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ، فَامْنَعُوا عُتاتَکُمْ وَ طُغاتَکُمْ وَ جُهَّالَکُمْ عَنِ التَّعَرُّضِ لِحَرَمی ما دُمْتُ حَیّاً» من با شما جنگ دارم و شما با من، ولى زنان که گناهى ندارند، پس تا زمانى‏ که زنده هستم، سپاهیان طغیانگر و نادان خود را از تعرّض به حرم من باز دارید. شمر گفت: راست مى‏‌گوید. آنگاه به لشکریان خویش رو کرد و گفت: «از حرم او دست بردارید و به خودش حمله کنید که به جانم سوگند هماوردى است بزرگوار! سپاه دشمن از هر طرف به سوى امام علیه‌السلام حمله‏‌ور شدند و امام در جستجوى آب به سوى فرات رفت ولى سپاهیان همگى هجوم آوردند و مانع شدند.

مناجات با خدا و نفرین به دشمن‏

در روز عاشورا امام حسین علیه‌السلام به سوى فرات روانه شد که شمر گفت: به خدا سوگند! به آن نخواهى رسید تا در آتش درآیى! شخص دیگرى گفت: یا حسین! آیا آب فرات را نمى‌‏بینى که مثل شکم ماهى مى‌‏درخشد؟! به خدا سوگند! از آن نخواهى چشید تا آن‌‏که با لب تشنه از جهان چشم بپوشى! امام علیه‌السلام گفت: «اللَّهُمَّ أَمِتْهُ عَطَشاً» خدایا! او را تشنه بمیران. راوى مى‏‌گوید: به خدا سوگند پس از نفرین امام آن شخص به مرض عطش گرفتار شد، به گونه‌‏اى که پیوسته مى‌‏گفت: به من آب دهید! آبش مى‌‏دادند تا آنجا که آب از دهانش مى‌‏ریخت ولى همچنان مى‏‌گفت: آبم دهید که تشنگى مرا کشت! پیوسته این چنین بود تا آن‌‏که به هلاکت رسید!

تیری به پیشانی امام اصابت کرد

 آنگاه مردى از سپاه دشمن به نام «ابوالحتوف جعفى» تیرى به سوى امام رها کرد. تیر به پیشانى امام اصابت کرد. آن را بیرون کشید، خون بر چهره و محاسن امام جارى شد، عرض کرد: «اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَرى‏ ما أَنَا فیهِ مِنْ عِبادِکَ هؤُلاءِ الْعُصاةِ، اللَّهُمَّ أَحِصَّهُمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تَذَرْ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ مِنْهُمْ أَحَداً، وَ لا تَغْفِرْ لَهُمْ أَبَداً» خدایا! تو شاهدى که از این مردم سرکش به من چه مى‏‌رسد. خدایا! جمعیّت آنان را اندک کن و آنان را با بیچارگى و بدبختى بمیران، و از آنان کسى را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را نیامرز. سپس به آنان حمله کرد، و به هر کس که مى‏‌رسید او را با شمشیرش بر خاک مى‌‏افکند، این در حالى بود که تیرها از هر سو مى‌‏بارید و بر بدن امام علیه‌السلام مى‌‏نشست و مى‏‌فرمود: «یا أُمَّةَ السُّوءِ! بِئْسَما خَلَّفْتُمْ مُحَمَّداً فی عِتْرَتِهِ، أَما إِنَّکُمْ لَنْ تَقْتُلُوا بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِ اللَّهِ فَتُهابُوا قَتْلَهُ، بَلْ یُهَوِّنُ عَلَیْکُمْ عِنْدَ قَتْلِکُمْ إِیَّاىَ، وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِی رَبِّی بِالشَّهادَةِ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ» اى بدسیرتان! شما در مورد خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله بد عمل کردید. آرى! شما پس از کشتن من از کشتن هیچ بنده‏‌اى از بندگان خدا هراسى ندارید، چرا که با کشتن من قتل هر کس برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! من امیدوارم که پروردگارم شما را خوار و مرا به شهادت (در راهش) گرامى بدارد. آنگاه از جایى که گمان نمى‏‌برید انتقام مرا از شما بگیرد. حصین بن مالک سکونى فریاد برآورد و گفت: «اى پسر فاطمه! چگونه خداوند انتقام تو را از ما بگیرد؟ امام علیه‌السلام فرمود: «یُلْقی بَأْسُکُمْ بَیْنَکُمْ وَ یَسْفِکُ دِماءَکُمْ، ثُمَّ یَصُبُّ عَلَیْکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ» نزاع و اختلاف در میانتان مى‌‏افکند و خونتان را مى‌‏ریزد آنگاه شما را به عذاب دردناک گرفتار مى‏سازد. امام علیه‌السلام همچنان مى‌‏جنگید تا آن که زخم‌‏هاى بسیارى بر بدن مبارکش وارد شد. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 4 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 51)

تیری به گلوی امام اصابت کرد

 در روایتى آمده است: هنگامى که دشمنان، امام را آماج تیرها قرار دادند تیر به گلوى امام اصابت کرد و فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ، وَ هذا قَتیلٌ فی رِضَى اللَّهِ» به نام خداوند و هیچ حرکت و نیرویى جز از جانب خدا نیست و این شهیدى است در راه رضاى خدا! (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 120)

اصابت سنگ به پیشانی امام و زدن تیر سه شعبه بر سینه ایشان

 امام علیه‌السلام خسته شد، خواست اندکى بیاساید که ناگاه سنگى آمد و به پیشانى امام رسید، خون جارى شد. امام دامن پیراهنش را بالا زد تا خون از چهره‏اش پاک کند که تیر سه شعبه مسمومى آمد و به سینه امام علیه‌السلام فرو نشست. امام (دعاى قربانى خواند و) فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلى‏ مِلِّةِ رَسُولِ اللَّهِ» به نام خدا و به یارى خدا و بر آیین رسول خدا. آنگاه سرش را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: «إِلهی إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلًا لَیْسَ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ نَبِىٍّ غَیْرَهُ» خداى من! تو آگاهى که اینان کسى را مى‏‌کشند که در روى زمین پسر پیامبرى جز وى نیست. سپس تیر را بیرون کشید. خون همچون ناودان جارى شد. دستش را بر محلّ زخم گذاشت، چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشید و قطره‌‏اى از آن به زمین بازنگشت! بار دیگر دست را از خون پر کرد و آن را به سر و صورت کشید و فرمود: «هکَذا وَاللَّهِ أَکُونُ حَتّى‏ أَلْقى‏ جَدّی رَسُولَ اللَّهِ وَ أَنَا مَخْضُوبٌ بِدَمی، وَ أَقُولُ: یا رَسُولَ اللَّهِ قَتَلَنی فُلانٌ وَ فُلانٌ» آرى، به خدا سوگند! مى‌‏خواهم با همین چهره خونین به دیدار جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بروم و بگویم: اى رسول خدا فلان و فلان مرا شهید کردند. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 2 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 53)

عرش خدا از اسب به زمین افتاد

 امام علیه‌السلام بر اثر زخم‏‌هاى فراوان از اسب به زمین افتاد، ولى برخاست. خواهرش زینب علیهاالسلام از خیمه‏‌ها بیرون آمد و با ناله‌‏اى جانسوز مى‌‏گفت: «لَیْتَ السَّماءُ إِنْطَبَقَتْ عَلَى الْأَرْضِ» کاش آسمان بر زمین فرو مى‏‌افتاد. عمر بن سعد را دید که نزدیک امام علیه‌السلام ایستاده است. فرمود: «أَیُقْتَلُ ابُوعَبْدِاللَّهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَیْهِ؟» اى عمر بن سعد! اباعبداللَّه علیه‌السلام را شهید مى‏‌کنند و تو نظاره مى‌‏کنى؟! اشک از دیدگان عمر سعد (دیدند) جارى شد و صورتش را برگرداند و چیزى نگفت. (کامل ابن اثیر، ج 3 ص 78) حضرت زینب علیهاالسلام فریاد زد: «وَیْلَکُمْ، أما فِیکُمْ مُسْلِمٌ» واى بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟ سکوت مرگبارى همه را فرا گرفته بود و کسى پاسخى نداد. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609) امام علیه‌السلام ردایى به تن کرده و عمامه به سر داشت. و با آن که پیاده و زخمى بود چون سواران دلاور مى‌‏جنگید، نگاهى به تیراندازان و نگاهى به حرم خود داشت و مى‏‌گفت: «أَعَلى‏ قَتْلی تَجْتَمِعُونَ، أَما وَاللَّهِ لا تَقْتُلُونَ بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِاللَّهِ، اللَّهُ أَسْخَطُ عَلَیْکُمْ لِقَتْلِهِ مِنِّی؛ وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِى اللَّهَ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ. أَما وَاللَّهِ لَوْ قَتَلْتُمُونی لَأَلْقَى اللَّهَ بَاْسَکُمْ بَیْنَکُمْ وَ سَفَکَ دِمائَکُمْ ثُمَّ لا یَرْضى‏ حَتّى‏ یُضاعِفَ لَکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ» آیا بر کشتن من با هم متّحد شده‏‌اید؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بنده‌‏اى از بندگان خدا را نمى‏‌کشید که خداوند را بیش از کشتن من به خشم آورد. به خدا سوگند! من امیدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا که گمان نمى‌‏برید از شما بگیرد. هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانید، خداوند شما را گرفتار نزاعى در میان خودتان مى‏‌سازد و خونتان را مى‌‏ریزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگین و دردناکى به شما بچشاند. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609)

آخرین مناجات‌های امام علیه‌السلام ‏

 امام حسین علیه‌السلام در آخرین لحظات عمر گرانبهایش با خداى خود چنین مناجات مى‌‏کرد: «اللَّهُمَّ! مُتَعالِىَ الْمَکانِ، عَظیمَ الْجَبَرُوتِ، شَدیدَ الِمحالِ، غَنِىٌّ عَنِ الْخَلائِقِ، عَریضُ الْکِبْرِیاءِ، قادِرٌ عَلى‏ ما تَشاءُ، قَریبُ الرَّحْمَةِ، صادِقُ الْوَعْدِ، سابِغُ النِّعْمَةِ، حَسَنُ الْبَلاءِ، قَریبٌ إِذا دُعیتَ، مُحیطٌ بِما خَلَقْتَ، قابِلُ التَّوْبَةِ لِمَنْ تابَ إِلَیْکَ، قادِرٌ عَلى‏ ما أَرَدْتَ، وَ مُدْرِکٌ ما طَلَبْتَ، وَ شَکُورٌ إِذا شُکِرْتَ، وَ ذَکُورٌ إِذا ذُکِرْتَ، أَدْعُوکَ مُحْتاجاً، وَ أَرْغَبُ إِلَیْکَ فَقیراً، وَ أَفْزَعُ إِلَیْکَ خائِفاً، وَ أَبْکی إِلَیْکَ مَکْرُوباً، وَ اسْتَعینُ بِکَ ضَعیفاً، وَ أَتَوَکَّلُ عَلَیْکَ کافِیاً، أُحْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا، فَإِنَّهُمْ غَرُّونا وَ خَدَعُونا وَ خَذَلُونا وَ غَدَرُوا بِنا وَ قَتَلُونا، وَ نَحْنُ عِتْرَةُ نِبَیِّکَ، وَ وَلَدُ حَبیبِکَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، الَّذی اصْطَفَیْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَ ائْتَمَنْتَهُ عَلى‏ وَحْیِکَ، فَاجْعَلْ لَنا مِنْ أَمْرِنا فَرَجاً وَ مَخْرَجاً بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ». خدایا! اى بلند جایگاه! بزرگ جبروت! سخت توانمند (در کیفر و انتقام)! بى نیاز از مخلوقات! صاحب کبریایى گسترده! بر هر چه خواهى قادرى! رحمتت نزدیک! پیمانت درست! داراى نعمت سرشار! بلایت نیکو! هر گاه تو را بخوانند نزدیکى! بر آفریده‌‏ها احاطه دارى! توبه‌‏پذیر توبه کنندگانى! بر هر چه اراده کنى توانایى! و به هر چه بخوانى مى‌‏رسى! چون سپاست گویند سپاسگزارى! و چون یادت کنند یادشان مى‌‏کنى! حاجتمندانه تو را مى‌‏خوانم و نیازمندانه به تو مشتاقم و هراسانه به تو پناه مى‌‏برم و با حال حزن به درگاه تو مى‌‏گریم و ناتوانمندانه از تو یارى مى‏‌طلبم تنها بر تو توکّل مى‌‏کنم، میان ما و این قوم حکم فرما! اینان به ما نیرنگ زدند، ما را تنها گذارده، بى وفایى کردند و به کشتن ما برخاستند.  ما خاندان پیامبر و فرزندان حبیب تو محمّد بن عبداللَّه صلى الله علیه و آله هستیم، همو که او را به پیامبرى برگزیدى و بر وحى‏‌ات امین ساختى. پس در کار ما گشایش و برون رفتى قرار ده، به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان. آنگاه افزود: «صَبْراً عَلى‏ قَضائِکَ یا رَبِّ لا إِلهَ سِواکَ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ، مالِىَ رَبٌّ سِواکَ، وَ لا مَعْبُودٌ غَیْرُکَ، صَبْراً عَلى‏ حُکْمِکَ یا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ، یا دائِماً لا نَفادَ لَهُ، یا مُحْیِىَ الْمَوْتى‏، یا قائِماً عَلى‏ کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ، احْکُمْ بَیْنی وَ بَیْنَهُمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْحاکِمینَ» پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مى‏‌ورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست. بر حکم تو صبر مى‏‌کنم اى فریادرس کسى که فریاد رسى ندارد! اى همیشه‌‏اى که پایان‏ناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى برپا دارنده هر کس با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى. (مقتل الحسین مقرم، ص 282)

لحظات شهادت سالار و سرور شهیدان عالم ‏

 راوی مى‏گوید: «کنار قتلگاه ایستاده بودم و جان دادن امام علیه‌السلام را نظاره مى‏‌کردم. بخدا سوگند! هرگز به خون آغشته‌‏اى را ندیده بودم که خون بدنش رفته باشد ولى این چنین زیبا و درخشنده باشد. آنچنان نور چهره‌‏اش خیره کننده بود که اندیشه شهادت او از یادم رفت. حسین علیه‌السلام در آن حال شربتى آب مى‌‏خواست. شنیدم مردى سنگدل و بى‏‌ایمان پاسخ داد: آب نیاشامى تا بر آتش درآئى (نعوذ باللَّه) و از حمیم آن بنوشى. (وَاللَّهِ لا تَذُوقُ الْماءَ حَتَّى تَرِدَ الْحامِیَةَ فَتَشْرَبَ مِنْ حَمیمِها) امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود: «إِنَّما أَرِدُ عَلى‏ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ وَأَسْکُنُ مَعَهُ فِی دارِهِ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ وَأَشْکُو إِلَیْهِ ما ارْتَکَبْتُمْ مِنِّی وَفَعَلْتُمْ بِی» بلکه من بر جدم رسول خدا وارد مى‌‏شوم و در خانه‏‌اش در بهشت جایگاه صدق و در جوار قرب خداى مقتدر ساکن مى‌‏شوم و از جنایاتى که نسبت به من روا داشتید به او شکایت مى‏‌برم. سپاه ابن سعد با شنیدن این سخن چنان به خشم آمدند که گویا خداوند در دل آنها هیچ رحمى قرار نداده بود. (مقتل الحسین مقرم، ص 282؛ بحارالانوار ج 45 ص 57)

شهادت امام حسین علیه‌السلام در کربلا

 هنگام مصیبت عظمى فرا رسیده بود. حالت ضعف بر امام علیه‌السلام مستولى شده بود، هر کس با هر وسیله‌‌‌‏اى که در اختیار داشت به آن حضرت ضربه مى‏زد، ولى هر کس به قصد کشتن نزدیک آن بزرگوار مى‌‏شد، لرزه بر اندامش مى‏‌افتاد و به عقب بر مى‌‏گشت. «مالک بن نمیر» نزدیک رفت و شمشیرى بر فرق مبارکش زد که خون از سر آن حضرت جارى شد. امام علیه‌السلام فرمود: «هرگز با آن دست، غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند». در تواریخ آمده است که او پس از آن چون بیچارگان در نهایت فقر و تنگدستى به سر مى‏برد و دستانش از کار افتاد. (انساب الاشراف، ج 3 ص 407) «زُرعة بن شریک» ضربه‏‌اى بر دست چپ آن حضرت وارد ساخت. «سنان بن انس» با دو سلاح نیزه و شمشیر ضرباتى بر حضرت وارد ساخت، و به آن افتخار مى‏‌کرد! زمان به کندى مى‌‏گذشت و جهان در انتظار حادثه‌‏اى عظیم بود. عمر سعد مى‌‏خواست که کار سریعتر تمام شود و انتظار به پایان رسد. به خولى بن یزید که در کنارش بود دستور داد که کار حسین علیه‌السلام را تمام کند. وى پیش رفت تا سر از بدن آن حضرت جدا سازد ولى لرزه بر اندامش افتاد و به عقب برگشت. «سنان بن انس»- بنا به نقلى- جلو رفت و شمشیرى را حواله گلوى مبارک امام کرد و گفت: «ترا مى‌‏کشم و سر از بدنت جدا مى‏‌کنم در حالى که مى‌‏دانم تو پسر رسول خدایى و پدر و مادرت بهترین خلق خدایند!»  پس سر مبارک امام را از بدن جدا کرد. (کامل ابن اثیر ج 4 ص 78 ؛ انساب الاشراف، ج3 ص 409) در روایت دیگر، شمر بن ذى الجوشن در خشم شد و روى سینه مبارک امام علیه‌السلام نشست و محاسن آن حضرت را به دست گرفت و چون خواست امام را به قتل برساند، آن حضرت لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى‌‏کشى در حالى که مى‏‌دانى من کیستم؟ شمر گفت: آرى، تو را خوب مى‏‌شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏‌کشم و باکى ندارم! پس با دوازده ضربه سر مبارک امام علیه‌السلام را از بدن جدا ساخت. (بحارالانوار ج 45 ، ص56)

دگرگونى عالَم طبیعت‏ پس از شهادت امام علیه‌السلام

 طبق نقل تواریخ بعد از شهادت آن حضرت، دگرگونى‏‌هایى در عالم تکوین رخ داد که خبر از وقوع حادثه عظیمى مى‏‌داد. روایات مربوط به دگرگونى‏‌هاى عالم را، شیعه و اهل سنت متفقاً نقل کرده‌‏اند از جمله: بنا به نقل سید بن طاووس در لهوف: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریکى و طوفان سرخ فام آسمان کربلا و اطراف را فرا گرفت، سپاه ابن سعد وحشت کردند و گمان نمودند بر آنها عذاب نازل شده است. (عاشورا ریشه‌‏ها، انگیزه‌‌‏ها، رویدادها، پیامدها، آیت الله مکارم شیرازی و همکاران، ص 500) «وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون‏» آنها که ستم کردند به زودى مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏دانند که بازگشتشان به کجاست! (سوره شعرا / 227)

ظهر عاشورا گذشت ...

اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ(ع)

دود از خیمه‌ها هم بلند شده است، در چند تا از میدان‌ها حالا اسب‌ها را هم می‌بندند که به صاحبان‌شان برگردانند، عصر عاشورا بعد از همه عزاداری‌ها و به سرزدن‌های صبح تا ظهر امروز می‌رود که به شام غریبان بیانجامد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) صبح که زد، شهر به این آرامی نبود، آن‌ها که نذرشان صبح و ظهر عاشوراست خیلی‌هاشان از دیشب آرام و قرار نداشتند، به غیر از رتق و فتق میهمان‌هایی که این وقت‌ها از هر کجا سر می‌رسند که از کار برای نذری حسین(ع) ثوابی ببرند، صاحب نذری‌ها هم دل در دل ندارند که غذای‌شان جا افتاده باشد و کم نیاید؟ ظرف‌ها به اندازه باشد؟ زود سرد نشود؟ دیر نباشد که بماند و به موقع به دست مردم نرسد؟

صدای نوحه‌ها را بلند کرده بودند و در خانه‌ها را هم باز گذاشته‌اند، حالا فرقی نمی‌کند نذرشان چه بود؛ چای سر صبح گروه‌ها باشد، یا حلیم گرم در این سرمای پاییزی، شیر باشد یا قیمه نذری که شهره عالم است، هرکس به قدر وسعش همان را نذر کرده که از دستش بر می‌آمده و حالا که از نماز ظهر عاشورا گذشته است، یک سال دیگر هم بر سر پیمان نذرش بوده و جای شکر دارد.

گروه‌های عزاداری هم حالا به احترام ظهر عاشورا، طبل و سنج و دهل را کناری گذاشته‌اند، از صبح در عزایی که سیاه پو‌ش‌شان کرده سینه زده‌اند و زنجیر، اشک ریخته‌اند و با مداح‌ها هماهنگ شده‌اند، جوان‌های‌شان هوای علامت‌های چند تیغه و کتل‌ها را داشتند، پیرهای‌شان از همان میانه، حواس‌شان به اول و آخر گروه، به مداح‌ها، زنجیرزن‌ها، سینه‌زن‌ها، طبل‌زن‌ها و بوده، حواس‌شان به این بوده که به وقتی به سینه‌زن‌های محله بالایی رسیدند از کجا بگذرند که زحمت آن‌ها نباشند، وقتی به زنجیرزن‌های محله پایینی رسیدند علامت را چه طور بچرخانند که خیابان بند نیاند و دسته‌ها متوقف نشوند.

تعزیه‌خوان‌ها کمتر شده‌اند، اما هنوز در همان میدان‌های محله‌های قدیمی دلشوره در چشم همه آن‌ها که نذر تعذیه دارند؛ همه آن‌ها که تعذیه را می‌خوانند و همه آن‌ها که تعذیه را شندیده‌اند موج می‌زند، به این هوا که نکند چیزی جابه‌جا شود، نکند کسی به زمین بیافتد، نکند کسی زخمی بردارد از این نمایش بلوا، دیگر این‌که نکند بیتی، مصرعی را جا به جا بخوانند، نکند چیزی از خاطرشان برود، نکند جایی اساعه ادبی بشود... و آ‌ها که ایستاده‌اند و پا‌به‌پای تعزیه‌خوان‌ها اشک می‌ریزند هراس نزدیک شدن به اتفاقی را دارند که می‌دانند خواهد افتاد... شهادت حسین(ع).

بچه‌ها نیز سیاه پوشیده بودند و زنجیرهای هفت رشته به دست داشتند، بعضی‌ها سنج‌های کوچکی هم قد و قواره خودشان داشتند و از همراه شدن در عزاداری با بزرگ‌ترها در مراسمی که جای بزرگ‌هاست، جای مردهاست، درس می‌آموختند.

ظهر عاشورا حالا دیگر گذشته است، گروه‌های سینه‌زن و زنجیرزن نماز جماعت ظهر عاشورا را به تاسی از سرور و سالار شهیدان هر جا که بودند، اگر شده در میانه خیابان، اگر شده روی خاک، اگر ممکن بوده روی تکه فرشی، اقامه کرده‌اند.

آن‌ها که نذر خیمه داشته‌اند و از صبح دور تا دور خیمه‌های سبز و سپید چرخیده‌اند، با دلی سوزان و چشمانی اشکبار مراسم آتش کشیدن به خیمه‌ها را برگزار کرده‌اند. برخی به یاد و احترام شهدای کربلا، تکه پارچه سوخته‌ای از خیمه‌ها را تبرک گرفته و نیت کرده‌اند.

ظهر عاشورا گذشته است؛ عزادارها آماده می‌شوند برای غروب غمگین عاشورا، فرا رسیدن شام غریبان حسین(ع) و یارانش، قربت و غریبی اصحاب اسیرش.

اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

در عاشورا بر امام حسین چه گذشت


شب عاشورا بود و خیمه گاه حق در تب و تاب. در عصر روز تاسوعا «شمر بن ذی الجوشن» به همراه هزاران نفر نیروی کمکی به صحرای کربلا رسید و «عمر بن سعد» را برای حمله به امام (ع) تحت فشار قرار داد. عمر سعد دستور حمله را صادر کرد. صدای همهمه لشگر که به گوش امام حسین (ع) رسید، برادرش عباس (س) را صدا کرد و به همراه چند تن از بزرگان کوفه ــ که خود را به کاروان حق رسانده بودند ــ به نزد دشمن فرستاد تا از قصد آنان آگاه شود.
شفاف :شب عاشورا بود و خیمه گاه حق در تب و تاب. در عصر روز تاسوعا «شمر بن ذی الجوشن» به همراه هزاران نفر نیروی کمکی به صحرای کربلا رسید و «عمر بن سعد» را برای حمله به امام (ع) تحت فشار قرار داد. عمر سعد دستور حمله را صادر کرد. صدای همهمه لشگر که به گوش امام حسین (ع) رسید، برادرش عباس (س) را صدا کرد و به همراه چند تن از بزرگان کوفه ــ که خود را به کاروان حق رسانده بودند ــ به نزد دشمن فرستاد تا از قصد آنان آگاه شود.

 روز تاسوعا گذشت و شب رسید

 تشنه کامان جانشان بر لب رسید

 بسته بود آب و حرم بی تاب بود

 دیده ی طفلان به راه آب بود

 سینه ها از فرط بی آبی کباب

 بود ذکر تشنه کامان «آب ، آب»

 گرچه بود از تشنگی لبها کبود

 مادران را با عطش کاری نبود

 مادران در ماتم فرزندها

 دل پریشان در غم دلبندها

 بهر اسماعیل های فاطمه

 هاجران ، بی زمزم و بی زمزمه

 بود چشم مادرانِ پر ز درد

 اشک ریزان ، بهر فردایِ نبرد

 بود گریان ، چشمِ پرخونِ «رباب»

 بهر آن شش ماهه ی بی تابِ آب

 وای اگر فردا ، گهِ ماتم شود

 تارِ مویی زین عزیزان کم شود

 وای اگر «اکبر» سرش گردد جدا

 وای اگر در خون شود خونِ خدا

 ای سپیده! جلوه بعد از شب نکن

 ای فلک! خون بر دل «زینب» نکن


 اما سپیده عاشورا دمید ... و سواران عشق، یک به یک پای به مسلخ نهادند...و بالاخره می رفت که تلخ ترین لحظات تاریخ فرا رسد ...

 آری! عصر عاشورا شد ؛ و زمين كربلا غرق در نيزه و شمشير و جنازه. از سپاه كوچك حق چيزي باقي نمانده بود اما هزاران هزار گرگ گرسنه همچنان در لشگر شيطان منتظر طعمه بودند.

 ديگر كسي براي حسين (ع ) باقي نبود. «حبيب» ، «زهير» ، «برير» ، «حر» و ديگر اصحاب به شهادت رسيده بودند. «اكبر» ، «قاسم» ، «عون» ، «جعفر » و بقيه جوانان بني هاشم ــ و حتي « اصغر شش ماهه » ــ نيز جان خود را فداي اسلام كرده بودند ؛ و «عباس» ، بي سر و دست، دور از خيمه ها به ديدار خداي خويش رفته بود.

 حسين (ع) به اين سو و آن سو نظر افكند . در تمامي دشت پهناور ، حتي يك نفر نبود تا از او و حريم رسول خدا (ص) دفاع كند.

 امام (ع) به خيمه گاه آمد تا با بانوان اهل بيت وداع كند. صحنه ای دلخراش و جانسوز بود. کودکان و دخترکان دور امام را گرفته بودند و نمی دانستند آخرین کلام را چگونه بگویند. «سكينه» دختر امام (ع) فرياد زد: «پدر جان ! آيا تن به مرگ دادي و دل بر رحيل نهادي؟» امام پاسخ داد: «چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه يار و ياوري ندارد؟» ، پس صداي به گريه بلند شد . امام آنان را ساكت كرد و به آنها وصيت نمود و سپس ودايع امامت و مواريث پيامبران را به علي بن الحسين السجاد (ع) كه سخت بيمار بود سپرد و به سوي ميدان رهسپار شد.

 امام (ع) با وجود تنهايي و تشنگي ، با هزاران هزار سپاهي دشمن جنگي دلاورانه كرد . گاه به ميمنه لشگر (سمت راست لشگر دشمن) حمله ميكرد و مي خواند :
 الموت خير من ركوب العار

 والعار اولي من دخول النار


 يعني :
 مرگ بهتر از پذيرفتن ننگ است

 و ننگ سزاوارتر از آتش جهنم است .

 سپس به ميسره لشگر (جناح چپ لشگر) حمله ميكرد و ميخواند :
 انا الحسين بن علي

 آليت ان لا انثني

 احمي عيالات ابي

 امضي علي دين النبي


 يعني:
 من حسين پسر علي هستم

 كه هيچگاه سازش نخواهم كرد

 از حريم پدرم دفاع ميكنم

 و بر طريقت پيامبر ره مي سپارم.

 يكي از اهل كوفه روايت كرده است : «من نديدم كسي را كه اين همه دشمن بسيار بر او بتازد و فرزندان و يارانش كشته شده باشد اما اينگونه شجاع و پر جرأت باشد . مردان سپاه بر او مي تاختند اما او با شمشير بر آنان حمله مي كرد و لشكر را مانند گله بزي كه شيري درنده در آن افتاده باشد پراكنده و تارو مار مي ساخت ، سپس به جاي خويش باز مي گشت و مي گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم .

 در منابع تاريخي آورده اند كه آن حضرت نزديك به 2000 نفر از سپاه يزيد را كشت ، تا اينكه عمر سعد بر لشكريانش فرياد كشيد : « واي بر شما ! آيا مي دانيد با چه كسي كارزار مي كنيد ؟ اين فرزند علي و پسر كشنده قهرمانان عرب است. دسته جمعي و از تمامي جهات بر او حمله كنيد » و به چهار هزار تير انداز سپاه دستور داد كه از هر سوي بر امام (ع) تير ببارند ، و عده اي نيز با سنگ به حضرت حمله آوردند.

در برخي روايات آمده است كه از شدت اصابت تير ، بدن امام مظلوم ، همانند بدن خارپشت شده بود ، و پس از شهادت ، بيش از 1000 زخم بر تن امام شمردند كه 32 ضربه آن ، غير از زخم تير بود .

امام (ع) كشته و مجروح و خسته ، اندكي ايستاد تا نفسي تازه كند و دمي از خستگي جنگ بياسايد . در اين لحظه يكي از دشمنان سنگي زد كه به پيشاني حضرت اصابت كرد و خون بر صورت وي جاري شد. امام خواست آن خون را پاك كند كه تيري سه شاخه و زهر آلود بر سينه و قلب حضرت نشست . امام گفت : «بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله» و سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت : « خدايا تو مي داني این قوم مردي را مي كشند كه روي زمين پسر پيغمبري غير از او نيست».
 به مرکز باز شد سلطان ابرار

 که آساید دمی از رزم و پیکار

 فلک ، سنگی از دست دشمن

 به پیشانیِ وجه اللهِ احسن

 که گلگون گشت رویِ عشقِ سرمد

 چو در روز احد ، روی محمد

 به دامان کرامت خواست آن شاه

 که خون از چهره بزداید ، بناگاه

 یکی الماس وش تیری ز لشگر

 گرفت اندر دل شه جای ، تا پر

 که از پشتِ پناه اهل ایمان

 عیان گردید زهر آلود پیکان

 آنگاه تير را گرفت و از پشت بيرون كشيد خون مانند ناودان بيرون جست، پس امام دست خود را از آن خون پر كرد و به سوي آسمان پاشيد . حاضران مي گويند حتی يك قطره از آن خون به زمين برنگشت و از آن لحظه، آسمان كربلا سرخ شد . سپس دوباره دست خود را از آن خون پر كرد و صورت و محاسن خويش را با آن آغشته نمود و فرمود: « جد خود رسول الله را اينچنين خضاب شده ديدار مي كنم و از دست اینان به او شكايت مي كنم».

عده اي از پياده نظام دشمن ، دور امام را گرفتند . يكي از آنان با شمشير به آن حضرت زد كه بر اثر آن، کلاه امام دريده شد و تیغ به سر مبارك وي رسيد و خون روان گشت.

 سپس «شمر» با عده ای از سپاهیان دشمن به سوی خیمه گاه حمله کردند. شمر خواست که آن خیمه ها را آتش زند ، امام (ع )سر برداشت و چون این صحنه دید بانگ برآورد و آن جمله تاریخی خویش را بر زبان آورد که : «وای برشما ! اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی ترسید ، لااقل در دنیا آزاده و جوانمرد باشید» آنگاه خطاب به فرماندهان لشگر یزید نهیب زد: « اهل و عیال مرا از دست سرکشان و بی خردان خود حفظ کنید». «شبث» خود را به شمر رساند و با تندی او را از این کار بر حذر داشت. شمر خجالت کشید و به سپاهیانش دستور داد که از حرم دور شوید و به سوی خود حسین بروید که حریفی بزرگ و جوانمرد است.

 در همین حین، «عبدالله» فرزند امام مجتبی(ع) که نوجوانی نابالغ بود از خیمه ها بیرون دوید تا از عموی خویش دفاع کند ؛ اما وی نیز با وضعی دلخراش به شهادت رسید ( و مصیبت آن در روضه شب پنجم گذشت ) .

 سپاه دشمن به امام (ع) نزدیک شد و دایره محاصره را بر وی که از شدت زخمها و هرم تشنگی، تاب و توان نداشت تنگ تر و تنگ تر کرد.

 «زرعه بن شریک» به حضرت نزدیک شد و شمشیری به دست چپ آن حضرت زد. سپس شخصی دیگر، از پشت، تیغ بر شانه امام (ع) وارد آورد که حضرت از شدت آن ضربت، با صورت بر خاک افتاد.

 این دو ملعون عقب نشستند ، در حالیکه امام افتان و خیزان بود ؛ گاه به مشقت از جای برمی خاست ولی دوباره بر زمین می افتاد ...

 امام در گودال قتلگاه افتاد و واپسین راز و نیاز خود با خدای خویش را آغاز کرد. و هر چه می گذشت زیباتر و برافروخته تر می شد... یکی از راویان نوشته است: «به خدا قسم ، هیچ کشته به خون آغشته ای را نیکوتر و درخشنده روی تر از حسین ندیدم. ما برای کشتن وی رفته بودیم ولی رخسار و زیبایی هیئت او ، اندیشه قتل وی را از یاد من برد» .

 دژخیمان ، همچون گرگان گرسنه ، دور امام حلقه زدند تا به خیال خود کار را تمام و حق را برای همیشه ذبح نمایند.

زینب (س) که دیگر صدای تکبیر و "لاحول و لاقوه" ی امام را نمی شنید فهمید که ماه فاطمه در محاق رفته است ؛ پس از خیمه ها بیرون دوید در حالی که شیون می کشید : «وا اخاه ، وا سیداه ، وا اهل بیتاه ! ای کاش آسمان بر زمین می افتاد! ای کاش کوهها خرد و پراکنده بر دشت می ریخت ...» و خود را به تلی (تپه ای) مشرف بر گودال رساند و آن صحنه دلخراش را مشاهده کرد.

 وی با دیدن گرگانی که برای قتل امام در آنجا جمع شده بودند به «عمر سعد» نهیب زد: «وای بر تو ای عمر! آیا ابا عبدالله را می کشند و تو نگاه می کنی؟» قطرات اشک عمر سعد بر گونه اش جاری شد اما پاسخی نداد و روی از زینب برگرداند . زینب (س ) فریاد زد : « وای بر شما ! آیا مسلمانی میان شما نیست؟» هیچکس جواب نگفت .

 شمر بر سر یارانش فریاد کشید:«چرا این مرد را منتظر گذاشته اید؟!» و خواست که یکی از آنان کار را تمام کند. «خولی بن یزید» با شتاب از اسب فرود آمد تا سر مبارک آن حضرت را جدا کند ، اما تا به امام (ع) نزدیک شد بر خود لرزید و نتوانست. شمر گفت: «بازوی تو ناتوان باد! چرا می لرزی؟» آنگاه خود تیغ به دست گرفت و به همراه سنان برای بریدن رأس مطهر امام (ع) رهسپار شد ...
 زیر خنجر بود ، اما دیده باز
 اشک او بر گونه ، سرگرم نماز

 اشک او می شست خونِ گونه را

 شرمگین می کرد این گردونه را

 مست بود و اشک دیده ، باده اش

 خاک گرم کربلا سجاده اش

 در دل گودال کرد از بس سجود

 شد ز فرط سجده چشمانش کبود

 یک نفر «پهلو شکسته» در برش

 کیست یارب این ، به غیر از مادرش؟

 مادرش آمد و لیکن مضطر است

 بر گلوی تشنه ی او خنجر است

 خنجر از بس بوسه زد بر حنجرش

 رفت تا گردون صدای مادرش

 
  الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

در نیم‌روز عاشورا چه گذشت

سلام بر آن مظلومى كه خونش مباح گرديد


شمر صدا زد: «ای پسر فاطمه! چه می‌گویی؟» امام فرمود: «من و شما با هم می‌جنگیم، زنان گناهی ندارند. تا زنده‌ام تجاوزکاران و سرکشان و نادانان خود را از تعرض به حرم من باز دارید.»
صراط: عمر بن سعد در حالی که همه سپاهیانش را مورد خطاب قرار داده بود، فریاد زد: «این فرزند انزع البطین (از القاب امام علی(ع) به معنی برکنار از شرک و باطنی از علم) است، و این پسر کشنده عرب است. از هر طرف به او حمله کنید». ناگهان چهار اسب تیرانداز امام را محاصره کردند. در این محاصره بین امام و خیمه‌گاه فاصله انداختند. امام به آنها نهیب زد: «ای پیروان خاندان ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز بازگشت نمی‌هراسید، پس در دنیای خود آزاده باشید و به (روش) نیاکان خود باز گردید، اگر عرب هستید، همان طور که اینگونه می‌پندارید.» شمر صدا زد: «ای پسر فاطمه! چه می‌گویی؟» امام فرمود: «من و شما با هم می‌جنگیم، زنان گناهی ندارند. تا زنده‌ام تجاوزکاران و سرکشان و نادانان خود را از تعرض به حرم من باز دارید.»

آمادگی لشکریان
با فرا رسیدن صبح عاشورا، امام(ع) به همراه یارانش نماز صبح خود را اقامه کردند. پس از اقامه نماز، حضرت(ع) صفوف نیروهای خود را كه 32 نفر سواره و 40 تن پياده بودند منظم کرد. ایشان «زهیر بن قین» را فرمانده جناح راست لشکر و «حبیب بن مظاهر» را بر میسره سپاه خود امیر کرد و پرچم جنگ را به دست برادرش عباس(ع) سپرد. به دستور امام(ع) اصحاب خيمه ها را در پشت سر خود قرار داده، اطراف آن را كه پيش از آن خندق حفر کرده بودند از هيزم و نی پر نموده آتش زدند تا مانع تهاجم دشمن از پشت سر گردند.

در آن سوی میدان نیز، عمر بن سعد نماز صبح خود را به جای آورد و فرماندهان سپاهش را معین نمود و آماده نبرد با اباعبدالله الحسین(ع) و یارانش گردید. نقل شده که چون چشم امام(ع) به انبوه سپاه دشمن افتاد دستانشان را به دعا بلند کردند و فرمودند: «اللّهمّ انت ثقتی فی کلّ  کرب و رجائی فی کلّ شدّة، و انت لی فی کلّ امر نزل بی ثقة وعدّة، کم من همّ یضعف فیه الفؤاد و تقل فیه الحیلة و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدوّ بک و شکوته الیک رغبة منّی الیک عمّن سواک ففرّجته و کشفته فانت ولیّ کلّ نعمة و صاحب کلّ حسنة و منتهی کلّ رغبة؛ خداوندا تویی تكيه گاهم در هر سختى، و اميدم در هر گرفتارى. و در گرفتاریها امیدم تنها به توست چه بسیار غم که تاب از دل می برد و برای زدودنش راهی نیست. چه غم هایی که در آن دوستان رهایمان می کنند و دشمن، شماتت مى كند و من از سرِ رغبت به تو، و نه ديگران، شكايتش را نزد تو آورده ام و تو در آن، برايم گشايش قرار داده ­اى و آن را بر من هموار نمودی. پس تویی ولىّ هر نعمت و از آن توست همه خوبی ها و تویی نهايت هر مقصودى.»

سپاه عمر بن سعد آماده نبرد شد و گروهی از سواران دشمن اسبهاى خود را در اطراف خيمه‏ هاى امام حسين(ع) به جولان درآورده از پشت به خیام امام(ع) نزدیک شدند؛ اما چون چشمشان به خندق و آتش شعله ور آن افتاد یکی از آنان که غرق در سلاح بود نزدیک آمد و نگاهی به خیمه ها و سپس نگاهی به آتش افکند. پس چاره ای جز بازگشت ندید در این هنگام با صدای بلند فریاد زد: «ای حسین(ع) پیش از فرا رسیدن قیامت سوی آتش شتافته ای.» امام(ع) فرمود: «این کیست؟ گویا شمر بن ذی الجوشن است» گفتند: «خداوند کارت را به صلاح آورد خود اوست.»  فرمود: «ای پسر زن بزچران، تو به جای گرفتن در آتش سزوارتری» در این هنگام «مسلم بن عوسجه تیری» در کمان گذاشت و به حضرت(ع) عرض کرد: «این فاسق از دشمنان خداوند و بزرگ ستمگران است اینک خداوند شما را بر او مسلط کرده است[اگر اجازه بفرمایید هم اکنون او را به هلاکت می­رسانم]»؛ اما امام(ع) او را از این کار باز داشتند و فرمودند: «چنین مکن که دوست ندارم من آغازگر جنگ باشم».
 
سخنرانی بریر در صبح عاشورا
پیش از آغاز جنگ امام حسین(ع) برای اتمام حجت با لشکر کوفه، سوار بر اسب شده همراه با گروهی از يارانش به سوي لشكر دشمن، پيش آمد «بریر بن خضیر» جلوي ايشان بود، امام(ع) به او فرمود: «اي بُرَير با اينان سخن بگو و آنان را نصيحت كن» پس بریر در برابر سپاه عمر بن سعد قرار گرفت و خطاب به ایشان چنین گفت: اي مردم از خدا بترسید اینک خاندان محمد(ص) به ميان شما آمده ­اند و اينان، فرزندان و خاندان و دختران و حرمِ (نزديكانِ) او هستند. آنچه در دل دارید بر زبان آورید و بگوييد كه مي­ خواهيد با آنان، چه كنيد؟» گفتند: «مي­ خواهيم كه آنان را در اختيار امير عبيداللّه بن زياد بگذاريم تا درباره ايشان، نظر دهد.»

بُرَير گفت: «آيا راضي نمي­ شويد كه ايشان به همان جايي كه از آن آمده ­اند باز گردند؟ واي بر شما، اي كوفيان! آیا نامه­ هايي را كه براي آنان فرستاديد و تعهدهايي را كه از جانب خود به ايشان داديد وخدا را بر آن گواه گرفتيد، فراموش كرده ­ايد، و خدا براي گواهي دادن، كافي است. واي بر شما! خاندان پيامبرتان را دعوت كرديد و پنداشتید كه جانتان را در راهشان فدا مي­ كنيد؛ امّا چون نزد شما آمدند، آنان را به عبيداللّه تسلیم کردید و بین آنان و آب جاري فرات كه يهود و نصارا و مجوس از آن مي­ نوشند، و سگها و خوکها در آن می­ غلتند، فاصله انداختید. پس از محمّد(ص)، چه بدرفتاری‌ها که با خاندانش نکردید. شما را چه شده است؟ خداوند، روز قيامت شما را سيراب نكند چه بد مردمانی هستيد.»

در این هنگام عده­ ای از میان لشکر به او گفتند: «ای فلان! ما نمی­ فهمیم تو چه می­ گویی» بُرَير گفت: «سپاس خدای را که بینش مرا بیش از شما قرار داد. پروردگارا! من از رفتار این قوم بیزارم، تو خود تیرهایی در بین آنها بیفکن که تو را در حالی که از آنان غضبناک باشی،  ملاقات کنند» پس سپاه عمر بن سعد به سوي او تيراندازي کردند و بُرَير مجبور شد به عقب باز گردد.
 
سخنرانی امام حسین(ع) در صبح عاشورا

سپس امام(ع) شتر خود را طلب کرد و سوار بر آن شده رو در روی سپاه دشمن با صدای بلند به طوری که بیشتر مردم حاضر در لشکر عمر بن سعد صدای آن حضرت(ع) را می­ شنیدند آغاز به سخن کرد و فرمود:
 ای مردم سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید تا شما را به چیزی که ادای آن بر من واجب است و حق شما بر من است، موعظه کنم و حقیقت امر را با شما در میان بگذارم. اگر انصاف دادید سعادتمند خواهید شد و اگر نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف کناره گرفتید تصمیم خود را عملی سازید و با ما بجنگید. همانا ولى من آن خدائى است كه قرآن را فرو فرستاد و اوست سرپرست و يار مردمان شايسته.» سپس حمد و ثناى پروردگار را به جا آورد، و به آنچه شايسته بود از او ياد كرد و بر پيغمبر خدا(ص) و فرشتگانش و پيغمبران الهی درود فرستاد. اهل حرم چون سخن امام(ع) را شنیدند صدا به گریه و زاری بلند نمودند، پس امام(ع) حضرت عباس(ع) و علی اکبر(ع) را فرستاد تا آنان را ساکت کنند. سپس ادامه دادند و فرمودند:

«اما بعد؛ ای مردم نسب مرا به یاد آورید و ببینید کیستم و به خود آیید و خود را ملامت کنید و نیک بنگريد که آیا کشتن و شکستن حرمت من رواست؟ آیا من پسر دختر پیامبر(ص) شما و فرزند جانشین و پسر عم او نیستم؟ همان کسی که اول از همه ایمان آورد و رسول خدا(ص) را به آنچه از جانب خدای آورده بود تصدیق کرد؟ آیا حمزه سیدالشهداء عموی من نیست؟ و آیا جعفر طیار كه با دو بال در بهشت پرواز می­ كند عموى من نيست؟ آیا شما نمی­ دانید که رسول خدا(ص) درباره­ من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشتند؟ پس اگر تصديق سخن مرا بكنيد حق همان است، به خدا قسم از روزى كه دانسته‏ ام خداوند دروغگو را دشمن می­ دارد هرگز سخنی به دروغ نگفته­ ام، اما اگر کلام مرا باور ندارید و در صداقت گفتار من شک دارید در ميان شما كسانى هستند كه اگر از آنان بپرسيد گفتار مرا تأیید می­ کنند از جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و سهل بن سعد ساعدی و زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا برای شما آنچه را که از رسول خدا(ص) درباره من و برادرم شنیده ­اند بازگو کنند تا صدق گفتار من برای شما ثابت گردد آیا این گواهی ها و شهادت­ها مانع از ریختن خون من نمی­ شود؟»

در این هنگام شمر بن ذی الجوشن به سخن آمد و گفت: «اگر چنین است که تو گویی من هرگز خدای را با عقیده راسخ عبادت نکرده ­ام.» حبیب بن مظاهر گفت: «به خدا سوگند که تو را می­ بینم خدا را با تزلزل و تردید بسیار پرستش می­ کنی و من گواهی می ­دهم که تو راست می ­گویی و نمی ­دانی که او چه می ­گوید خدای بزرگ بر دل تو مهر غفلت نهاده است.»

امام(ع) فرمود: «اگر در اين سخن هم ترديد داريد آیا شما در این نیز شک دارید که من پسر دختر پیامبر(ص) شمایم؟ به خدا سوگند که از مشرق تا مغرب زمین فرزند دختر پیامبری(ص) به جز من نیست واى بر شما آيا كسى از شما را كشته ‏ام كه خون او را از من طلب می­ کنید؟ يا مالى از شما برده ‏ام؟ يا جراحتى از من بر شما وارد آمده که تقاص آن را از من مي­ خواهيد؟» در این هنگام  لشکر کوفه همه خاموش بودند و سخنى نمی­ گفتند.

پس از آن حضرت(ع) به سخنانش ادامه دادند و فرياد زدند: «اى شبث بن ربعى، و اى حجار بن ابجر، و اى قيس بن اشعث، و اى يزيد بن حارث، آيا شما نبودید که به من نوشتيد: كه ميوه‏ ها رسيده و باغها سرسبز شده و نهرها لبریز گردیده اگر بیایی بر سپاهی که برای یاری­ ات آماده شده وارد خواهی شد؟» قيس بن اشعث گفت: «ما نمی­ دانيم تو چه مي­ گوئى!! ولى به حكم پسر عمويت (یزید بن معاویه) تن در ده، زيرا كه ايشان چيزى جز آنچه تو دوست دارى درباره تو انجام نخواهد داد!؟» امام حسين(ع) فرمود: «تو برادر همان برادری آیا می­خواهی بنی­ هاشم بیشتر از خون مسلم بن عقیل را از تو مطالبه کنند؟ به خدا قسم نه دست خوارى به شما خواهم داد، و نه مانند بندگان فرار خواهم نمود»، سپس فرمود: «اى بندگان خدا همانا من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می­ برم از اينكه آزارى به من برسانيد، به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می ­برم از هر سركشى كه به روز جزا ايمان نياورد.» سپس آن حضرت(ع) شتر خويش را خواباند و از آن پیاده شدند و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را عقال كند.
 
سخنرانی زهیر در صبح عاشورا
پس از سخنرانی امام(ع) «زهیر بن قین» در حالی که غرق در سلاح و سوار بر اسبی با دمی پر مو بود قدم سوی دشمن گذارد و به سخنرانی ایستاد و خطاب به مردم کوفه گفت: « ای مردم کوفه، من شما را از عذاب الهی بیم می ­دهم همانا از حقوق مسلمان نسبت به یکدیگر نصیحت و خیرخواهی است و تا لحظه­ ای که شمشیر میان ما و شما نیفتاده است با هم برادریم و بر یک دین و ملتیم و بر ما حق نصیحت دارید؛ اما چون شمشیر در میان افتد و رشته پیوند ما و شما بریده شود ما یک امت و شما امتی دیگرید بدانید که خداوند ما و شما را به وسیله فرزندان پیامبرش -محمد(ص)- امتحان کرده است تا ببیند که نسبت به آنان چگونه رفتار می­ کنیم. و اینک ما شما را به یاری آنان و جنگ با عبیدالله بن زیاد سرکش فرا می­ خوانیم. شما از عبیدالله بن زیاد و پدرش در طول حکمرانی آنان چیزی جز بدی ندیدید اینان بودند که چشمان شما را میل کشیدند، دست و پایتان را بریدند و شما را مثله کردند و بر نخل­ها آویختند بزرگان و قاریان شما همانند حجر بن عدی و یارانش و هانی بن عروه و همتایانش را کشتند.»

در این هنگام سپاه عمر بن سعد او را به باد فحش و ناسزا گرفتند و ضمن ستایش و دعای خیر برای عبیدالله گفتند: «به خدا قسم از اینجا نمی ­رویم تا اینکه مولایت و همراهانش را یا بکشیم و یا تسلیم عبیدالله کنیم.» زهیر گفت: «ای بندگان خدا، فرزند فاطمه(س) از پسر سمیه به دوستی و یاری سزاوارتر است و اگر هم یاری­ اش نمی­ دهید به خدا پناه ببرید و دست به قتل او آلوده نسازید. بیایید حسین بن علی(ع) را با عموزاده­ اش- یزید بن معاویه- به حال خود واگذارید به جانم قسم که یزید بدون کشتن حسین(ع) نیز­، از فرمانبرداری شما خشنود است.»

در این زمان شمر بن ذی ­الجوشن به سوی او تیری افکند و گفت: «ساکت شو خدا ساکتت کند پرگویی­ هایت ما را خسته کرده است.» زهیر گفت: «ای پسر کسی که ایستاده بول می­ کرد من کی با تو سخن گفتم؟ تو یک حیوانی. به خدا سوگند گمان نمی­ برم که تو دو آیه از کتاب خدا را بدانی؛ بدان که در قیامت به ننگ و کیفری دردناک گرفتار خواهی آمد.» شمر گفت: «خداوند هم اینک تو و اربابت را خواهد کشت.» زهیر گفت: «آیا مرا از مرگ می­ ترسانی؟ به خدا سوگند مرگ با حسین(ع) از جاودانگی با شما نزد من محبوبتر است.» آنگاه رو به مردم کرد و با صدای بلند گفت: «ای بندگان خدا مبادا افرادی چنین پست و فرومایه شما را از دین­تان گمراه کنند. به خدا قسم مردمی که خون فرزندان و خاندان محمد(ص) را بریزند و یاوران و مدافعانشان را به قتل برسانند به شفاعت آن حضرت(ص) نخواهند رسید.» در این میان مردی از میان سپاه امام(ع) فریاد برآورد که: «اباعبدالله(ع) می­ فرماید برگرد همان طور که مؤمن آل فرعون قومش را نصیحت کرد[و به حالشان سودمند نیفتاد] تو نیز اینان را نصیحت کردی و اگر فایده ­ای داشته باشد همین اندازه کافی است.»

توبه حر
حر بن يزيد ریاحی چون تصميم کوفیان را برای جنگ با آن حضرت(ع) جدی ديد نزد عمر بن سعد رفت و به او گفت: «آيا تو می­ خواهی با اين مرد(امام حسین(ع)) بجنگی؟» گفت: «آرى به خدا قسم چنان جنگى بكنم كه آسان­ترين آن افتادن سرها و بريدن دستها باشد» حر گفت: آیا به هیچ کدام از پیشنهادهایی که داد راضی نیستید؟ عمر گفت: اگر کار دست من بود می­ پذیرفتم؛ ولی چه کنم که امیرت رضایت نمی دهد.» پس حر، عمر بن سعد را ترک کرد و در گوشه­ ای از لشكر ايستاد در کنار او یکی از افراد هم قبیله­ اش به نام «قرة بن قیس» ایستاده بود. حر به قره گفت: «آیا اسب خود را امروز آب داده­ ای؟» قره گفت: «نه.» حر گفت: «آیا می­ خواهی آن را سیراب کنی؟» قره گمان کرد حر قصد کناره­ گیری از سپاه ابن­ سعد را دارد و خوش ندارد كه قره او را در آن حال ببيند. پس به حر گفت: «من اسبم را آب نداده ‏ام و اكنون مي ­ر­وم تا آن را آب بدهم.» سپس حر از آنجائى كه ايستاده بود كناره گرفت و اندك اندك به سپاه امام(ع) نزدیک شد . «مهاجر بن اوس» -كه در لشكر عمر سعد بود- به حر گفت: «آیا مي­ خواهى حمله كنى؟»

حر در حالی که می­ لرزید پاسخی نداد. مهاجر که از حال و وضع حر به شک افتاده بود او را مورد خطاب قرار داد و گفت: «به خدا قسم هرگز در هيچ جنگى تو را به اين حال نديده بودم اگر از من می­ پرسیدند: شجاعترین مردم كوفه كيست از تو نمى ‏گذشتم (و تو را نام مي ­بردم) پس اين چه حالى است كه در تو می ­بینم؟» حر گفت: «بدرستی که خود را ميان بهشت و جهنم مى ‏بينم و به خدا سوگند اگر پاره پاره شوم و مرا با آتش بسوزانند من جز بهشت چیز دیگری را انتخاب نخواهم کرد» حر این را گفت و بر اسب خود نهیب زد و به سوی خیمه ­گاه امام(ع) حرکت کرد. حر در حالی که سپر خود را وارونه کرده بود به اردوگاه امام(ع) وارد شد. او خدمت امام حسين(ع)  آمد و عرض كرد: «فدايت شوم یابن رسول الله(ص) من آن كسی هستم كه تو را از بازگشت (به وطن خود) جلوگيرى كردم و تو را همراهی کردم تا به ناچار در اين سرزمين فرود آیی؛ من هرگز گمان نمي­ كردم که آنان پيشنهاد تو را نپذيرند، و به اين سرنوشت دچارت كنند، به خدا قسم اگر مي­ دانستم كار به اينجا مي­ك شد هرگز به چنين كارى دست نمی ­زدم، و من اكنون از آنچه انجام داده‏ ام به سوى خدا توبه می كنم، آيا توبه من پذيرفته است؟» امام حسين(ع) فرمود: «آرى خداوند توبه تو را مى ‏پذيرد. اكنون از اسب فرود آى» حر عرض كرد: «من سواره باشم برايم بهتر است از اينكه پياده شوم، ساعتى با ايشان همچنان كه بر اسب خود سوار هستم در يارى تو می­ جنگم، و سرانجام كار من به پياده شدن خواهد كشيد.»

امام حسين(ع) فرمود: «خدايت رحمت كند هر کاری که می­ خواهى انجام بده.» پس حر رو در روی لشكر عمر بن سعد ايستاد و فریاد برآورد: «ای قوم آیا پیشنهاداتی که حسین(ع) به شما کرده باعث نشده تا خداوند شما را از جنگ با او بازدارد؟» گفتند: «سخنت را به امیر عمر[بن سعد] بگو.» حر همین سخن را با عمر بن سعد باز گفت. پس عمر بن سعد گفت: «من به جنگ با حسین(ع) حریصم و اگر راهی دیگر جز این داشتم، همان کار را می ­کردم.» پس حر خطاب به لشکر گفت: «اى مردم كوفه مادرانتان به عزايتان بنشينند؛ آيا اين مرد شايسته را به سوى خود خوانديد و گفتيد: در يارى تو با دشمنانت خواهيم جنگيد، اما اکنون که به سوى شما آمده دست از ياري­اش برداشتيد و در برابر او صف بسته مي­ خواهيد او را بكشيد؟ شما جان او را به دست گرفته راه نفس كشيدن را بر او بسته‏ ايد، و از هر سو او را محاصره كرده‏ ايد و از رفتن به سوى زمين‌ها و شهرهاى پهناور خدا جلوگيريش کرده ­اید، آن سان كه همچون اسيرى در دست شما گرفتار شده نه مي­ تواند به نفع خود کاری انجام دهد و نه می­ تواند زيانى را از خود دفع كند. و آب فراتى كه يهود و نصارى و مجوس از آن مى ‏آشامند و خوك‏هاى سياه و سگان در آن مي­ غلطند بر روى او و زنان و كودكان و خاندانش بستيد، تا جائى كه از شدت تشنگى بی­حال افتاده ­اند؛ چه بد رعايت محمد(ص) را درباره فرزندانش كرديد، خدا در روز تشنگى (محشر) شما را سيراب نكند؟» در این هنگام تيراندازان سپاه عمر بن سعد  او را هدف تیرهای خود قرار دادند؛ حر كه چنين ديد به عقب برگشت و پيش روى امام(ع) ايستاد.
 
آغاز جنگ

پس از سخنان امام(ع) و یاران حضرت(ع)، عمر بن سعد پیش آمده غلامش درید(ذوید) را صدا زد و گفت: «ای درید پرچم را پیش آور» پس درید پرچم را جلوتر آورد. سپس پسر سعد تیری به چله کمان نهاد و آن را پرتاب نمود و گفت: «نزد امیر گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر انداختم.» به دنبال آن، یارانش به یکباره شروع به تیراندازی کردند. بر اثر این تیراندازی بسیاری از اصحاب و یاران امام حسین(ع) به شهادت رسیدند و نقل شده که هیچ یک از یاران امام(ع) نماند که تیری به بدنش اصابت نکرده باشد. با آغاز تیراندازی دشمن امام حسين(ع) به يارانش فرمود: «خدايتان رحمت كند به سوى مرگى كه چاره­ اى ندارد، برخيزيد كه اين تيرها، پيك­هاى اين قوم به سوى شماست».

پس از پایان تیراندازی، یسار - غلام زیاد بن ابیه- و سالم - غلام عبیدالله بن زیاد- پیش آمدند و مبارز طلبیدند. حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر از جای برخاستند تا به میدان بروند، اما امام حسین(ع) به آنها اجازه نفرمود، عبدالله بن عمیر به پا خاست و از حضرت(ع) اجازه خواست، امام(ع) به عبدالله توجهی کردند و فرمودند: «گمان دارم که او برای جنگ با همتایان خود کفایت کند اگر مایلی برای جنگ با آنان خارج شو » او به میدان رفت و پس از جنگی کوتاه آنها را بکشت و به سوی اباعبدالله بازگشت. در این هنگام عمرو بن حجاج- فرمانده جناح راست لشکر عمر بن سعد- در حالی که به یاران امام(ع) نزدیک می­ شد همرزمان خود را به نبرد تشویق می­ کرد و می­ گفت: «ای اهل کوفه فرمانبرداری و اتحادتان را حفظ کنید و در کشتن کسی که از دین بیرون رفته و با امام(ع) خویش- یزید- مخالفت ورزیده شک نکنید.»

امام حسین(ع) به او فرمود: «ای عمرو بن حجاج؛ مردم را علیه من تحریک   می ­کنی؟ آیا ما از دین خارج شده­ ایم و شما بر دین ثابت مانده ­اید؟ به خدا سوگند زمانی که جانتان را بگيرند و با اعمالتان بمیرید می ­فهمید کدام یک از ما از دین خارج شده و چه کسی برای سوختن در آتش سزاوارتر است.»عمرو بن حجاج با لشكريانش به ميمنه سپاه امام(ع) حمله کرد، و چون به ياران آن حضرت(ع) نزديك شدند آنان سر زانو نشسته نيزه‏ هاى خود را به سمت سپاه عمرو بن حجاج دراز كرده مانع پیشروی آنان شدند. سواران لشكر عمرو بن حجاج که چنین دیدند عقب­نشینی کرده به مواضع خود بازگشتند. در زمان بازگشت، ياران امام(ع) آنان را هدف تيرهای خود قرار دادند و گروهى از آنان را کشته یا زخمى كردند.

در این هنگام مردى از بنى­ تميم به نام عبداللَّه بن حوزه با صدای بلند یاران امام حسین(ع) را خطاب قرار داد و گفت: «آیا حسين(ع) ميان شماست؟» امام(ع) خاموش ماند و ابن­ حوزه سخنش را تکرار کرد؛ اما حضرت(ع) همچنان خاموش ماند و چون بار سوم سخن خود را تکرار کرد، امام(ع) فرمود: «به او بگوييد: بله، اين حسين(ع) است چه مى‏ خواهى؟» گفت: «اى حسين(ع)، به تو بشارت می­ دهم كه به سوى جهنم مى‏ روى.» امام(ع) فرمود: «هرگز، من به سوى پروردگار رحيم و توبه ‏پذير و درخور اطاعت مى ‏روم.» آن­گاه امام(ع) رو به یاران کردند و از آنان نام این شخص را پرسیدند. یارانش نامش را گفتند. امام(ع) دستان خود را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: «خداوندا او را به حوزه(قعر) جهنم وارد کن.» در این هنگام اسب ابن­ حوزه در میان نهر افتاد و حیوان مضطرب شد. ابن­ حوزه نیز در حالی که پای چپش به رکاب گیر کرده بود به درون نهر افتاد پس اسب رم کرد و به  تاخت حرکت کرد. اسب آنقدر او را بر زمین کشید و سرش را به سنگ­ها و بوته ­ها کوبید تا اینکه او به هلاکت رسید.

پس از اين جريان، جنگ ادامه یافت و از دو طرف گروهى كشته شدند. در این هنگام حر بن يزيد ریاحی به همراه سواره­ نظام لشکر امام(ع) در حالی که رجز می خواند به سپاه عمر بن سعد حمله­ ور شد. مردى از بنى حارث به مبارزه حر آمد، پس حر مهلتش نداده او را به هلاکت رساند. در این حمله نافع بن هلال نیز در حالی که رجز می­ خواند که«انا  ابن هلال البجلی    انا علی دین علی(ع)» به ميدان آمده با دشمن به نبرد برخاسته بود پس مردی به نام مزاحم بن حریث از میان سپاه عمر بن سعد در پاسخ رجز نافع خطاب به او فریاد زد: «ما بر دین عثمان هستیم!» نافع بن هلال گفت: «تو بر دین شیطانی» و سپس با شمشیر بر او حمله کرد؛ مزاحم خواست بگریزد که ضربت نافع به او مهلت نداد و او را به هلاکت رساند.

پس از کشته شدن مزاحم و تنی چند از سپاهیان کوفه در نبردهای تن به تن عمرو بن حجاج فرياد زد: «اى احمق­ها آيا مي­ دانيد با چه كسانى مي­ جنگيد؟ شما با سواران و دلاوران كوفه جنگ مي­ كنيد! با دليرانى مي جنگيد كه دست از دنيا شسته و تشنه مرگند؟كسى تنها به جنگ ايشان نرود، زيرا آنان اندكند و اندكى بيش زنده نخواهند ماند، به خدا قسم اگر شما سنگ هم به سوی ايشان پرتاب كنيد آنان را خواهيد كشت.» عمر بن سعد گفت: «راست گفتى، انديشه و تدبير همان است كه تو انديشيده ‏اى.» پس كسى را به سوى لشكر فرستاد و به آنان دستور داد تا کسی جهت نبرد تن به تن به میدان نرود.
شهادت مسلم بن عوسجه

سپس عمرو بن حجاج بار دیگر با همراهانش از سمت فرات بر اصحاب امام حسين(ع) حمله كرد و ساعتى جنگيدند، گرد و غبار به آسمان برخاست با مقاومت سپاه امام(ع)، پس از مدتی نبرد، عمرو بن حجاج و همراهانش بار دیگر مجبور به عقب نشینی شدند. هنوز گرد و خاك میدان فرو ننشسته بود كه ديدند مسلم بن عوسجة اسدى بر زمين افتاد. امام حسین(ع) به همراه حبیب بن مظاهر بر بالین او حاضر شدند. مسلم هنوز رمقى در بدن داشت امام(ع) فرمود: «ای مسلم بن عوسجه خداوند تو را غریق رحمتش کند و سپس این آیه از قرآن را تلاوت کردند: «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلاً؛ پس بعضی پیمان خود را به آخر بردند( و در را خدا شربت شهادت نوشیدند) و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.»

حبیب بن مظاهر نزدیک آمد و گفت: «ای مسلم شهادت تو سخت بر من ناگوار است، اى مسلم من تو را به بهشت بشارت می دهم.» مسلم بن عوسجه با صدایی ضعیف گفت: «خدای تو را هم مژده خیر دهد.»
حبیب بن مظاهر به او گفت: «اگر نه این بود که من هم لحظاتی بعد به تو ملحق می شوم دوست داشتم که مرا وصّی خود قرار دهی تا به وصایای تو عمل کنم.» مسلم بن عوسجه گفت: «تو را به این مرد وصیّت می کنم» و با دست خود به امام حسین (ع) اشاره کرد. حبیب گفت: «به خدای کعبه چنین خواهم کرد.» اندکی پس از حمله عمرو بن حجاج، شمر بن ذی الجوشن نیز به همراه میسره سپاه عمر بن سعد، بر جناح چپ لشکر امام(ع) حمله برد که او نیز با مقاومت شدید یاران امام(ع) رو به رو شد. پس دشمن هجومی همه جانبه را علیه سپاه امام(ع) آغاز کرد و از هر سو به امام حسين(ع) و يارانش حمله برد، در پی این حمله یاران امام(ع) به مقابله برخاسته به شدّت با آنان درگیر شدند. در این حمله سواره نظام سپاه امام(ع) با اينكه اندك بودند و تعدادشان از 32 نفر فراتر نمی رفت به قدری از خود رشادت نشان دادند که سپاه عظیم کوفه را به ستوه در آوردند به گون ای که عزرة بن قیس -فرمانده سواره نظام لشکر عمر بن سعد- مجبور گردید که از عمر بن سعد کمک بطلبد و او ، حصین بن تمیم را فرا خواند و او را همراه با سوارانی که اسبانشان زره داشتند و نیز همراه با پانصد تیرانداز، نزد عزرة بن قیس فرستاد آنان چون به نزدیک سپاه امام(ع) و یارانش رسیدند به تیر باران یاران امام(ع) پرداختند. پس چيزى نگذشت كه اسبها از پا درآمدند و سوارانشان مجروح گردیدند پس آنان از اسبها پياده شده ساعتى جنگ سختى كردند. اسب حر بن يزيد نیز از جمله اسبانی بود که در این حمله پى شد پس او پياده شده و در حالی که رجز به سپاه دشمن حمله كرد، سرانجام پس از رشادت های بسیار، لشکر پیاده نظام ابن سعد به یکباره بر او حمله ور شده و او را در محاصره گرفته به شهادت رساندند. گ

یاران امام(ع) در دسته های سه و چهار نفره در میان خیمه ها پخش شده و به دفاع از خیام امام(ع) پرداختند آنان به هر که از سپاه دشمن که به خیمه ها حمله ور می شدند و دست به غارت آن می زدند حمله می بردند و او را به ضرب شمشیر یا تیر به هلاکت می رساندند. ناکامی سپاه عمر بن سعد در یکسره کردن کار امام(ع) و یارانش موجب شد تا پسر سعد دستور تخریب خیمه های امام(ع) را صادر کند پس سپاه کوفه از هر سو به خیام حضرت حمله ور شدند. در یکی از این حملات شمر با گروهی از یارانش از پشت خیمه ها خود را به خیام امام حسین(ع) رساند. او با نیزه اش به خیمه امام حسین(ع) ضربه ای زد و فریاد زد: «آتش بیاورید تا این خانه را با اهلش بسوزانم.» زنان حرم فریاد کشیدند و از خیمه خارج شدند امام(ع) با دیدن این صحنه فریاد زد: «ای پسر ذی الجوشن؛ تو آتش می خواهی تا خانه ام را بر خاندانم به آتش بکشانی؟ خدا تو را با آتش بسوزاند.»در این هنگام زهير بن قين با 10 نفر از ياران امام حسين(ع) بر ايشان حمله بردند و آنان را از كنار خيمه‏ ها دور كردند. جنگ تا زوال خورشید با شدت هر چه تمام تر ادامه یافت. در این مدت بسیاری از یاران امام(ع) در خاک و خون غلتیدند و به شهادت رسیدند.
 
شهادت حبیب بن مظاهر

با فرا رسیدن ظهر، یکی از یاران اباعبدالله(ع) به نام ابوثمامه، عمرو بن عبدالله صائدی وقت نماز را به امام(ع) یادآوری کرد و عرض کرد: «یا ابا عبدالله(ع) جانم به فدایت؛ می بینم که این مردم نزدیک شده اند به خدا قسم تا زمانی که زنده ام اجازه نخواهم داد آنان شما را به قتل برسانند؛ ان شاءالله. اما پیش از کشته شدن و رفتن به دیدار خداوند، دوست دارم نمازی را که هم اکنون وقتش فرا رسیده به جا آورم.» امام(ع) سر را بلند کردند و به آسمان نگاهی کردند و فرمودند: «نماز را یادآور شدی خداوند تو را از نمازگزاران و ذکرگویان قرار دهد؛ آری اول وقت نماز است.» سپس فرمود: «از آنها(سپاه کوفه) بخواهید تا برای ادای نماز ظهر به ما مهلت دهند.». در این هنگام، یکی از افراد سپاه ابن سعد به نام «حصین بن تمیم» فریاد بر آورد که نماز او(حسین(ع)) پذیرفته نخواهد بود. حبیب از این سخن به خشم آمد و فریاد زد: «پنداشته ای که نماز از آل رسول(ص) قبول نمی شود، ولی از تو الاغ پذیرفته می شود؟» حصین با شنیدن این سخن به سوی حبیب حمله ور شد و حبیب نیز دست به شمشیر برد و به طرف او حمله برد. حبیب ضربتی بر صورت اسب حصین زد که بر اثر این ضربت، اسب به زمین خورد و حصین نیز به همراه آن نقش بر زمین شد. خویشان و اطرافیان حصین برای نجات او به سویش شتافتند و با حبیب درگیر شدند تا او را نجات دهند.

حبیب در حالی که رجز می خواند بر آنان حمله برد. او علیرغم کهولت سن، با شجاعت می جنگید تا اینکه سرانجام پس از کشته و زخمی کردن عده ای از سپاهیان عمر بن سعد، بر او حمله ور شدند و سر از بدنش جدا نمودند. امام حسین(ع) خود را بر بالین حبیب رسانید و فرمود: «خودم و اصحاب وفادارم را به خدا وا می گذارم»
اقامه نماز ظهر عاشورا

ظهر عاشورا فرا رسید و امام حسین(ع) و یارانش جهت اقامه نماز به پا خاستند امام(ع) به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله حنفی فرمان دادند تا در برابر حضرت(ع) و حدود نیمی از یاران آن حضرت(ع) بایستند و از نمازگزاران در برابر حملات احتمالی دشمن، محافظت نمایند. با شروع نماز، دشمن امام حسین(ع) و یارانش را هدف تیرها و هجمه ­های خود قرار داد. پس زهیر و عبدالله جسم خود را سپر حملات دشمن قرار می دادند و تیرهای دشمن را با سینه و صورت می گرفتند تا اینکه نماز امام(ع) و یارانش اقامه شد. پس از ادای نماز، سعید بن عبدالله بر اثر شدت جراحات به شهادت رسید. پس از شهادت سعید، زهیر از امام(ع) اذن میدان گرفت و پس از کسب اجازه، در حالی که رجز می­ خواند با شجاعتی بی­ مانند جنگیدن آغاز کرد. تا اینکه سرانجام او نیز پس از نبردی شجاعانه به دست کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس تمیمی به شهادت رسید. امام حسین(ع) پس از شهادت زهیر خطاب به او فرمود: « ای زهیر خداوند تو را از رحمتش دور نسازد و خداوند کشندگان تو را لعنت کند و قاتلان تو را همانند لعنت شدگان مسخ شده(بنی اسرائیل)، [که به شکل میمون و خوک در آمدند] به لعنت ابدی خود گرفتار سازد.»سپس یاران امام(ع) همچون بریر بن خضیر همدانی، نافع بن هلالی جملی، عابس بن ابی شبیب شاکری، حنظلة بن سعد شبامى و... یکی پس از دیگری به میدان رفتند و به شهادت رسیدند تا اینکه نوبت به بنی­ هاشم رسید.
 
شهادت علی اکبر(ع)

اولین نفر از بنی­ هاشم که از امام(ع) اجازه میدان طلبید علی اکبر(ع) بود. امام(ع) در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به او اجازه فرمود و  سپس رو به آسمان کردند و فرمودند: «پروردگارا شاهد باش جوانی را برای جنگ با کفّار به میدان فرستادم که از نظر جمال و کمال و خلق و خوی و سخن گفتن، شبیه­ترین مردم به رسول(ص) تو بود و ما هر وقت که مشتاق دیدار روی پیامبر(ص) تو می­شدیم، به صورت او نظر می­کردیم. خدایا، برکات زمین را از آنها دریغ دار و جمعیّت آنها را پراکنده ساز و در میان آنها جدائی افکن و امرای آنها را هیچ­ گاه از آنان راضی مگردان که اینان ما را دعوت کردند که به یاری ما برخیزند و اکنون بر ما می­تازند و از کشتن ما ابائی ندارند.»

آن­گاه رو به عمر بن سعد کرده، فریاد زدند: «تو را چه شده است خداوند نسل تو را قطع کند و کاری را بر تو مبارک نگرداند، و کسی را بر تو چیره سازد که سرت را در بستر از تنت جدا سازد، همان­طور که تو خانواده مرا نابود ساختی و خویشاوندی مرا با رسول خدا(ص) مراعات نکردی.» پس با صدای بلند این آیه را قرائت فرمود: «انّ الله اصطفی آدم و نوحاً و آل­ابراهیم و آل­عمران علی العالمین* ذرّیةً بعضها من بعضٍ و الله سمیع علیمٌ؛ خداوند آدم و نوح و آل­ابراهیم و آل­عمران را بر جهانیان برتری داد.* آنها فرزندان [و دودمانی] بودند که [از نظر پاکی و تقوا و فضیلت] بعضی از بعض دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست(از کوشش­های آنها در مسیر رسالت خود، آگاه می­ باشد.)»

علی­ اکبر(ع) به میدان رفت و در حالی که رجز می­ خواند بر سپاه دشمن حمله برد. او پس از نبردی شجاعانه در حالی که زخم­های زیادی برداشته بود نزد پدر بازگشت.علی­ اکبر(ع) خدمت پدر رسید و عرضه داشت: «ای پدر! عطش مرا کشت و سنگینی سلاح مرا به زحمت انداخته است، آیا جرعه­ی آبی هست که توان ادامه­ی جنگ با دشمنان را به من بدهد؟»امام حسین(ع) گریست و فرمود: «افسوس ای پسر من! اندکی دیگر به مبارزه خود ادامه بده، دیری نمی ­گذرد که جدّ بزرگوارت رسول خدا(ص) را زیارت خواهی کرد و او، تو را از آبی سیراب کند که دیگر هرگز احساس تشنگی نکنی.» پس علی­ اکبر(ع) دوباره در حالی که رجز می خواند به میدان بازگشت او همچنان می­ جنگید و پیش می­ رفت تا اینکه مُرّة بن منقذ عبدی که از دلاوری او به تنگ آمده بود با نیزه ­اش ضربتی به علی اکبر(ع) زد و او را از اسب بر زمین انداخت، دشمنان از همه طرف علی(ع) را در بر گرفتند و با شمشیر تکه تکه ­اش کردند. امام حسین(ع) بر بالین علی(ع) حاضر شد و او را در آغوش گرفت و صورت بر صورتش نهاد و سپس فرمود: «خدا بکشد گروهی که تو را کشتند و گستاخی از حد گذراندند و از خدا نترسیدند و حرمت رسول خدا(ص) را شکستند؛ پس از تو خاک بر سر دنیا!»

شهادت قاسم(ع)

بعد از شهادت علی­ا کبر(ع)، فرزندان عقیل بن ابی­طالب همچنین فرزندان جعفر بن ابی­طالب و نیز فرزندان امام حسن(ع) به میدان رفتند و یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند. نقل شده قاسم بن حسن(ع) پس از شهادت برادرش – ابوبکر- نزد عمو آمد تا از ایشان اجازه میدان بگیرد امام(ع) قاسم(ع) را در آغوش گرفت و هر دو شروع به گریستن کردند در این هنگام قاسم(ع) از امام(ع) اذن میدان طلبید؛ اما امام(ع) به دلیل سن و سال اندک قاسم(ع)، به او اجازه نداد؛ اما قاسم(ع) با اصرار بسیار سرانجام موفق شد از امام(ع) اذن میدان بگیرد. پس از کسب اجازه، قاسم(ع) در حالی که رجز می­ خواند به میدان رفت و پس از جنگی دلیرانه، مورد یورش جمعی لشکریان عمرسعد قرار گرفت و ضربتی بر فرق قاسم(ع) وارد آوردند که او به صورت بر زمین افتاد و فریاد برآورد: «یا عمّاه!». در این هنگام امام حسین(ع) خود را بر بالین فرزند برادر رساند و او را در آغوش کشید و در حالیکه می فرمود «از رحمت خدا به دور باشند قومی که تو را کشتند در روز رستاخیز جد تو از جمله دشمنان آنها خواهد بود.» قاسم(ع)را از میدان بیرون برد.

خاندان بنی­ هاشم یکی پس از دیگری به میدان رفتند و به شهادت رسیدند و تنها برادران امام(ع) باقی ماندند. پس در این زمان ابوالفضل(ع) برادران خود را مورد خطاب قرارداد و فرمود: «پیشی بگیرید جانم فدایتان؛ پس از آقا و مولایتان حمایت کنید تا در رکابش جان دهید.» سپس به برادر بزرگترش – عبدالله- نظری افکند و فرمود: «ای برادر، گام پیش نه، تا تو را[در راه خدا] شهید ببینم و بردباری و صبر بر این مصیبت را به حساب خداوند بگذارم...» عبدالله، به میدان رفت و پس از مدتی مبارزه به شهادت رسید سپس برادران دیگر امام(ع)، عثمان و جعفر و... نیز یکی پس از دیگری به میدان رفتند و همگی به شهادت رسیدند.
 
شهادت عباس(ع)

پس از شهادت همه یاران و خاندان بنی هاشم، ابوالفضل العباس(ع) خدمت امام(ع) رسید و اجازه میدان طلبید. اما امام از علمدار سپاهش خواست که برای اهل حرم آب بیاورد. عباس(ع) به طلب آب بیرون رفت او در حالی که رجز می خواند بر نگهبانان شریعه فرات حمله برد و خود را به آب رساند. در راه بازگشت از شریعه، زید بن ورقاء جهنی که پشت درختی در کمین وی ایستاده بود با یاری حکیم بن طفیل سنبسی، ضربتی بر دست راست عباس(ع) فرود آورد و دستش را قطع کرد عباس(ع) شمشیرش را به دست چپ گرفت و پس از اندکی نبرد ضعف بر او چیره شد در این هنگام حکیم بن طفیل سنبسی که پشت درختی در کمین وی بود. ضربتی دیگر به دست چپ او فرود آورد.سپس آن ملعون با عمودی آهنین ضربتی بر سر آن حضرت(ع) فرود آورد و او را به شهادت رساند.» امام(ع) به بالین برادر حاضر شد و پس از شهادت او، شکسته و اندوهگین به خیمه بازگشت شهادت عباس(ع) اهل بیت و اهل حرم حضرت(ع) را غرق در ماتم و عزا کرد.

شهادت علی اصغر(ع)

چون ابا عبدالله الحسین(ع) دید که سپاه کوفه در ریختن خونش اصرار می­ ورزند، قرآن را گرفت و آن را باز کرد و روی سر نهاد و خطاب به سپاهیان کوفه فریاد برآورد: "بین من و شما کتاب خدا و جدّم محمد(ص) -رسول خدا- قضاوت کند، ای قوم! برای چه خون مرا حلال می شمارید؟" در این حال امام حسین(ع) نظر کرد و طفلی از اطفالش را دید که از تشنگی می­گرید، او را روی دست گرفته و گفت: "ای جماعت! اگر به من رحم نمی کنید پس به این کودک شیر خوار رحم کنید. در این هنگام مردی از میان سپاه کوفه (حرملة بن کامل اسدی) تیری بر گلویش زد و آن کودک را به شهادت رساند." امام حسین(ع) با مشاهده­ این واقعه گریست و فرمود:"اللّهمّ احکم بیننا و بین قومٍ دعونا لینصرونا فقتلونا؛ پروردگارا میان ما و این مردمی که ما را دعوت کردند که یاریمان کنند؛ اما ما را کشتند تو خود داوری فرما...» سپس امام(ع) دست خود را زیر گلوی علی اصغر(ع) گرفت و چون دستش از خون او پر شد آن را به سوی آسمان پاشید نقل شده از آن خون قطره­ای به زمین باز نگشت. آن گاه فرمود: "هوّن علیّ ما نزل بی انّه بعین الله؛ چون خدا می­بیند آنچه که از بلا بر من نازل شد، بلا بر من آسان گشت."» امام(ع) جسم ­بی­جان علی اصغر(ع) را به خیمه برد و پس از دفن او، به میدان بازگشت و بر سپاه دشمن حمله برده، بر میسره و میمنه سپاه آنان می­ تاخت.

یورش امام حسین(ع) به سپاه عمر سعد

«عمر بن سعد» در حالی که همه سپاهیانش را مورد خطاب قرار داده بود، فریاد زد: «این فرزند انزع البطین (از القاب امام علی ع)) است، و این پسر کشنده عرب است. از هر طرف به او حمله کنید». ناگهان چهار اسب تیرانداز امام را محاصره کردند. در این محاصره بین امام و خیمه‌گاه فاصله انداختند. امام به آنها نهیب زد: «ای پیروان خاندان ابی سفیان! اگر شماها دین ندارید و از روز بازگشت نمی‌هراسید، پس در دنیای خود آزاده باشید و به (روش) نیاکان خود باز گردید، اگر عرب هستید، همان طور که اینگونه می‌پندارید.»شمر صدا زد: «ای پسر فاطمه! چه می‌گویی؟» امام فرمود: «من و شما با هم می‌جنگیم، زنان گناهی ندارند. تا زنده‌ام تجاوزکاران و سرکشان و نادانان خود را از تعرض به حرم من باز دارید.» شمر پذیرفت و همه امام را هدف گرفته بودند. جنگ به سختی گرایید و تشنگی عرصه را بر امام تنگ کرد.

امام و وداع با اهل بیت

امام به خیمه‌گاه رفت و بار دیگر با بستگان وداع کرد و آنان را به صبر و بردباری امر کرد و فرمود: «برای بلا آماده باشید و بدانید که خداوند متعال حامی و نگهدار شماست و به زودی شما را از شر دشمنان خلاصی می‌بخشد و عاقبت کارتان را به خیر قرار داده، دشمن شما را به عذاب مبتلا خواهد ساخت و عوض این بلا به شما انواع نعمت‌ها را کرامت خواهد داشت، پس شکوه و گلایه نکنید، و چیزی که از قدر و ارزش شما بکاهد بر زبان نرانید.». در این هنگام امام متوجه دختر خود – سکینه - شد که از بقیه زنان کناره گرفته و گریان و ندبه‌کنان است. امام به او نزدیک شد. او را به صبر دعوت فرمود و تسلی داد. فریاد عمر بن سعد بلند شد: «ای وای بر شما! تا هنگامی که او به خود و حرمش مشغول است به او هجوم برید. به خدا سوگند، اگر او با فراغت بال به شما حمله کند طرف راست و چپ سپاه شما را از هم می‌پاشد.»
از هر طرف به سوی امام تیراندازی شد، به گونه‌ای که تیرها از بین طناب‌های خیمه‌گاه می‌گذشت و گاه به لباس زنان اصابت می‌کرد. زنان به وحشت افتادند و سراسیمه به خیمه‌گاه بازگشتند و همه در انتظار بودند که امام چه برخوردی خواهد کرد. امام چون شیری غضبناک بر آنان حمله کرد. هر که در برابر شمشیر او قرار می‌گرفت با مرگ رو به رو می‌شد. از هر سو تیرها به امام نشانه می‌رفت و گاه به سینه یا گلوی امام می‌نشست. امام پس از شهادت برادرش تنها شد. ناگاه دومین فریاد استغاثه بلند شد: «آیا کسی هست که از حرم رسول خدا حمایت و حراست کند؟ آیا یگانه‌پرستی هست که از خدا در ارتباط با ما بترسد؟ آیا پناه دهنده‌ای هست که در پناه دادن ما به خداوند امید بندد؟» پس از آن صدای ناله زنان بلند شد،و امام سجاد(ع) با تکیه بر عصای از جا برخاست در حالی که از شدت بیماری شمشیرشان بر زمین کشیده می‌شد. ناگاه امام حسین(ع) با فریادی بلند فرمود: «ام کلثوم! او را نگهدار! مبادا زمین از نسل آل محمد خالی گردد.» پس از آن ام کلثوم امام سجاد(ع) را به بستر خویش بازگردانید.

نبرد خامس آل عبا(ع)

حضرت(ع) پس از فراخواندن زنان به سکوت، با خواهران، فرزندان و کودکان خویش وداع کردند و لباسی تیره پوشیدند و عمامه زردی را بر سر گذاشتند که دو طرف آن از پشت سر و جلو سینه ایشان آویزان بود و لباس دیگری از برد که متعلق به پیامبر(ص) بود بر تن کردند و شمشیری هم به پشت خود بستند. سپس جامه­ ای کهنه طلب کردند پس جامه ای برایش آوردند حضرت(ع) پیراهن را از چند جا پاره کردند و آن را زیر لباسهایشان پوشیدند. آن حضرت(ع) شلوار نو خود را هم پاره کردند تا کوفیان بعد از شهادتش آن را غارت نکنند.

پس از هر حمله امام به وسط میدان باز می‌گشت و مکرر این عبارت‌ها را ترنم می‌فرمود: «لاحول و لا قوة الا بالله العظیم» در همین حال گاه طلب آب می‌فرمود. شمر در پاسخ گفت: "آن را نمی‌آشامی تا به آتش وارد گردی... .".«ابوالحتوف جعفی» تیری به پیشانی امام نشانه رفت. امام به سختی آن را از پیشانی بیرون آورد. همراه آن خون بر صورت امام جاری شد. امام فرمود: «پروردگارا! تو می‌بینی که من در چه وضعیتی از این بندگان سرکش و معصیت کارت قرار گرفته‌ام، خدایا! تعداد اینها را برشمار و همه را خود بکش و بر روی زمین احدی از اینها را باقی مگذار و هرگز آنها را مورد بخشش قرار مده.» امام با صیحه‌ای بلند فریاد زد: «ای امت نابکار! چه بد بعد از محمد(ص) با عترت او برخورد کردید، اما شما پس از من کسی را نخواهید کشت که کشتن او را بر خود سهل و آسان شمارید. اما کشتن مرا ساده گرفته‌اید؛ به خدا قسم، امیدوارم که خداوند مرا به شهادت گرامی دارد و سپس از شما بدون این که خود بدانید انتقام بگیرد.»
در میان میدان از آن همه زخم‌های بسیار، ضعف بر امام غالب شده بود، امام ایستاد تا قدری استراحت کند. فردی با سنگ به پیشانی او زد. پیشانی آن حضرت شکست و خون صورت او را گرفت. دامن لباس را بالا زد تا از ورود خون به چشمان جلوگیری کند. دیگری با تیری سه شعبه قلب امام را نشانه گرفت و آن تیر بر قلب امام نشست. امام فرمود: «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله؛ به نام خدا، و برای خدا و بر مبنای ملت و آیین رسول خدا» به آسمان سر برداشت و خدای تعالی را مورد خطاب قرار داد: «الهی انک تعلم انهم یقتلون رجلاً لیس علی وجه الارض ابن نبی غیره؛ پروردگارا! تو خود می‌دانی که اینها مردی را می‌کشند که بر روی زمین جز او پسر پیامبری نیست.» سپس تیر را از پشت خود بیرون کشید و خون چون ناودان فوران زد. دست را زیر زخم سینه نهاد تا این که از خون پر شد، و به آسمان پاشید و فرمود: «بر من آسان است آن چه فرود آید، زیرا آن در برابر چشم خداوند است» از آن خون قطره‌ای به زمین نریخت. بار دیگر دست زیر خون گرفت و آن را بر سر و صورت و محاسن خود پاشید و فرمود: «همین گونه خواهم بود تا خداوند و جدم رسول الله را ملاقات کنم، در حالی که به خون خضاب شده‌ام؛ و خواهم گفت: ای جدم! فلان و فلان مرا کشتند.»

خون همچنان جاری بود تا این که امام بر روی زمین نشست، ولی خود را بر روی زانو به جلو می‌کشید. این حالت چندان ادامه نیافت تا این که «مالک بن نصر» با شمشیر ضربتی به سر مبارک او زد؛ کلاه خُودی که امام بر سر داشتند مملو از خون شد امام فرمود: «با این دست نه بخوری و نه بیاشامی و خداوند با ستمکاران محشورت سازد.» کلاه خُود را از سر برداشت و عمامه را بر کلاه خود بست. دشمن امام را لحظه به لحظه بیشتر محاصره می‌کرد. امام قدرت برخاستن نداشت. در این هنگام فردی از سپاه دشمن بر امام شمشیر کشید و عبدالله بن الحسن کودک خردسال امام حسن مجتبی(ع) شاهد این ماجرا بود به سمت میدان دوید و فریاد بر آورد که ای زنازاده می خواهی عمویم را بکشی و خود را بر روی سینه امام انداخت که ضربت شمشیر بر او وارد شد و همان دم به شهادت رسید.

در این هنگام که مردم تمایلی به قتل امام نداشتند؛ کشتن امام را هر قبیله به دیگر طائفه واگذار می‌کرد. ناگاه شمر فریاد زد: «منتظر چه هستید و چرا توقف کرده‌اید؟ همه بر او حمله کنید.» این بود که «زرعة بن شریک» ضربتی به کتف چپ امام زد و «حصین» تیری به گلوی امام نشانه رفت.دیگری بر گردن امام زد و «سنان بن انس» با نیزه‌ای به سینه مبارک امام زد و قفسه سینه شکسته شد؛ هم او تیری به گلوی حضرت زد و «صالح بن وهب» نیزه‌ای به پهلوی او زد. «هلال بن نافع» گفت: من نزدیک حسین ایستاده بودم امام در حال جان سپردن بود؛ «لیکن به خدا سوگند تا به حال کشته‌ای را ندیده‌ام به نیکویی او که در خون آغشته شود و اینگونه زیبای‌روی و نورانی باشد. آنقدر نور چهره او و زیبایی هیبتش مرا به خود مشغول داشته بود که از کشته شدن او غفلت داشتم» در همان حال حضرت گاه طلب آب می‌کرد و دیگران از پاسخ به این درخواست ابا داشتند.
امام و دعای آخر
چون آن حالت امام شدت یافت، سر به آسمان بلند کرد و چنین دعا کرد: «خدایا! تو برترین جایگاه را داری، بزرگ‌ترین قدرت، آنچه می‌خواهی می‌کنی، بی نیازی از خلایق، بزرگی‌ات بس عریض است و بر هر چه بخواهی توانایی، لطف و مهربانی تو نزدیک است، در عهد و پیمان راستگویی، نعمت تو سرازیر است و بلای تو نیکو، وقتی تو را بخوانم نزدیکی، هر چه را خلق کردی بر آن احاطه داری، توبه پذیرنده‌ای، از هر کسی که به تو باز گردد، بر هر چه اراده کنی دست یافته‌ای، هر چه را طلب کنی می‌یابی، وقتی که تو را شکر گویم تو سپاسگزاری، تو فراوان یاد می‌کنی هنگامی که تو را یاد می‌کنم، تو را می‌خوانم در حالی که محتاج و نیازمندم، در حال فقر به تو رغبت نشان می‌دهم، به سوی تو جزع می‌کنم، در حالی که بیمناکم، می‌گریم در حال گرفتاری و از تو کمک می‌طلبم در حال ناتوانی، به تو تکیه می‌کنم در حالی که کفایتم می‌کنی، پروردگارا! بین ما و قوم ما تو خود حکم کن؛ چرا که آنها ما را فریب دادند و ذلیل و خوار ساختند، به ما نیرنگ زدند و ما را کشتند در حالی که ما خاندان پیامبر تو و فرزند دوست محمد(ص) هستیم که تو او را به پیامبری برانگیختی، و او را امین وحی خود دانستی، پس ما را در کارمان گشایش عطا فرما، ای بخشنده‌ترین بخشندگان!»

سپس اینگونه فرمود: "اصبر علی قضائك، یا رب، لا اله سواك یا غیاث المستغیثین؛ «الهی بر قضای تو شکیبایی می‌کنم، معبودی جز تو نیست، ای پناه درخواست کنندگان!» نیز فرمود: « جز تو خدایی ندارم، و پرستش کننده‌ای جز تو نیست، بر حکم تو صبر می‌کنم، ای پناه کسی که جز تو پناهی ندارد! ای همیشگی که پایان ندارد! و ای زنده کننده مردگان! ای که بر کسب همه، احاطه داری! بین ما و بین آنها - ای بهترین حاکمان - تو خود قضاوت کن.»

اسب امام در اطراف آن حضرت می‌چرخید و خود را به خون امام آغشته می‌کرد. ابن سعد گفته بود: «این اسب، از اسبان خوب پیامبر است. او را بگیرند و محاصره کنند» اما مردم شام در این امر ناکام مانده بودند. بنابراین گفت: «او را رها کنید تا ببینم چه می‌کند.» او پیشانی خود را به خون حسین آغشته کرد و شیهه ای زد. به فرموده امام باقر(ع) آن حیوان پیوسته از ستم به حسین و از امتی که پسر پیامبرش را کشته، می‌نالید و آن حیوان شیهه‌کنان به خیمه‌گاه می‌دوید. «هنگامی که چشم زنان به آن اسب با یال و کاکل پر خون و زین واژگون افتاد، از خیمه‌گاه بیرون ریخته، موی پریشان کردند و بر صورت سیلی می‌زدند. بر چهره خود می‌نواختند، و فریاد ناله سر داده بودند. بعد از عزت، به ذلت و خواری افتادند و به سوی قتلگاه حسین شتابان می‌دویدند.»
ام کلثوم فریاد می‌زد: «ای محمد و ای پدرم، ای علی جان و ای جعفر طیار و ای حمزه (سیدالشهداء) این حسین است که عریان به روی خاک کربلا افتاده.» اما زینب(سلام الله علیها) اینگونه می‌نالید: "وا اخاه، وا سیداه، وا اهل بیتاه، لیت السماء اطبقت علی الارض و لیت الجبال تدكدكت علی السهل؛‌ «وای برادرم! وای آقایم! وای اهل بیتم! ای کاش آسمان بر زمین می‌افتاد و کوهها بر دشت‌ها به هم می‌خورد.»
حضرت زینب (س) نزدیک امام رسیده بود.در همان حال عمر بن سعد با عده‌ای از یارانش به قتلگاه نزدیک شده بود و امام در آخرین لحظات عمر شریفش به سر می‌برد. پس زینب فریاد زد: «ای عمر! اباعبدالله را می‌کشند و تو به او می‌نگری؟» زینب فرمود: «ویحکم، اما فیکم مسلم، فلم یجیبها احد؛ وای بر شما! آیا در بین شما مسلمانی نیست؟ احدی او را پاسخ نداد.» پس از آن ابن سعد فریادی بر سر مردم زد که: بر او فرود آیید و او را راحت کنید» شمر با سرعت بر گودال وارد شد و بر سینه امام نشست و محاسن شریف آن ولی اعظم الهی را گرفت و سر مقدس عزیز زهرا(س) را از پشت سر جدا ساخت.

آخرين وداع



نوشته‏اند ابا عبد الله در حملات خودش نقطه‏اى را در ميدان مركز قرار داده بود. مركز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطه‏اى را امام انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد و از خيام حرم خيلى دور نباشد،به دو منظور.يك منظور اين كه مى‏دانست كه اينها چقدر نامرد و غير انسانند.اينها همين مقدار حميت ندارند كه لا اقل بگويند كه ما با حسين طرف هستيم،پس متعرض خيمه‏ها نشويم.

مى‏خواست تا جان در بدن دارد،تا اين رگ گردنش مى‏جنبد،كسى متعرض خيام حرمش نشود.حمله مى‏كرد،از جلو او فرار مى‏كردند،ولى زياد تعقيب نمى‏كرد،بر مى‏گشت مبادا خيام حرمش مورد تعرض قرار بگيرد.ديگر اينكه مى‏خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است. نقطه‏اى را مركز قرار داده بود كه صداى حضرت مى‏رسيد.وقتى‏كه بر مى‏گشت،در آن نقطه مى‏ايستاد،فرياد مى‏كرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏».

وقتى كه اين فرياد حسين بلند مى‏شد اهل بيت‏سكونت‏خاطرى پيدا مى‏كردند،مى‏گفتند آقا هنوز زنده است. امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خيمه‏ها بيرون نياييد. اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مى‏دويدند،ابدا!دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمه‏ها باشيد،حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مى‏شود.

مطمئن باشيد عاقبت‏شما خير است،نجات پيدا مى‏كنيد و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد كرد،به زودى هم عذاب خواهد كرد.اينها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بيرون هم نمى‏آمدند.

غيرت حسين بن على اجازه نمى‏داد.غيرت و عفت‏خود آنها اجازه نمى‏داد كه بيرون بيايند،بيرون هم نمى‏آمدند.صداى آقا را كه مى‏شنيدند:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏»يك اطمينان خاطرى پيدا مى‏كردند. چون آقا وداع كرده بودند و يك بار يا دو بار ديگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.

اسبهاى عربى براى ميدان جنگ تربيت مى‏شدند.اسب حيوان تربيت‏پذيرى است.اينها وقتى كه صاحبشان كشته مى‏شد عكس العملهاى خاصى از خودشان نشان مى‏دادند.

اهل بيت ابا عبد الله در داخل خيمه هستند،همين طور منتظر ببينند كى صداى آقا را مى‏شنوند يا شايد يك بار ديگر جمال آقا را زيارت مى‏كنند كه يك وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خيمه.خيال كردند آقا آمده‏اند.يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است.اينجاست كه اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فرياد واحسينا و وامحمدا را بلند كردند.دور اين اسب را گرفتند. نوحه سرايى طبيعت‏بشر است.

انسان وقتى مى‏خواهد درد دل خودش را بگويد به صورت نوحه‏سرايى مى‏گويد،آسمان را مخاطب قرار مى‏دهد،زمين را مخاطب قرار مى‏دهد،درختى را مخاطب قرار مى‏دهد،خودش را مخاطب قرار مى‏دهد،انسان ديگرى را مخاطب قرار مى‏دهد، حيوانى را مخاطب قرار مى‏دهد.هر يك از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحه‏سرايى را آغاز كردند.

آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد.من كه از دنيا رفتم البته نوحه‏سرايى كنيد.گريه است،انسان وقتى غصه دارد بايد گريه كند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گريه كردن را بعد از اين جريان يافته بودند.در همان حال شروع كردند به گريستن.

نوشته‏اند حسين بن على عليه السلام دختركى دارد كه خيلى هم اين دختر را دوست مى‏داشت،سكينه خاتون كه بعد هم يك زن اديبه عالمه‏اى شد و زنى بود كه همه علما و ادبا براى او اهميت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خيلى اين طفل را دوست مى‏داشت.او هم به آقا فوق العاده علاقه‏مند بود.

نوشته‏اند اين بچه به صورت نوحه سرايى جمله‏هايى گفت كه دلهاى همه را كباب كرد.به حالت نوحه‏سرايى اين اسب را مخاطب قرار داده است،مى‏گويد:«يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى كه رفت تشنه بود،آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟اين در چه وقت‏بود؟وقتى است كه ديگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين افتاده است.اين جنگ با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه پيدا كرد.

پيش از ظهر عاشورا كه شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد كسى بود كه تيرى به كمان كرد و فرستاد به ...

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 116

نويسنده: شهيد مطهرى

روضه وداع

شجاعت و قوت قلبى كه ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.اين،سخن راويان دشمن است.راوى گفت:«و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه‏»به خدا قسم در شگفت‏بودم كه اين چه دلى بود،چه قوت قلبى بود؟!يك آدمى كه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوى القلب باشد! من كه نظيرى برايش سراغ ندارم.

در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه‏اى را به عنوان مركز انتخاب كرده بود،يعنى وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا مى‏ايستاد و بعد حمله مى‏كرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ،كسى جرات نكرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگيدند،ولى آمدن همان و از بين رفتن همان.پسر سعد فرياد كرد:چه مى‏كنيد؟!«ان نفس ابيه بين جنبيه‏»(يا«ان نفسا ابية بين جنبيه‏»)اين،پسر على است، روح على در پيكر اوست،شما با چه كسى داريد مى‏جنگيد؟!با او تن به تن نجنگيد.ديگر جنگ تن به تن تمام شد.

آن وقت جنگى كه از طرف آنها نامردى بود شروع شد،سنگ پرانى،تير اندازى.جمعيتى در حدود سى هزار نفر مى‏خواهند يك نفر را بكشند.از دور ايستاده‏اند،تير اندازى مى‏كنند يا سنگ مى‏پرانند.همينها وقتى كه ابا عبد الله حمله مى‏كرد،درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مى‏كند،فرار مى‏كردند.ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمى‏داد يعنى نمى‏خواست فاصله‏اش با خيام حرمش زياد شود.غيرت حسين اجازه نمى‏داد كه تا زنده است كسى به اهل بيتش اهانت كند.مقدارى كه حمله مى‏كرد و آنها را دور مى‏ساخت، بر مى‏گشت،مى‏آمد در آن نقطه‏اى كه آن را مركز قرار داده بود.آن نقطه،نقطه‏اى بود كه صدا رس به حرم بود،يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمى‏ديدند ولى صدايش را مى‏شنيدند.

براى اينكه زينبش مطمئن باشد،براى اينكه سكينه‏اش مطمئن باشد،براى اينكه بچه‏هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست،وقتى كه مى‏آمد در آن نقطه مى‏ايستاد،آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت مى‏آمد و مى‏گفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏»يعنى اين نيرو از حسين نيست،اين خداست كه به حسين نيرو داده است،هم شعار توحيد مى‏داد و هم به زينبش خبر مى‏داد كه زينب جان!هنوز حسين تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم كسى حق ندارد بيرون بيايد.لذا همه در داخل خيمه‏ها بودند.

ابا عبد الله دو بار براى وداع آمدند.يك بار آمدند،وداع كردند و رفتند.بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در اين هنگام شخصى صدا زد:حسين!تو مى‏خواهى آب بنوشى؟!ريختند به خيام حرمت.ديگر آب نخورد و برگشت.آمد براى بار دوم با اهل بيتش وداع كرد(ثم ودع اهل بيته ثانيا).چه جمله‏هاى نورانى‏اى دارد!رو مى‏كند به آنها كه:اهل بيت من!مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مى‏شويد،ولى كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان يك وقت كوچكترين تخلفى از وظيفه شرعى‏تان نكنيد.مبادا كلمه‏اى به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد.

ولى مطمئن باشيد كه اين،پايان كار دشمن است،اين كار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجيكم‏»بدانيد كه خدا شما را نجات مى‏دهد و از ذلت‏حفظ مى‏كند.اين خيلى حرف است:اهل بيت من!شما اسير خواهيد شد ولى حقير و ذليل نخواهيد شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همين جهت‏بود كه وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مى‏دادند،زينب نمى‏گذاشت قبول كنند.اسير بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل كنند.شير را هم در زنجير مى‏كنند ولى شير در زنجير هم كه باشد شير است،روباه آزاد هم كه باشد روباه است.

بار دوم كه امام آمد،اهل بيت‏خوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظى كردند.باز به امر ابا عبد الله از خيمه‏ها بيرون نيامدند.

بعد از مدتى يكدفعه باز صداى شيهه اسب ابا عبد الله را شنيدند،خيال كردند حسين براى بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خدا حافظى كند(گريه استاد)ولى وقتى بيرون آمدند اسب بى صاحب ابا عبد الله را ديدند(گريه شديد استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر كدام سخنى با اين اسب مى‏گويد.طفل عزيز ابا عبد الله مى‏گويد:اى اسب! «هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»من از تو يك سؤال مى‏كنم:پدرم كه مى‏رفت،با لب تشنه رفت(گريه استاد)،من مى‏خواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند؟(گريه استاد).

اينجاست كه يك منظره ديگرى رخ مى‏دهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش مى‏زند:«و اسرع فرسك شاردا محمحما باكيا، فلما راين النساء جوادك مخزيا و ابصرن سرجك ملويا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات‏» (1) روضه امام زمان است،مى‏گويد:جد بزرگوار!اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون نيامدند اما وقتى كه اسب بى صاحبت را ديدند موها را پريشان كردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گريه استاد).

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و اله الطاهرين.

نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المعصية و صدق النية و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدى و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحكمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.

خدايا!ما را حسينى واقعى قرار بده،ما را آشنا به روح نهضت‏حسينى قرار بده،پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان،ما را به روح حسينى زنده بگردان.

خدايا!انوار معرفت‏خودت را بر قلبهاى ما بتابان،دلهاى ما را محل محبت‏خود قرار بده.

خدايا!ما را از افراد واقعى پيغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان.

و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان.

 مبارزهء حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) و شهادت آن مظلوم



از بعض ارباب مقاتل نقل است كه چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظر كرد هفتاد و دو تن از ياران و اهلبيت خود را شهيد و كشته بر روي زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد كه اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي ام كلثوم. عَلَيْكُنَّ مِنّي السَّلامُ:

وَاَسْكَنَّ مِنهُ الذَّيلَ مُنتجِباتِ
وَ يا كَهْفَ اَهْلِ الْبَيْتِ في الاْزَماتِ
وَ يا لَيْتَنا لَمْ نَمْتَحِنْ بِحَيات
وَ مَنْ لَلْعُذاري عِنْدَ فَقْدِ وُلاه
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
وين موكنان بگريه كه شد روز ما تباه

 

فَقٌمن وَاَرْسَلنَ الدُّموُعَ تَلَهُفّا
اِلي اَيْنَ يَابْنَ الْمُصْطَفي كوْكَبَ الدُّجي
فَيا لَيْتَنا مِتْنا وَلَمْ نَرَمانَري
فَمَنْ لِلْيَتامي اِذْ تَهَدَّمَ رُكْنُهُمْ
سرگشته بانوان سراپرده عفاف
آن سر زنان به ناله كه شد حال ما زبون

پس سكينه عرض كرد يا اَبَه اَسَتَسْلَمْت لِلْمَوتِ اي پدر آيا تن به مرگ داده‌اي؟ فرمود چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه ياور و معيني ندارد عرض كرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدين مثل تمثل جست:

هَيْهاتَ لَوتُرِكَ الْقَطالَنام.

اگر صياد از مرغ قطا دست بر مي‌داشت آن حيوان در آشيانة‌ خود آسوده مي‌خفت. كنايت از آنكه اين لشكر دست از من برنمي‌دارند، و نمي‌گذارند كه شما را به جائي برم، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به ام كلثوم نمود و فرمود.

اوُصيكِ يا اُخَيَّه بِنَفْسِكِ خَيْراً وَ اِنّي بارِرٌ اِلي هؤلاءِ الْقَوْم.

در اثبات الوصيه است كه امام حسين عليه السلام حاضر كرد علي بن الحسين عليه السلام را و آن حضرت بیمار بود پس وصيت فرمود به او به اسم اعظم و مواريث انبياء عليهم السلام و آگاه نمود او را كه علوم و صحف و مصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوتست نزد ام سلمه رضي الله عنها گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين عليه السلام برگردد به او سپارد.

در دعوات راوندي از حضرت امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه فرمود پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسباند در آن روز كه كشته شد وَالدّمآءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش مي‌خورد، و فرمود اي پسر من حفظ كن از من دعائي را كه تعليم فرمود آنرا به من فاطمه صلوات الله عليه و تعليم فرمود به او رسول خدا صلي الله عليه و آله و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براي حاجت و مهم و اندوه و بلاهاي سخت كه نازل مي‌شود و امر عظيم و دشوار و فرمود بگو:

بِحَقّ يس وَالْقُرانِ الْحَكيمِ وَ بِحَقّ طه وَالْقُرانِ الْعَظيم يا مَنْ يَقْدِرُ عَلي حَوائِج السّائِلينَ يا مَنْ يَعْلَمُ ما في الضَّميرِِ يا مُنَفّسَ عَنِ الْمَكروُبينَ يا مُفَرّجَ عَنِ الْمَغْمُومينَ يا ارحِمَ الشَّيْخ الْكبيرِ يا رازِقَ الّطِفْلِ الصَّغيرِ يا مَنْ لايَحْتاجُ اِلَي التَّفْسيرِ صَلّ عَلي مُحًّمَدٍ وَ الِ مُحَّمَدٍ وَ افعَلْ بي كَذا وَ كَذا.

در كافي روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام وقت وفات خويش حضرت امام محمد باقر عليه السلام را به سينه چسبانيد و فرمود اي پسر جان من وصيت مي‌كنم ترا به آنچه كه وصيت كرد به من پدرم هنگامي كه وفاتش حاضر شد و فرمود اين وصيت را پدرم به من نموده فرمود,

يا بُنّيَّ اِيّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً اِلاّض اللهُ.

اي پسر جان من بپرهيز از ظلم بر كسي كه ياوري و دادرسي ندارد مگر خدا.

راوي گفت پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام به نفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين عليه السلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بيكس ديد با آنكه از ضعف و ناتواني قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت، ام كلثوم از قفاي او ندا در داد كه اي نور ديده برگرد، حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه دست از من بردار و بگذار تا پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله جهاد كنم، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به ام كلثوم فرمود كه باز دار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمد عليهم السلام خالي نماند. بالجمله امام حسين عليه السلام در چنين حال از محبت امت دست بازنداشت و همي خواست بلكه تني چند به راه هدايت درآيد و از آن گمراهان روي برتابد. لاجرم ندا در داد كه آيا كسي هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله بگرداند؟ آيا خداپرستي هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسي هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معيني و ياوري هست كه به جهت خدا ياري ما كند؟ زنها كه صداي نازنينش را شنيدند به جهت مظلومي او صدا را به گريه و عويل بلند كردند.

در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.

طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح مي‌كرد خون را بر او و مي‌گفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.

پس امر فرمود آوردند حبره‌اي و آن جامه‌اي است يماني آن را چاك كرد و پوشيد پس با شمشير به سوي كارزار بيرون شد، انتهي. بالجمله چون از كار طفل خويش فارغ شد سوار بر اسب شد و روي به آن منافقان آورد و فرمود:

عَنْ‌ ثَوابِ الله رَبّ الثّقَلَيْنِ
حَسَنَ الْخَيرِ كَريمَ الاَبَوَيْنِ
اُحْشُرُوا النَّاس اِلي حَرْبِ الْحُسَيْنَ

 

كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا
قَتَلَ الْقَوْمُ عَلِيّاً وَابْنَهُ
حَنَقاً مِنْهُمْ وَ قالُوا اَجْمِعُوا

پس مقابل آن قوم ايستاد و در حالتي كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگاني دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاي خدا بسته و اين اشعار را قرائت مي‌فرمود:

كَفاني بِهذا مُفْخَرًا حينَ اَفْخَرُ
وَ نَحْنُ سِراجُ اللهِ فيِ الْخَلْقِ يَزْهَرُ
وَ عَمّي يُدْعي ذاالْجَناحَيْن جَعْفَرٌ
وَ فينَا الْهًدي وَ‌الْوَحْيُ بِالْخَيْر يُذْكَرُ
نَسُرُّ بِهاذا في الاَنامِ وَ نَجْهَرُ
بِكَاْس رَسُولِ اللهِ ما لَيْسَ يُنْكَرُ
وَ مُبْغِضُنا يَوْمَ الْقِيامَهِ يَخْسُرُ

 

اَنَا ابْنُ عِليّ الّطُهْرِ مِنْ‌الِ هاشِمٍ
وَجَدّي رَسُولَ اللهِ اَكْرَمُ مَنْ مَشي
وَ فاطِمَهُ اَمّي مِنْ سُلالَهِ اَحْمَدَ
وَ فينا كِتابُ اللهِ اُنْزِلَ صادِقاً
وَ نَحْنُ اَمانُ اللهِ لِلناسِ كُلّهمْ
وَ نَحْنُ وَلاهُ الْحُوْضِ نَسْقي وُلاتِنا
وَ شيعَتُنا فيِ النّاسِ اَكْرَمُ شيعَهٍ

پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسد الله الغالب مي‌آمد او را به خاك هلاك مي‌افكند تا آنكه كشتار عظيمي نمود و جماعت بسيار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، ديگر كسي جرئت ميدان آن حضرت نكرد.

پس آن جناب حمله بر ميمنه نمود و فرمود:

وَالْعارُ اَوْلي مِنْ دُخُولِ النّارِ

 

اَلْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ

پس حمله بر مسيره كرد و فرمود:

الَيْتُ اَنْ لا اَنْثَني
اَمْضي عَلي دين النّبي

 

انا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِ
اَحْمي عَيالاتِ اَبيً

بعض از رواه گفته به خدا قسم هرگز نديدم مردي را كه لشكرهاي بسيار او را احاطه كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهلبيت او را محصور و مستأصل ساخته باشند شجاعت و قوي القلب‌تر از امام حسين عليه السلام چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگي و كثرت حرارت و بسياري جراحت و با وجود اينها گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچگونه آلايش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت و با اينحال مي‌زد و مي‌كشت، و گاهي كه ابطال رجال بر او حمله مي‌كردند و چنان بر ايشان مي‌تاخت كه ايشان چون گله گرگ ديده مي‌رميدند و از پيش روي آن فرزند شير خدا مي‌گريختند، ديگر باره لشكر گرد هم در مي‌آمدند و آن سي هزار نفر پشت با هم مي‌دادند و حاضر به جنگ او مي‌شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مي‌افكند كه مانند جراد منتشر از پيش او متفرق و پراكنده مي‌شدند و لختي اطراف او از دشمن تهي مي‌گشت. پس از قلب لشكر روي به مركز خويش مي‌نمود و كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلاقُو‌ّهَ اِلاّ بِاللهِ را تلاوت مي‌فرمود.

 

شايسته است در اين مقام كلام (جميز كار كردن) هندوي هندي را در شجاعت امام حسين عليه السلام نقل كنيم:


شيخ مرحوم در لؤلؤ مرجان از اين شخص نقل كرده كه كتابي در تاريخ چين نوشته به زبان اردو كه زبان متعارف حاليه هند است و آنرا چاپ كردند، در جلد دوم در صفحه 111 چون به مناسبتي ذكري از شجاعت شده بود اين كلام كه عين ترجمه عبارت اوست در آنجا مذكور است:

«چون بهادري و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مرداني چند گذشته كه در مقابلشان نام رستم قابل بيان نيست چنانچه حسين بن علي عليهماالسلام كه شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدم يافته چرا كه شخصي كه در ميان كربلا به ريگ تفته با حالات تشنگي و گرسنگي مردانگي به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسي آرد كه از تاريخ واقف نخواهد بود. قلم كه را يارا است كه حال حسين عليه السلام برنگارد، و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمي هفتاد و دو نفر در مقابله سي هزار فوج شامي خونخوار و شهادت هر يك را چنانچه بايد ادا نمايد، نازك خيالي كجا اينقدر رسا است كه حال و دلهاي آنها را تصوير كند كه بر سرشان چه پيش آمد از آن زماني كه عمر سعد (ملعون) با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زماني كه شمر (ملعون) سر اقدس را از تن جدا كرد. مثل مشهور است كه دواي يك، دو باشد يعني از آدم تنها كار برنمي‌آيد تا دومي برايش مددكار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نيست كه در حق كسي گفته شود كه فلان كس را دشمن تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمي را از دست ندادند. چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاي تيره طوفان ظلمت برانگيخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه نظيرش در زير فلك‌ صورت امكان نپذيرفته، گفته مي‌توان شد كه تمازت و گرمي عرب غير از عرب يافت نمي‌تواند شد. دشمن ششم ريگ تفيدة ميدان كربلا بود كه در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بوده بلكه درياي قهاري مي‌توان گفت كه حبابهايش آبله‌هاي پاي بني فاطمه بودند، واقعي دو دشمن ديگر كه از همه ظالمتر يكي تشنگي و دوم گرسنگي مثل همراهي دغاباز ساعتي جدا نبودند، خواهش و آرزوي اين دو دشمن همان وقت كم مي‌شد كه زبانها از تشنگي چاك چاك مي‌گرديدند. پس كساني كه در چنين معركه هزارها كفار را مقابله كرده باشند بهادري و شجاعت برايشان ختم است».

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را.

رَجَعَ الْكَلامُ اِلي سِياقِهِ الا‎َوَّل:

اين وقت ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچكس را آن قدرت و توانائي نيست كه با امام حسين عليه السلام كوشش كند و اگر كار بدينگونه رود آن حضرت تمام لشكر را طمعه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت:

واي بر شما آيا مي‌دانيد كه با كه جنگ مي‌كنيد و با چه شجاعتي رزم مي‌دهيد اين فرزند انزع البطين غالب كل غالب علي بن ابيطالب عليه السلام است، اين پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روزگار را به خاك هلاك افكنده. همگي همدست شويد و از هر جانب بر او حمله آريد:

فَصَوَّبُوا الرَّايَ لَمّا صَعَّدُوا الْفِكَرا
السَّيْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطّيَّ وَالحَجَرا

 

اَعْياهُمْ اَنْ يَنالوُهُ مَبارَزَه
اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فِي الْحَرْبِ اَرْبَعَهً

پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان  تيرها بر كمان نهادند و بسوي آن حضرت رها كردند.

پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خيام اهلبيت حاجز و حائل شدند، و جماعتي جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اي شيعيان آل ابوسفيان اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و معاد نمي‌ترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود كنيد زيرا كه شما عرب مي‌باشيد. يعني عرب غيرت و حميت دارد شمر (ملعون) بيحيا رو به آن حضرت كرد و گفت چه مي‌گوئي اي پسر فاطمه؟ فرمود مي‌گويم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مي‌كنم و شما با من نبرد مي‌كنيد، زنان را چه تقصير و گناه است؟ پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرض حرم من نشوند تا من زنده‌ام. شمر صيحه در داد كه اي لشكر از سراپردة اين مرد دور شويد كه كفوي كريم است و قتل او را مهيا شويد كه مقصود ما همين است. پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روي ايشان درآمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مي‌افكند كه باد خزان برگ درختان را. و بهر سو كه رو مي‌كرد لشكريان پشت مي‌دادند. پس از كثرت تشنگي راه فرات در پيش گرفت، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتي آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آن حضرت قصد فرات مي‌نمود و بر او حمله مي‌كردند و او را بر مي‌گردانيدند.

اعور سلمي و عمر و بن حجاج كه با مردانی كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد، آن حضرت مانند شير غضبان برايشان حمله مي‌افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگي را از حد افزون داشت سر به آب گذاشت. حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنه‌ام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامي، كانه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت يعني در شرب آب من بر تو پيشي نمي‌گيرم، پس حضرت فرمود آب بخور من مي‌آشامم و دست فرا برد و كفي آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سواري فرياد برداشت كه اي حسين تو آب مي‌نوشي و لشكر به سراپرده‌ات مي‌روند و هتك حرمت تو مي‌كنند.

چون آن معدن حميت وغيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سراپردة خويش رسيد معلوم شد كه كسي متعرض خيام نگشته و گوينده اين خبر مكري كرده بوده. پس دگرباره اهلبيت را وداع گفت، اهلبيت همگان با حال آشفته و جگرهاي سوخته و خاطرهاي خسته و دلهاي شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچكس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا تحرير نمايد.

كه تصويرش زده آتش بجانم
شنيدن كي بود مانند ديدن

 

من از تحرير اين غم ناتوانم
ترا طاقت نباشد از شنيدن

بالجمله ايشان را وداع كرد و به صبرو شكيبائي ايشان را وصيت نمود و فرمان داد تا چادر اسيري بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمو د بدانيد كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و كرم مزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه ميگشائيد و سخني ميگوئيد كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و رو به ميدان نمود. شاعر در اين مقام گفته:

بر كودكان نمود به حسرت همي نگاه
آنرا گذاشت بر دل و از دل كشيد آه
وز خيمه‌گاه گشت روان سوي حربگاه
فرياد واخاه شد و بانگ وا اباه

 

آمد به خيمگاه وداع حرم نمود
اين را نشاند در بر و بر رخ فشاند اشگ
در اهلبيت شور قيامت بپا نمود
او سوي رزمگاه شد و در فقاي او

پس عنان مركب به سوي ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت مي‌زد و مي‌انداخت و با لب تشنه و بدن خسته از كشته پشته مي‌ساخت و مانند برگ خزان سرهاي آن منافقان را بر زمين مي‌ريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجار را با خاك معركه مي‌ريخت و مي‌آميخت، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود مي‌خريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمه‌هاي زره آن حضرت نشست سينه مباركش چون خارپشت گشت.  در اين وقت حضرت از بسياري جراحت و كثرت تشنگي و بسياري ضعف و خستگي توقف فرمود تا ساعتي استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمي سنگي انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاي او بر چشم و چهره خود را از خون پاك كند تا ناگاه تيري كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولي بر دل پاكش رسيد و از آن سوي سر بدر كرد و حضرت در آنحال گفت:

بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ.

آنگاه رو به سوي آسمان كرد و گفت اي خداوند من ، تو مي‌داني كه اين جماعت مي‌كشند مردي را كه در روي زمين پسر پيغمبر جز او نيست. پس دست برد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاي آن تير مسموم مانند ناودان خون جاري گرديد، حضرت دست به زير آن جراحت مي‌داشت چون از خون پر شد به جانب آسمان مي‌افشاند و از آن خون شريف قطره‌اي برنمي‌گشت ديگرباره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روي و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر و روي خون آلود و به خون خويش خضاب كرده جدم رسول خدا (ص) را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گويد: كه صاحب معراج المحبه اين مصيبت را نيكو به نظم آورده است، شايسته است كه من آن را در اينجا ذكر كنم، فرموده:

كه آسايد دمي از زخم پيكار
به پيشاني وجه الله احسن
شكست آيينة‌ ايزد نما را
چه در روز احد روي محمد
نمايان شد ز زير چرخ جوشن
گرفت اندر دل شه جاي تا پر
عيان گرديد زهرآلوده پيكان
ز زهر آلوده پيكان گشت پرخون
كه جنب الله بدريد از سنانش
سمند عشق بار عشق بگذاشت
برو افتاد و مي‌گفت اندر آندم
وَاَيْتَمْتُ الْعيالَ لِكَيْ اَراكا
لَما حَنَّ الْفُؤادُ اِلي سِواكا

 

به مركز باز شد سلطان ابرار
فلك سنگي فكند از دست دشمن
چه زد از كينه آن سنگ جفا را
كه گلگون گشت روي عشق سرمد
دلي روشنتر از خورشيد روشن
يكي الماس وش تيري ز لشگر
كه از پشت و پناه اهل ايمان
مقام خالق يكتاي بيچون
سنان زد نيزه بر پهلو چنانش
بديدارش دل آرا رايت افراخت
بشكر وصل فخر نسل آدم
تَرَكْتُ الْخَلْقَ طُرّافي هَواكا
وَلَوْ قَطّعْتَني فِي الْحُبّ اِرْباً

اين وقت ضعف و ناتواني بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار بازايستاد و هر كه به قصد او نزديك مي‌آمد يا از بيم يا از شرم كناره مي‌كرد و برمي‌گشت. تا آنكه مردي از قبيله كنده كه نام نحسش مالك (لعين) بن يسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتي بر سر مباركش زد كلاهي كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بسر مقدسش رسيد و خون جاري شد به حدي كه آن كلاه از خون پر شد.

حضرت در حق او نفرين كرد و فرمود: با اين دست نخوري و نياشامي و خداوند ترا با ظالمان محشور كند. پس آن كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روي آن بست. مالك بن يسر آن كلاه پرخون را كه از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجه‌اش ام عبدالله بنت الحر البدي كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس مأخوذي فرزند پيغمبر را مي‌آوري؟ بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند و پيوسته آن ملعون فقير و بدحال بود و از دعاي امام حسين عليه السلام هر دو دست او از كار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مي‌گرديد و در زمستانت خون از آنها مي‌چكيد و بر اين حال خسران بود تا به جهنم واصل شد.

و به روايت سيد ره و مفيد (ره) لشكر لحظه از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند. اين هنگام عبدالله بن حسن كه در ميان خيام بود و كودكي غيرمراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدين حال ديد تاب و توان از وي برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خميه بيرون دويد تا مگر خود را به عموي بزرگوار رساند. جناب زينب سلام الله عليها از عقب او بشتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آن سوي امام عليه السلام نيز ندا در داد كه اي خواهر عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلاانگيز آيد و خود را هدف تير و سنان بيرحمان نمايد.

جناب زينب هر چه در منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدالله از برگشتن به سوي خيمه امتناع سختي نمود و گفت به خدا قسم كه از عموي خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه‌اش رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموي خود رسانيد و در اين وقت ابحر (لعين) ابن كعب شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين عليه السلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسيد و به آن ظالم فرمود واي بر تو اي پسر زانيه مي‌خواهي عموي مرا بكشي آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش شمشير داد، شمشير دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداي قطع كردنش بلند شد و به نحوي بريده شد كه با پوست زيرين بياويخت. آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه يا عماه حضرت او را بگرفت و بر سينه خو د چسبانيد و فرمود اي فرزند برادر صبر كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آنرا از در خير و خوبي به شمار گير، هم اكنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود پس حرمله (لعين) تيري به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عم خويش شهيد كرد.

حميد بن مسلم گفته كه شنيدم حسين عليه السلام در آن وقت مي‌گفت:

اَلَلّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ قِطْرِ السَماءِ وَ امْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ.

شيخ مفيد ره فرمود كه رجاله حمله كردند از يمن و شمال بر كساني كه باقيمانده بودند با امام حسين عليه السلام پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقي نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهار نفر.

     سيد بن طاوس (ره) و ديگران فرموده‌اند كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمود بياوريد براي من جامه‌اي كه كسي در آن رغبت نكند كه آنرا در زير جامه‌هايم بپوشم تا چون كشت شوم و جامه‌هايم را بيرون كنند آن جامه را كسي از تن من بيرون نكند. پس جامه‌اي برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مي‌افتاد آنرا نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذمت است جامه از اين گشادتر بياوريد پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد. و به روايت سيد ره جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آنرا پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آنرا در زير جامه‌هاي خود پوشيد فَلَمّا قُتِلَ جَرّدَوُهُ مِنْهُ چون شهيد شد آن كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند.

كه تا برون نكند خصم بدمنش ز تنش
تني نماند كه پوشند جامه يا كفنش

 

لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش
لباس كهنه چه حاجت كه زير سم ستور

شيخ مفيد (ره) فرموده كه چون باقي نماند با آن حضرت احدي مگر سه نفر از اهلش يعني از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر حمايت او مي‌كردند تا آن سه نفر شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده و ايشان را به يمين و شمال متفرق مي‌نمود شمر (ملعون) كه خمير ماية‌ هر شر و بدي بود چون اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تيرباران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بي‌كس را هدف تير نمودند و چندان تبر بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خار خارپشت بر بدن مباركش نمايان گرديد. اين هنگام آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف نمودند. خواهرش زينب سلام الله عليها كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود: وَيْحَكَ يا عُمرَ اَيُقْتَلُ ابَوعَبْداللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَيْهِ عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبري اشگش به صورت و ريش نحسش جاري گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد، پس جناب زينب عليهاالسلام رو به لشكر كرد و فرمود واي بر شما آيا در ميان شما مسلماني نيست؟ احدي او را جواب نداد.

سيد بن طاوس (ره) روايت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود اين وقت صالح (لعين) بن وهب المزني وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت درآمد و با قوت تمام نيزه بر پهلوي مباركش زد چنانكه از اسب درافتاد و روي مباركش از طرف راست بر زمين آمد و در اين حال فرمود:

بِسْمِ الله وَ باللهِ عَلي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ.

پس برخاست و ايستاد.

فَلَمّا خَلي سَرْجُ الْفَرسِ مِنْ هَيْكَلِ الوَحْي وَ التَّنْزيل وَ هَوي عَلَي الارْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَليلِ جَعَلَ يُقاتِلُ وَ‌ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَفْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقوُلَ فُرسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارِعَنِ الُّرؤُسِ الاَلْبابَ وَ الّلًبَبِ.

حضرت زينب سلام الله عليها كه تمام توجهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وا اخاه وا سيداه وا اهلبيتاه اي كاش آسمان خراب مي‌شد و بر زمين مي‌افتاد و كاش كوهها از هم مي‌پاشيد و بر روي بيابانها پراكنده مي‌شد.

راوي گفت كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) لشكر خود را ندا در داد براي چه ايستاده‌ايد و انتظار چه مي‌بريد؟ چرا كار حسين را تمام نمي‌كنيد؟ پس همگي بر آن حضرت از هر سو حمله كردن حصين (لعين) بن تميم تيري بر دهان مباركش زد ابوايوب (ملعون) غنوي تيري بر حلقوم شريفش زد و زرعه (لعين) بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمي ديگر بر دوش مباركش زخمي زد كه آن حضرت بر وي درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهي به مشقت زياد برمي‌خاست، طاقت نمي‌آورد و بر روي مي‌افتاد تا اينكه سنان ملعون نيز بر گلوي مباركش فرو برد پس بيرون آورده و فرو برد در استخوانهاي سينه‌اش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت و تيري بر نحر شريف آن حضرت افكند كه آن مظلوم درافتاد. در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس آن حضرت بر زمين واقع شد و خون مقدسش را با كفهاي خود مي‌گرفت و مي‌ريخت بر سر خود چند مرتبه پس عمر سعد (ملعون) گفت به مردي كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو و به سوي حسين رو و او را راحت كن. خولي (لعين) بن يزيد چون اين بشنيد به سوي قتل آن حضرت سبقت كرد دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعده و لرزشي او را گرفت و نتوانست شمر (ملعون) با وي گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مي‌لرزي؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقدس آن مظلوم را جدا كرد.

سيد بن طاوس (ره) فرمود كه سنان بن انس لعنه الله پياده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشير را بر حلقوم شريفش زد ومي‌گفت والله كه من سر ترا جدا مي‌كنم و مي‌دانم كه تو پسر پيغمبري و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتري پس سر مقدسش را بريد.

در روايت طبري است كه هنگام شهادت جناب امام حسين عليه السلام هر كه نزديك او مي‌آمد سنان بر او حمله مي‌كرد و او را دور مي‌نمود براي آنكه مبادا كس ديگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد و به خولي سپرد.

مُجْمَلَهً ذِكْرُها لِمُدَّكَّرٍ
مابَيْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ

 

فَاجِعَهٌ اِنْ ارَدْتُ اكْتُبُها
جَرَتْ دُمُوعي وَ حال حائِلُها

پس در اين هنگام غبار سختي كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد و بادي سرخ وزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تار شد كه هيچكس عين و اثري از ديگر نمي‌ديد، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتي هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گرديد.

 

ابن قولويه قمي (ره) روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود در آن هنگامي كه حضرت امام حسين عليه السلام شهيد گشت لشكريان شخصي را نگريستند كه صيحه و نعره مي‌زند گفتند بس كن اي مرد اين همه ناله و فرياد براي چيست؟ گفت چگونه صحيه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله را مي‌بينم ايستاده گاهي نظر به سوي آسمان مي‌كند و زماني حربگاه شما را نظاره مي‌فرمايد از آن مي‌ترسم كه خدا را بخواند و نفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم. بعضي از لشكر با هم گفتند كه اين مردي است ديوانه و سخن سفيهانه مي‌گويد، و گروهي ديگر كه توابون آنها را گويند از اين كلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمي بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خوشنودي پسر سميه سيد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همانجا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد. راوي گفت فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود فرمود ما او را جز جبرئيل ندانيم.

 

شيخ مفيد (ره) در ارشاد فرموده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و يكم هجري بعد از نماز ظهر آن روز در حالي كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوي كه به شرح رفت و سن شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آنرا با جد بزر گوارش رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و سي و هفت سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و با برادرش امام حسين عليه السلام چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسين عليه السلام يازده سال بود، و خضاب مي‌فرمود با حنا و رنگ در وقتي كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود.

برگرفته از کتاب منتهی الامال
مؤلف حاج شیخ عبّاس قمی

در كربلا چه گذشت؟



عمر بن سعد با انداختن نخستين تير، رسما جنگ را آغاز كرد و گفت‌: نزد عبيدالله شهادت دهيد كه من نخستين تير را رها كردم‌. عمر بن سعد خطاب به كوفيان گفت‌: منتظر چه هستيد! اينان يك لقمه براي شما هستند.

زماني كه عمربن سعد تير انداخت‌، ديگر سپاه ابن زياد نيز شروع به تير اندازي كردند. (فلمّا رمي عمر، ارتمي الناس‌) به گزارش ابن اعثم‌: باران تير (و أقبلت السهام كأنّها المطر) از سوي كوفيان به سوي اصحاب امام حسين ـ عليه السلام ـ شدت‌گرفت و امام فرمود: اينها قاصد اين قوم به سوي شماست‌؛ براي مرگي كه ‌چاره‌اي از پذيرش آن نيست‌، آماده باشيد. پس از آن دو گروه بر يكديگر حمله ‌كردند و ساعتي از روز را به طور دسته جمعي با يكديگر جنگيدند، به طوري‌كه بنا به برخي اخبار پنجاه و اندي از اصحاب امام حسين ـ عليه السلام ـ به‌شهادت رسيدند. در اين وقت‌، امام دستي به محاسنش كشيد و فرمود: غضب‌خدا ... بر كساني كه متحد بر كشتن فرزند دختر پيامبرشان شدند، شديد خواهد بود. به خدا سوگند كه تسليم آنان نخواهم شد تا با محاسني خونين خدا را ملاقات كنم (و اللّه ما أجبتهم الي شي‌ء ممّا يريدونه أبدا حتي ألقي الله و أنا مخضّب بدمي‌.)

بلاذري مي‌گويد كه امام سوار بر اسبش‌، قرآني پيش روي خود نهاده بود و همين خشم دشمن را بيشتر بر مي‌انگيخت‌. در اين وقت‌، عمر بن سعد، حصين بن نمير تميمي را همراه پانصد نفر تيرانداز به سوي امام‌حسين ـ عليه السلام ـ فرستاد. تيراندازي اينان سبب شد كه همه اسبان سپاه امام كشته شدند و نيروهاي امام پياده گشتند.
در اين حمله‌، بسياري از اصحاب با تيرهايي كه بر بدنشان فرود آمد، به شهادت ‌رسيده يا زخمي شدند. (فما بقي واحد من أصحاب الحسين الاّ أصاب من‌ رميهم سهم‌). ابن شهرآشوب اسامي شهدايي را كه در حمله نخست دشمن به ‌شهادت رسيدند، فهرست‌وار آورده است‌. اين افراد جمعا 28 نفر از اصحاب و ده نفر از موالي امام حسين و پدرشان امام علي ـ عليهما السلام ـ بودند كه در مجموع 38 نفر مي‌شدند. اينها افرادي هستند كه اساسا فرصت نبرد تن به تن پيدا نكرده و در تيراندازي نخست كوفيان به شهادت رسيدند. ديديم‌كه ابن اعثم شمار آنان را بيش از پنجاه نفر ياد كرده است‌.

ـ با شهادت پنجاه نفر در يك حمله دسته جمعي‌، شمار اندكي از ياران امام‌حسين ـ عليه السلام ـ باقي ماندند؛ كساني كه به نوعي مبارزه تن به تن با سپاه ‌ابن زياد داشتند. از آن جمله‌، عبدالله بن عمير كلبي است كه در برابر مبارزه‌خواهي يسار از موالي زياد بن ابيه‌، پس از كسب اجازه از امام حسين ـ عليه‌السلام ـ عازم ميدان شد. در همان حال همسرش او را تحريك به جنگ مي‌كردو خطاب به او مي‌گفت‌: قاتِل بأبي و أُمّي عن الحسين ذُريّة محمّد. برو و از نسل محمد دفاع کن. در واقع‌، اوّل‌ حبيب بن مظاهر و بُرَيْر بن خضير قصد رفتن به مبارزه را داشتند كه امام اجازه ‌نداد و پس از آن كه عبدالله بن عمير اجازه خواست‌، امام اجازه رفتن به ميدان ‌را به وي داد. وقتي در اين نبرد يسار را كشت‌، سالم از موالي عبيدالله به ميدان‌ آمد كه به رغم آن كه انگشتان عبدالله كلبي در برابر شمشير سالم افتاد، اعتنا نكرده‌، او را نيز كشت و در ميان ميدان شروع به رجز خواني كرد. زنش هم‌عمودي در دست گرفته به تحريض او مي‌پرداخت و مي‌گفت‌: قاتِل دون‌َالطيّبين ذرّيّة محمّد. امام به همسر او دستور داد تا بازگردد و در عين حال آن‌ها را دعا كرد. يسار و سالم‌، نخستين كشتگان سپاه ابن زياد بودند. خبر عبدالله بن‌عمير به صورتي كه گذشت‌، خبري معتبر مي‌نمايد. ابن اعثم‌، از وهب بن‌عبدالله بن عمير كلبي ياد كرده كه همراه مادر و همسرش در كربلا بوده است‌. صورت نقل ابن‌اعثم‌، طبق معمول حماسي‌تر و طبعا غيرقابل قبول‌تر است‌. وهب به ميدان مي‌رود، مي‌جنگد و بر مي‌گردد و به مادر مي‌گويد: آيا از من‌راضي شدي‌؟ مادر مي‌گويد: لا، ما رضيت حتي تقتل بين يدي الحسين‌. اومي‌جنگد تا آن كه ابتدا دست راست و سپس دست چپش قطع مي‌شود و بعدكشته مي‌شود. طبعا نبايد اين شخص كسي جز عبدالله بن عمير كلبي باشد كه‌خبر او در منابع معتبر آمده است‌. در امالي صدوق از وهب بن وهب يادمي‌شود كه خود و مادرش نصراني بودند و به دست امام حسين ـ عليه السلام ـ مسلمان شدند و به كربلا آمدند. اين نيز همان شخص است و خبر ياد شده به‌اين صورت چندان قابل اعتماد نيست‌. تلفيقي از اين دو خبر را خوارزمي‌آورده است‌. گفتني است كه عبدالله بن عمير پس از كشتن يسار و سالم‌، سالم‌مي‌ماند تا در حمله بعدي به شهادت مي‌رسد كه خبر وي را خواهيم آورد.
پس از آن ابوالشعثاء يزيد بن زياد كِندي كه همراه سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده و به امام پيوسته بود، عازم نبرد شد. وي زماني كه مشاهد كرد دشمن همه پيشنهادهاي امام را رد مي‌كند (حين ردّوا ما سأل‌) به آن حضرت پيوست‌. وي كه تيرانداز ماهري بود، هشت تير انداخت و پنج نفر را كشت‌. ابومخنف ازتيراندازي‌هاي گسترده او و مهارتش ياد كرده مي‌نويسد: صد تير انداخت كه‌پنج تاي آن خطا نرفت‌. امام حسين ـ عليه السلام ـ او را دعا كردند. خودش گفت حتماً پنج نفر را كشته است‌. ابومخنف مي‌افزايد: و كان في أوّل من قتل‌.شعر او اين بود:

يا رب‌ّ انّي للحُسَين ناصر
و لابن سعد تارك و هاجر

خود اين شعر اشاره به ترك سپاه ابن سعد توسط او و پيوستنش به امام حسين ـعليه السلام ـ دارد. طبعاً در تقدّم و تأخر برخي از مبارزان و شهادت آنان ‌اختلاف نظرهايي در منابع وجود دارد.
ـ پس از تيرباران نخست و مبارزه عبدالله بن عمير و ابوالشعثاء، سپاه عبيدالله ‌ابتدا از سمت راست و سپس از سمت چپ به سپاه‌ِ اندك امام نزديك شدند. افراد باقي مانده از سپاه امام‌، روي زانو نشسته‌، نيزه‌هاي خود را به سوي اسبان‌گرفتند و آنها به اجبار برگشتند. پس از آن‌، شروع به تيراندازي به سوي سپاه‌عبيدالله كرده‌، عده‌اي را كشته و شماري را مجروح كردند.

در اين ميان عبدالله‌بن حوزه كه فرياد زده‌، بشارت جهنّم به امام حسين ـ عليه السلام ـ داده بود! بانفرين امام‌، در مسير برگشت‌، از اسب به زير افتاد و پايش به ركاب گير كرده‌، همين طور كه حركت مي‌كرد، سرش به اين سوي و آن سوي خورد تا به‌هلاكت رسيد. مسروق بن وائل كه خود ناظر اين ماجرا بود، سپاه كوفه را ترك كرده برگشت و بعدها مي‌گفت‌: از اين خاندان چيزي ديدم كه هرگز حاضر به‌جنگ با آنان نمي‌شوم‌.

(لقد رأيْت‌ُ من أهل هذا البيت شَيئا لا أقاتلهم ابدا).

ـ از آن پس تك تك اصحاب عازم ميدان شده و پس از مبارزه به شهادت‌رسيدند. يكي از چهرگان كربلا بُرَيْر بن حضير هَمْداني است كه در كوفه به‌سيّد القراء شهرت داشت و از شيعيان بنام اين شهر بود. وقتي يزيد بن معقل‌مبارز طلبيد، برير عازم نبرد با وي شده‌، چنان ضربتي بر سر او زد كه نه تنهاكلاهخود او را بلكه نيمي از سرش را هم شكافت‌. پس از آن رضي بن منقذعبدي به نبرد وي آمد. ساعتي به هم پيچيدند تا بُرَيْر بر سينه او نشست‌. رضي‌از دوستانش ياري طلبيد. در اين وقت كعب بن جابر به سوي برير شتافت ونيزه خود را بر پشت برير فرو كرد.

[عفيف بن زهير كه خود در كربلا بوده‌،مي‌گويد: به كعب گفتم‌: اين برير همان است كه در مسجد كوفه به ما قرآن تعليم ‌مي‌داد.] پس از آن بر وي حمله كرده‌، او را به شهادت رساند. در گفتگويي كه‌ميان يزيد بن معقل و برير صورت گرفت‌، يزيد به عقايد سياسي برير اشاره‌كرده‌، گفت‌:

به خاطر داري كه در كوفه مي‌گفتي‌: ان‌ّ عثمان بن عفّان كان علينفسه مُسْرفًا، و ان‌ّ معاوية بن ابي‌سفيان ضال‌ّ مضل‌ّ، و ان‌ّ امام الهدي و الحق‌ّ علي‌ّبن أبي‌طالب‌.

بعدها خواهر كعب به برادرش كعب كه برير را به شهادت‌رسانده بود، مي‌گفت‌: آيا بر ضد فرزند فاطمه جنگيدي و سيّد قرّاء را كشتي‌؟ به‌خدا سوگند ديگر با تو سخن نخواهم گفت‌. نوشته‌اند: كعب بن جابر بعدها نيزاز كار خود نادم نبود و تصوّرش بر آن بود كه خيري براي خود كسب كرده‌است‌. كسي در روزگار حكومت مصْعب بن زبير از وي شنيد كه مي‌گفت‌: يارب‌ّ! انّا قد وَفَينا، فلا تجعلنا يا رب‌ّ كمن قد غَدَر!؛ خدايا ما به عهد خويش وفاكرديم‌؛ ما را با كساني كه عهد شكني كردند، قرار مده‌. ابن اعثم‌، سخن برير بن‌خضير را خطاب به كوفيان آورده است كه فرياد مي‌زد: نزديك من آييد اي كشندگان دختر پيامبر خدا (ص‌) و ذرّيه او!

ـ در اينجا بلاذري خبر از نبرد حرّ بن يزيد رياحي داده است‌. در مقتل‌ابومخنف‌ِ (مشهور كه طبعا قصه‌اي و غير قابل اعتماد است‌) آمده است‌: حرّ ازامام اجازه رفتن به ميدان گرفت و گفت‌: فانّي أوّل من خرج اليك و أُحب‌ّ أن‌ أقْتُل‌َ بين يديك. امام به او اجازه داد. اين مطلب كه حرّ نخستين كسي بوده است كه با اين استدلال به ميدان نبرد رفته‌، در فتوح نيز آمده است‌. اين خبر در منابع كهن ديگر نيامده است‌.

ابومخنف مي‌نويسد: همان وقت‌، يكي از كوفيان‌ تميمي با نام يزيد بن سفيان‌، كه پيش از آن آرزوي نبرد با حرّ را كرده بود، باآمدن حرّ به ميدان‌، او را به مبارزه طلبيد. آنان بلافاصله با يكديگر گلاويزشدند و يزيد در همان دم به دست حرّ كشته شد. بلاذري نوشته است كه حرّ دونفر را به نام‌هاي يزيد بن سفيان و مزاحم بن حُرَيث كشت‌. خواهيم ديد كه‌برخي منابع‌، قاتل فرد دوم را نافع بن هلال نوشته‌اند. برخي نبرد حرّ را همزمان‌با نبرد زهير بن قين و نزديك ظهر عاشورا پس از شهادت حبيب بن مظاهر مي‌دانند.

ـ از اين پس‌، باقي مانده اصحاب به صورت تك تك در مبارزه تن به تن يا هجوم بخش‌هايي از سپاه ابن زياد به شهادت رسيدند كه خبر آنها در مآخذ آمده است‌. اين افراد شجاعانه مي‌جنگيدند و از آنجا كه هيچ گونه تعلّق‌خاطري در آن لحظه به دنيا نداشتند، با تمام وجود به جنگ با افراد رفته ومردانه نبرد مي‌كردند. بعدها يكي از كساني كه در كربلا همراه عمر بن سعدبود، حكايت چگونه جنگيدن اين افراد را شرح داد: كساني كه دست در قبضه‌شمشير داشته‌، مانند شير ژيان بر ما مي‌تاختند و قهرمانان را از چپ و راست‌فرو مي‌ريختند؛ آنان آماده مرگ بودند؛ امان نمي‌پذيرفتند؛ در مال دنيا رغبتي‌نداشتند؛ هيچ فاصله‌اي ميان ايشان و مرگ نبود و در پي مُلْك نبودند. اگر ما دربرابرشان نمي‌ايستاديم‌، همه سپاه را از ميان برده بودند.
يكي از ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ عمرو [يا: علي‌] بن قرظه انصاري‌ بودكه برادرش كنار عمر بن سعد و خودش نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ بود.برادري كه نزد عمر بن سعد بود فرياد زد و امام حسين ـ عليه السلام ـ را به گمراه كردن برادرش متهم كرد؛ امام فرمود: خدا او را هدايت كرده است‌. آن‌شخص بر امام حسين ـ عليه السلام ـ حمله آورد كه نافع بن هلال در برابرش‌برآمده‌، او را مجروح كرد و بعدها بهبودي يافت‌. از چهره‌هاي برجسته كربلا، يكي همين نافع بن هلال بِجِلي است‌. طايفه بجيله‌، از طوايف شيعه كوفه است‌كه بعدها نيز در ميان آنان شيعيان زيادي شناخته شده‌اند. از وي نيز تعريفي براي تشيع رسيده كه بسان آنچه در باره برير گذشت‌، جالب است‌. وقتي به‌ميدان مبارزه آمد، فرياد مي‌زد: أنا الجملي‌، أنا علي دين علي‌ّ. مزاحم بن حُرَيث‌به مقابله با او آمد و گفت‌: أنَا عَلي دين‌ عثمان‌. نافع پاسخ داد: أنت علي دين‌شيطان‌. پس از آن با هم گلاويز شدند تا نافع او را كشت‌.

ـ پس از مبارزه تن به تن برخي از اصحاب با كوفيان و كشته شدن شماري ازسپاه عبيدالله‌، عمرو بن حجاج خطاب به سپاه عمر سعد فرياد زد: اي احمق‌ها! شما با قهرمانان اين شهر مي‌جنگيد؛ كسي با آنان تن به تن به مبارزه نرود. آنها اندكند و شما با پرتاب سنگ مي‌توانيد آنها را از ميان ببريد. عمر بن سعد رأي ‌او را تصديق كرده‌، از سپاهش خواست تا كسي مبارزطلبي نكند. پس از آن‌عمرو بن حجاج از سمت راست سپاه كوفه بر سپاه امام يورش برد. [عمرو به‌سپاه كوفه فرياد مي‌زد:

يا أهل الكوفة‌! الزموا طاعتكم و جماعتكم‌، و لاترتابوا في قتل من مَرَق عن الدين و خالف الامام‌!]. اي كوفيان‌! اطاعت و جماعت خودرا نگاه داريد و در كشتن كسي كه از دين خارج شده و با امام خود مخالفت‌كرده‌، ترديد به خود راه مدهيد.

به احتمال شمار سپاه امام در اين لحظه 32 نفربوده است‌. خوارزمي با اشاره به اين رقم‌، مي‌نويسد: همين عده به هر كجاي‌سپاه كوفه كه يورش مي‌بردند، آن را مي شكافتند. لحظاتي دامنه جنگ بالاگرفت ودر اين ميان‌، مسلم بن عوسجه اسدي به دست دو نفر از كوفيان به‌شهادت رسيد. شهادت مسلم موجب شادي سپاه كوفه شد و شَبَث بن ربعي كه‌خود امير بخشي از سپاه كوفه بود، متأثر شد. وي به ياد رشادت‌هاي مسلم بن‌عوسجه در جنگ با مشركان در آذربايجان افتاد كه مسلم در آنجا شش نفر ازمشركان را كشته بود. امام حسين ـ عليه السلام ـ پيش از شهادت مسلم‌، زمانيكه هنوز رمقي در وجود او مانده بود، خود را به وي رساند و فرمود: رحمك ربّك يا مسلم‌.

آنگاه حضرت آيه فمنهم من قضي نَحْبَه و مِنْهُم من يَنْتظر رابراي وي خواند. حبيب بن مظاهر، دوست صميمي مسلم بن عوسجه هم كناراو آمد و او را به بهشت بشارت داد و گفت‌: اگر در اين شرايط نبودم‌، دلم‌مي‌خواست به وصاياي تو گوش مي‌دادم‌. مسلم بن عوسجه گفت‌: أوصيك بهذا ـ و اشاره به امام حسين ـ عليه السلام ـ كرد ـ أن تموت دونه‌، در راه او كشته ‌شوي و به دفاع از او جانت را بدهي‌.

حبيب گفت‌: به خداي كعبه چنين خواهم‌كرد. تعبير به اين كه مسلم بن عوسجه اوّل اصحاب الحسين بوده است كه‌شهيد شده‌، مي‌بايد اشاره به آن باشد كه نخستين شهيد در حمله عمومي سپاه ‌كوفه بوده است كه طبعا پس از تيراندازي عمومي اول و شهادت برخي ازمبارزان به صورت تك تك شهيد شده است‌.

با اين حال‌، در زيارت ناحيه‌، به‌طور كلي از وي به عنوان اولين شهيد كربلا ياد شده است‌: كنت أوّل من شري‌نفسه و أوّل شهيد من شهداء اللّه‌. (والله اعلم‌). پيش از اين از عبدالله بن عمير سخن گفتيم و اين كه يسار و سالم از موالي آل‌زياد را در ميدان كشت‌. در اينجا، وقتي شمر از سمت چپ سپاه دشمن حمله‌كرد، بقاياي سپاه امام مقاومت كرد تا آن كه دشمن يورش همه‌جانبه‌اي آورد.اينجا بود كه عبدالله بن عمير كلبي به شهادت رسيد. در اينجا همسرش بر بالين او رفت و گريه كرد. شمر به يكي غلامان خود با نام رستم دستور داد تا با عمودي آهنين بر سر او بكوبد. رستم چنين كرد و آن زن نيز به شهادت رسيد.

در گزارش طبري‌، آمده است كه عبدالله پس از نبردي سخت‌، با حمله هاني بن‌ثبيت حضرمي و بكير بن حي‌ّ تيمي روبرو شد كه بر او يورش آوردند وعبدالله را به قتل رساندند. در انتهاي اين گزارش آمده است كه عبدالله بن‌عمير (كان القتيل الثاني من أصحاب الحسين‌) (پس از برير يا مسلم بن‌عوسجه‌) دومين شهيد از اصحاب امام حسين ـ عليه السلام ـ است‌. در اين‌نبرد، بقاياي سپاه امام‌، چنان فشرده در كنار يكديگر قرار داشتند كه دشمن‌نمي‌توانست در آنان نفوذي داشته باشد. به ويژه آنان اطراف خيمه‌ها را كنده وآتش در آنها روشن كرده بودند و دشمن تنها از يك سوي مي‌توانست بر آنان‌ يورش برد. عمر سعد كساني را براي نفوذ در چادرها و كندن آنها از جاي‌، به درون محوطه خيمه‌ها فرستاد كه اين افراد توسط چند نفر از اصحاب امام‌محاصره و كشته شدند.

اين امر سبب شد تا عمر سعد دستور دهد تا چادرها راآتش بزنند. امام حسين ـ عليه السلام ـ فرياد زد: اجازه دهيد آتش بزنند، در هرحال جز از يك سمت نمي‌توانند بر شما حمله كنند. دشمن براي اين كه كار رايكسره كند، تصميم حمله به خيمه‌ها و آتش زدن آنها را گرفت‌. شمر همراهسپاهش نيزه‌اش را به سوي چادر امام حسين ـ عليه السلام ـ پرتاب كرد و فريادزد: علي‌ّ بالنار حتي أحرق هذا البيت علي أهله‌، آتش برايم بياوريد تا اين خانه‌را بر سر اهلش آتش بزنم‌. در اينجا بود كه فرياد زنان و كودكان به آسمان رفته‌،همه از چادر بيرون ريختند. و در اينجا بود كه شَبَث بن ربعي شمر را توبيخ‌كرده‌، حركت او را زشت شمرد و شمر بازگشت‌.

زهير بن قين كه فرماندهي‌ناحيه راست سپاه امام را داشت‌، همراه با ده نفر به سوي شمر حمله كرده او رااز محل اقامت زنان و كودكان امام حسين ـ عليه السلام ـ دور كرد. اما شمر بر اوحمله كرده چند نفر از افراد وي را به شهادت رساند. نبرد ادامه يافت‌. اصحاب‌امام حسين ـ عليه السلام ـ يك يك به شهادت مي‌رسيدند و هر كدام كه شهيدمي‌شدند، نبود آنان كاملا احساس مي‌شد؛ در حالي كه كشته‌هاي دشمن به دليل‌فراواني آنان‌، نمودي نداشت‌. اين حوادث تا ظهر عاشورا ادامه يافت‌.

ـ نزديكي ظهر بود كه حبيب بن مظاهر به شهادت رسيد. واقعه از اين قرار بودكه ابوثمامه صائدي ـ كه از اصحاب امام علي ـ عليه السلام ـ بود ـ وقتي ديداصحاب تك تك به شهادت مي‌رسند، نزديك امام حسين ـ عليه السلام ـ آمد وگفت‌: احساس مي‌كنم دشمن به تو نزديك مي‌شود، اما بدان‌! كشته نخواهي شدمگر آن كه من به دفاع از تو كشته شوم‌. أما پيش از آن من مي‌خواهم در حالي‌خداي خود را ملاقات كنم كه نماز ظهر را با تو خوانده باشم‌. (أحب‌ّ أن ألقي‌ربّي و قد صلّيت هذه الصلاة الّتي دنا وقتها)

امام حسين ـ عليه السلام ـ فرمود:(ذكّرت الصلاة‌! جَعَلَك اللّه من المصلّين الذّاكرين‌) نماز را به ياد ما آوردي‌!خداوند تو را از نمازگزاران ذاكر قرار دهد. امام ادامه داد: از دشمن بخواهيدجنگ را متوقف كند تا نماز بگذاريم‌.

حُصَين بن نُمَير تميمي‌فرياد زد: نمازشما قبول نمي‌شود! در اين وقت‌، حبيب بن مظاهر فرياد زد: اي الاغ‌! نماز آل‌رسول الله قبول نمي‌شود، اما نماز تو قبول مي‌شود؟ در اين‌جا بود كه حبيب باحصين بن تميم درگير شد. حبيب در اين حمله با زخمي كردن اسب حصين‌توانست وي را به زمين بيندازد كه يارانش سر رسيدند و حصين را نجات‌ دادند. به دنبال آن با بديل بن صريم تميمي درگير شده‌، او را كشت‌. در اين‌وقت يك تميمي ديگر بر حبيب حمله كرده‌، او را مجروح كرد.

حصين بن‌تميم سر رسيد و شمشيرش را بر سر حبيب فرود آورد. در اين وقت آن فردتميمي از اسب پياده شد و سر حبيب را از تنش جدا كرد. حصين بن تميم براي‌افتخار، ساعتي سر حبيب را گرفته بر گردن اسبش آويخت‌؛ سپس آن را به آن‌مرد تميمي داد تا نزد ابن زياد برده‌، جايزه‌اش را بگيرد. شهادت حبيب‌، امام‌حسين ـ عليه السلام ـ را سخت تكان داد. (لمّا قُتِل الحبيب هدّ ذلك حسينا وقال عند ذلك: أحتسب نفسي و حماة أصحابي‌).

وقتي مرد تميمي به كوفه آمد،قاسم فرزند حبيب بن مظاهركه آن زمان نوجواني بيش نبود، از او خواست تاسر پدرش را به او بدهد تا آن را دفن كند. آن مرد نداد. قاسم چندان صبر كرد تازمان تسلط مصعب بن زبير بر كوفه‌، آن تميمي را كشت‌. در مقتل منسوب به‌ابومخنف كه بخش عمده‌اي از آن داستاني و بي‌مأخذ است‌، از شهادت دوبرادر حبيب با نام‌هاي علي و يزيد سخن گفته شده است‌.

ـ بنابر خبر منابع موثق‌، در اين هنگام حرّ بن يزيد رياحي و زهير بن قين بر دشمن يورش بردند و با حمايتي كه از يكديگر مي‌كردند، به نبرد با سپاه كوفه ‌پرداختند. پياده نظام‌ها به حرّ حمله‌ور شده‌، وي را به شهادت رساندند. منابع‌،برخي از رجزهاي حرّ را نقل كرده‌اند.

وي در اين رجزها از مقاومت خود دربرابر دشمن و عدم فرارش سخن گفته است‌. ابن اعثم مي‌گويد: وقتي حرّ مجروح شد، اصحاب او را نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ آوردند در حالي كه‌هنوز رمقي در تن داشت‌. امام دستي بر صورتش كشيدند و فرمودند: أنت‌الحرّ! كما سمّتك أُمّك حرّا، و أنت حرٌّ في الدنيا و الاَخرة‌.

حكايت آوردن حرّ نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ در مقتل مشهور و منسوب به ابومخنف‌، كاملا متفاوت نقل شده است‌. دشمن چندان حر را تيرباران كردند كه بدنش مانندآبكش شد. آنگاه سر او را قطع كرده و به سوي حسين پرتاب كردند. آنجاست‌كه امام دست به صورت او كشيد. اين روايت البته داستاني است‌. داستاني‌تر ازآن‌، حكايت مصعب برادر حر و فرزند حر با نام علي است كه دومي در سپاه‌كوفه بود و وقتي ديد پدر و عمو به شهادت رسيدند او نيز وارد ميدان نبرد شد؛تني چند نفر را كشت تا كشته شد!

ـ عاقبت ظهر شد و وقت نماز فرا رسيد. هنوز زهير و شماري اصحاب دراطراف امام بودند. امام نماز را به جماعت ـ در شكل نماز خوف ـ اقامه كرد. به‌اين ترتيب كه امام دو ركعت نماز ظهر را آغاز كرد در حالي كه زهير و سعيد بن‌عبدالله حنفي جلوي امام ايستادند. گروه دوم نماز را تمام كرده‌، آنگاه گروه ‌اول ركعت دوم را به امام اقتدا كردند. در وقتي كه سعيد جلوي امام ايستاده بود، هدف تير دشمن قرار گرفت‌. بعد از پايان نماز هم‌، هرچه امام به اين سوي و آن‌سوي مي‌رفت‌، سعيد ميان امام و دشمن قرار مي‌گرفت‌. به همين دليل‌، چندان‌تير به وي اصابت كرد كه روي زمين افتاد. در اين وقت از خداوند خواست تا سلام او را به رسولش برساند و به او بگويد كه من از اين رنجي كه مي‌برم‌،هدفم نصرت ذرّيه اوست‌. وي در حالي به شهادت رسيد كه سيزده تير بربدنش اصابت كرده بود. در واقع سعيد بن عبدالله بعد از نماز ظهر كه باز درگيري آغاز شده و شدّت گرفت‌، در شرايطي كه حفاظت از امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را بر عهده داشت به شهادت رسيد. در اينجا بازهم دشمن به‌تيراندازي به سوي اسبان باقي مانده سپاه امام ادامه داد تا همه آنان را از بين برد.در اين وقت زهير بن قين با رجزي كه خواند بر دشمن حمله كرد. در شعري كه از او خطاب به امام حسين ـ عليه السلام ـ نقل شده‌، آمده است كه امام راهادي و مهدي ناميده كه در حال رفتن به ملاقات جدش پيامبر، برادرش‌حسن‌، پدرش علي ـ عليه السلام ـ و عمويش جعفر و حمزه مي‌باشد:

أقْدِم هُدِيت هاديًا مهديًّا
فاليوم‌َ تَلقي جدَّك النبيّا
و حَسَنا و المُرتضي عليّا
و ذالجَناحين الفَتي الكميّا
و أسدالله الشّهيد الحيّا

دو نفر از كوفيان با نام‌هاي كثير بن عبدالله شعبي و مهاجر بن اوس بر وي حمله كرده او را به شهادت رساندند. در روايتي كه در امالي صدوق آمده‌، گفته شده است كه وي نوزده نفر را كشت تا به شهادت رسيد. در مناقب ابن‌شهرآشوب آمده است كه وي يك صد و بيست نفر را كشت‌، سپس به شهادت‌رسيد! اين آمارها غير واقعي است كه مانند آن در مناقب ابن شهرآشوب نسبت‌به برخي ديگر از ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ نيز داده شده است‌. (خدا داناست‌.)

ـ تا اين زمان هنوز شماري از ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ سرپا بودند و به‌دفاع از آن حضرت‌، در برابر حملات دشمن مقاومت مي‌كردند. در هميننبردها بود كه ياران‌، تك تك به شهادت مي‌رسيدند. خبر كشته شدن اين افرادكه حتي ممكن است برخي از آنان‌، پيش از ظهر به شهادت رسيده باشند، بيش‌از همه در فتوح ابن اعثم (و به نقل از آن در مقتل الحسين ـ عليه السلام ـخوارزمي و گاه مناقب ابن شهرآشوب‌) آمده است‌. اين قبيل مآخذ، گرچه ‌اخبار ريز قابل توجهي از كربلا به ما مي‌دهد، اما مي‌بايد با تأمّل بيشتري موردبررسي قرار گيرد.
عمرو بن خالد ازدي در شمار چنين افرادي است‌. وي رجزي خواند و جنگيد تا به شهادت رسيد. فرزندش خالد بن عمرو ازدي نيز پس از پدر به شهادت‌رسيد.

خوارزمي از عمرو بن خالد صيداوي نيز ياد كرده و نوشته است‌: وي‌ نزد امام آمد و گفت‌: قصد آن دارم تا به ديگر ياران بپيوندم‌. امام حسين ـ عليه‌السلام ـ به او فرمود: تَقَدَّم فا¤نّا لاحقون بك عن ساعة‌. پيش برو، ما نيز ساعتي‌ديگر به تو خواهيم پيوست‌.
سعد [شعبة‌] بن حنظله تميمي‌ مجاهد ديگري است كه با خواندن رجزي به‌ميدان رفته پس از نبردي به شهادت رسيد.
عمير بن عبدالله مَذْحِجي شهيد بعدي است كه رجزي خواند و به ميدان رفت‌و به شهادت رسيد.
سوار بن أبي‌حُمَير به ميدان رفته مجروح شد و شش ماه بعد به شهادت رسيد.
عبدالرحمان بن عبدالله يَزَني شهيدي است كه به نوشته ابن اعثم‌، پس از مسلم‌بن عوسجه به شهادت رسيده است‌. شعر وي در ميدان‌، مضمون مهمي درتشيع او دارد؛ به طوري كه شاعر خود را بر دين حسين و حسن معرفي مي‌كند.

أنا ابن عبدالله من آل يزن‌
ديني علي دين حسين و حسن‌
أضربكم ضَرْب‌َ فتي من اليمن‌
أرجو بذاك الفوز عند المؤتمن‌

زياد بن عمرو بن عريب صائدي همداني معروف به ابوثمامه صائدي كه نماز ظهررا به ياد امام حسين ـ عليه السلام ـ آورد، شهيد ديگر بعد از ظهر است‌. رجززيبايي از وي توسط ابن شهرآشوب نقل شده است‌.
ابوالشعثاء يزيد بن زياد كندي پيش روي امام حسين ـ عليه السلام ـ در برابردشمن ايستاد و هشت تير (و در برخي نقلها كه پيش از اين گذشت صد تير)رها كرد كه طي آن دست كم پنج نفر از سپاه كوفه كشته شدند. آنگاه كه دشمن‌درخواست‌هاي امام حسين ـ عليه السلام ـ را رد كرد، به سوي دشمن تاخت تاكشته شد.

نافع بن هلال بِجِلي كه پيش از اين اشاره به نبرد او با تني چند از كوفيان داشتيم‌،با تيراندازي دقيق خود دوازده تن از سپاه كوفه را كشت تا آن كه بازويش‌شكست‌. دشمن وي را به اسارت گرفت و شمر گردنش را زد. نوشته‌اند كه وي‌روي تيرهايش‌، نامش را نوشته بود و شعارش اين بود: «أنا الجملي أنا علي دين‌علي‌». وي در حالي به صورت اسير نزد عمر سعد آورده شد كه همچنان خون‌از محاسنش جاري بود و فرياد مي‌كشيد: لو بقيَت‌ْ لي عضدٌ و ساعدٌ ماأسرتموني‌؛ اگر بازو و دستي برايم مانده بود، نمي‌توانستيد مرا به اسارتدرآوريد.

وقتي شمر خواست گردنش را بزند، نافع گفت‌: به خدا سوگند اگر تومسلمان بودي‌، براي تو دشوار بود كه پاسخ خون ما را در درگاه خداوند بدهي‌.ستايش خداي را كه آرزوهاي ما را [يعني شهادت‌] براي اجرا در دست‌بدترين‌ِ خلق خود قرار داد. پس از آن شمر وي را به شهادت رساند. گفتني‌است كه نافع از ياران امام علي ـ عليه السلام ـ و از تربيت يافتگان مكتب آن‌ حضرت بود.

ـ به تدريج شمار ياران امام اندك و اندك مي‌شد. افراد باقي مانده كه‌نمي‌توانستند به جنگ روياروي با دشمن بروند، تصميم گرفتند تا كنار امام‌بمانند و تا پيش از شهادتشان‌، اجازه ندهند امام به شهادت برسد. آنان در اين‌باره به رقابت با يكديگر مي‌پرداختند (تنافسوا في أن يقتلوا بين يديه‌). دوبرادر با نام‌هاي عبدالله و عبدالرحمان فرزندان عزرة‌ِ الغِفاري كه شاهد اين‌اوضاع بودند نزد امام آمدند، و اظهار كردند: دشمن نزديك شده است‌؛ اجازه‌دهيد ما پيش روي شما بجنگيم تا كشته شويم‌.

امام فرمود: مَرْحَبًابكم‌.خوارزمي گفتگوي اين دو برادر را با امام طولاني‌تر آورده است‌. آنان باگريه نزد آن حضرت آمدند. امام فرمودند: براي چه مي‌گرييد. شما تا ساعتي‌ديگر نورچشمان خواهيد بود. گفتند: ما براي خود گريه نمي‌كنيم‌؛ براي شمامي‌گرييم كه دشمن اين گونه شما را در محاصره گرفته است‌. ابومخنف اين‌حكايت را براي دو نفر ديگر با نام‌هاي سيف بن حارث هَمْداني و مالك بن‌عبدالله بن سُرَيع نقل كرده كه عموزاده و از يك مادر بودند، نقل كرده است‌.پس از حكايت گريه كردن و پاسخ امام‌، اين دو جوان‌، طبق رسم عرب‌، سلام‌خداحافظي دادند: السلام عليك يابن رسول الله‌. حضرت پاسخ داد: و عليكماالسلام و رحمة الله‌. آنان به ميدان رفتند، و جنگيدند تا به شهادت رسيدند.

ـ ابن اعثم در اينجا از چند تن از شهداي كربلا ياد كرده كه در مآخذ ديگر شرح‌نبردشان نيامده است‌. از آن شمار يكي عمرو بن مطاع جُعْفي است كه در فتوحاز نبرد، رجز و شهادتش ياد شده است‌. بلاذري و ابومخنف از او نامي به مياننياورده‌اند. همچنين ابن اعثم از يحيي بن سليم مازني ياد كرده كه رجزي‌خواند و عازم نبرد شد تا به شهادت رسيد. شهيد ديگري كه ابن اعثم از او يادكرده اما بلاذري و ابومخنف نامي از وي نياورده‌اند، قُرة بن ابي‌قُرة غِفاري‌ است‌. از وي نيز رجزي نقل شده و آمده است‌: فَقاتَل حتي قُتل‌. مورد ديگر، مالك بن انس باهلي‌است كه وي نيز با رجز خواني به سوي دشمن يورش بردو جنگيد تا كشته شد. بيتي از رجز وي جالب است‌:

آل علي‌ّ شيعة الرّحمان‌
آل زياد شيعة الشيطان‌

احتمال فراوان دارد كه مقصود از مالك بن انس باهلي‌، شخصي با نام أنس بن‌حارث كاهلي يا باهلي باشد كه روايتي از وي در منابع حديثي سني آمده واشاره به شهادت وي همراه امام حسين ـ عليه السلام ـ شده است‌؛ روايت چنيناست‌: عن الاشعث بن سحيم‌، عن أبيه‌، عن أنس بن حارث‌، قال‌: سمعت رسولالله (ص‌) يقول‌: ان‌ّ ابني هذا يُقْتل بأرض العراق‌، فمن أدركه منكم فلينصره‌،قال‌: فقتل أنس مع الحسين‌. انس بن حارث از رسول خدا نقل مي‌كند كه آنحضرت فرمود: اين فرزندم ـ يعني حسين ـ در سرزمين عراق كشته مي‌شود؛هر كسي او را دريافت‌، حمايتش كند. راوي مي افزايد: انس در كنار حسين ـعليه السلام ـ كشته شد.

ـ يكي ديگر از شهداي كربلا حنظلة بن أسعد شبامي عِجْلي است كه خبر وي‌را طبري آورده است‌. وي پيش روي حسين به طرف دشمن ايستاد و آيات‌عذاب مربوط به قوم عاد و ثمود را خواند و فرياد زد: يا قوم‌! لاتقتلوا حسينا،حسين را نكشيد، «فَيُسْحِتَكُم‌ْ بِعَذَاب‌ٍ وَقَدْ خَاب‌َ مَن‌ْ افْتَرَي‌» آنگاه امام حسين ـ عليه السلام ـ بر او رحمت فرستاد و فرمود: همين كه آنان دعوت تو را ردكردند، مستحق عذاب گشتند. پس از آن درخواست اجازه سفر آخرت وپيوستن به يارانش را كرد كه حضرت اجازه داد. وي پس از سلام بر امام حسين ـ عليه السلام ـ و شنيدن پاسخ آن حضرت راهي ميدان شده‌، جنگيد تا كشته‌شد. بلاذري پيش از آوردن خبر شهادت عابس بن أبي‌شبيب شاكري [هَمْداني‌] اين نكته را يادآور شده است كه وقتي اصحاب باقي مانده مشاهده كردندنمي‌توانند بر دشمن حمله برند و از امام حسين ـ عليه السلام ـ دفاع كنند، ازايشان خواستند تا اجازه دهد پيش روي او بجنگند تا كشته شوند. عابس از اين‌گروه بود. وي نزد امام آمد و گفت كه هيچ چيزي جز جانش ندارد كه تقديمكند. آنگاه با فعليك السلام و خداحافظي با امام‌، راهي ميدان شد. وي با شمشيرمي‌جنگيد و چون شجاع بود، كسي برابرش در نمي‌آمد. اندكي بعد، چندين‌نفر يكباره بر سر او ريختند و او را كشتند.شوذب كه از غلامان آزاد شده همين‌خاندان شاكري بود، همراه عابس به ميدان آمد. ابتدا شوذب و سپس عابس به‌شهادت رسيدند.

عابس وقت رفتن براي نشان دادن صحّت ايمانش به امام‌حسين ـ عليه السلام ـ عرض كرد: أُشهد اللّه أنّي علي هَدْيك و هَدْي أبيك.ابومخنف مي‌افزايد وقتي به ميدان رفت‌، دشمنان گفتند: شير شيرها آمد؛ كسي‌به تنهايي به مقابله با او نرود. عمر سعد گفت‌: او را سنگباران كنيد. عابس كه‌چنين ديد، زره و كلاهخودش را درآورد و به سوي دشمن تاخت‌. راوي‌مي‌گويد: گاه دسته‌هاي دويست نفري از برابرش مي‌گريختند. آنگاه از هر چندسو بر او يورش آوردند و او را كشتند؛ به گونه‌اي كه وقتي كشته شد، سرش‌ميان دستان چندين نفر بود و هر كدام ادعا مي‌كرد، وي او را كشته است‌.
ـ شماري ديگر از شهداي كربلا عبارتند از: بدر بن مغفل جعفي كه خبر رجزخواني و شهادت وي را بلاذري آورده است‌.بن معقل أصبحي كه رجزالكدن‌نيز رجزي خواند و به شهادت رسيد. رجز وي نشان از موضع شيعيانه ‌او دارد:

انّي لمن ينكرني ابن الكدن‌
انّي علي دين حُسين و حَسن‌

وي‌ّ از غلامان آزاد شده ابوذر غفاري است كه پيش روي چشمان امام حسين ـ عليه السلام ـ جنگيد تا به شهات رسيد. وي نيز در رجز خود دفاع از آل ‌محمد را هدف مبارزه خود خواند. وي بايد شيعه‌اي باشد كه در مكتب ابوذر غفاري ‌پرورش يافته است‌. خبر جنادة بن حارث انصاري را نيز ابن اعثم آورده و رجز او را كه ضمن آن بر وفاداري خود در بيعتش با امام حسين ـ عليه السلام ـ يادمي‌كند، نقل كرده است‌. فرزندش عمرو بن جناده نيز كه پس از پدر به ميدان رفت‌، رجزي طولاني خواند و جنگيد تا به شهادت رسيد.

رجز وي يك‌تحليل تاريخي از شرايطي است كه در زمان پيامبر خدا (ص‌) و پس از آن در مناسبت مؤمنان واقعي از مهاجر و انصار با قريش در زمان كفرشان از يك سوو زمان فسق و فجورشان از سوي ديگر، وجود داشته است‌. ابتدا از دشمني‌قريش با انصار و مهاجرين ياد مي‌كند و اين كه مهاجرين و سواران انصار،خون كفار را در عهد پيامبر (ص‌) ريختند. امروز هم بايد خون فجار و اراذلي‌كه به خاطر حمايت از قارون‌صفتان‌، قرآن را كناري نهاده‌اند، از نيزه‌هاي‌ مؤمنان ريخته شود فجاري كه به دنبال گرفتن انتقام بدر هستند. آنگاه سوگندمي‌خورد كه با تمام وجود و امكانات در برابر فساق بايستد. از طايفه جُعْفيان‌،حجاج بن مسروق جعفي در كنار امام حسين ـ عليه السلام ـ به شهادت‌ رسيد.

ـ چهار نفر يكجا شهيد شدند و بنا به گفته ابومخنف‌، شهادت اينان در آغاز نبردبوده است‌. اين كه مقصود از «اوّل قتال‌» چه زماني است‌، محل ترديد است‌. امابه هر روي ممكن است پس از تيراندازي عمومي دشمن و در آغاز نبردروياروي باشد. بسا مقصود نبردي باشد كه پس از نماز ظهر رخ داده كه احتمال‌آن اندك است‌. گفتني است كه در جريان شهادت اينان‌، عباس بن علي هنوز درميدان نبرد حاضر بوده است‌. ابومخنف مي‌گويد: عمر بن خالد صيداوي‌، جابربن حارث سلماني‌، مجمّع بن عبدالله عائذي و سعد غلام آزاد شده عمر بن‌خالد صيداوي‌، چهارنفري به سمت دشمن يورش بردند. وقتي وارد دل سپاه‌كوفه شدند، دشمن آنان را محاصره و از بقيه افراد امام حسين ـ عليه السلام ـ جدا كرد. در اين‌جا بود كه عباس بن علي حمله كرده آنان را از محاصره‌درآورد، در حالي كه مجروح بودند. در ادامه نبرد دشمن با شدت بخشيدن‌حمله بر آنان‌، اين چهار نفر را در يكجا به شهادت رساند. به نوشته بلاذري‌آخرين كشته از سپاه امام‌، و حتي پس از شهادت امام‌، سويد بن عمرو خثعمي‌بود كه مجروح افتاده بود؛ وقتي شنيد امام حسين ـ عليه السلام ـ به شهادترسيده است‌، كاردي برداشت و با همان به نبرد با دشمن شتافت تا آن كه دو نفراز كوفيان وي را به شهادت رساندند.

ـ شروع به نبرد از سوي اهل بيت امام حسين ـ عليه السلام ـ ، زماني بود كه ازياران كسي باقي نمانده بود. (فلم يزل أصحاب الحسين يُقاتلون و يُقْتلون حتي‌لم يبق معه غير أهل بيته‌) آن گاه اهل بيت وارد كارزار شده و شماري از آنان به‌شهادت رسيدند كه رقم آنان را كمتر از شانزده نفر ننوشته‌اند، و برخي از منابع‌نام بيش از بيست نفر را ياد كرده اند. فهرست اين افراد به نقل از محمد بن سعد(م 230) خواهد آمد.

شب عاشورا  



نزديك شب عاشورا، امام حسين عليه السلام ياران خود را به گرد خود آورد، امام سجاد عليه السلام مى‏فرمايد: من با اينكه بيمار بودم، نزديك شدم ببينم پدرم به آنان چه مى‏گويد، شنيدم رو به اصحاب كرد و پس از حمد و ثنا فرمود:

«اما بعد و انى لا اعلم اصحابا اوفى ولا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر ولا اوصل من اهل بيتى فجزا كم الله عنى خيرا ... ».

برادران و پسران و برادر زادگان و پسران عبدالله بن جعفر و زينب عليها السلام به پيش آمدند و گفتند: براى چه اين كار را بكنيم؟ براى اينكه بعد از تو زنده بمانيم؟ هرگز، خداوند آن روز را براى ما پيش نياورد.

حضرت عباس عليه السلام به عنوان نخستين نفر سخنانى به اين مضمون گفت، و بعد از او ديگران نيز چنين گفتند.

امام حسين عليه السلام به پسران عقيل رو كرد و فرمود:«اى پسران عقيل! كشته شدن مسلم عليه السلام بس است، پس شما برويد، من اجازه رفتن به شما دادم‏».

آنها عرض كردند: «سبحان الله!» آنگاه مردم درباره ما چه مى‏گويند، ما بزرگ و آقا و عموى خود را كه بهترين عموهايمان بود به خود واگذاريم و يك تير باهم نينداختيم و يك نيزه و شمشير به كار نبرديم، و ندانيم كه به سرشان چه آمد؟ نه هرگز ما چنين كارى نخواهيم كرد، بلكه ما جان و مال و زن و فرزند خود را فداى تو مى‏سازيم، و در ركاب تو مى‏جنگيم تا به هر جا رفتى ما نيز همراه تو باشيم.

«فقبح الله العيش بعدك‏».

در ميان ياران غير بنى هاشم، مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: آيا ما از تو دست برداريم؟ آنگاه ما چه عذر و بهانه‏اى در مورد حق شما به پيشگاه خدا ببريم؟ آگاه باش به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا نيزه به سينه دشمن بكوبم، و آنها را به شمشير بزنم تا قائمه شمشير در دستم مى‏باشد و گرنه سنگ به سوى آنها پرتاب كنم، سوگند به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا خدا بداند كه ما حرمت پيامبرش را درباره تو رعايت نموديم و اگر مرا هفتاد بار در راه تو بكشند و بسوزاند و زنده كنند تا دم آخر با تو هستم تا چه رسد به اينكه يك كشتن بيش نيست، و آن كشتن در راه تو كرامتى است كه هرگز پايان ندارد.

پس از او «زهير بن قين‏» برخاست و گفت: «سوگند به خدا دوست ندارم كشته شوم سپس زنده گردم، دوباره كشته شوم تا هزار بار و خدا به وسيله كشته شدن من از كشته شدن تو و جوانان از خاندانت جلوگيرى نمايد».

گروهى از ياران نيز همين گونه سخن گفتند، امام از همه تشكر كرد و براى همه دعا نمود و به خيمه خود بازگشت. (1)

نيز روايت‏شده: امام حسين عليه السلام به ياران خود فرمود: خداوند جزاى خير به شما عطا فرمايد، و جايگاه آنها را در بهشت به آنان نشان داد، آنها در شب عاشورا مقام ارجمند خود را در بهشت ديدند، و به يقينشان افزوده شد، از اين رو از شمشير و نيزه و تير، احساس درد و رنج نمى‏كردند و آنچنان در سطح بالائى از روحيه شهادت طلبى بودند، كه براى وصول به مقام شهادت از همديگر پيشدستى مى‏كردند». (2)

امام سجاد عليه السلام مى‏فرمايد: من شب عاشورا نشسته بودم و عمه‏ام نزد من بود و از من پرستارى مى‏كرد، در آن هنگام پدرم به خيمه خود رفت و جون (يا جوين) غلام ابوذر در نزد آنحضرت سرگرم اصلاح شمشير آنحضرت بود و پدرم اين اشعار را (كه حاكى از بى اعتبارى دنيا است) خواند:

يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب او طالب قتيل والدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليل و كل حى سالك سبيلى

امام حسين اين اشعار را دو يا سه بار خواند، من آن اشعار را شنيدم و مقصود امام را دريافتم، گريه گلويم را گرفت، اما خود را نگه داشتم و خاموش شدم و دانستم بلا فرود آمده است.

اما عمه‏ام زينب عليها السلام تا آن اشعار را شنيد، مقصود را دريافت، نتوانست‏خوددارى كند، گريه كنان بى تابانه به حضور امام دويد و گفت:

«وا ثكلاه! ليت الموت اعدمنى الحيوه ...».

امام به او نگريست و فرمود: خواهر جان! شيطان صبر شكيبائى را از تو نربايد، اين را گفت: قطرات اشك از چشمانش سرازير گشت و فرمود:

«لو ترك القطا لنام‏».

زينب عرض كرد: واى بر حال من، تو ناگزير خود را به مرگ سپرده‏اى،و بندهاى قبلم را گسته‏اى و بسيار بر من ناگوار و دشوار است، اين را گفت و مشت بر صورت زد، دست بر گريبان برده و آن را چاك زد و بيهوش به زمين افتاد.

امام حسين عليه السلام برخاست و آب به روى خواهر پاشيد، و او را دلدارى داد و فرمود: آرام باش اى خواهر، پرهيزگارى و شكيبائى را كه خدا بهره‏ات ساخته پيشه كن و بدانكه همه اهل زمين و آسمان ميميرند، و جز خدا هيچكس باقى نمى‏ماند جد و پدر و مادرم بهتر از من بودند، بردارم حسن عليه السلام بهتر از من بود (همه از دنيا رفتند) و من و هر مسلمانى بايد به رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم اقتدا كنيم.

خواهرم تو را سوگند مى‏دهم بعد از كشتن من گريبان چاك مزن، روى خود را مخراش، امام سجاد عليه السلام مى‏فرمايد: آنگاه پدرم، زينب عليها السلام را نزد من آورد و نشاند و خود به سوى يارانش رفت. (3)

(شب عاشورا امام بود كه زينب را دلدارى دهد و لى بعد از ظهر عاشورا چه كسى زينب عليها السلام را دلدارى داد؟!).

از وقايع شب عاشورا آنكه امام حسين عليه السلام و اصحابش مشغول دعا و تلاوت قرآن و نماز و مناجات بودند، به گونه‏اى كه در روايت آمده:

ولهم دوى كدوى النحل ما بين راكع و ساجد و قائم و قاعد.

همين آواى پر سوز كه از دلهاى پاكبازان و عاشقان خدا برمى‏خاست، باعث‏شد كه سى و دو نفر از سربازان دشمن تحت تاثير قرار گرفته، همان شب به سپاه امام حسين عليه السلام پيوستند. (4)

شب عاشورا، امام حسين عليه السلام تنها از خيمه خود بيرون آمد و براى شناسايى به طرف بيابان رفت و به بررسى بلندها و گوداها و فراز و نشيبهاى بيابان پرداخت، نافع بن هلال مى‏گويد: من پشت‏سر امام به راه افتادم (تا اگر از ناحيه دشمن به او آسيب برسد از او دفاع كنم) امام فهميد و به من فرمود: براى چه بيرون آمده‏اى؟ عرض كردم: «از اينكه تنها بيرون رفتى پريشان شدم چرا كه لشكر اين طاغوت، در همين نزديكى است‏».

امام فرمود: براى بررسى فرازها و گودالهاى اين بيابان آمده‏ام، تا هنگام حمله دشمن و حمله ما، ميدان و كمينگاههاى ميدان را بشناسم.

نافع مى‏گويد: سپس امام بازگشت و دستم را گرفت و فرمود: همان واقع مى‏شود و وعده خدا خلاف ناپذير است!! سپس به من فرمود: «آيا نمى‏خواهى شبانه بين اين دو كوه بروى و جان خود را از اين گير و دار نجات دهى؟».

نافع تا اين سخن را شنيد، روى دو پاى امام افتاد و بوسيد و با سوز و گداز مى‏گفت: «مادرم به عزايم بنشيند (كه بروم) شمشيرم معادل هزار درهم، و اسبم نيز معادل هزار درهم است، خداوند افتخار همسوئى با تو را به من عطا كرده، از تو جدا نگردم تا در راه تو قطعه قطعه شوم‏».

سپس امام به خيمه زينب عليها السلام وارد شد، نافع در مقابل خيمه در انتظار امام ايستاد، شنيد زينب به برادر مى‏گويد: آيا اصحاب خود را امتحان كرده‏اى، من ترس آن دارم كه هنگام خطر تو را تنها بگذارند.

امام فرمود: «سوگند به خدا آنها را آزمودم ديدم همه آماده و استوار هستند و همانند اشتياق كودك به پستان مادرش، اشتياق به مرگ دارند».

نافع مى‏گويد: وقتى كه اين سخن از زينب عليها السلام شنيدم، گريه كردم، و نزد حبيب بن مظاهر آمدم و آنچه را شنيده بودم به او گفتم.

حبيب گفت: سوگند به خدا اگر انتظار فرمان امام نبود هم اكنون با شمشير به سوى دشمن حمله مى‏كردم.

گفتم: من گمان مى‏برم بانوان حرم با حضرت زينب عليها السلام اين گونه سخن بگويند و پريشان گردند، مناسب است كه اصحاب را جمع كنى و نزد خيمه زينب عليها السلام برويم و با گفتار خود، قلب آنها را گوارا و استوار سازيم.

حبيب، اصحاب را جمع كرد، و سخن نافع را به آنها گفت، همه گفتند: اگر انتظار فرمان امام نبود، هم اكنون به دشمن حمله مى‏كرديم، چشمت روشن و خاطرت آرام باشد كه ما استوار هستيم.

حبيب براى آنها دعا كرد، و با هم كنار خيام بانوان آمدند و صدا زدند: «اى گروه بانوان و حرم‏هاى رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم اين شمشيرهاى جوانمردان شما است كه سوگند ياد كرده‏اند در غلاف نكنند مگر اينكه گردن دشمنان را بزنند، و اين نيزه‏هاى جوانان شما است كه قسم خورده‏اند به زمين نيفكنند مگر اينكه به سينه‏هاى دشمن فرو كنند».

بانوان با گريه و ندبه از خيمه‏ها بيرون آمدند و گفتند: «اى پاكبازان، از حريم دختران رسولخدا و بانوان منسوب به امير مؤمنان عليه السلام حمايت كنيد و دريغ منمائيد».

اصحاب همه صدا به گريه و شيون بلند كردند (كه آرى ما عاشقانه از شما حمايت مى‏كنيم و اشك شوق مى‏ريزيم). (5)

از وقايع شب عاشورا اينكه امام حسين عليه السلام فرزندش على اكبر را با سى سواره و بيست پياده براى آب آوردن (به سوى فرات) فرستاد، آنها در شرائط بسيار خطرناك رفتند آب آوردند، امام به ياران فرمود: «برخيزيد و از آب بنوشيد و وضو بسازيد و غسل كنيد و لباسهاى خود را بشوئيد تا كفن شما باشند». (6)

نيز در مقاتل نقل شده:امام حسين عليه السلام برادرش عباس عليه السلام را (شب تاسوعا يا عاشورا) با سى نفر سواره و بيست نفر پياده براى آوردن آب، روانه فرات كرد، بيست مشك همراه آنها بود، آنها در تاريكى شب خود را به آب فرات رساندند عمرو بن حجاج فرمانده نگهبانان آب فرات وقتى كه آنها را شناخت به آنها گفت: حق آشاميدن آب داريد ولى حق بردن آن را نداريد.

عباس عليه السلام و همراهان، مشكها را پر از آب كرده و روانه خيام شدند، دشمنان سر راه آنها را گرفتند و جنگ سختى درگرفت، جمعى از دشمنان كشته شدند، ولى از اصحاب عباس عليه السلام كسى كشته نشد، و آنها مشكهاى آب را به خيمه رسانيدند، امام حسين عليه السلام و ساير اهلبيت عليه السلام از آن آب آشاميدند.

«فلذا سمى العباس سقاء».

امام حسين عليه السلام به اصحاب فرمود: خيمه‏هاى خود را نزديك هم كنند و خيمه‏هاى مردان را در جلو خيمه‏هاى زنان قرار دهند، و در پشت‏خيمه‏ها گودالى كندند و هيزم و نى در آن ريختند و آتش افروختند تا لشكر دشمن نتواند از پشت‏خيمه‏ها به سوى خيمه‏ها هجوم بياورد. (7)

امام در نزديك سحر شب عاشورا، در سرا پرده مخصوص بدن خود را نوره كشيد كه آن را با بوى مشك معطر كرده بودند، در آن وقت برير بن خضير و عبدالرحمان كنار آن خيمه به نوبت ايستاده بودند كه بعدا خود بدنشان را پاك و خوشبو سازند، برير با عبدالرحمان شوخى مى‏كرد، عبدالرحمان به او گفت: امشب هنگام شوخى نيست:

برير گفت: قوم من مى‏دانند كه من نه در جوانى و نه در پيرى هل شوخى نبوده‏ام، اكنون كه مى‏بينى شادى مى‏كنم از اين رو است كه مى‏دانيم شهيد مى‏شودم و بعد از شهادت، حوريان بهشت را در بر خواهم گرفت و از نعمتهاى بهشت بهره‏مند مى‏شوم. (8)

از حضرت زينب عليها السلام نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خيمه برادرم حضرت عباس عليه السلام رفتم ديدم جوانان بنى‏هاشم به دور او حلقه زده‏اند و او مانند شير ضرغام با آنها سخن مى‏گويد، و به آنها مى‏فرمايد: «اى برادرانم و اى پسر عموهايم! فردا هنگامى كه جنگ شروع شد، نخستين كسانى كه به ميدان رزم مى‏شتابد، شما باشيد، تا مردم نگويند: بنى هاشم جمعى را براى يارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ ديگران ترجيح دادند ...».

جوانان بنى هاشم پاسخ دادند: «ما مطيع فرمان تو مى‏باشيم‏».

حضرت زينب عليها السلام مى‏گويد: از آنجا به خيمه «حبيب بن مظاهر» رفتم ديدم با ياران (غير بنى هاشم) جلسه مذاكره تشكيل داده و به آنها مى‏گويد: «فردا وقتى كه جنگ شروع شد، شما پيشقدم شويد و نخست به ميدان برويد، و نگذاريد كه يك نفر از بنى هاشم، قبل از شما به ميدان برود، زيرا كه بنى هاشم، از سادات و بزرگان ما مى‏باشند ...».

اصحاب گفتند: «سخن تو درست است‏» و به آن وفا كردند. (9)

هنگام سحر شب عاشورا، امام حسين عليه السلام اندكى خوابيد و بيدار شد، و به حاضران فرمود: در خواب ديدم، سگانى به من روى آوردند تا مرا بدرند، در ميان آنها سگى دو رنگ ديدم كه از همه بر من سخت‏تر بود، و گمان دارم كشنده من از ميان دشمن، مردى مبتلا به پيسى است، باز در عالم خواب رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم را با جمعى از اصحاب ديدم، فرمود: «اى پسرك من، تو شهيد آل محمد هستى، و اهل آسمانها از آمدن تو شادى مى‏كنند و امشب افطار تو در نزد من باشد، تاخير مكن، اين فرشته‏اى است كه از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگيرد و در شيشه سبزى نگهدارد».

اين خوابى را كه ديده‏ام حاكى است كه اجل نزديك است و بدون شك هنگام كوچ كردن فرا رسيده است. (10)

امضاء شهادتنامه

امشب شهادتنامه عشاق امضاء ميشود      فردا زخون عاشقان اين دشت دريا ميشود

امشب كنار يكدگر نشسته ال مصطفى     فردا پريشان جمعشان چون قلب زهرا ميشود

امشب بود برپا اگر اين خيمه ثاراللهى         فردا بدست دشمنان بركنده از جا ميشود

امشب صداى خواندن قرآن بگوش آيد ولى    فردا صداى الامان زين دشت برپا ميشود

امشب كنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است     فردا خدايا بسترش آغوش صحرا ميشود

امشب رقيه حلقه زرين اگر دارد بگوش                     فردا دريغ اين گوشوار از گوش او وا ميشود

امشب به خيل تشنگان عباس باشد پاسبان        فردا كنار علقمه بيدست‏ سقا ميشود

امشب گرفته در ميان اصحاب اما خويش را         فردا عزيز فاطمه بى‏يار و تنها ميشود

امشب سر سرّ خدا بر دامن زينب بود         فردا زينبين خولى و دير نصارى ميشود

خدا كند نرود امشب و سحر نشود         كه شام زينب غمديده تيره ‏تر نشود

خدا كند نشود صبح اين شب عاشورا     خدا كند كه سحرگاه جلوه‏ گر نشود